تبليغاتX
تخته خاکستری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1)     

 

 

 

 

 

 

 

۱)   ديروز شماره 1010 روزنامه بانی فیلم در آمد كه ويژه نامه هزاره  شدن آن هاست. من هم مطلبي دارم كه به نظرم بد نشده و عنوانش اين است: كره و مربا و شير و.....سينما!...مطلب كامل را مي توانيد اينجا ببينيد ( صفحه ۱۹ ) اگر باز بشود. يك نوشته هفت بخشي ست كه بخش پنجم آن اين است :" من كه سرما خورده ام و بو احساس نمي كنم. پس نمي فهم كه كله شما بوي قرمه سبزي مي دهد يا نمي دهد. ولي بعضي وقت ها كارهايي مي كنيد كه خيلي ها كيف مي كنند. مثلا سرشاخ شدن با بعضي مافياهاي كوچك و بزرگ پيدا و ناپيداي سينماي ايران. كه بعضي شان تحت لواي برخي صنوف و دسته ها و با ظاهر موجه به سودگيري ناعادلانه ي خود مشغولند. و از رانت هايي كه در دست شان افتاده ، براي پايمال كردن حقوق ديگران استفاده مي كنند. جالب است كه حواس تان به مظلوم نمايي هاي بي مورد هم هست و در داغي بازار اشك ريزي ، تيتر مي زنيد كه سينما به راه خودش ادامه مي دهد و در آستانه ي نابودي نيست!.....طبيعي ست كه براي بقاء و ماندگاري به جنگ تمام عيار با سودجويان نمي رويد _ كه البته خوب است و پيوستگي و آهستگي بهتر از حمله ناگهاني نافرجام است. ولي جدا چه كسي مي تواند به انحصار مافيايي كارگردان هاي درجه دو و سه بر سينماي ايران پايان دهد و بگذارد سينماي بلند ديجيتال به پرده ها راه پيدا كند. بي شك با حضور آزاد استعدادهاي جوان و سينماي ديجيتال ، راه بر استمرار سطح متوسط رو به پايين سينماي ايران و سودهاي كلان كه در اختيار عده ي معدودي بيش نيست ، بسته خواهد شد. شما كه روزنامه هستيد و جاري ، خيلي بيش تر از ماهنامه هاي تحليلي مي توانيد اثر گذار باشيد. و مثلا پي گير باشيد كه چرا اين همه سال است كه يك باند خاص ، يكي از مهم ترين صنف ها را تحت سلايق و منافع شخصي خود گرفته است  و در كنارش فيلم هاي نازل خود را مي سازند. به نظرتان باني فيلم تا چه حد در برابر آرمان سينماي سالم و آزاد ( از حيث شغلي ) مسئول است؟....من كه معتقدم قرمه سبزي غذاي خوشمزه اي ست. گيرم كه بعضي ها سرما خورده باشند!"

2)      يك هفته نامه اي هست به نام سلامت. كه گفته مي شود پرتيراژ ترين هفته نامه ي كشور است. نشريه خوب و پروپيماني ست. قرار شده هر هفته يك ستون ( نيم تاي صفحه ) در باره هنر و رسانه و سلامت در آن بنويسم. اين هفته نامه،  شنبه ها روي كيوسك هاست. شماره اول را به كليت و معرفي و چه خواهيم كرد اختصاص دادم و شماره بعدي هم همين شنبه مي آيد ؛ در باره رنگ و ذهن. اين نشريه سايتي هم داشت كه با دو شماره تاخير مطالب را در آن مي گذاشت كه فعلا از كار افتاده. در بخشي از مطلب اول نوشته ام :" در هزاره ي تازه ، جهان به يقين دريافته كه بهترين راه اصلاح و پيشرفت و نهادينه كردن درستي ها ، فرهنگ سازي ست. سلامت نيز به دليل حيطه هاي پرشمار وابسته به فرهنگ - كه در بطن خود دارد ، به شدت به فرهنگ سازي نياز دارد. و چه كسي را توان انكار اين يافته است كه هنر و رسانه موثرترين ابزار شكل گيري فرهنگ هاي بشري ست. حتي معنويت و ايدئولوژي ها نيز با عبور از دالان فرهنگ ، به مقصد اثر مي رسند. خيلي سال است كه سلامت مردمان از انحصار سپيد پوشان درآمده است و شركايي از جنس رنگ و نور و ساز و ....البته ايمان ، به ياري اهالي سلامت آمده است."

3)      در مجله فيلم اين شماره (366) هم سه مطلب دارم. يكي نقد قاعده بازي ست كه قبلا نوشتم در هنگام تماشايش با خواهرزاده ام، چه بلايي سرمان آمد. نقد را در شرايط فشرده اي نوشتم و بيش تر سعي كردم به كليات مبحث كمدي هم نظري بيندازم. عنوانش " تو كه آدم نيستي ! " است و در بخشي از آن آمده : "مشكل فيلم عمدتا در نيمه ي دوم متمركز است و چه بسا پنبه ي نصفه ي اول را هم مي زند. فيلم ساز مدام دچار وسوسه ي اشباع نشده ي بروز و اجراي ايده هاي نامتعارف ( و نه الزاما كميك ) است. قطعاتي كه به تدريج جذابيت اوليه ي خود را از دست مي دهند و به ميان پرده هايي منفك از هم تبديل مي شوند. هم رخدادها زياد مي شوند و هم آدم ها و هم قصه هاي فرعي. فيلم توان پرداخت كافي آن ها را ندارد و بعضا روي دستش مي مانند و ضد ريتم و ضد قصه عمل مي كنند.

4)      در همين شماره ، سومين منشور را هم نوشتم. همان صفحه اي كه مي كوشد از زواياي مختلفي به يك موضوع نگاه كند. اين شماره كمي نوبت عاشقي اندر باب لو رفتن فيلم ها و قاچاق و...... شايد نابودي سينما ؟!....و عنوانش " گرگ و پلنگ " است. در بخشي از آن آمده :"  همه ي اين حرف ها كه تمام مي شود جواني را مي بينم كه آن گوشه ايستاده و با خصومت ناعادلانه ي كانون كارگردانان موفق به ساخت اولين فيلم بلندش نشده و حرف ديگري دارد. وي معتقد است كه مافيا و زورگويي در هر جا باشد بد است . وي كه شرايط پيچيده و غريب و توهين آميز آن روزهاي ممانعت خانه سينما از كار تازه وارد ها را تجربه كرده ، دو وجه ماجرا را دو روي يك سكه مي داند. هر دو نمي خواهند كه ديگران بسازند. و هر دو براي سود خودشان. آن ها در قالب خانه و اختيارات و عبارت " حراست شغلي " اين كار را مي كنند و قاچاقچيان در پستو و مخفيانه و با كمك دستفروش ها. وي جوان هاي پشت در مانده را بي پناه ترين هنرمندان مملكت مي داند كه نه امكان تجمع داشتند و نه توانستند حق شان را از محفل هاي كانوني چند صنف اصلي بگيرند. وي كه به  مجازات اعمال اعتقاد دارد ، اين موضوع را هم مطرح مي كند كه چه بسا بدنه سينما دارد مكافات زورگويي هاي انحصار طلبانه ي خود را تجربه مي كند. نظر به اين كه اين جوان مغموم و مظلوم داشت تند و تيز حرف مي زد و با محافظه كاري من جور در نمي آمد ، ديگر به منشورش نگاه نكردم و....

5)      باز در همين شماره ، دو مجموعه خواندني در باره دو بزرگ معناي سينما تهيه شده كه خواندني ست. برگمان و آنتونيوني. دوستان مي دانند كه چه گونه با آثار برگمان محشور شده ام و پرسونا چه نقشي در تكوين نگاهم به آدمي و دنيا داشته. براي اولين بار در رثاي از دنيا رفته اي ، چيزي نوشته ام. بيش تر به قصد احترام و اداي ديني كوچك. در بخشي از آن آمده :" او در پي رابطه ي آدمي با خودش و با خداي خودش و با آدميان بود. برگمان فيلم ساز "رابطه" بود. و به ما نشان داد كه ما بيش ترين رابطه را با لايه هاي پرشمار درون خود داريم. رنج و رويا زاييده ي همين گشت و درك است. برگمان به درك عرياني رسيد و با تكتك آثار و آدم هايش توانست به رستگاري انديشه نزديك شود."

6)      محمدرضا شريفي نيا ده پوستر براي سنتوري توقيف شده ، طراحي كرده كه به نظرم زيبا هستند. و چشم نواز. و چه بسا متفاوت. پوسترها را مي توانيد اينجا ببينيد .چيزي كه برايم عجيب است انتقاد هاي تند و تيز برخي طراحان پوستر از كارهاي اوست. البته دلايل خود را ننوشته اند و در قالب جملاتي كوتاه و كلي ، او و كارهايش را كوبيده اند. بعيد مي دانم بحث خشم و حسد در كار باشد اما خوب بود دلايل گرافيكي خود را به تفصيل مي گفتند تا به سواد ما هم چيزي اضافه مي شد.

 

* ۴۲ گرم عریانی : دختری به نام اقدس؟!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سينماي ايران | سنتوري
عکس: محمدرضا شریفی نیا

اصلا نمي خواهم و بلد نيستم در باره نسبت سياست با ساير امور حرف بزنم ؛ اما حس مي كنم كه در كشور ما ( شايد ) خيلي زود و گاهي به گونه اي افراطي ، همه چيز ماهيت سياسي پيدا مي كند. سياست هم بلافاصله پاي خط كشي ها و احتياط ها و جانب داري ها و منافع و خطرات احتمالي و.....را وسط مي كشد. سياست پيوند محو و گسترده و بحث برانگيزي هم با امنيت دارد . كه تبعا به افزايش حساسيت اموري منجر مي شود كه زير سايه ي آن قرار مي گيرند. سياسي شدن امور مانع مهمي در نگاه و تصميم گيري درست هم هست. در همه ي نهادها و مراكز مرتبط يا منتقد صاحبان قدرت هم جاري ست.

 مثال مي زنم : يك فيلم معمولي و بي قصد و غرض سياسي ( سنتوري ) ناگهان مورد مناقشه يك وزن كشي سياسي قرار مي گيرد، توقيف مي شود و در عرض چند هفته ماهيتي خاص پيدا مي كند. بي جهت براي هر دو طرف هزينه ساز مي شود. چه آن ها كه توقيف كردند و چه كساني كه به توقيف معترض اند. در حالي كه سنتوري هم مي توانست آرام بيايد و برود و اين تعابير و تفاسير را هم به دنبال نداشته باشد.
يا مثلا برخورد با روز جانباز. كه امروز است. كساني كه در دفاع از ميهن خود دچار معلوليت مادام العمر مي شوند ، در همه جاي دنيا به عنوان قهرمانان ملي تكريم مي شوند. و ربطي ندارد كه چه گروهي بر سر قدرت است. ما اين جا باز گرفتار سياست زدگي شده ايم. فراموش مي كنيم كه اين ها به خاطر آرامش كنوني همه ي ما دچار اين رنج دائمي اند. امروز كه به بعضي وبلاگ ها سر زدم. خيلي ها به بهانه روز خبرنگار ، به محدوديت هايي كه پيش روي آن هاست معترض بودند و رفتار حاكميت رسانه را در برابر آزادي اطلاعات نمي پسنديدند؛ اما هيچ كدام به اين قهرمانان فراموش شده اشاره نكردند. چرا؟ چون جانباز را معادل سياست جناح حاكم مي پندارند و نقد و اعتراض خود را به او هم تسري مي دهند. در حالي كه آن ها در كنج عزلت و كم پناهي رنج مي كشند و فقط از سرزمين خود دفاع كرده اند. اين گفت و گو را بخوانيد لطفا! 
حيطه هاي اجتماعي ، بيش ترين آسيب را از اين موضوع متحمل شده اند. و وقتي منتقد ببيند كه نقد برايش هزينه دارد ، طبعا ترجیح می دهد که سر بی درد خود را دستمال نبندد. نفع احتمالي سكوت ، كوتاه مدت است و اصلاح با نيشتر زخم حاصل مي شود. الان يادم افتاد كه همين قضيه سهميه بندي بنزين هم به فوريت سياسي شد و هر گونه نقد و اعتراض احتمالي ، به همان گروه اندك آشوب گراني ارجاع شد كه شب اول به پمپ بنزين ها حمله كردند. برخورد رسانه ملي هم با موضوع به گونه اي سامان دهي شد كه انگار اعتراضي در این زمینه پذيرفته نيست. در حالي كه شايد با نقد و حلاجي ،مي شد مصرف كنندگان را در مقام پذيرندگان اجباري نبينيم و به راه هاي بهتري براي اجرا رسيد. الان كم كم سهميه 600 ليتری رو به اتمام است و دشواري هاي كم بنزيني دارد خودش را نشان مي دهد . باور كنيد اين ها مي تواند هيچ ربطي به سياست نداشته باشد و البته هر چيزي را مي توان به سرزمين عجايب سياست كشاند!

 

پی نوشت: در کند بازی های گاه گاهی بلاگفا ، این نوشته پنج بار ثبت شد و پس از دیدن این منظره غریب ، شروع به حذف اضافات کردم. به علت عجله و کمی عصبانیت ، ناخواسته نوشته قبلی را هم حذف کردم. و طبعا نظرات هم حذف شد. معمولا سعی می کنم که به نظرات دوستان پاسخ بگویم. عذر خواهی از دوستانی که نظرشان حذف شد و همچنین به دلیل آن که در یادم هم نمانده تا پاسخ بگویم.

 

۴۲گرم عریانی : چشم هایم کو؟ / آخر

 

۴۲گرم عریانی : چشم هایم کو؟ /۳

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

ماجرای این نوشته جالب است. در پست بالا توضیح داده ام که چگونه ناخواسته حذفش کردم و بقیه ماجرا..... دیروز ( یعنی هفتم شهریور ) یکی از خوانندگان محترم که این مطلب را ذخیره کرده بود ، آن را برایم فرستاد . بنده نیز جهت ثبت در تاریخ و البته بازسازی همان تاریخی که این مطلب را نوشته بودم ، آن را در جای قبلی، دوباره می گذارمش!

  

 

1)   در لحظه صفر زمان ، که گاهی صفر عاشقی هم نام دارد ، حس غریبی دارم و عجیب این که بیشتر وقت ها ، در این لحظه حواسم به زمان جلب می شود و عقربه ها و ساعت ....و صفر. مثل خلاء . و بی وزنی. بی زمانی. جوری پرتاب شدن به مرز بی گسست بودن. مثل همین الان که زمان دقیقا صفر شد. نقطه سر خط؟

2)   با دوستی عزیز هم صحبت بودم. به ضرورت ادب و مکالمه ای از جنس تبریک. تولدش بود. حرف قشنگی زد. و گفت که باید روز تولد، برای مادر هم هدیه خرید. که تولد هر فرزند ، تولد مادر نیز هست. تولد یک عشق. و پاره ای از بودن اش. از جنس بودن اش.

3)   رفیقی دیگر ، دچار تردید در وبلاگ نویسی شده و اعلام کرده تا زمانی دیگر که انگیزه ای در او زنده شود ، نخواهد نوشت. تصمیم اش محترم. اما همه ی ما هم بد نیست به این پرسش پاسخ دهیم که برای چه می نویسیم. و عجیب این که چند وبلاگ نویس دیگر نیز به همین حس و شک رسیده اند ( بعید می دانم که ویروسی پخش شده باشد!)....گمانم مشکل این جاست که ما گاهی فراموش می کنیم که واسطه ها می توانند هدف باشند. وقتی به درک لذت مکالمه و نوشتن برسیم ، همین ها هدف اند. دیگر چرا دچار جدل با پرسش دشوار "برای چه گفتن؟"؟

4)   چرا زمانه و آدم ها ، روز به روز دشوارتر و خسته تر می شوند؟ و ما نیز. و چشم های آدم ها کم تر به سزاواری هم می رسند. و البته حقیر نیز نیستند. فقط دچار بی توانی نگاه و مکالمه شده اند. و آموخته اند ( آموخته ایم؟!) که "امنیت" در کار و بدبینی و منطق و جبر و ریا و حساب و پول و دروغ است. و به نبوغ و پشت کار و اصرار بر نهادینه شدن زندگی های "حسابی" افتخار می کنند- افتخار می کنیم؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

سوالاتی که در واپسین دقایق عمر مطرح می شوند، بسیار ساده اند:
آیا به خوبی دوست داشتم؟ آیا اطرافیانم ، جامعه ام و زمین را
به طرزی عمیق دوست داشتم؟
                                                                                                              
                      جک کرن فیلد

 

*۴۲گرم عریانی: چشم هایم کو ؟ /۲

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


وقتی همه خواب بودند عکس: علی زارع

در اخبار امشب دیدم که کسی به حاجی کردن مردم مشغول شده. در کوه و دشت های کرج. باورتان که حتما می شود. بسیار شنیده اید که چگونه از سادگی مردم بهره ها برده اند و کار را به مرز بلاهت رسانده اند. عده زیادی لباس احرام پوشیده بودند و داشتند طواف می کردند و سعی صفا و مروه. حرف اصلی ام در این نوشته این نیست که چگونه از علایق خلق الله به دین و خدا و ماوراء سوءاستفاده می کنند. یاد فیلم وقتی که همه خواب بودند افتادم. که ماجرایش این بود که پیرزن ناتوانی را می برند در کوه های اطراف و به اسم کعبه، طوافش می دهند و او هم حس معنوی حج را تجربه می کند. یک فیلم معناگرای تمثیلی. فیلم خوبی نبود ولی ابدا تعبیر بلاهت زن را به دست نمی داد. از آن فیلم می شد به یاد این شعر عرفانی نیز افتاد که معنای دلنشینی دارد: " کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود ، حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست."

می خواهم به این نتیجه برسم که رابطه ی تمثیل ها و نشانه ها و اشعار با کارهایی که می تواند شبیه آن ها باشد، الزاما یکی نیست. واقعا کدام یک از آن افراد که احرام بسته بودند و در کرج داشتند برای خودشان حاجی می شدند ( و کم هم نبودند ) می تواند خود را به این تعابیر و تمثیل ها منتسب کند و از سنگینی بار اتهام بلاهت بیرون بیاید؟!

 

*۴۲گرم عریانی: چشم هایم کو /۲

 

*۴۲گرم عریانی: چشم هایم کو /۱

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

مدت هاست كه دلم مي خواهد در باره ضرورت خلق حس هاي معنوي – حتي به صورت حجمي و ناگهاني و مقطعي ، مطلب مستدلي بنويسم. تحقيقاتي هم در اين زمينه كردم اما هنوز جاي كار دارد و امكان بازنوشت آن ها نيست. وجه مشترك همه ي آن ها اين است كه بشر به دنبال درگيري هاي دنيويي و فريفتگي به جاذبه هاي آن و وسوسه هاي سوداپرستانه ي ذهن ، در معرض خطر زنگار گرفتگي روح و دوري از مبداء است. ثروت و شهوت و قدرت و زيرمجموعه هاي وابسته ي اين سرشاخه هاي اصلي، در عين جذابيت اغواگر بالايي كه دارند ، توان شكل دهي معبرهاي توجيه گري هم در ذهن دارند - بخش مواخذه گر ذهن. دوري از خدا و به دنيا سرگرم شدن در عين حال كه حقيقتا اضطراب آفرين است ، به صورت تصاعدي رشد مي كند. تا جايي كه گاه ، ديگر بازگشت به آغازگر آفرينش محال است.

راه كارهاي شريعت مدار در هر ديني عمدتا بر اين پايه استوارند كه انسان را به سوي "او" متوجه كنند. بندگي و عبادت و نيايش، جوهره ي مشترك همه ي اديان است. رابطه با بالا ، به هر بهانه ، مثل جلاء دادن روحي ست كه مدام رسوب مي گيرد. و جالب اين كه آرامش و نورگيري خانه ي دل ، در هر عبادن و راز و نيازي قابل حس و درك است. فانوس هاي رابطه فراوانند. فقط بايد آن ها را برداشت.....و هم به قدر تشنگي بايد چشيد. خداي هر كسي با خداي ديگري فرق دارد. شكل و خصوصياتش فرق دارد. همان خدايي كه يكي ست. اين از مهرباني اوست كه خودش را به شكل فهم و درك ما در مي آورد تا بتوانيم در آغوشش پناه گيريم و كنارش بنشينيم و با او درد دل كنيم. از نيايش و عبادت و حرف زدن با پذيرش الهي غافل نشويم كه گاه خيلي زود دير مي شود. هر كسي بنا به درك و توانش. يكي با سه روز اعتكاف و يكي با سه ساعت سه تار زدن. بايد بتوان نور خدا را حس كرد. اگر بشود، چه خوب مي شود كه زمان هاي زيباتر نيايش را نيز درك كنيم. بسيار گفته مي شود ( و گمانم در ساير اديان نيز هست ) كه چند ساعت پيش از اذان صبح ، زمان خاصي ست كه آثار نيايش بر درونه ي انسان دو چندان است. مهم رابطه و حرف زدن با خداست . آيت الله بهجت كه يكي از عرفاي گرانقدر است، در اين باره نظر جالبي دارد . مي فرمايد در اين ساعت بيدار شويد و در دل با خدا حرف بزنيد ، حتي اگر به خوردن ميوه اي مشغول باشيد و در همين حد هم بيش تر نباشد. حتما چيزهايي هست كه دل مان را به سوي او متوجه مي كنند . آن ها را پيدا كنيم. و گاهي آن ها را بهانه قرار دهيم. من خودم اين روزها عجيب با لحن و گويش و خوانش فرهمند حال مي كنم. به ويژه دعاي عهد و آل ياسين و ندبه اش. خيلي فرصت انجام مستحبات را ندارم اما با صداي فرهمند كه اين دعاها را مي خواند ، حس معنوي غريبي را تجربه مي كنم.در حالي كه همين دعا را در جاي ديگري و با صداي كس ديگري شنيدم و به دلم ننشست. پذيرفته ام كه دعا الزاما يك متن نيست. يك رابطه است. و رابطه به حس نياز دارد و هر چيزي كه اين حس را تقويت كند مي تواند به رابطه كند. نوع خواندن و صدا هم يك راه پذيرش بهتر است. هر كسي قطعا پيشنهادات و تجربيات متفاوتي در اين راه دارد. كه اگر به نتيجه ي خلوص رابطه با خدا منجر شده باشد ، به اندازه بهترين مستحبات و واجبات ارزش دارد. و حتما خدا هم متوقع نيست كه سر و شكل بندگان خداجوي اش شبيه هم باشد و مثل هم عبادت كنند. مهم اين است كه :" بخوانيد من را."

 

* ۴۲ گرم عریانی : چشم هایم کو / ۱

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


امروز عصر رفتم سینما فلسطین به قصدتماشای قاعده بازی. با خواهر زاده ده ساله ام که اسمش سیناست. زودتر رفتیم و در سالن نشتیم. یک ربع مانده تا فیلم شروع شود. چراغ ها هم روشن است. حتما همشهری های تهرانی می دانند که صندلی های سالن دو ، مثل خانه های ماسوله اند. پله پله و درست به ارتفاع یک صندلی. پس آدم ها قاعدتا به پایین دستی های خود مسلط اند. زیر دست ما یک دختر و پسر جوان ( حدودا 21 ساله ) نشسته بودند. یک شاخه گل رز قرمز تزیین شده هم به دختر خانم اهداء شد. بنده داشتم کاغذهایم را در می آوردم که یادداشت بردارم.سینا با آرنج خود ، من را متوجه دختر و پسر کرد:" دایی! این ها چرا این جوری می کنند؟" که دیدم این دو جوان سخت در هم فرو رفته اند و به اموری مشغولند که توان شرح جزئی آن در این مجال نیست. توجه کنید که هنوز سالن روشن است. و نکرده اند تا تاریکی صبر کنند یا در ردیف اول صندلی بگیرند که بالا دست نداشته باشند. بنده به قصد این که سینای ده ساله حواسش به من جلب شود، سرش را گرم کردم. بد آموزی داشت خب. چراغ ها که خاموش شد و فیلم شروع شد ، بنده مشغول یادداشت برداری شدم - به خاطر قول نقدی که باید فوری بدهم - ولی خواهر زاده حواسش به فیلم زنده پایین دستی بود. گاهی هم به بنده سقلمه می زد. که ببین چه خبره و من می دیدم که بعله!.....کار عجیب بیخ پیدا کرده بود و حداکثر فعالیت ویژه قابل اجرا در آن موقعیت را انجام می دادند. به قول بعضی دوستان آذری زبان " ایفتیضاح!"
در برخورد اول آدم ممکن است سر تکان دهد که چه آدم های حقیر و بی جنبه ای هستند و احیانا دل بسوزاند که از بی مکانی به کجا پناه آورده اند و حتی به جهنم بفرستدشان . چه بسا معترض باشد و اقامه دعوا کند که باید با این ها برخورد کرد. چرا که به حقوق شهروندی تجاوز کرده اند و امنیت ذهنی دیگران را به مخاطره انداخته اند. خود من مدام نگران تاثیر اخلاقی نادرست این صحنه بر سینای ده ساله بودم. اما وجه دیگر ماجرا این است که حاکمیت و خانواده ها چه وظایفی در قبال این جوانان دارند؟ نمی توانیم که کبک گونه منکر تمایلات جنسی آن ها شویم. و خوب می دانیم که شرایط دشوار ازدواج باعث شده که میانگین سنی این اتفاق به سن های بالا برسد . گمانم در پسر ها به 30 سال رسیده. و در دخترها به 26 سال. نمی توان متوقع بود که اکثریت جوان ها دل به تقوا و ایمان و عرفان بسپارند. و دست از پا خطا نکنند. که البته عرفا و مومنین هم مدعی کنار گذاری و دوری گزینی از غرایز نیستند. منتها به صورت شرعی. خب جوانی که از حوالی هجده سالگی به بلوغ فعال می رسد تا گیرم 28 سالگی ، چه کند؟ یک دهه عمر است. که سرکش ترین تمایلات جنسی را هم در خود دارد. روان شناسی ثابت کرده که عدم ارضاء درست چنین میلی، منجر به ناکارامدی در سایر فعالیت ها هم می شود. چه یادگیری. چه شغلی. چه روانی. برخی تحقیقات نشان می دهد ( ارجاع می دهم به پایان نامه های موجود در کتابخانه بیمارستان روزبه ) که منشاء بسیاری اضطراب های نسل جوان ، سرکوب همین میل است. شاید باور نکنید که علت واقعی طلاق در برخی زوج ها هم همین بوده و البته چیزهای دیگری را بهانه کرده اند. جالب است که اسلام نگاهی کاملا مترقی به این قضیه دارد. واقعا چرا بخش حرام شناسی و مجازات دین را با سخت گیرانه ترین تفاسیر انجام می دهیم اما در برابر نگاه سهل و ممتنعی که به این مقوله دارد مقاومت می کنیم؟ همه نگران آزادی تنوع طلبی مردان هستند و کسی به فکر تازه بالغ ها نیست. و دخترها حتی. در همین صحنه ی سینمایی ، گلاب به روتون ، دختر خانم جوان فعال تر و بی پرواتر عمل می کردند!....
پیشنهاد خاصی ندارم یا دارم و بنا به ملاحظاتی بیان نمی کنم. ولی می دانم این قضیه به سه راس شریعت و فرهنگ و حاکمیت وصل است. فقه پویا که همواره مورد تاکید امام راحل بود ، در کنار نهادینه شدن برخی آزادی های محدود و مجاز ارتباطی میان دو جنس مخالف و البته فرهنگ سازی به مدد رسانه ها می تواند فضای بهتری خلق کند. که احیانا این دو نفر بتوانند در شرایط بهتر و آرام تری و بدون محدودیت و دغدغه ، به امور غریزی خود سامان دهند و بعد هم مثل بچه آدم بیایند و فیلم شان را ببینند. ما هم خیالمان از خواهر زاده ده ساله مان راحت باشد!

* ۴۲ گرم عریانی : نامه و نگاه و نماز

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

reflex
عکس :
Kamira


...... و گمانم یک جور نشانه ی معاصر نگاه امروز است
و عینک هایی که بر چشم می زنیم. چونان یک پرسونا.......

* ۴۲ گرم عریانی : نامه و نگاه و نماز

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

هم چنان اين پرسش اساسي در باره ي رابطه ي هنرمند با وطن اش مطرح است. اين كه جذابيت واژه هايي چون جهان شمولي و جهان وطني ، توان توجيهي كافي در ناديده انگاري خاستگاه او را دارد يا نه؟ مصالح اصلي پاسخ را عمدتا در فرضيات و تجربيات جستجو مي كنند. شايد بتوان با فرض كردن هايي كه گاه خيال پردازانه نيز هستند ، بتوان به مخاطب گسترده و اعتبار رسانه اي و آزادي و....رسيد اما تجربيات مبتني بر آمار ، يافته هاي ديگري براي عرضه دارند. اگر اتهام سود جويي و سوگيري كوتاه مدت ميزبانان از ميهمانان هنرمند را اغراق شده بدانيم ( بدانيم؟) آن ها موظف به حمايت دائمي از مهاجرين نيستند. به تدريج است كه گسست از ريشه ها و چند گانه گي هاي فرهنگي نمود پيدا مي كند. حتي در تعريف مخاطب هم دچار مشكل مي شود. عمدتا در شرايطي منزوي به دشواري مي توانند اثري بيافرينند كه مهجور هم مي ماند. و مهم تر از همه اين كه با ريشه هاي فرهنگي شان هم ارتباط برقرار نمي كند. اصلي ترين نمونه ايراني اش امير نادري ست. گفته مي شود كه از نقد فيلمش رنجيد و قهر كرد و رفت. همه مي دانند كه در نيويورك به سختي فيلم مي سازد و هم كيش و هم وطنانش به سختي مي توانند نادري فرنگ نشين را به جا آورند. حتي سينمايي ها. آن جا چه ساخت و چه اعتباري كسب كرد كه اين جا نمي توانست؟ يا مخملباف ، خانواده مخملباف. كه به رغم حداكثر تلاش ژورناليستي شان نتوانستند به جايگاه وطني خود برسند. در اين جاست كه براي ديدن فيلم هاي او ، آن صف هاي كيلومتري و شيشه شكستن ها رخ مي داد.اگر  اين جا فيلم ساختي اين گونه مي شود. اگر تو با وطنت قهر كردي ، وطن هم با تو بيگانه مي شود. نشنيده ام كه كسي براي فرياد مورچه هاي مخملباف سر و دست بشكند. عمدتا در حد كنجكاوي هاي مبتذل. تو رفتي آن جا كه به اين جا برسي؟ بهمن فرمان آرا وقتي معتبر شد كه برگشت. و فهميد پاريس برايش وطن نمي شود. نشست سر سفره ي هم زبان هاي خودش و هر چه داشتند با هم خوردند. قبل از آن اهميتي براي ما نداشت. گيرم كه شازده احتجاب ساخته باشد. كيارستمي و قبادي آن قدر با هوش هستند كه به رغم گرايش شان به نمايش در جشنواره هاي آن سوي آب ، دچار تبختر دوري از مخاطبان ايراني نشدند. همين امسال بود كه كيارستمي آمد و در جلسه مطبوعاتي سينما فلسطين ، هم صحبتي كرد با كساني كه اعتبار اصلي اش را مديون آن هاست. تجربه نشان داده كه هنوز غرور تمدن كهن پارسي با ايرانيان نفس مي كشد و قهر مي كنند با كساني كه دنبال هواي ديگري براي تنفس مي گردند .....سينما آزادي در حال ساخته شدن است. دوباره

 

* ۴۲ گرم عریانی : نامه و نگاه و نماز

*۴۲گرم عریانی : آن شب اتفاق افتاد

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

حذف ناگهاني فرزاد حسني از كوله پشتي نشان داد كه ناخرسندي برخي از گروه ها و مخاطبين كار خودش را كرد.  آن ها از لحن و نقدهاي تند و تيز او  نسبت به رئيس پليس تهران دلخور بودند و آن را در راستاي تضعيف اقتدار نيروي انتظامي مي دانستند. اين واكنش هاي پيدا  _ و احتمالا نا آشكار - توانست نيروي كافي براي تن دادن تلويزيوني ها به كنار گذاشتن مجري شان را ايجاد كند. من خودم اين برنامه را نديدم و از اخبار و واكنش ها به كليت آن چه رخ داده آگاه شدم. ظاهرا نقد هاي تندي مطرح شده است و فرزاد حسني بدون رعايت برخي انتظارات و ادب گفت و گو با يك مقام ارشد، رادان را در موقعيت چالش برانگيزي قرار داده است. كار بالا گرفت و برخي گروه ها و روزنامه ها و سايت هاي منتسب به آن ها بر ضرورت مجازات حسني هم تاكيد كردند و حتي ترجيح دادند كه پاي آرايش ابروي او را هم ( پس از اين همه سال اجرا) به ميان بكشند. در واقع ايجاد فشاري هماهنگ و متمركز بر صدا و سيما و مجري اي كه به زعم آن ها جسارت گستاخي به يك مقام انتظامي را بروز داده است. واكنش هاي تندي كه مثل هميشه شائبه هاي سياسي را نيز به همراه داشت.

 من خودم شخصا با نوع ادبيات و برخورد فرزاد حسني با ديگران موافق نيستم. به نظرم مغرورانه و غيرمودبانه است. او بازيگر يكي از فيلم هاي كوتاه من بود كه در باره مسجد مقدس جمكران ساختم. باور بفرماييد شخصيت واقعي اش با آن چه در قاب كوچك ديده مي شود متفاوت است.فارغ التحصيل دانشگاه امام صادق (ع) است و انصافا معلومات مذهبي خوبي دارد . رفتارش در اجرا بيش تر به درد جلسات روانكاوي صندلي داغ در روان پزشكي مي آيد. حتي اجرايش هم به نظرم اغراق آميز است و " خودماني " بازي اش به شدت افراطي ست و وقتي در موضع تحسين و پذيرش قرار مي گيرد ، از آن سوي بام مي افتد. به ندرت مي تواند به تعادل دست پيدا كند. گاه غرور و برخورد توهين آميزش عصباني كننده هم مي شود.

با همه ي اين احوال به نظرم مي بايد به خاطر منافع بلند مدت حفظ فضاي نقد، چنين برخورد تندي رخ نمي داد. كما اين كه خود رادان هم كه صاحب هوش و پذيرندگي رسانه اي خوبي ست ، خواستار سعه صدر با برنامه و مجري شد. يادمان باشد كه اقتدار ، هم پاي محبوبيت مردمي ست كه مي تواند به نيروي انتظامي تشخص پويا و موثر بدهد . گرايشي كه قاليباف پي گرفت و نتيجه مثبت اش را هم ديد.  نقد شونده به رغم اجبار چشيدن تلخي انتقاد ، در آينده ميان مدت و دراز مدت از فوايد آن بهره مند مي شود. اگر خودمان به نقد اجازه بروز ندهيم ، ماهيت در گوشي پيدا مي كند و به كار اپوزسيوني مي آيد كه منكر كليت هاست. هوشمندي كلان سياسي در چيدمان مخالفت هاي سياسي در داخل بدنه و همسويي كلي همه ي نيرو ها ، مي بايست در ساير جزئيات نيز ادامه يابد. فرض كنيد ماجراي برخورد تند يك نيرو با دختري در يكي از ميادين اصلي تهران. كه عكسش هم در اينترنت سايت به سايت مي گشت. شنيده ام اين ماجرا را از رادان پرسيده است . خب وقتي موضوع مطرح شود و نقد شود نهايتا به خطاي يك نيرو منتسب مي شود و به قول سياسيون زهر قضيه گرفته مي شود. اما وقتي با نيت حفظ اقتدار ، اجازه نقد و گفتمان محقق نشود ، اين عكس و ماجرا تبديل مي شود به خشونت نيروي انتظامي _ و چه بسا حاكميت _ با جامعه ي زنان. اين هوشمندي ست كه خودمان تريبون بيان بخش منتقد جامعه خودمان شويم. نه ديگران. اين گونه است كه زيربناها و اصول و البته خط قرمزها نيز مصون مي مانند. يادمان باشد كه اقتدار مبتني بر نفي منتقدين ، شكننده است و در لايه زيرين اجتماع كم اثر مي شود. تامين و حفظ امنيت فضاي نقد مطمئنا به سود نقد شونده است.

 

*۴۲گرم عریانی : آن شب اتفاق افتاد

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

يك سكانس از يك فيلم نامه كوتاه كه روزي خواهم نوشت :

 

من : نمي شود. نمي توانم. مي دانم كه نمي تواني .و نمي شود. اما كاري از دست من بر نمي آيد

تو: (سكوت)

او: عشق يك توهم  است. وجود ندارد. دست ساز ناز و نياز است. نياز هم كه باشد ، تو در راه بي پاياني.

من: معشوق بي گناه است. و عاشق. و عشق. همه در اين حديث و حادثه بي گناهند.

او: تو گمان می کنی که جنون تو مجنون بودن توست. تو دیوانه ای.

من: بي پاياني ذكر و راز و نياز را با كه می توانم نجوا کنم؟ من نگران خوب بودن توام. و نا آرامی.

تو: (سكوت)

او: تو بايد عبور كني. چونان من. عشق زاييده خودخواهي ست. او را بخواه و بگذار تا بگذرد. تمام مي شود.

من: نمي شود. نمي توانم. اصلا نمي خواهم كه بشود يا بتوانم. مگر تمام شوم.

تو: (سكوت)

او: تو تنها توان عشق داري و او بي نياز است از اين نياز. بازنده اي. بازي تازه اي بايد.

من: بازيگر نيستم. آخرين بازي ، هيچ وقت تمام نمي شود. گاهي نمي توان عاشق نبودن.تو حالت خوب است؟

تو: سلام . من خوبم.

 

نقش "من " را يك زن 35 ساله. نقش " تو " را يك مرد 40 ساله و نقش "او" را يك زن 37 ساله ، زندگي خواهند كرد  

 

*۴۲گرم عریانی : آن شب اتفاق افتاد

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 
* این عکس را سال گذشته از او گرفتم.با موبایل. ساعت شش صبح . تا آن موقع داشتیم حرف می زدیم.

گمانم بتوانم صمیمی ترین دوست دیرینه خطابش کنم. رفیق بیست ساله. محمد. د. نامبرده (؟) شاید تک باشد در گرمابه و گلستان و گفت و گو. دو سال بزرگ تراز من است و او هم پزشک است. اهل همه چیزی هم هست. و البته منظورم چیزهای بد نیست. نقاشی می کند. کتاب می خواند. فیلم می بیند. در باره ی همه ی ارکان هستی هم می تواند چهار ساعت تمام بحث مفید کند. مثلا در باره ی تازه ترین نوع کشف شده مگس آفریقایی و ارتباطش با سیاست آینده دموکرات ها در باره ی کارهای هسته ای ایران. چند سالی ست که ترک وطن کرده ( بخوانید فرار مغزها) و در اتریش ساکن شده است و درس می خواند. من که آخرش نفهمیدم درست و حسابی چی می خواند. اما بنا به ادعای ثابت نشده ی خودش ، به قلب و عروق و سلول های بنیادین و این حرف ها ربط دارد. سالی یک بار می آید ایران . دو روز پیش آمده است و تا همین الان که در خدمت شما هستم، ما دو شب تا ساعت ۴ صبح با هم حرف زده ایم!...آخرین بار چهار صبح جمعه ۱۲ مرداد از هم جدا شدیم. موجود بی نظیری ست و خاطراتی با هم داریم که محشر و فوق العاده است. کم ترین اش این است که در عهد شباب و دوران انترنی ، یک بار ساعت یک بامداد زنگ زد و از خواب ناز بیدارم کرد که پاشو بریم بگردیم. من هم که دیوانه تر از او. شال و کلاه کردم و تا شش صبح در خیابان گشتیم و بعد رفتیم یک کله پاچه حسابی نوش جان کردیم ( قابل توجه صنف ضد کله پاچه ، به ویژه بانوان محترم!)....این جا می توان به گونه ای مبتذل سر تکان داد که کجایی جوانی و از این کارها. به طرز مفرطی لاغرتر از قبل شده و به کار استخوان شناسی می آید. آدم دقیق و تمیز و جدی و گاهی بداخلاقی ست. یک خرمالو تمام عیار. از حیث گس بودن عرض می کنم. تا حالا چند باری با هم قهر کرده ایم و البته خب بی هیچ واسطه ای برگشته ایم سر جای اول. گمانم بیش ترین حجم رازهای مگو را به هم گفته ایم .بخش غریب ماجرا این جاست که من و محمد فقط ۳۴ درصد اشتراک فکری داریم ( این درصد را با دقت حساب کرده ام و البته خودش معتقد است۲/۴۴ درصد است.) ما در این بیست سال آموخته ایم که در وجوه مشترک ذهنی مان با هم چالش و رفاقت و هم صحبتی داشته باشیم. این یک مهارت ارتباطی ست به نظرم. خیلی آدم ها در پی اثبات خود به دیگرانند تا احیانا تعامل با آن ها. در چنین قالبی ست که رفاقت ها ریشه دار و عمیق و ماندگار می شود. این جوری می شود که وقتی من تصادف کردم و خبر به محمد رسید و آمد و دید ، دچار حمله قلبی شد و در سی سی یو همان بیمارستان بستری شد. یا وقتی که او قلبش را در اتریش به تیغ جراحان سپرد ، من این جا دچار عود شدید امراض گوارشی شدم. امیدوارم خیلی عمر کند این رفیق عزیز و البته دست از این غرب زدگی اش بردارد و برگردد ایران.شاید دوباره هفته ای یک شب برویم شب گردی و خاطره و چه بسا کله پاچه و البته کمی هم فرهنگ!

*۴۲گرم عریانی : آن شب اتفاق افتاد

*۴۲گرم عریانی : عریانی و جست و جو

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

  هر چی فکر می کنم می بینمم وقتش بود. دیگر باید می مرد. کارهایش را کرده بود. و سطح اندیشه را در سینما به یک جور تعالی غیرقابل دسترس رساند. دیگر پیر شده بود. خالقی که خلق نکند تنها می شود. مثل مجازات توت فرنگی های وحشی. باور کنید وقتش بود. باید می مرد این اسطوره ی معنا. اینگمار برگمان عزیز.....که پرسونایش در سامانه ی بینش من به آدمی نقش بی مثالی دارد.و از این بابت مدیون او هستم. خوبی اش این است که آنتونیونی هم مرد. کسی هم جنس خودش. حالا احتمالا با هم اند و مشغول گفت و گو در باره ی درک تازه ی خود از هستی و مرگ.....و فیلم های نساخته.
 

 نوشته ای در روزنامه ی شرق خواندم در باره ی رویاهای آمریکایی و اروپایی. این بحث مدت هاست که به گونه های مختلف مطرح شده است و در این نوشته نیز زاویه کنکاش گرای سنجیده ای برای این قیاس انتخاب شده. اما خودم گمان می کنم که رویاها مرز نمی شناسند. و چه بسا بتوان در رویای مشترک برگمان و اسکورسیزی جا خوش کرد. یا مثلا با کازابلانکا و اینگرید برگمان و بوگارت به سرخوشی ماندگاری دست یافت که در همسایگی شاعرانه ترین رویاهاست. یاد چشم اندازی در مه آنجلوپولوس افتادم که در پی نمایش بی مرزی رویاها بود.

*۴۲گرم عریانی: صیغه تون باطله

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

قاصدكم را در كودكي گم كرده ام

خيلي سال پيش

در سپيدترين افق دشت

اكنون از نردبان كودكي ام بالا آمده ام

در هم آغوشي آسمان

قاصدكم را مي بينم

او به احساس ابرها گره خورده است

 

*۴۲گرم عریانی : صیغه تون باطله

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سينماي ايران | رئيس
( عكس : الميرا مقدم )
عکس : المیرا مقدم

تازه از تماشای رئیس کیمیایی برگشته ام. اصلا هم عصبانی نیستم. قصد هم ندارم که رفتار خشونت باری از خودم نشان دهم. خود کیمیایی بود. همان جوری. مثل قبلی ها. آثار آشفته ای که نمی توانی انکارشان کنی. همین بی ربطی و بی سر و ته بودن شان هم یک جور هویت است. کیمیایی سینما بلد است. بعضی سکانس هایش کارگردانی تحسین برانگیزی دارند. آدم هایش شاخص دارند. و فصل ها و روابطش. از ذهن و کابوس و رویاهایش می آیند. ربطی به بیرون خودش و ما ندارند. اشتباه است که دنبال نشانه های اجتماعی باشیم. یا حتی بنا را بر مقایسه او با گذشته اش بدانیم. یک نفر قاطی کرده و هنرش را دارد که این نگاه قاطی را نشان دهد. یا بنویسید. مثل شعرهای جنون زده حسین پناهی. کیمیایی بلد نیست قصه بگوید . چون قصه اش را دوست ندارد. عاشق آدم ها و حرف زدن شان هست. بعضی دیالوگ هایش هم انصافا به صورت آدم هایش می نشینند و بعضی تا مرز تهوع آوری تصنعی می شوند. کیمیایی قمارباز است. با آدم هایش. با دیالوگ هایش. بیش تر می بازد اما ظاهرا سینمای ما لاس وگاس است.
حتما تا حالا سری به رستوران های عجیب و غریب زده اید. که غذاهای نخورده و نشنیده فرنگی دارند. و گران هم می فروشند. ریسک است. گاهی خوشمزه از آب در می آیند ( مثل یک غذای ایتالیایی که یک بار خوردم و مزه اش هنوز در ذهنم مانده ) و گاهی مزخرف می شوند ( مثل آن غذای ژاپنی که به لعنت خدا نمی ارزید) . کیمیایی صاحب یک رستوران این ریختی ست. غذاهای اجق وجق دارد و منو هم به کار شما نمی آید. هر سکانس فیلمش را یک غذا محسوب کنید. کاری هم به ربط  فصل ها نداشته باشید. و البته به سلیقه ی غذایی شما هم مربوط است. مثلا خود من از سکانس خسرو شکیبایی  و لعیا زنگنه خوشم آمد. به ویژه حس عاشقانه ی نوستالژیکی که در نخستین دیدار قریبیان و زنگنه در می آید و باد و پرده های سفید و تزریق زیر پارچه قرمز و اصلا عشق. یا در مقابل ، از فصل مهمانی آخر و داریوش ارجمند، دچار بی اشتهایی حاد شدم و تنم کهیر زد. برای همین یادتان باشد که همیشه قبل از دیدن فیلم های آقای کیمیایی ( بخوانید مبصر ! ) چند عدد آنتی هیستامین تهیه فرمایید. به کار می آید. دوای کهیر است.

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

خيلي سال پيش بود . كلاس پنجم دبستان بودم. زمستان بود. به بچه هاي مدرسه گفته بودم كه رهبر يك گروه چريكي هستم!...از همان سال ها خيال پرداز بودم. برايشان قصه مي گفتم و آن ها باور مي كردند. مثل سينما. يك بار، يكي از آن ها كه رقيب درسي ام هم بود ، سراغ اسلحه گرفت. گفت : " تو كه رهبر گروه چريكي هستي ، پس اسلحه ات كو؟ "....و فكر بقيه را هم به دنبال خود كشاند. گفتم :" دارم. معلومه كه دارم. فردا ميارم ببينيد". اما من كه چريك نبودم. اسلحه نداشتم. تنها اميدم اسلحه ي ژ_س ايي بود كه در خانه بود. به بابا دو اسلحه داده بودند براي حفاظت شخصي. يك كلت كه هميشه همراهش بود و يك ژ _س كه در خانه بود. با يك خشاب پر. شب كه شد يواشكي رفتم و خشاب پر را برداشتم. با يك ماژيك آبي رويش اسم خودم را نوشتم و سمت خود را:" رهبر گروه چريكي...." الان هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد كه چه اسمي برايش انتخاب كرده بودم. فردا در حياط مدرسه بچه ها را يكي يكي به حضور مي پذيرفتم و خشاب را نشان شان مي دادم. و البته چه كيفي داشت پيروزي بر رقيب و اثبات كردن همه ي آن داستان ها. زنگ خورد. به من خبر دادند كه دو نفري رفته اند جاسوسي. پيش ناظم. سر كلاس كه رفتيم دنبال جايي براي مخفي كردن خشاب گشتم. نمي دانم چرا به ذهنم رسيد كه لاي پره هاي شوفاژ پنهانش كنم. كه روشن هم بودند. و داغ. گمانم اگر چند دقيقه ديرتر مي رسيد ، فاجعه رخ مي داد. و همه ي گلوله ها منفجر مي شد. هنوز يادم هست كه ناظم دويد و خشاب را بيرون كشيد و ليز داد روي سراميك. به سمت راهرو. نيم ساعت بعد من را بردند كميته. و من براي دومين بار * تحت بازجويي قرار گرفتم. يك مرد تنومند كه ريش هاي بلند و پر و مشكي اش در يادم مانده. جذبه خاصي داشت. پشت يك ميز آهني كوچك در يك اتاق خالي. پرسيد كه اين را از كجا آورده ام؟ گفتم پيدا كرده ام. ناگهان با كف دست محكم كوبيد روي ميز و سوالش را با صداي بلندتري تكرار كرد. اين بار اعتراف كردم و همه چيز را گفتم. فردايش بابا رفت و خشاب را گرفت و قول داد كه ديگر اسلحه را دم دست بچه نگذارد.... و البته بابت اين شيطنت، هیچ وقت دعوايم نكرد.خوبی اش این بود که هيچ وقت در زندگي دعوايمان نكرد. پس روزش مبارك!

* پی نوشت : اولین بار کلاس سوم دبستان بود که روی در و دیوار مدرسه نوشته بودم " مرگ بر بنی صدر " !

* ۴۲گرم عریانی : سمیرا....و دو سرطان

* ۴۲ گرم عریانی : یک تکه چوب و انتظار

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

خوبي دشنام اين است كه
چند سالي ست
ناسزا محسوب نمي شود
و سزوار آينه هاست
تو مجازي كه فحش ناموس هم بدهي
و به مرزهاي عشوه ي دروغ زمان
تجاوز كني
التماس كني
توبه كني
بعد يك تكه آينه برداري
به سنگ يك نگاه بكوبي
تكه تكه اش كني
با يك لب تيز
حالا بزن
بزدل نباش. بزن
رگ غيرت و غرور و غمت را
آهان!
حالا مي تواني نگاه كني
خون و دشنام را
كه به آينه مي پاشد
 و مثل آبرنگ مي شود
خوبي زندگي اين است كه
چند وقتي ست
تو مرده اي
و البته نقاش

* ۴۲ گرم عریانی : یک تکه چوب و انتظار

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

* كمي نوبت عاشقي اندر باب طعنه ي حاتمي كيا به مخملباف

 از ابراهيم حاتمي كيا خواسته مي شود كه در باره ي برخي نام ها، جمله اي بگويد.در شبي از آن شب هاي شيشه اي. يكي از آن نام ها محسن مخملباف است. حاتمي كيا با همه ي صداقت آشكارش ، با لحني كه شبيه افسوس و دل سوزي و تبري بود ، يك جمله بيش نگفت : " خدا آخر و عاقبت ما را به خير كند! "هر مخاطبي با هوش متوسط هم مي توانست بفهمد كه يعني مخملباف آخر و عاقبتش به خير نشده . حاتمي كيا هنوز "بچه مسلمان" است و مخملباف هم اصلا شبيه بچه مسلماني اولش نيست. اين دو فيلمساز "انقلابي" كه آغاز مشتركي داشتند و يكي عروسي خوبان مي ساخت و آن يكي به ترادف ، وصل نيكان به پا مي كرد ، حالا چنان دور از هم ايستاده اند كه خب طبيعي ست كه حاتمي كيا را با چنين واكنشي  ببينيم.چندي پيش هم مسعود ده نمكي، در شروع فيلمسازي اش به دوستان نگران اطمينان داد كه مخملباف نخواهد شد. كه خب يعني مخملباف شدن عاقبت بدي ست و خدا از همه دور بدارد چنين فرجامي را. با مزه تر اين كه پيش تر مرحوم شاملو هم نسبت به "عاقبت وحشتناك" مخملباف اظهار نگراني كرده بود و البته با مفهومي كاملا متفاوت از عاقبت نگري حاتمي كيا. اين قضايا گفته شود و تمام شد اما اين فكر، هم چنان در ذهن منشور بازيگوش ما باقي ماند. اين كه از زوايه هاي مختلفي به اين حرف نگاه كند و اصلا هم دنبال نتيجه نباشد. كمي نوبت عاشقي با سازنده ي نوبت عاشقي. به ويژه كه او امسال در هشتم خرداد، پنجاه ساله  شد و سعدي هم فرموده كه پنجاه عدد خاصي ست....و مگر اين پنج روزه در يابي!

يك آدم دوست داشتني، بي آن كه غيظ كند و با آرامش كامل، هم عقيده حاتمي كياست.مي گويد وقتي دين در هويت آدم نباشد آدم راه گم مي كند و از توبه نصوح مي رسد به صكص و فلسفه. او هم مثل من فيلم هاي اخير مخملباف را نديده اما شنيده كه اونجوري هستند. چه جوري؟ لبخندي شرمگين مي زند:"همونجوري كه خودتون ميدونيد ديگه" و سخت معتقد است كه او نتوانسته از بحران هاي فكري اش سر به سلامت بيرون كشد. او نوبت عاشقي را آغاز كج روي  مي داند و راهي كه به تركستان فرياد مورچه ها رسيده. وقتي فهم ديني به ريشه ي آدم تبديل نشود ، همين مي شود ديگر.اين دوست ما ، گنگ خواب ديده هوشنگ خان گلمكاني را هم ديده. همان فيلمي كه خيلي سال پيش در باره ي مخملباف ساخته شده. قشنگ يادش هست كه مخملباف  لب حوض خانه نشسته بوده و هم چنان تسبيح در دست داشته. او مطمئن است كه محال است محسن خان ديگر دست به تسبيح ببرد و حالا به جايش پاپيون مي زند و جلوي دوربين ژست مي گيرد. چون بحث داشت پيچيده مي شد ، با بدجنسي تمام ، بحث را عوض كردم.

نمي دانم كي و كجا بود كه اين منشور چرخيد و كس ديگري آمد و زل زد در چشم ما كه چي؟ چرا فكر مي كنيد آدم بايد راكد باشه و همون جور فكر كنه كه شما مي پسنديد؟ شما مگر خداييد كه آدم ها را با متر و معيار خودتون مي بريد به بهشت يا جهنم؟  كي مي تواند ريشه ها را ببيند؟ و چه بسا فرياد مورچه ها و توبه نصوح از يك ريشه باشند با شاخ و برگ متفاوت . مي تواني حرف من را نقض كني؟ جواب سوالش را ندادم اما اين باعث نشد كه حرفش را ادامه ندهد.

 او معتقد بود كه مخملباف يك هنرمند پوياست. مدام در حال مشاهده جهان است و نگاهش فيلم به فيلم عميق تر شده است. چرا بايد آدمي مجاز نباشد كه دريافت هاي تازه خود را در جهان بيني خود دخيل كند؟ اين جسارت يك هنرمند است كه از عرضه سر و شكل تازه ي خود ابايي ندارد. او دوست دارد اين گونه زندگي كند و خودش در برابر زندگي اش مسئول است. چرا بايد كسي را به دليل آن كه مطابق انتظار ما از راستي نيست ، به ناراستي محكوم كنيم؟ او معتقد بود كه همين صكص و فلسفه را كه مبناي سقوط مخملباف از اعتقادات مي دانند ، خيلي ها اصلا نديده اند و فقط از عنوان فيلم به هيجان آمده اند و اين كه شخصيت هاي فيلم اهل رقص اند. او طوري گفت كه اين فيلم يك نگاه زيبا و چهار لايه به "زن" دارد كه گمانم فيلم را ديده بود.

يك روان شناس پا به سن گذاشته كه دوست دارد روان پزشك قلمداد شود ، با قاطعيت به ويژگي مشترك مخملباف در همه ي عمرش اشاره مي كند. او اين گستره ي وسيع تغيير را در همين راستا ارزيابي مي كند. " ببين عزيزم ، محسن اصلا آدم جيغ است. آدم خود نشان دادن " يك جوري گفت محسن كه من گمان كردم پسر خاله  مخملباف است. اما نبود . و ادامه داد كه اين آدم در هفده سالگي گروه چريكي تشكيل داده. تير خورده . دوست دارد متفاوت باشد . تو چشم باشد. همان عروسي خوبان هم در زمان خودش جيغ بود . يا شب هاي زاينده رود. يا نوبت عاشقي. اين آدم قاعده پذير نيست . بعد هم ديد كه اين جا نمي شود . رفته جايي كه فكر مي كند بهتر و بيشتر ديده مي شود. دوست دارد خلاف آب شنا كند. خانواده فيلمساز تشكيل داده كه كار نكرده ، كرده باشد. منحصر به فرد باشد. زماني فكر كرد كه مي تواند مدال نجات افغانستان را بر سينه بياويزد و تو بورس باشد. وقتي ديد نمي شود ، ول كرد و رفت. حالا هم دنبال اين است كه جسارت كار با صكص را به عنوان يك فيلمساز داخلي به اسم خود كند. اين آدم به هيچ چيز قانع نيست. اين جور آدم ها با هوش اند و مدام راه هاي تازه براي نمايش خود پيدا مي كنند.

همان دوست عزيزي كه دفعه پيش عرض كردم سردبير يك برنامه ي راديويي است و به شدت مخالف حسي كردن امور ، باز خونسرد در گوشه اي ايستاده و مشغول تماشاي صور اين منشور است. او معتقد است كه داريم حسي نگاه مي كنيم و بي جهت پيچيده اش كرده ايم:" قضيه قطعيت و نسبيت است. مخملباف نسبي گراست و اين در فيلم هايش مشهود است. و دوست دارد در زندگي اش هم همن گونه باشد. چرا شلوغش مي كنيد؟ اين همه هنرمند مهاجر در دنيا هست ، او هم يكي. اتفاقا بساطش را برداشته و رفته جاهاي گم و گور كه كار خودش را بكند. نه معطل مجوز هاي جور واجور و سانسور شود و نه دلش براي سرمايه و اكران و تهيه كننده بتپد. نه جلوي چشم خبرنگار و منتقد و اين گروه مزاحمين باشد. نه دچار خودسانسوري شود. رفته در انزواي خودش فيلم بسازد. و دارد مي سازد. مگر او به شما كار دارد كه شما در كار او فضولي مي كنيد؟ كسي خواست نگاه غير حسي و سرد _ و اصلا شما بگو بي رحمانه_ به هستي داشته باشد و فلسفي نگاه كند ؛ گناه كرده؟ آقا چه حسي، چه كشكي ، جمع كنيد اين بساط پوسيده و نگاه كهنه ي خود را به هنر. دم همين آقا محسن خودمون گرم." من مطمئن بودم كه هر نوع بحثي با اين سردبير بي شبيه ( از حيث عجب و غريبي) ، راه به جايي نمي برد و بايد تسليم مي شدم.

كس ديگري كه تا اطلاع ثانوي از كيارستمي متنفر است ( و بهمن فرمان آرا نيست! ) معتقد است كه اين بلا را كيارستمي سر مخملباف آورد. مي گويد شهرت جهاني شيرين و وسوسه كننده ، گريبان آرزوخانه ي خيلي ها را گرفته. از جمله مخملباف. او هم خانوادگي كردن فيلمسازي را بيش تر به جلب توجه جهاني منتسب مي كند. كه تا حالا هم بد جواب نداده و البته نه مطابق ميل رئيس بزرگ خاندان. مخملباف  با اين آرزو كه دومين بين المللي ايران باشد ،  خانه مخملباف را از بر دوش گذاشت و رفت تا در جايي ديگر ، دور از خانه اصلي اقامت گزيند. احتمالا اميدوار بود كه برخورد سرد مسئولين سينمايي ايران نيز به تشديد توجه آن طرفي ها منجرشود . وي از سايت خانه ي مخملباف هم چيزي براي گله مندي بيرون مي كشد. اين كه آقاي پدر ( اين مي تواند نام خوبي براي مخملباف به شمار آيد) در بخش نقد آثارش هيچ چيزي از نوشته منتقدان داخلي نگذاشته و در عوض دو خط يادداشت بي اهميت فلان روزنامه فرنگي را نقل كرده ، اقدام نازيبايي مي داند. او در كل معتقد است كه مخملباف رويه وطن گريزي اش را به سمت وطن فروشي سوق داده است. او از خود سلام سينما ي مخملباف سند مي آورد كه سينما بي رحم است و با خود مخملباف نيز چنين كرد. فيلم هاي او و سميرا ( دومين عضو فعال خانه ) با استقبال جهاني روبرو نشدند. شلوغ كاري هاي پدر و پسر و سياه پوشي آن ها هم به كار نيامد. حتي بيرون كشيدن فيلم از جشنواره. داور ها با بي رحمي تمام ، فقط به فيلم ها نگاه كردند و نپسنديدند. مخاطب داخلي هم كه از دست رفته است. او وضعيت فعلي مخملباف را نگران كننده مي داند. از اين جا رانده و از آن جا مانده. او به حرف تازه مخملباف كه " كشته شدن احتمالي  خود را به حكومت ايران نسبت داده " اشاره مي كند و آن را با هر توجيه اي نشانه وضعيت نابسامان مخملباف مي داند. چه توهم ، چه چريك بازي نوجوانانه ، چه جلب توجه جهاني و......به هر حال حرف خنده داري ست. او بايد بكوشد تا با آثارش جدي قلمداد شود نه با جيغ و دادي كه براي هيچ كس جدي محسوب نمي شود و....  
يك نسل سومي عاشق سينما پريد وسط حرفش و اجازه ي ادامه به او نداد. اين جوان اخير، شيفته ي ذهن سرشار و جستجوگر مخملباف است كه در همه آثار سينمايي و نوشتاري او مشهود است. كاوشگر فلسفه ي " بودن" كه از نوبت عاشقي آغاز شد. مي گويد مخملباف هنرمندي يكه و ممتاز است كه دنياي ذهني اش را عرضه مي كند و نيازي به جايزه ندارد. هنرمندان فيلسوف ، جهان شمول اند و وطن آن ها خانه ي انديشه ي آن هاست. مخملباف فقط كمي بد آورده و به زودي دوباره به جايگاه خود باز مي گردد. اين از پيامدهاي نسبي گرايي ست. كساني كه لذت سرشاري و رهايي و كشف لحظه به لحظه ي اين نوع نگاه را لمس مي كنند ، حتما توان پرداخت برخي هزينه هايش را هم دارند. بهترين مواجهه با مخملباف ، تماشاي فيلم هاي اوست. همين. اين ها را كه مي گفت ، من مانده بودم در حيرت اين منشور!

 

* ۴۲ گرم عریانی : یک تکه چوب و انتظار

 

* ۴۲ گرم عریانی : در میانه ی بزم رنج

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |