
قسمت اين شد كه در كناره ي پاييز و شعر و خلوت، طعم خوش آغازي ديگر را تجربه كنم. خوشحالم كه مي توانم خبر راه اندازي سايت تخته خاكستري را بنويسم. اميدوارم شبيه تعارف نباشد اين سپاس و خواهش من از همه خوانندگان خوب و انديشه جو. سپاس از اين كه ديده ايد و خوانده ايد و گفته ايد و اميدوارم كه اين چنين بماند. خواهشي هم براي اظهار نظر ريزبينانه و سخت گيرانه در باره خانه ي تازه كه ديگر استيجاري نيست!
در هفتم بهمن 1385 بود كه اين گونه آغاز كردم:" این نوشته را با نام خدا آغاز می کنم. در حکم پیش نوشته. وقتی همه چیز درست شد نوشتن را آغاز می کنم." و دو روز بعد بود كه دومين مطلب را در باره ي وبلاگ نويسي و چرايي اين تجربه نوشتاري نوشتم. از آن روز تا اكنون، پيوسته با خاكستري تخته ام دمخور بوده ام و نگذاشته ام خاك بخورد. اين 232 مين نوشته من در اين خانه ي بلاگفايي ست، در طول يك سال و هشت ماه. با سپاس از بلاگفا كه همچنان بهترين فضاي رايگان مجازي ست و نسبتا كامل و آسان. اگر زماني در سايت خودم دچار مشكلي شوم، تا رفع اشكال، دوباره به اين جا باز خواهم گشت.
از كساني كه لطف داشته اند و به تخته خاكستري لينك داده اند، خواهش مي كنم كه آدرس جديد را وارد كنند و همچنان و هميشه باشند.
در عنوان بندی پایانی دعوت حاتمیکیا، نامی هست که از او تشکر شده: دکتر شمشیری. شاید بسیاری گمان کنند که حتما نام یکی از مشاوران پزشکی فیلم است؛ که البته گمانه نادرستیست. هر چند گفته میشود که ایشان علم طبابت خواندهاند و همه او را "دکتر" صدا می کنند و یکی از دو همسرشان هم متخصص زنان و زایمان است. اما شهرت ایشان به دلیل احاطهشان بر برخی علوم قرآنی و پیشگویی و سفارشهای خاص است. توانایی های خاصی دارند و البته مراجعین زیادی هم دارند و بیشتر تلفنی. برای رفع مشکل و استخاره و توصیه و شناسایی علت گرفتاری و چنین موضوعاتی. شنیده ام که 6-5 گوشی موبایل در کنارشان هست و از اقصی نقاط جهان هم به ایشان زنگ می زنند. حتی برخی چهرههای سیاسی و اجرایی هم با ایشان در ارتباط اند. برخی غیبگوییها و چارهاندیشیهای ایشان برای برخی، خیرهکننده و کارساز بوده است...از جمله کسانی که ارتباط مداومی با دکتر شمشیری دارد، ابراهیم حاتمی کیاست. ساخت فیلمی با موضوع سقط جنین هم به سفارش ایشان بوده است و بر مبنای این هشدار مکرر که سیاهی دو گناه سقط جنین و ربا در دنیا بسیار زیاد شده است و از برخی حدود قرآنی گذشته. مرحوم ملاقلیپور هم در رابطه با دکتر شمشیری مداومت داشته و فیلم میم مثل مادر را به سفارش موکد او ساخت. البته این ارتباطات به چنین سفارشهایی محدود نبوده و در امور داخلی و خصوصیشان نیز توصیههایی داشته که خودشان راضیاند. رسول صدرعاملی هم فیلمساز دیگریست که به خانه دکتر شمشیری رفت و آمد قابل توجهی دارد و بسیاری توصیههای او را به کار میبندد... از شما چه پنهان، من هم کنجکاو شدهام!
خبررسانی شتابان رسید و خبر داد که مرد و زنی در فلان خانه، به ارتکاب گناه و مفسده خلوت کردهاند. چند تن از صحابه حضرت رسول (ص) به قصد مجازات گناهکاران تیغ برکشیدند و برخاستند. اما پیامبر مانعشان شدند و از علی (ع) خواستند تا عازم آن خانه شود.
علی (ع) به خانه رسید و در را بسته ندید... اما در زد و لختی مکث کرد. ایشان قبل از ورود به حیاط، چشمان خود را میبندد و یا الله کنان وارد حیاط میشود. در این فاصله، آن زن و مرد هم جامه بر تن میکنند و از مقابل چشمان بستهی مولا، از در خارج میشوند. پس از آن، فرستادهی رسول باز میگردد و در برابر این پرسش که چه دیدی؟ تنها به این پاسخ اکتفا میکند: "من که چیزی ندیدم!"

