تبليغاتX
تخته خاکستری

از فردا رهسپار راه سپردن به دريا هستم. اگر خدا بخواهد...و قرار است كه سال تازه را با نسيم و موج و خيال اغاز كنم. اين اولين بار است كه در چنين لحظه اي در استانه ي دريا و علف نفس مي كشم. كاش بتوانم از اين خستگي يك ساله كه به يك جور كوفتگي ده ساله شبيه است خلاص شود. اين روزها مدام در حال نجوا با خدا هستم و دعا....و در فكر اين اخرين نوشته امسالم بر خاكستري تخته ام. خواستم نجواهايم با خدا را بنويسم كه گذاشتم براي اولين نوشته ي سال تازه، اگر از هراس اتهام رياكاري خلاص شوم و دلم بتواند جواز واگويه اش را از خدا بگيرد. خواستم در باره صميمي ترين دوستم بنويسم كه ساكن اتريش است و هميشه اين موقع ها دلم برايش بيش تر تنگ مي شود ، كه باز به وقت ديگري گذاشتم.

چندي پيش داستان كوتاهي نوشتم در باره ي زني كنار سفره هفت. نگه داشتم براي اين موقع ها كه بساط هفت سين پهني به راه است. داستان را در "ادامه مطلب" مي گذارم و اگر حوصله كنيد و بخوانيدش خوشحال مي شوم.

 

بهار تازه تون مبارك. همين!


ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

همنجوري بي جهت و بي دليل داريم به سال نو نزديك مي شويم و دوباره گوشمان پر مي شود از اين حرف ها كه سلام به بهار و گل و بستان و اين جور چيزها ديگه. خب من چرا دارم طعنه اميز مي نويسم؟ مني كه اگر ويرم بگيرد پرم از اين جور شعرواره ها. نمي دانم چرا حوالي سال تازه كه مي شود مضطرب مي شوم. حس مي كنم كه يك اتفاقي به زور در شرف وقوع است. حتي مي شود گفت كه انگار عادت كسالت بار روزمرگي مان مورد تجاوز تازگي قرار مي گيرد. دنيا متوقع مي شود كه كاري بكنيم و حال هيچ كاري هم نداريم.چرا مي گويم نداريم؟ چون حس مي كنم ادم مثل خودم زياده.

 اين روزها وقت كم مي اورم و دلم مي خواهد كه دو تا اسفند داشتيم. خيابان هاي شلوغ. مردمي كه انگار موي شان را اتش زده اند و ريخته اند بيرون. خريد عذاب اور شب عيد. همين جوري الكي كلي كار سر ادم ريخته مي شود و هي ميدوي به سمت و سوي سال تحويل. من كه دلم سفر طولاني به همه جا مي خواهد و البته نمي شود. بعد مجبوري بري تا لب دريا و احيانا مشهد. كاري كه در برنامه امسال دارم. اما دلم جاي خيلي دور مي خواهد. يك جاي ناشناخته. پولش هم باشد كه نيست. هيچ پايه اي هم نيست كه مثلا برويم همين تركمنستان بغل دستمان. مي گويند گران تمام نمي شود. دلم هواي كربلا رفتن هم دارد اما مي ترسم. اين همه بمب و خون و انفجار. مي ترسم منفجر شوم و خدا هم هيچ حالي بابت مردن در ان جا برايم منظور نكند. تازه  بابت عدم استفاده از عقل خداد محاكمه شوم كه چرا اصلا رفته ام جايي كه اين همه خطر مرگ داشته است. مي شود اش نخورده و دهاني كه به قيمت مرگ سوخته است. گاهي دلم براي سواحل مديترانه بيروت تنگ مي شود كه يك بار رفته ام.

داشتم مي گفتم كه گذران ايام پيش از عيد و خود عيد چقدر عجيب و غريب است. حس مسخره اي هم در كشور ما غالب شده كه از اول اسفند مي شود شب عيد و تا اخر فروردين هم عيد محسوب مي شود. كسي دل به كار نمي دهد و همه حواله مي دهند كه بزار اين شب عيدي تمام شود و منظورشان دقيقا دو ماه است!!! بعد هم تعارفات و روبوسي و مهمان بازي و از اين جور كارها كه گاهي به هجو نزديك مي شود.باورتان مي شود بعضي مي خواهند امسال تا سه و چهار صبح بيدار بنشينند كه چي؟ سال تحويل بيدار باشند. خيلي هم جدي مي ترسند كه اگر خواب باشند ، تا اخر سال تازه خواب مي مانند. اصلا فرق لحظه سال تحويل با قبل و بعدش چيست؟ ادم انتظار يك فرقي دارد و بعد به دليل عدم چنين اتفاقي احساس ضايع شدن مي كند. سفره هفت سين هم كه ديگر حوصله غريبي مي طلبد. ادا در اوردن اين كه ما ادم هاي شادي هستيم هم از ان كارهاست كه اين جور موقع ها باب مي شود. خدا نكند افكار فلسفه حيات هم در ان لحظه به كله ادم هجوم بياورد. مثل نزديك تر شدن به پايان و ...... اگر فكر مي كنيد كه من افسردگي ماژور و مينور و فصلي و اين جور چيزها دارم، كاملا در اشتباهيد. فقط يك كم غصه مي خورم كه چرا خودمان را با دست خودمان سر كار گذاشته ايم.

 با اين حال اگر كسي ديد كه من سال تحويل بيدارم و روبروي دريا ايستاده ام به حساب نقض غرض نگذارد. يك حس شخصي ميان من و درياست و هيچ ربطي به سال نو ندارد!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


سه و نیم سال پیش ، در شماره ی صد مجله زنان مطلبی نوشتم در باره ی زنان. شاید بد نباشد به  بهانه ی هشتم مارس که این روزها در باره اش می نویسند دوباره نویسی اش کنم. ممکن است برخی از قسمت های ان نوشته با عقاید کنونی ام همساز نباشد اما کلیت اش را قبول دارم. یادم هست که نوشته ام با جریان غالب ان مجله همسو نبود و قبل از چاپ هم تلفن های مشکوکی به من شد که ان را پس بگیرم.از سوی برخی ناشناسان خیلی فمینیست.اما خانم شهلا شرکت ان قدر دموکرات بود که مطلب من و نوشته علیرضا معتمدی را چاپ کند و البته در شماره بعد هم نامه ای از یک خواننده زن چاپ شد که حسابی نواخته بودمان. این نوشته را می توانید با کلیک " ادامه مطلب" ببینید، اگر حوصله دارید
.و حرف اخر این که من برای زنان احترام و اهمیت فراوانی قائلم و ظرافت زنانه را یکی از بزرگ ترین نعمات خدا  می دانم. این را گفتم که گفته باشم!


ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

كسي را كه مي شناختيم مرد. ناگهان. بي خبر.كسي كه فيلم مي ساخت. حرف مي زد. كاري مي كرد. خوشحال مي شد و گاه به گوشم مي رساندند كه بابت چند نقد منفي من در مجلات فيلم و دنياي تصوير دلخور بود. گاهي عصباني مي شد و چند بار هم گريست، جلوي چشم همه. مي گفتند كه خشن و اخمو ست اما ان ها كه مي شناختندش به نتيجه اي خلاف اين اذعان داشتند. گفته بودم كه اهل مرثيه سرايي نيستم. پس بلد نيستم  مرثيه بنويسم و ثابت كنم كه اتفاق بزرگي افتاده است. همه مي ميرند. او هم مرد.

من او را نمي شناختم و اصلا نديده بودمش. ولي همه ي فيلم هايش را ديده بودم. خيلي هايش را دوست نداشتم و بعضي را داشتم. سفر به چزابه اش كم نظير بود و هست. نجات يافتگان اش فوق العاده بود....و ميم مثل مادرش را بر خلاف خيلي دوستان ، فيلم خوبي مي دانم. مشكل ملاقلي پور انتقال عصبيت و ناشكيبي اش به ادم ها و ساختار اثارش بود. شاكي بود كلا. از تصادف روزگار فرصت نكردم كه براي ان دسته فيلم هاي او كه دوست شان دارم بنويسم و براي ان ها كه به نظرم خوب نبودند قلمفرسايي كردم. ديروز كه در كنار دوستي، اس ام اس دوستي ديگر را خواندم كه" رسول ملاقلي پور به لقائ الله پيوست" بغضم گرفت و گمانم چند قطره اشكي نيز در چشمانم جمع شد. دوستم تعجب كرد. مگر دوست بوديد با هم؟ اين را گفت و به انتظار جوابش نماند

حقيقت ماجرا چيست؟ وقتي كسي مي ميرد، كسي كه مي شناسيم اش، انگار پيغامي دريافت مي كنيم. مكالمه اي شكل مي گيرد با كسي كه ته هستي ست. فرشته مرگي كه بر شانه ي راست مان سكني گزيده. لبخند مي زند. مي بيني چطور ساده مي ميرند. ان هايي كه تو مي شناسي شان. مرگ سراغ اشناترین تو نيز مي ايد ، كه خود تويي. رسول ملاقلي پور يك نام است و تو نيز يك نام و همه گمنام هاي جهان يك نام اند. لحظه اي فرا مي رسد كه ديگر مجال فيلم سازي نداري و بايد ساخته هايت را تماشا كني. بي پيرايه. اصل جنس. امكان فيلم برداري مجدد نيست. حتي ميز مونتاژي هم در كار نيست تا به نتيجه اي ديگر برسي. شهرت و ثروت و مقام و قدرت و صورت و ....به كار فيلمت نمي ايند. كسي نمي ايد كه امضا بگيرد. ماييم كه بايد در به در دنبال كسي باشيم كه به ما امضا بدهند در ان برهوت تنهايي.

يعني الان روح رسول در چه حالي ست. ديشب داشت سفر به چزابه اش را از شبكه دو مي ديد؟ يا پيش مادرش بود كه خيلي دوستش داشت؟ حس و حال اخير زيارت حسين و مستندي كه در ان فضا ساخت به كارش امد؟ اصلا الان در حوالي ماست يا با سرعت نور دور شد و الان در دورترين نقطه ي كيهان ايستاده است؟ نكند برود سراغ احمد طالبي نژاد كه حسابي از دستش شاكي بود و به او بگويد "بيا! لحنم را عوض كردم. خوشتون امد؟" حتما فهميده كه نقد تند و تيز من در باره مزرعه پدري مغرضانه نبوده. شايد هم بي خيال سينما شده و رفته سراغ عشق بچه گي اش و حالا حتما فهميده دختر روبرويي كجا غيبش زد. اصلا به ما چه؟ منتقد جماعت دست از سر روح فيلمسازها هم بر نمي دارد.  بزار  حالش را ببرد!    

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

مدت هاست كه دنبال بهانه اي هستم تا در باره فوايد كم اگاهي بنويسم و چون پزشك نيز هستم ،اين دو حيطه را به هم مربوط كنم. در روزگاري كه همه از ضرورت دانش افزايي و دانستن مي گويند ، من مي خواهم بنويسم كه گاهي ندانستن چقدر بهتر است. بهانه مي خواستم براي نوشتن و كمي حوصله....تا اين كه ديشب در يك خواب دو كابوس ديدم، اول اين كه يك گربه خاكستري كه از ترس من گوشه اي كز كرده بود، ناگهان به سوي من پريد و همه سر و صورتم را خونين كرد و وحشت. بيدار شدم و دوباره خوابيدم. اين بار ماشينم ناگهان جوش اورد و امپرش چسبيد به ته. بخار از زير كاپوت بيرون مي زد و .......
صبح كه داشتم به اين دو كابوس فكر مي كردم و دنبال تعبيري برايش مي گشتم ، كاملا مفهوم بود كه علت اين دو كابوس ياداوري نوشتن همين مطلبي ست كه در  زير مي خوانيد!!!

******

پزشكي چيزي شبيه نجوم است و حجم دانسته هايش در برابر ان چه نمي داند اندك است. خيلي اندك. بدن انسان ان قدر پيچيده است كه از همين يك قلم جنس خلقت مي توان به عظمت خدا رسيد. به قول دوستي، پزشك بي ايمان را خدا بايد چند برابر تنبيه كند. در كنار اين بزرگي و نظم و بنا به ضرورت حركت همه اجزاي جهان به سمت فروپاشي ( انتروپي ) هزاران احتمال مرگ نيز با ما زيست مي كند. در واقع براي هر لحظه زنده ماندن، از از اين همه احتمال نماندن جان به در برده ايم. هيچ حساب و كتابي هم ندارد. از همان لحظه شكل گيري نطفه ي بودن انسان تا اخرين ثانيه، پايش لب گور است. بدي پزشك بودن اين است كه همه ي اين احتمالات را مي داني و تازه مي داني كه چقدر نمي داني. هيچ قطعيتي در اين سامانه وجود ندارد. حتي در مواجهه با بيماري ها نيز عمدتا به درمان علامتي مي پردازد و كاري از دستش ساخته نيست. ان قدر كه بدن انسان چشم به احتمالات دارد گمان نمي كنم كه يافته ايي مشابه ان باشد. فكر كنيم در هر لحظه و به هر دليلي يكي از اين چند ميليارد سلول مي تواند سرطاني شود و در جنگ با سيستم ايمني نيز پيروز شود. يا بسياري بيماري هاي بي علاج غير كشنده. صدها دارو و هزاران عوارض دارو كه كاملا تصادفي رخ مي دهد. گاهي براي يك نشانه يا شكايت باليني ده ها تشخيص افتراقي وجود دارد و اخرش هم معلوم نمي شود به چه دليلي ست. بسياري داروهايي كه ما مي خوريم درمانگر نيستند و فقط كمك مي كنند تا رنج كمتري بكشيم. نقش و  پيچيدگي متقابل روان و اعصاب با ساير يافته ها هم كه مزيد بر علت مي شود. نمونه ها بسيارند اما مي گويند در وبلاگ كوتاه بنويسيد تا خوانده شود.

اگر پزشك نباشيد مي توانيد به يك پزشك اعتماد كنيد و او هم بلد است كه چطور شبيه عقل كل ها رفتار كند. شما هم به داروهايش به چشم اكسير حيات نگاه مي كنيد و همين تاثير مثبت دارد. تازه از هزاران احتمال مرگ هم بي خبريد و زندگي تان را مي كنيد تا وقتش بشود. .....حتي مي توانيد راحت تر سيگار بكشيد!!!!

******

همه ي اين ها را نوشتم تا به اين جا برسم كه دنيا را مي بينيد! يك نفر هفتاد سال روزي يك پاكت سيگار مي كشد و اخ نمي گويد و يك نفر مثل من بعد از چند سال ناقابل سيگار كشيدن دچار برونشيت مزمن و فشار خون و زخم مري و تنگي نفس و.....( بقيه اش را نمي نويسم كه چشمم نكنيد!)  و بعد مجبور مي شود سيگار را ترك كند كه تا الان مي شود چهار ماه و يازده روز و  چهارده ساعت و هجده دقيقه! و جالب تر اين كه همه ي ان امراض هم رفع مي شود تا نشان دهد كه به دليل همين چند سال سيگار بوده. غصه ام گرفته كه امسال سال تحويل كه قراره روبروي دريا باشم چه كار كنم پس؟!!!

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سرب و سرعت و سیمان
سربی؟
زمانه ی معکوس
بوی دروغ فمینیسم
لطفا پیچ رادیو را باز کنید
تو فکر می کنی به چه مفتخریم؟
کشف بی عشقی
و ندیدن ماه
و جمله "پنجره را به روی عشق باز کنید"
لطفا
مردهای هوس باز
زنانه گی خاموش
به ریشه ی هم می خندیم گاهی
هشتم مارس لطفا!
عروسک خوک روز والنتاین
جایزه نوبل صلح
شعار علیه حد متوسط قرمه سبزی
بیاییم متوقعان پلید را به گور بسپاریم
سرعت
سرب 
سیمان
من عجله دارم
و در حد ترنم هیچ چشمی مشنگ نیستم
پول اینه خریدن
نه باور کنید
همه اش را دادم مجله خریدم
لطفا مزاحم نشوید
افتخارات لطفا!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

این روزها شماره 359 ماهنامه فیلم با تصویری از باران کوثری در خون بازی مادرش اراسته شده. من هم حوصله ام کشید و در این شماره در باره 22 فیلم جشنواره یادداشت های کوتاهی نوشته ام...که به قول مهرزاد دانش با نظرات دوستان همسویی چندانی ندارد. البته من تکذیب می کنم و فقط به گونه ای عجیب نظرات من و دانش رو در روی هم ایستاده اند و گلمکانی هم نیامده جدامان کند. این مهرزاد دانش انقدر ادم خوبی ست که من اگر می دانستم اینجوری میشه از چاپ نظراتم منصرف می شدم. به دموکراسی و تکثر ارا و این قرتی بازی ها هم اعتقادی ندارم....ولی در باره دو فیلم ُتک و تنها و غریب افتاده ام. من از روز سوم خوشم امده و از فیلم سنتوری نه. جای تان خالی چقدر چشم و ابرو دیده ام بابت این دو نظر. البته حاضرم برای اثبات حرفم بحث کنم اما بقیه به متلک و چشم غره بسنده می کنند. چند تایی هم بابت یادداشتم در باره فیلم امیر قادری سر کیف شده اند. می گفتند روی مان نمی شد بنویسیم خوشمان نیامده. و البته اذعان داشتند که بنده هم رفاقتی نقد کرده ام.یک نفر هم که ظاهرا ادم شیفته ای ست غر زد که تو چه جوری دلت امد در باره نیکی کریمی نقد بنویسی؟!!! در میان دوستانُ کاوه کاویان که نمی شناسمش توانست سیمرغ مهربان ترین منتقد را بدست اورد.شهرزاد رحمتی در باره سنتوری مثبت ننوشته اما انتخابش کرده!  دست شکسته نیما خان حسنی نسب به نفع سنتوری تمام شد و در جلوه ویژه هم سنتوری را انتخاب کرده. گمانم می خواهد روی جواد طوسی را کم کند! بر خلاف ده روزی که امیر پوریا از سلام و علیک با ما فراری بود ( منتقدهای مهم اینجوری اند معمولا) اما نظرمون در باره داوری خیلی شبیه همه. من که از نوشته هایش خوشم
می اید.شاخص ترین نوشته ها را مسعود مهرابی داشت. خیلی ساختارشکن بود. و نثر توصیفی جالبی در مقدمه چند یادداشت اش حضور داشت.

نوشته های جشنواره ای به هر حال با شتاب نوشته می شوند و احساسات و نظرات انی در ان دخیلند. فیلم ها رسوب نکرده اند و ممکن است در گذز زمان و هنگام اکران به گونه ای دیگر جلوه کنند . یادم هست در جشنواره چند سال پیش از روسری ابی خوشم امد و یادداشت مثبت نوشتم اما هنگام تماشای دوم در نمایش عمومی نظرم برگشت و نقد منفی نوشتم. سال گذشته با تماشای
یادداشت بر زمین ذوق زده شدم و همان جوری نوشتم اما بعد نظرم تعدیل شد. دیگران هم معمولا رسوب نکرده نظر می دهند. گلمکانی امسال صبوری کرد و هیچ ننوشت. پس لطفا پس از خواندن یادداشت ها ، ان ها را فراموش کنید تا اکران.

امسال بالاترین حق التحریرم را در تاریخ نوشتنم گرفتم. 70000 تومان تمام. اما دریغ از یک ریال که دستمان را بگیرد. ان قدر قسط عقب افتاده بابت وامی که از مجله گرفته ام داشتم که اصلا رویم نشد پولی طلب کنم. با این حساب مهرزاد دانش عزیز بالای صد هزار تومان گرفته. اگر قسط عقب افتاده نداشته باشد!!!!

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

چندی پیش در برنامه 30-20 و توسط کامران نجف زاده چند عدد خوانده شد که سر و صدا به پا کرد. ان اعداد دستمزد های چند بازیگر مشهور سینما بود. کاملا مشخص بود که خبر برای مردم جذاب است و ترش رویی بازیگران را سبب می شود. اول پرویز پرستویی که با رقم پانزده میلیون نفر اول ان لیست بود شاکی شد و بعد داود رشیدی از طرف انجمن بازیگران به این خبر رسانی خرده گرفت و خشم خود و اهالی ان انجمن را با موش خواندن خبرنگاران نشان داد. چشم در چشم نجف زاده که
می تواند در هر دیواری گوش ایستاده باشد. بعد هم گروه خبرنگاران معترض شدند که مورد توهین واقع شده اند.
این خام ماجرا بود.اما حق با کیست؟ کار کدامیک ناپسند بوده؟ اصلا چنین موضوعی محل قضاوت است؟ دیروز به این موضوع فکر کردم و دیدم در تحلیل منشور گونه به انواع نگاه ها می توان رسید. هر نگاهی صاحب دلایلی برای پذیرش است. من بالاخره به نظر خودم در این باره رسیدم اما بگذارید منشور را نگاه کنیم و بعد بپرسم نظر شما چیست؟
ایا خبرنگار حق دارد در این باره کنجکاوی و یافته هایش را اعلام کند؟ ایا دستمزد یک هنرمند مثل زندگی خانوادگی اوست یا به دلیل تاثیر گذاری بر بدنه سینمایی که به مردم مربوط می شود در حیطه دانستنی های عمومی نیز محسوب می شود. ایا دستمزد یک بازیگر تا این حد محرمانه و خوف انگیز است؟ ایا خبرنگاری که در پی این نوع اخبار برود موش است؟ شاید ان خبرنگار بگوید که این حد پنهان سازی از علاقه جهان سوم به مخفی کاری ست. بسیار در باره دستمزد ستارگان جهان شنیده ایم و اب از اب هم تکان نخورده است. بازیگری می گفت که مطبوعات هم تیراژ خود را اعلام نمی کنند. خب این هم پنهان کاری ست. شاید روابط ناسالم سینمای ایران به گونه ای ست که لو رفتن این اعدا به خرابی بازار و رقابت و تحقیر و این جور چیزها منجر شود. شاید بساط تکذیب و تایید به پا شود. ممکن است ان بازیگر بگوید که این کارهای زرد به درد هیچ کس نمی خورد. خب مگر خبر باید حتما به درد کسی بخورد؟ یا بگوید که درامد من کاملا خصوصی ست و به کسی مربوط نیست. شاید درست بگوید. قشنگ نیست کسی از کسی در باره حقوقش بپرسد. حتی اگر حقوق بخور نمیر کارمندی باشد. خب می شود پرسید که میزان دستمزد برابر مقدار دارایی یا درامد است؟ حرف دیگر ان که بسته نگاه داشتن فضا به رشد مافیا کمک می کند. رنج بزرگی که بر سینمای ایران تحمیل شده است. شاید اشکار سازی درامدهای سینما بساط چشبندگی اقتصادی اش به دولت را کم کند و این برای خیلی ها خوب نیست. چرا هیچ وقت نمی توان در باره کلیت نظام مالی سینمای ایران به تحلیل درست رسید و یافته با برون رفت ان ناسازگارند. بازیگری می گفت که این به ضرر سینماست که دستمزدها معلوم شود. بساط چشم و همچشمبی به پا می شود و نرخ ها بالاتر می رود. از کجا معلوم. شاید برعکس شود.
این جدل خبرنگار و بازیگر ادامه دارد و هیچ کدام زیر بار نمی روند . اما من که می خواستم پنهان کاری کنم و نگویم با کی اشتراک نظر بیشتری دارم ، جوری نوشتم که معلوم شد هوای چه کسی را دارم.حدستان غلط است. حق با بازیگر هاست.چه کار به زندگی مردم دارید. دوست دارند بابت دو ماه کار بیست میلیون بگیرند. به کسی چه مربوط. کور شود چشم حسود و فضول!

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

گاهي فكر مي كنم دشوارترين تلاش ذهني ادم سعي در تحليل خداست . براي همه مان پيش امده كه نمي توانيم موضع خدا را در برابر كارمان بفهميم. گاهي گيج مي شويم كه فلان اتفاقي كه براي مان افتاد به خواست خدا بود يا ناشي از عملكرد خودمان. خب معلوم است كه برگي بي اذن خدا فرو نمي افتد پس نقش فعل ما چگونه است؟ بحث جبر و اختيار پيش مي ايد و من يكي كه عقلم جواب نمي دهد و نرجيح مي دهم بي خيال اثبات  و نفي اين جور چيزها شوم. گاهي نمي دانيم فلان بلايي كه بر سرمان امد عذاب است يا امتحان. كفاره است يا اب ديدگي روح. بعضي وقت ها تحليلي از نظر خدا در باره مان به ذهنمان مي ايد. بعد شك مي كنيم كه اين الهام است يا شيطنت نفس. حتي ربط هايي پيدا مي كنيم كه هيج جور قابل اثبات نيست. مثلا اين كه خدا مي خواست با اين اتفاق به من بفهماند كه فلان كارت را نپسنديدم. يا بر عكس. يك جوري حالي مان مي كند كه دمت گرم! بعضي وقت ها همه چيز را جوري بغل هم مي چينيم كه به يك تحليل مشخص از خدا برسيم و بعد منتظريم كه رخداد بعدي مطابق همين تحليل پيش ايد اما.......ناگهان حالمان گرفته مي شود و بسته به ميزان خداپرستي مان دنبال توضيح تازه اي در ذهن مي گرديم. گاهي تا طبقه هفت بهشت مي رويم و گاهي در كابوس جهنم جيغ مي كشيم. حتي نمي دانيم كه حس درونمان در برابر خودمان تا چه حد قابل استناد است. حتما شده است كه دعايي كرده ايم كه فلان كار بشود. بعد احساس خوب بودن كرده ايم. بعد ان كار شده است و ما سرخوش توجه مثبت خدا شده ايم. چندي بعد به واسطه همان پاداش خيالي خودمان به چه كنم چه كنم افتاده ايم و حالا افتاده ايم به التماس معكوس به خدا! بعد رفته ايم در گذشته مان گشته ايم كه اين عذاب كدام غلطي بوده كه از ما سر زده. مي گويند كه ما سرنوشتي داريم و جهان بر مبناي نظمي ست اما جدا لنگ مي زنيم كه بفهيم ما چه كاره ايم؟ جالب است كه در خيال خود گاهي چنان بخشش نامه هاي تر و تميزي براي خود صادر مي كنيم كه فرشته هاي اسمان مات مي مانند. گاهي هم برعكس . چنان بابت كار كوچكي حس گناه كاري بر ما سايه مي اندازد كه هزار فرشته  دلشان كباب مي شود. حتي بعضي وقت ها معطل اندازه گيري گناه و ثواب مي شويم كه ببينيم تكليف قيامتمان چه شكلي ست........

اين جدال دل و عقل همچنان پابرجاست و هرگز امكان مكالمه دو نفره و مستقيم با خدا به دست نمي ايد. بياييم به ان بخشي فكر كرديم كه خدا عاشقانه دوست مان دارد. رهاي مان نمي كند. مي بخشد و بكوشيم در حد توانمان خوب باشيم و البته بي جهت خودمان را گول نزنيم. اميدوار باشيم و بي خيال تحليل خدا شويم. بگذاريم خدا هر كاري دلش مي خواهد بكند!!! اگر قرار بود كه ما سر از كارش در بياوريم كه ما بنده نبوديم و او خدا. يادمان باشد كه نهايت ما اين است كه بنده خوبي باشيم و به اميد مغرفت. حالا فكر مي كنيد چرا خدا به كله ام انداخت كه اين مطلب را بنويسم؟!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

همه می گفتند چقدر زود
اما من زاده شدم
و کاسه ای پر از اب حیات به دستم دادند
اول بار در همان کاسه دیدمش
که با من زاده شد
و بر شانه ی راستم لانه کرد
یک فرشته ی سر تا پا سپید و زیبا
خودش گفت که فرشته ی مرگ است
و عاشق من است
او دلش برای روح اسیر شده ام می سوزد
و منتظر دستور است
تا ازادم کند
و با هم تا ته هستی پرواز کنیم
از همان روز اول
بارها به سرش زد تا من را ببرد
اما من دلم پیش موج های دریا بود
و مادرم که از سجاده اش جدا نمی شود
و او صبر کرد و لبخند زد
گاهی من خسته می شدم
از این همه ی فریب و ناراستی
و دلم هوایش را می کرد
اما حالا نوبت عشوه فروشی او می شد
و چشم هایی که برایم نازک می کرد
صبر کن مصطفی. صبر کن
اما او صبور تر از من است
این همه سال انتظار برای یک لحظه
گاهی می ترسم
نکند درد داشته باشد
یک بار از او خواهش کردم که اول بیهوشم کند
بعد جانم را بگیرد
گل محمدی قرمز و خوشبویی نشانم داد
و قول داد که هر وقت مدهوش بوی گل شدم
ارام و اهسته
بی ان که بفهمم
جانم را بگیرد......
و وقتی بفهم که در حال پرواز باشم
گاهی که می بوسدم
بوی محمدی در چشمانم می پیچد
یک بار به او گفتم
تو حوصله ات سر نمی رود
همه اش روی شانه من نشسته ای
یک کم برو بگرد. بازی کن. هوایی تازه کن
مثل همیشه خندید و گفت
عاشق را توان یک لحظه جدایی از معشوق نیست
و باز من را بوسید
و قول داد پس از اغاز کوچ و ازادی
سری هم به ان سیاره کوچکی بزنیم
که پر از گل و ارامش است

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

ظاهرا طنز نویسی به من نیامده. دست تقدیر با من یار نیست. قسم می خورم که طنز نویس بدی هم نیستم. اول کلی وقت گذاشتم یک گفت و گوی خیالی با حافظ انجام دادم.باور کنید از توی دیوان عزیز در باره انرژی هسته ای هم شعر در اوردم و حمله امریکا به عراق و کاریکاتور روزنامه ایران اسبق و باقی ماجراها. تمام که شد دوباره خواندمش. پشیمان شدم. به شدت سیاست گریز شده ام و کافی ست چیزی بوی سیاست بدهد، کلاهم را بر می دارم و می روم ته باغ. دوستان می گویند ترسو ترین جاندار دست به قلمم در این جور زمینه ها. خلاصه این که نگذاشتم در تخته خاکستری. متن اش را با ای میل فرستادم برای عزیزی و تصادفا جلوی خودم خواند. سیاه شد بود از خنده و کم مانده بود از غم نبودن چنین طنزی در وبلاگم خودکشی کند. من هم که از اصرار این دوست بزرگوار به ستوه امده بودم چاره ای ندیدم جز جمله مسخره سریال های تلویزیونی: ولم کنید. میخوام تنها باشم!!! این گذشت و من دوباره طنزم گرفت و 90 دقیقه وقت گذاشتم و یک چیز با مزه ای نوشتم در باب معاشقه زن و شوهری در باره رنگ چشم خانم که به شرایط ابسوردی می رسید. در حد چاقو کشی. کلی هم در بازه حقوق زنان که توسط مردان تاریخی پایمال شده بود حرف و حدیث داشت. مرد بدبخت را به روزی انداخته بودم که فمینیست ها قند اب کنی محشری را تجربه کنند. اما....اما چی؟ نه بابا نترسیدم. هیچ نشانی هم از سیاست نداشت. خب چی؟ هوس کرده بودم در صفحه خود بلاگفا بنویسم که شاید از شر بهم ریخته گی خطوط در انتقال از ورد به بلاگفا در امان باشم. اما چشمتان روز بد نبیند . وقتی گزینه ارسال را زدم بلاگفا با بی شرمی تمام همه مطلبم را پراند و دوباره رمز خواست. فکر کنید حال من چه جوری شد. یک گالن اب یخ روی فرق سرم ریخته شد. هیج جا هم ذخیره نشده بود. حتی نیم ژول انرژی هم برایم باقی نمانده بود - و الان هم نیست که بخواهم دوباره ان مطلب را بنویسم. فکر کنید من اخمو موقع نوشتن داشتم می خندیدم. از دستتون رفت. به دلیل گرفتاری ذهنی ناشی از ازار یک ادم روانی روحیه طنزم هم فعلا پریده تا اطلاع ثانوی. خب حالا چرا این ها را به شما گفتم؟ خودم هم نمی دانم. بیشتر دوست داشتم یک نجوا نامه با خدا بنویسم که حکمت اجبار تحمل یک ادم بیمار و مطلقا روانی که دچارش شده ام چیست؟ کفاره چه گناهی ست؟ حیف که نمی تونم براتون بنویسم وگرنه می فهمیدید چه مصیبتی ست. بعد گفتم فعلا بی خیال شوم. همه چیز را سپرده ام به خدا و گاهی سوره ناس را می خوانم که بلکه از شر این ادم روانی بی ایمان دروغگو حفظم کند. شما هم دعا کنید. جای دوری نمی رود. همین چند خط را هم محض درد دل نوشتم و اپ کردن تخته خاکستری در پاسخ به سیل تقاضاهای میلیون ها مشتاقی که منتظر مطلب تازه از من هستند. علامت تعجب هم نمی گذارم!

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |