تبليغاتX
تخته خاکستری

نه! اصلا ادم مرده پرستي نيستم و هيچ وقت حوصله ي مرثيه نويسي ندارم. خيلي وقت است كه مي خواهم در باره ناصر عبداللهي بنويسم لااقل به دليل تجربه تازه و ارام و بي شبيهي كه با برخي ترانه هايش داشته ام. باز به دليل سرشاري ماندگار حس خاصي كه در صداي او نفس مي كشد مرگ اش را نمي پذيرم. به نظرم اين جور ادم ها كوچ مي كنند تا جنس ديگري از بودن را اغاز كنند. همين
صلابت و گرما و حزن ويژه صدايش را دوست دارم.اولين بار با ترانه ي ناصريا شناختمش كه از تلويزيون پخش شد. موسيقي و اواز را تكنيكي ارزيابي نمي كنم. بلد هم نيستم. براي خودم  حس شخصي خودم محك انتخاب است. دل خوشي هم از اين همه خواننده پاپ
كه قارچ گونه در حال ظهورند ندارم. هيچ راهي براي اثبات حرفم سراغ ندارم اما به الهام و ضرورت پيوستگي با كسي كه ان بالا دوستت دارد و تبادل نيروي دروني ميان موسيقي و مخاطب ايمان دارم. پس اين نوشته صرفا بر اساس رابطه ميان من و برخي ترانه هاي او شكل گرفته است


گفتم دنبال بهانه اي براي نوشتن بودم. ديشب بالاخره اخرين البوم او را گرفتم كه نامش ماندگار است.بر اساس نوع زندگي ام  فرصت هاي شنيداري ام در ماشين به دست
مي ايد. امروز كه مثل هميشه از شرقي ترين بخش بزرگراه همت به غرب مي امدم برف مي باريد. مي رقصيد و مي باريد. مه دلچسبي هم با زي اش گرفته بود. اسب خيال من هم قبراق و سر حال به نظر مي رسيد . تازه ترين صداي ناصر هم همه ي فضا را پر كرده بود.و خوب بود.هم البومش و هم حال من. ان قدر خوب بود كه دو ساعت (باور كنيد دوساعت) اسارت سرسام اور در ترافيك راه بيست دقيقه اي قابل تحمل شد.در برگه توضيحي البوم متن زيبايي از اهورا ايمان خواندم كه با او همكار بوده.اهورا نوشته است كه ناصر از مرگ برايش گفته و اين كه بايد به فكر مرگ بود و توشه ي راه. شعر استاد بهمني هم حسابي به كار نوشته اش امده. اين كه با مرگ بي حساب شدي.
دلچسب ترين ترانه ناصر براي من " فاطمه بنت نبي" ست. در روزگاري كه خيلي ترانه ها
و اشعار مذهبي رياكارانه به نظر مي رسند و به دل نمي نشينند اين يكي جور ديگري ست. خودش در برنامه صندلي داغ گفته است كه اين ترانه از بالا به او الهام شده است. خيلي راست مي گفت. من زياد اهل گريستن نيستم اما محال است كه اين ترانه را بشنوم
و توان پنهان سازي دگرگوني حسم را داشته باشم....گاهي هق هق گريه. صداقت
و حس غريبي دارد كه انگار حامل همه غربت و تنهايي فاطمه ي زهراست. حتما مي دانيد كه ناصر از ابتدا شيعه نبود....اما همه صدا و حس اين ترانه از بقيع مي ايد انگار.خيلي به دل مي نشيند . بر خلاف ترانه "مهر علي و زهرا" در البوم تازه/اخرش. نمي دانم چرا ان حس و روح را ندارد. "فاطمه بنت نبي" شبيه اتفاق شعر شهريار در باره ي علي ست. نيرويي گرفته از جايي ديگر دارد.اين كه اين را نوشتم فقط به دليل نوعي اداي دين است بابت لحظه هاي سبكبالانه و ناب و ممتازي كه با اين ترانه درك كرده ام. همين.
اين سواي لذت هاي متفاوت و تنوع حسي جالبي ست كه از ساير كارهايش حس كرده ام. مثل "ناصريا" يا " نازتكه" يا " هواي حوا" .موسيقي اغاز هواي حوا من را به ياد لحظات اغاز افرينش مي اندازد يا چند دقيقه قبل از رستاخيز. ناصر عبداللهي مدعي عشق بود و ترانه هايش منكر ادعايش نيستند. كاش مي شد از همسرش چيزهايي شنيد.