دعوت حاتمیکیا میکوشد تا با چند قصه و چند آدم، یکی از جدیترین و دشوارترین جدلهای اخلاقی انسان را روایت کند: سقط جنین. شروع کاملا ناامیدکنندهای دارد (قصه شیدا) که یک بازیگر (مهناز افشار) به دلیل حفظ موقعیت کاری، تصمیم به سقط میگیرد و البته همسرش موافق نیست و ماجرا تا آخر در هوا میماند (چون شیدای مجروح را سوار بالگرد امداد کردهاند!) برایم عجیب است که به رغم بازیهای خوب بقیه بازیگران و موفقیت حاتمیکیا، مهناز افشار ناموفق عمل کرده است. عجیبتر این که او در فیلم چه کسی امیر را کشت؟، توانمندی خود را نشان داده است. ضمن این که این قصه و دو قصه بعدی، در وجوه تماتیک فاقد چالش انسانی یا موقعیت نمایشی جدل برانگیزیست. دو قصه آخر، روایتهای درگیرکنندهتری دارند و بازیهای زارعی و ریاحی هم با تجربهی درک چنین موقعیتی همطراز میشوند. سقط جنین همچنان دشوارترین مواجههی انسان با مثلث اخلاق و دین و روان است و تا آخر خلقت هم چالشبرانگیز باقی خواهد ماند. دعوت جوری هست که بتوان طرح دو داستانش را دوست داشت و البته جوری نیست که بتوانید کل فیلم را دوست داشته باشید یا حاتمی کیای روبان قرمز را به جا آورید. این یادداشت، بیشتر یک دعوت است برای تماشای این اثر اندیشهگرا و تجربی!...دعوت دوم و مهمتر این است که تا عید فطر (اکران اصلی) صبوری کنید و عطای دیدن فیلم در سینما آفریقا را به شنیدن صدای اعصابخردکن آن ببخشید!...دعوت سوم هم این است که این فیلم را دوبار نبینید که ممکن است به مخالف جدی فیلم تبدیل شوید!
این یکی از تلخ ترین و دردناک ترین تصاویری ست که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود. محمد الدوره 11 ساله در حالی که با پدرش به قصد خرید بیرون آمده، ناگهان در مهلکه درگیری و یورش نظامیان اسرائیلی گرفتار می شود. آن دو در کنار دیوار و بی پناهی مطلق، وحشت رده مچاله شده اند. پدر التماس می کند که به کودک خردسالش رحم کنند...اما پاسخی جز بی رحمی گلوله نصیب محمد نمی شود و ...جسم بی جانی که روی پای پدر آرمیده است.

گاهی
سایه ی زمان
بر رویای بی سایه
چیره می شود

1.
اتفاق ساده ای ست. این که با نورپخشی های های رنگی، رنگ های زیبایی به برج آزادی بخشیده اند. و هر چند دقیقه،به رنگ دیگری تغییر می کنند. کار خوبی ست و بیش از آن که احیانا ذوق زده شوم ( واقعا چرا باید با چنین کاری ذوق زده شویم؟!) به این فکر افتادم که چرا چند دهه تاخیر برای کار کوچکی که می توانست شب آزادی را رنگی و زیبا کند. نه این که قصد غر زدن و قدر نشناسی باشد ( که بابت همین کارهای کوچک هم دست شان درد نکند ) اما به هزاران کار کوچک زیبا ساز فراموش شده فکر کردم که باید سال ها در انتظار بمانند.
۲.
پیش تر نیز یک بار نوشتم که در روندی صعودی و به طرزی دردناک، کوچک ترین مسائل ما به سرعت ماهیت سیاسی پیدا می کنند. گروه ها و احزاب و دسته ها هم قشون کشی می کنند و بعد هم لج بازی و ضربه شصت نشان دادن و غلبه بر حریف یا مغلوب شدن و در کمین انتقام ماندن. این که برای یک سریال زیر متوسط تلویزیونی ( بزنگاه ) بلوای جناحی به پا شده واقعا تاسف بار است. کار به تیتر یک روزنامه و هفته نامه های سیاسی و یار کشی و لج و لجبازی کشیده شده. در چنین شرایطی ست که آدم ها از لج همدیگر، به دلایل عجیب و غریب علیه یا له سوژه مورد دعوا دست می آویزنند. یعنی درون مایه ی سیاست ما تا این حد کم بنیه و کم بهانه است که باید به " چیزی" مثل بزنگاه رو بیاورد؟!
3.
قرار است امشب که به صفر رسیدیم، دوباره ساعت ها را یک ساعت به عقب برگردانیم (یعنی در واقع به حال اول برسیم) و دوباره صفر را تجربه کنیم. این جور وقت ها به زمان گمشده ای فکر می کنم که انگار صاحب ندارد. درست مثل چند ساعت قبل یا بعد سال تحویل که در تقویم راهش نمی دهند. بعد به سیاه چاله های عظیم فکر می کنم که میلیون ها سال نوری از ما دورند. و آدمی تازه فهمیده که در آن جا زمان وجود ندارد؛ یک جور ابدیت ثابت. احتمالا جای هیجان انگیزی ست، به شرطی که جهنم نباشد!
4.
...و سرانجام به آخرین روز تابستان رسیدیم. تابستانی که طولانی و گرم و بی شعر و تا حدی مزخرف است. در حدی که می توانم بابت تابستان دوستی های دوران تحصیل هم به توبه بنشینم. پاییز مثل یک کلبه چوبی می ماند که در ته یک جنگل مه آلود داشته باشی؛ پر از تنهایی و صمیمیت و شعر... حالا تصور بفرمایید که همکار روبرویی من، با صراحت اعلام می کند که عاشق تابستان است و حالش از پاییز به هم می خورد...و البته آن قدر مهربان و سنگین وزن هست که من نتوانم از پنجره پرتش کنم!