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

به اين  خدا در چهارمين ايه سوره المعارج خبر داده است که فرشتگان و روح در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است به سوی او بالا می روند. در جايي خواندم كه اين ايه يكي از اعجاز قران است و ثابت مي كند كه روح از واحد انرژي ست و توان حركت با سرعت نور را دارد. مي دانيم كه در صورت رفع ماديت از هر چيز چنين امكاني به دست مي ايد. فرمول معروف انيشتن را هم يادتان هست كه نور با سرعتي حدود سيصد هزار كيلومتر در ثانيه حركت مي كند. اگر طبق اين فرمول محاسبه كنيد كه نور/انرژي در يك سال قمري چه مسافتي را مي پيمايد به عددي مي رسيد كه در پنجاه هزار سال قابل پيمودن است. مطالعه زندگي نامه عرفايي كه تجربه خروج و بازگشت روح را تجربه كرده اند نيز ناقض اين نكته نيست. علامه طباطبايي( عليه الرحمه) در زندگي نامه شان مرقوم كرده اند كه در يكي از لحظات عرفاني شان هنگام قرائت سوره صاد خروج و بالا روي سريع روح شان را درك كرده اند
 ايت الله بهائ الديني (رحمه الله عليه) نيز به يكي از نزديكان از ملاقات گاه گاهي شان با روح پسرشان خبر داده اند و فرموده اند كه هنگام امدن روح همه پنجره ها به لرزه مي افتند. اگر اين فرمول فيزيك را كه انرژي نابود نمي شود بلكه تغيير شكل مي دهد را بپذيريم توجيه فيزيكال ناميرايي روح نيز به دست مي ايد. كساني كه لحظات نزديك مرگ را درك كرده اند نيز با شور و گيجي غريبي از اين لحظات مي گويند. حتما مي دانيد كه برخي براي مدتي دچار خروج روح از بدن و سپس بازگشت ان شده اند. اين مدت گاه به ماه ها رسيده و گاه به دقايقي محدود شده است. من تا به حال با دو تن از كساني كه به چنين دركي رسيده اند ملاقات كرده ام. چنان تجربيات هيجان انگيزي ست كه تنتان مور مور مي شود. همه هم با يافته هاي قراني و احاديث منطبق است. خيلي دوست دارم تهيه كننده اي پيدا شود تا بتوانم فيلم مستندي در اين باره بسازم. عمدتا اين گونه ادم ها كه ازادي روح را حس كرده اند اسارت تن را سخت مي شمارند و دلبسته دنيا نيستند. قصد دارم با يكي از ان ها كه به تازگي امكان اشنايي با ايشان را پيدا كرده ام گفت و گويي انجام دهم و در وبلاگم بگذارم.

مي گويند كه در قيامت و جهنم و بهشت جسميت ما دوباره  باز مي گردد و ما با جسم خود دوران حسابرسي و پاداش و عذاب را تجربه مي كنيم اما در دوران برزخ كه ميان مردن و قيامت است تنها روح ماست كه وجود دارد. روح به دليل بي مكاني و بي زماني اش تابع زمان و مكان نيست. در واقع روح امكان سفر به دورترين نقطه كيهان و هر لحظه از تاريخ را دارد. يادم هست حدود پانزده سال پيش در مطلبي كه براي شماره صد گزارش فيلم نوشتم در باره نگاه هيجان انگيزم به چنين امكاني مفصل نوشتم. فكر كنيد بشود به بي نهايت كيهان رفت و تماشا كرد. اين در حالي ست كه منجمين مي گويند دانسته و ديد فعلي ما از كيهان بسيار بسيار ناچيز است. چه بسا دنيا هاي ديگر و بندگان دگرگون ديگري نيز حضور داشته باشند. از خدا كه بعيد نيست! مي شود به لحظه ورود ادم و حوا به زمين بازگشت و حتي با موسيقي دلخواه دوباره ديدش.حتي دچار شوك شويم كه ان سيبي كه باعث و باني اين هبوط شد سرخ نبوده و زرد بوده! مي توانيد اسب خيال را سوار شويم و ببينيم با اين روحمان چه كارها كه نمي توانيم بكنيم....
.البته قبل از اين خيال پردازي به اين نقل از عرفا و بزرگان توجه كنيد كه ازادي روح به ميزان خوب بودنش وابسته است. ظاهرا يكي از تلخ ترين عذاب هاي دوران برزخ همين اسارت و محدوديت روح است. هرچه مومن تر و سبكبال تر باشيم روحمان نيز بال گستري بيشتري را تجربه مي كند.
ايت الله بهائ الديني مي فرمودند كه امكان ادامه برخي فعاليت هاي دنيوي در عالم برزخ براي روح وجود دارد البته با جنسي ديگر. ايشان از تجربه مباحثه با روح برخي شاگردان مرحومشان
مي گفتند كه در عالم برزخ امكان علم اندوزي افزون تري يافته اند. ميزان اشراف روح به عالم ماده نيز به عبوديت او وابسته است. ظاهرا ارواح خبيثه نيز دچار سلب امكان كامل نمي شوند.
چگونه اش را نمي دانم. اين وضعيت هم مي تواند شور انگيز باشد. من كه مي روم دنبال فيلم و فيلمسازي. البته اگر ارواح خبيثه اين مافياي فعلي سينما بگذراند!!
 واقعا عالم پس از مرگ چگونه است؟! ظاهرا اجازه تجمع و معاشرت و رفاقت هم داده مي شود. حتما شما هم خيلي شنيده ايد يا خود ديده ايد كه چند روز قبل از مرگ يكي از فاميل يك نفر در عالم خواب يك يا چند متوفي فاميل را مي بيند كه خبر از امدن يك مهمان مي دهد و در حال تدارك پذيرايي ست.نادانسته هاي ما از عالم پس از مرگ خوف و هيجان توامي دارد كه معلوم نيست فكر كردن زياد به ان خوب است يا بد.سخت از اين بابت كه شور زندگي را در ادم كم مي كند ولي خوبي اش اين است كه ادم حواسش به مردن و حساب و تنهايي بي بازگشت هست و ميرايي و بي ارزشي دنيا.
 خدا كند ادم بتواند به فرموده علي( ع ) عمل كند كه براي دنيايش ان گونه باشد كه هميشه
مي ماند و براي اخرتش نيز ان گونه كه لحظه اي ديگر خواهد مرد. بيايد دعا كنيم كه روحمان لياقت ازادي داشته باشد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

از سفيدي ته ريش دو روزه اش هم مي شد فهميد سن و سالي ازش گذشته. مثل قهرمان هاي گيج به چند نفري كه در اتاق بودند نگاه مي كرد. دو خبرنگاري كه اجازه حضور داشتند مدام عكس مي انداختند.او هم با ارامش غريبي به لنز دوربين نگاه مي كردم."ميشه اين خبر رو زودتر به همه ي دنيا برسونيد؟" اين خواهش او از خبرنگارها بود و ان ها هم سر تكان دادند.
 مرد با جذبه اي كه روي صندلي نشسته بود سنش را پرسيد. مرد ميانسال كه اسمش داود بود دو گام به جلو برداشت تا درست روبروي اينه قرار گيرد. اين خواسته خودش بود. تاكيد كرده بود كه فقط جلوي اينه اي به اندازه قد خودش حرف مي زند.ان مرد دوباره سوالش را تكرار كرد….و داود حتما جواب داده كه تازه دو روز است پنجاه سال را پر كرده است.
 در يك جشن تولد دو نفره كه فقط او بود و افسانه. دختر بيست و شش ساله زيبايي كه عاشقانه مي پرستيدش. با موهاي بلند و لخت و طلايي.نور خانه كوچك افسانه را فقط شمع هاي كوچك و بزرگ رنگي روشن كرده بود. هميشه اين طور بود. به داود گفته بود كه علت جدايي اش از خانواده اش نور چراغ بوده. افسانه حسابدار يك شركت است و همسايه ها هم به رفت و امد داود پيله نمي كنند. شمع عددي قرمز روي كيك را كه فوت كرد خودش را انداخت در اغوش چشمان دختر. خيلي عاشقانه نگاهش كرد اما در برابر عشقي كه از چشمان افسانه نثارش مي شد هيچ بود. سرش را گذاشت روي شانه اش و طوري موهاي لخت و بلندش را نوازش كرد كه انگار مناسك يك ايين را به جا مي اورد."من ديگه خيلي پير شدم ولي مي خوام روي پاهات بخوابم. بخوابم؟" افسانه هم همه عشوه و نازش را در چشمانش جمع كرد و چشمانش را به نشانه رضایت بست.... داود هم ارام سرش را گذاشت و چشمانش رابست. حالا دختر عاشق بود كه موهاي خلوت مرد را نوازش كرد و عينك مرد را از چشمانش برداشت تا به عادت هميشه چشمان مرد را ببوسد.طعنه ي افسانه خيلي شيرين به نظرش امد
"اي كه پنجاه رفت و در خوابي. مگر اين پنچ روزه دريابي"

مرد با جذبه كه حس كرد شرح بيشتر اين جشن تولد كوچك مي تواند عواقب بدي داشته باشد حرف هاي داود را با سوال ديگرش قطع كرد. مي داني جرمت چيست؟ متهم پنجاه ساله هم به دوردست ترين قسمت اينه نگاه كرد و گفت:" اره. بالاخره خدا را كشتم. سوراخ سوراخش كردم" بعد هم رو كرد به خبرنگار و گفت" بريد به همه دنيا بگين كه ديگه خدا ندارند. خيالشون تخت"

خب چرا كشتيش؟ چه بدي با تو كرده بود؟ اين را همان مرد پرسيد و بي درنگ جواب شنيد كه" وانمود مي كرد كه خيلي مهربونه اما به حرفام گوش نمي كرد. نه فقط حرفاي من. خيلي ها ازش دلخور بودند. نظم دنياشو دوست ندارم. دخترم هنوز هشت سالش نشده بود كه سرطان گرفت. خيلي دعا كرديم. خيلي رفتيم كليسا. خيلي كتاب مقدس خونديم اما ژانت من جلوي چشمام مرد. پدر مي گفت كه خواست خداس. امتحانه. خدا به التماساي ما گوش نداد. اگر الان زنده بود همسن افسانه بود. خدا بازم به من رحم نكرد. زنم ديوونه شد و پسرمون عليل به دنيا اومد و بعد هم كه زنم خوب شد جدا شد و رفت و همون پسر عليل رو هم از من گرفت. ميگن رفته كانادا و با يه مسيحي واقعي عروسي كرده. همه اينارو خدا كرد.خدا. همش هم بايد بترسيم از گناه و عذاب. واقعا نمي شد دنيارو بهتر از اين مي افريد يا ماها رو؟ چه جوري دلش مياد اين ادمهاي بدبخت و ناتوان رو عذاب كنه؟ چرا همين جور دستشو مي زنه زير چونه اش و ميذاره ادمها از گرسنگي بميرن؟ چرا اون دنيا اينقدر مبهمه؟ چرا اين همه ساله پيغمبر جديد نفرستاده؟ چرا ادمهاي بد اين همه قدرت دارن؟ چرا تو كليسا كه مي رم همش پيغام ميده كه عبادتت قبول نيست.؟چرا كشيش ها اينجوري اند؟  واي! واي! حقش بود . بايد مي كشتمش. يكي بايد دست از اين ترس بندگي برمي داشت" جوري به اينه نگاه مي كرد كه انگار به كسي كه در اينه پنهان شده جواب مي دهد. مرد با جذبه هم ترجيح داد بلند شود بين او و اينه قرار گيرد. احتمال شكستن اينه و اسيب وجود داشت. سوال بعدي اش كه باعث براشفتگي داود شد در باره نمرود بود" ميدوني بعد از نمرود تو دومين كسي هستي كه كمر به قتل خدا بسته؟" "شما كثافتا مي خواهين منو با ادم بدها مقايسه كنيد كه بگين كار بدي كردم.اما اولين بار یعقوب پيامبربود كه با خدا كشتي گرفت و تونست كمرش رو به خاك بماله. من هم داودم و راه اونو تمام كردم. بدبخت! شماها ديگه مي تونيد از اين به بعد بدون ترس از عذاب كار بد نكنيد. اينجوري بهتر نيست؟!"

اقاي بازجو كمي جلوتر امد و اين بار سعي كرد تا درست روبروي مرد بايستد و چشم در چشم سوال كند" پس چرا افسانه رو سوراخ سوراخ كردي؟"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

در فلسفه عنواني هست به نام "دو راهي اخلاقي" و منظورش بخشي از زندگي ست كه به اساني قابل قضاوت يا تصميم نيست. گاه درستي يا نادرستي اش را نمي دانيم گاه توان تصميم گيري از ما سلب مي شود. مي شود گفت لحظه هايي ست كه عميقا به ارتباط مستقيم با خدا/قادر/قاضي نياز داريم. هر كسي مي تواند با استدلالي به نتيجه اي متفاوت با ديگري برسد.اديان مختلف و تربيت ها و قوانين و بسياري مولفه هاي ديگر مي توانند رنگ و لعابي دگرگونه به اين دو راهي هاي دشوار بدهند. اين لحظه ها كوچك و بزرگ در زندگي همه ما پيش مي ايد. گناه بيشترين ترسي ست كه در گيجي تصميمات اين گونه سراغمان مي ايد. گاه نمي دانيم كه اندازه گناه و اثر بخشي توبه و قدرت خنثي سازي خوب و بدها كدامند.حتي در هذلول رفتارهاي نادرستي كه از نيت هاي درست منشا مي گيرند گم مي شويم. تقسيم كردن حق دشوارترين كار دنيا مي شود.
محض نمونه نگاه كنيم به سريال زير تيغ كه اين روزها در حال نمايش است. مي توانيد خود را به جاي اوس محمود بگذاريد در ان روزهاي سخت . صميمي ترين دوستش را كه پدر داماد تازه امده اش نيز هست ناغافل كشته است و حالا كس ديگري را به اين جرم گرفته اند . او هم به قتل اعتراف كرده و در استانه اعدام است. كتاب من قاتل پسرتان هستم را خوانده ايد؟ من هم هنوز نخوانده ام اما مازياز ميري فيلمي بر مبناي اش ساخته به نام پاداش سكوت. يك رزمنده مومن پس از بيست سال مي ايد و به پدر يك شهيد مي گويد كه پسرش در جنگ شهيد نشده است. بلكه به دست او به قتل رسيده. چگونه؟ در يك عمليات شناسايي كه بسيار مهم بوده ان پسر مجروح مي شود و صداي نفسش بلند و غيرقابل اجتناب مي شود. همرزم و دوستش با هدف عدم شكست عمليات تصميم به خفه كردن مجروح مي كند و اين كار را هم انجام مي دهد. البته فيلم به اين تكان دهندگي درنيامده ولي دو راهي اخلاقي بزرگي ست. حق با كيست؟ مرز ميان شهادت و قتل چگونه است اكنون؟
همه ما در بسيار لحظه هاي اين گونه گرفتار شده ايم. همه ما گيجي ميان توضيح عقل و توجيه نفس را حس كرده ايم. همه ما ديده ايم يا كرده ايم كاري را كه با نيت خوب به نتايج غير انساني رسيده است. همه ما گرفتاري ابهام تشخيص درستي و نادرستي را تجربه كرده ايم. محو شدگي مرز ميان گناه و بي گناهي گاه در حكم لبه پرتگاه است. اين جاست كه دلمان لك مي زند براي حرف مستقيم با خود خود خدا. چقدر سختند اين دو راهي هاي اخلاقي/ديني/فلسفي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اعتراف می کنم که دلم برای این کلبه کوچکی که نامش تخته خاکستری ست تنگ شده بود.
خیلی وقت است که نرسیدم بیایم. ده روز تمام جشنواره فیلم و فجر و اقامت ما در سینما فلسطین
. یا فیلم می دیدم یا می نوشتم. حسابی خسته ام و در عین حال سرخوشی این خلسه ده روزه را حس می کنم. باور کنید حوصله نوشتن در باره فیلم ها را ندارم. روزانه چنین کرده ام و قرار است در شماره اسفند ماهنامه فیلم چاپ شود.پس چه بگویم؟
 جشنواره امسال به خوبی دولت تازه را حس کرده بود و نشان می داد. همیشه این گونه بوده.
سینمای ایران به دولت هایش وابسته است. چه در حمایت های مالی چه در اجازه ساخت و نمایش. پس کاملا طبیعی ست که انطباق برای بقا را اموخته باشد.
این فرایند اصلا به معنای نازل پنداری سینما یا فرمانروایی دولت نیست. یک جور تعامل مثبت است با قوانینی که الزاما نوشتاری و گفتاری نیستند. هر دو طرف می کوشند تا
به نحو احسن از این امکان بهره مند شوند و باز منطقی ست که حاشیه های امنیت تازه ای
تعریف می شود.
نگاه کنیم به انبوه فیلم های امسال. ویترینی که وزیر خوش برخورد ارشاد نوید تماشایش را داده
بود تا نشانگان فرهنگ و ارشاد منتخب تازه مردم را ببینیم. عمدتا مضامینی برگزیده شده بودند
که ضمانت کافی را داشته باشند. معنا گرایی و دفاع مقدس و ارزش مداری اجتماعی - دینی.
نكته شايسته اينجاست كه حاكميت و سنماگران هر دو به اين نكته مشترك رسيده بودند كه نيازي به شعار و دگم انديشي نيست. اين كه برخي در اين دام گرفتار شدند به كج سليقه گي خودشان مربوط است.
سينماي دفاع مقدس كارنامه بهتري ارائه كرد تا سنماي معنا گرا. نگاه كنيم به اتوبوس شب /
اخراجي ها/پاداش سكوت/روز سوم/مثل يك قصه و.....كه هيچكدام فيلم نازلي نبودند و هر كدام
در پي دريچه تازه اي براي عرضه و تماشا بودند. بعضي كه ميدان داري هم كردند مثل روز سوم
به نظر مي رسد كه توافق ميانه اي حاصل شده است و نه دولت تازه انقدر سخت گير بود كه بعضي دادش را مي زدند و نه فيلمسازها تن به نازل سازي كليشه اي داده اند كه چيزي ساخته باشند.
سينماي معناگراي امسال نشان داد كه از دفاع مقدس عقب تر است و هنوز نتوانسته راه هاي
غير مستقيمي براي معنا سازي پيدا كند و جالب اين كه دوست دارد در قالب گفت و گوي اديان
حرف بزند. بهترين معنا گراي امسال پابرهنه در بهشت بود كه در يك ساختار سنجيده و بدون مستقيم گويي و بر مبناي فرديت ادم هايش حرف زد.
جشنواره امسال حواشي جالبي داشت كه اگر حوصله ام كشيد مي نويسمش.
شايد با مسعود ده نمكي و فريدون جيراني شروع كردم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

در سکوت شبانه ی ادینه
چشمان بغض الودم
به انتظار پهن ترین سپیده دمان خلقت
با ستاره ها نجوا می کند
و اواز عاشقانه غوک ها
همه ی دریاچه را پر کرده است                                                                      Click for full size image
صدای پای خدا را می شنوم
ارام
ارام
با پنجره ای رنگی که برایم اورده است
به پاس ایمانم
و کودکی ام
مهربان ترین خدای دشت
پنجره را به انگشتانم می سپارد
می گشایمش
سپیده ی بهشت سر زده است
و من به نماز می ایستم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

ماه ها بود که نقد ننوشته بودم. اعترافی ست که جدی ترین نوع نوشتار سینمایی
برایم نقد نویسی ست. هیچ وقت در این پانزده سال نوشتن به هیچ بخشی به
اندازه نقد دلبسته نبوده ام. حس بودن    می کنم. نقد فیلم مهم ترین انگیزه
اموختن و تیز بینی در مواجهه با اثر است. نقد نویسی برایم به ایینی بدل شده
است انگار.ماه ها بود که نقد ننوشته بودم و چه بسا دو سال. از مجله فیلم که
مهم ترین جایگاه نوشتنم بود دلگیر شده بودم - و نه از  هوشنگ گلمکانی که
ادم نازنینی ست تصادفا! ـاز مجله فیلم دلخور بودم و سر دبیرش که او هم تصادفا
 هوشنگ گلمکانی نام دارد! نه از بابت قهر که از سر     بی حوصله گی
و بی انگیزگی بود که نمی توانستم بنویسم. مدتی در یک روزنامه ستونی راه
انداخته بودم به نام تخته خاکستری . این نام را که برای ان ستون انتخاب کرده
بودم دوست دارم و ترجیح دادم نام وبلاگ شخصی ام نیز باشد....اما از ان جا نیز
 دلگیر شده ام و ادامه ندادم. نکند من ادم زودرنجی هستم وخبرندارم؟!
 این روزها دچارحس غریبی شده ام که اصلا افسردگی یا شبیه این ها نیست.
شاید بعد ها نوشتم چگونه حسی ست. هر چه هست که خدا برایم نگاه داردبه
هم کناری چیزی از جنس شور زندگی نیز نیاز دارد.با سبک سنگین کردن همه
داشته ها و نداشته ها نقد فیلم بهترین راه موجود بود برای چنین خلقی.و چه
بسا همین وبلاگ.گفتم که حس بودن می کنم. پس بی هیچ مراسم اشتی
کنانی و با لبخند به خانه نوشتن ام برگشتم و البته مثل کشور هایی که زورشان
نمی رسد حق هرگونه اقدام متقابل را برای خودم محفوظ داشتم!! البته از حق
نگذریم عباس یاری عزیز در جشنواره فیلم فجر پارسال گفت که دوباره برگردم
به موطن سینمایی ام اما من که سرم گرم بود با ان روزنامه و دلشکسته بودم
از مجله نتوانستم که چنین کنم. داشته باشید که این اقای یاری خیلی ماه است
و اگر کسی بتواند از او دلگیر شود لایق اسکار و نخل طلا و این جور چیزهاست! به 
هر حال مجله فیلم توانست در غیاب من به هر زحمتی که شده از فروپاشی نجات
پیدا کرده و به راه خودش ادمه دهد و یک جوری هم ظاهرفریبی کند که ککش هم
از نبودن هیچ منتقدی نمی گزد!!! 
برمی گردیم به زمان حال که قرارشد دوباره در مجله فیلم بنویسم و باید هر طور
 شده در شماره بهمن نوشته ای از من می بود وگرنه احتمال سکته روحی در
غیاب شور زندگی محتمل به نظر می رسید. جدی ترین فیلم ماه هم که چنین
 قابلیتی داشت ستاره است فریدون جیرانی بود. نوشتم و کوشیدم در این بازگشت
 و اغاز دوباره و به فراخور پیرترشدن - به قول هوشنگ گلمکانی که گفتم ادم نازنینیه -
 ارام تر و منصفانه تر بنویسم. سعی کردم بر جاهایی که برای خودم قابل قبول تر
است متمرکز شوم و سر ان جاهایی که دوست ندارم قیل و قال راه نیندازم. من
 یک تماشاگرم که امکان عرضه نظرم را یافته ام. همین! کوشیدم صادقانه با اثر
برخورد کنم. چیزی که این روزها خیلی دنبالش می گردم و کم تر پیدایش می کنم.
یک جور قول و قرار با خودم برای نقدهایی که از این پس خواهم نوشت.                               

مجله فیلم نوشته هایش را در سایتش نمی گذارد و طبعا امکان لینک به مطلب
خودم را ندارم. در همین حد بدانید که در شماره ۳۵۷ صفحه ۸۸ چاپ شده است.
اگر فرصت و حوصله داشتید بخوانیدش. به هر حال منتقدین هم مثل فیلمسازها
از فزونی مخاطبین خود خرسند می شوند. اگر بتوانم فایل مطلب را از مجله فیلم
بگیرم که در ادامه همین مطلب کپی خواهم کرد. اگر هم نشد که خداییش
حوصله تایپ سه صفحه نقد را ندارم!! 
عنوان این نوشته بازی و بازگشت است و هیچ ارتباطی به بازگشت خودم به مجله فیلم
ندارد!انتخاب اول من به نام بازی بود که گلمکانی -همان که ادم نازنینی ست- نپسندید
و انصافا هم حق با او بود استثنائا!چند جمله از نقد را که به گمانم جوهره اصلی نوشته
است را بازنویسی می کنم"در حکم اشانتیون!! 
     ستاره است در باره سیما و سیماچه درون و بیرون نیز هست.....و شایدبتوان به تلقی
این گفتار و برداشت رسید که ادم ها با نقاب ها/سیماچه های خود زندگی می کنند
و کسی نمی داند- و چه بسا خود ادمی که سیمای واقعی کدام است

پی نوشت:فزونی علامت تعجب در نوشته هایم عادت غیرقابل ترک من است
. لطفا تحمل کنید!!!

                                                                                                               

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

از فردا می اید. چه بخواهیم چه انکار کنیم دوستش داریم و انتظار امدنش را داریم. وقتی پر می کشد تا حضور بلورینش را به رخمان بکشد تماشایش می کنیم. ما اموخته ایم که تماشا با دیدن فرق دارد. این ده روز را به قصد حشر با ده ها دنیای تازه می ایم. یک جور اعتکاف هنری ست انگار. طعم خوش خلق کردن دنیا توسط مخلوقان بی دنیا. ذوق می کنیم و داغی هوس افرینش را در همه رگ هامان حس   می کنیم. این همه فیلم. پشت سر هم. این همه ادم و قصه و سرنوشت و ....تماشا. گاهی ان ها را تحسین می کنیم و گاهی غر می زنیم. گاهی شیفته می شویم و گاهی سرخورده. گاهی چنان در دنیاهاشان سهیم می شویم که مدت ها رهامان نمی کنند. گاهی از ان ها می گریزیم. همه این همزمانی هاست که شور کشف و حشر را در ما زنده نگاه داشته است.                                         

 

از فردا می بینمش. سیمرغ های جشنواره فیلم فجر در اسمان چشم هایم پرواز خواهند کرد...       چشم ها ی من و تو همه ما که اهل دلسپاری سینما هستیم. حتی غصه نمی خورم که شاید نتوانم تا ده روز به این خانه کوچک دور افتاده تازه سر بزنم. خانه ای که نامش تخته خاکستری ست.        

خوب تر این است که قرار است از فردا به بعد "او" را ببینم 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

به دلیل برخی دیده ها و شنیده ها در بعضی تکایای محلی که به نظرم با شان و اداب حسینی سازگار نبود خیلی سال است که در روز و شب های محرم به این جور تکیه ها نرفته ام. این بساط علم کشی و زرق و برق و بعضی نگاه های جستجوگر غریزه ها را در حاشیه دسته ها دوست نداشتم و ندارم. این قاطی شدن جلوه فروشی ها و دروغ و جنس نا مرغوب در فضایی که باید خیلی خالص تر از این حرف ها باشد.

 چقدر خوب است که امسال حاکمیت هم به یاری این فرهنگ امده است تا با قانون گذاری و فرهنگ سازی به پیرایش حشو و زوائد تحمیل شده بر این ایین پویا و ایمان افزا بپردازد.. و چقدر خوب است که مسجدها هنوز همان گونه خالص برای حسین عزا می گیرند که باید. نزدیک خانه ما مسجد کوچکی ست که اتفاقا اسمش هم سیدالشهدا ست. یک روحانی پیر دوست داشتنی دارد که خیلی خالص است.هر سال  می روم تا لذت همجواری ادم هایی نصیبم شود که می خواهند نوع دیگری خوب بودن را تجربه کنند. چون حس خوبی در همه حجره های ذهن و قلبم نفس می کشد در ان لحظه ها:می دانم که نشانی را درست امده ام. خدا  نصیب مان کند شور زیستن و ارامش پس از مردن را.و ای کاش مهربانی خدا نگاهبان قلب هامان باشد که زنگار زندگی در این زمانه دشوار سیاهش نکند. عظمت عاشورا در بی زنگاری حسین خلق شد

 ای کاش ارام ارام و سال به سال برچیده شود بساط ناراستی از مراسم نکوداشت راستی

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

قرار است ذره ذره شکل بگیرد این دریچه تازه و شخصی مکالمه من با خودم و دیگران.قرار است دوست بزرگوار و صاحب اندیشه ای که خود چنین پنجره ای دارد و صاحب تجربه و توانایی ست به افرینش این وبلاگ کمک کند. چه ابایی از این اعتراف که شوق گشاده دستانه ایشان به فکرم انداخت که چنین تجربه ای را از سر بگذانم.

 خواستم اولین نوشته را پس از اماده سازی نهایی بنویسم اما مگر ناشکیبی من که از همان تولدم در هفت ماهگی معلوم بود اجازه چنین صبری را داد. در این اندیشه ام که هدف وبلاگ نویسی چیست؟ طبعا نوشتن است . نوشتن را می توان به مثابه یک هدف نگریست. چیزی شبیه این جمله تکراری که من می نویسم پس هستم.وقتی نوشتن ادم می اید می توان خود را با همه ادم های مجازی و حقیقی اختمالی شریک کند....و یا اصلا برای تنها مخاطبی که خود اوست.

پسرخاله ای دارم که فلسفه می خواند. او معتقد است که ادم باید با پیژامه بیاید در وبلاگ. یک جور رهایی و انارشیسم که ته دل همه ما وول می زند.بی هیچ واهمه و مسئولیتی. نظر به این که هر سکه ای دو رو دارد چنین تجربه ای در پس یک چهره مجازی و دور از دسترس مقدور است. خیلی فکر کردم و بالا و پایین. در نهایت حقیقی بودن و پذیرش مسئولیت نوشته هایم را انتخاب کردم. شاید خیلی حرف ها و کارها را که وسوسه اش را دارم نتوانم و چه بسا از جذابیت های خواندنی ان کم شود و ....اما می توانم خودم را با نوشته هایم با مخاطبینم شریک کنم و حواسم بشتر جمع باشد

می خواهم همه گونه نوشتاری را تجربه کنم بر خلاف حضور انحصاری ام در زمینه های سینمایی در مطبوعات پیرامون. معتقدم که هرچه رخ می دهد در استان حضرت دوست جواز بروز یافته است...پس خود را و این پنجره کوچک را به خدا می سپارم و از او مدد می جویم.

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

این نوشته را با نام خدا اغاز می کنم. در حکم پیش نوشته. وقتی همه چیز درست شد نوشته را اغاز می کنم

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |