تبليغاتX
تخته خاکستری

1.

به شدت درگير آماده سازي كنج 15 متر مربعي خلوت خود هستم. برق كار و گچ كار. بعد هم رنگ كار و سراميك. بعد كلي وسايل و كامپيوتر تازه و پرو پيماني كه یک هفته پیش گرفته ام. و منتظر افتتاح شدن است. شور جالب و كودكانه و شاعرانه اي دارم. كنج قشنگي در زيرزمين. و يك جور تنهايي دلچسب. حسم به اتاق تازه ،مثل اولين باري ست كه در شش سالگي صاحب دوچرخه شدم. و بعد كمكي هايش را باز كردم و فكر كردم روي ابرها پا مي زنم. يا بعدتر كه در 19 سالگي صاحب يك رنو سفيد شدم. و داشتم از ذوق مي مردم. مادرم هاج و واج مانده كه من چرا اين همه جدي گرفته ام. و گاهي يادم مي اندازد كه 35 ساله ام!... اما من دارم سنگ تمام مي گذارم. و تازه تصميم دارم كه اتاق را چند رنگ كنم. اگر طرح خوبي گيرم بيايد. و در ورودي را آبي. يا سرمه اي. اتاق آبي تنهايي.... و چه بسا كلي شمع بزرگ و رنگي!

 

2.

به شدت درگير مراحل پاياني پرونده "سينما و روان " هستم. كه مسئوليتش با من است و تقريبا پنج ماهي ست كه درگير آن هستم. قرار است در شماره فوق العاده پاييز مجله فيلم چاپ شود. كمي خسته شده ام. و ديگر حوصله كار تازه براي آن را ندارم. وقت كم مي آورم. گمانم چيز بدي نشود....و چقدر دوست داشتم كه با مهرجويي گفت و گوي مفصلي در اين باره داشته باشيم؛ كه تا حالا نشده. گمانم غمگين و سرخورده و بي حوصله شده است..... سنتوري اش را دوست دارد و فكر نمي كرد كه جدي جدي توقيفش كنند.

 

3.

به شدت درگير فكر كردن در باره هستي و خدا و حساب هم هستم. و عرفان كه هم چنان دغدغه من است و مي دانم كه در توانم نيست. گاهي مي نشينم و خدا را قانع مي كنم كه بهترين كار در باره من اين است كه به سرعت به بهشت ببردم. و كلي هم برايش سند و دليل مي آورم كه خداييش اگر در باره من فكر بدي در سر دارد، با مهرباني اش با ما برخورد كند! و از دوست تازه اهل ايمانم شنيدم كه رفتار خدا با ما بر اساس نگاه ما به خداست. اگر خيلي حساب گر و سخت گير ببينيمش ، با همين وجه خدا روبرو خواهيم شد. البته دلايلي در رد اين گفته نيز هست. از جمله گريه و هراس پيشوايان معصوم ما از روز حساب و مرگ و برزخ...... با توجه با پايين آمدن سن سكته قلبي ، 35 سال سن مشكوكي به نظر مي رسد!

 

4.

به شدت درگير يكي دو كار ديگر هم هستم. كه خب فعلا محرمانه است و متعاقبا به اطلاع هموطنان عزيز رسانده خواهد شد.....فعلا اتاق آبي تنهايي را عشق است و دعا براي نزول باران پاييزي و عدم نزول زلزله تهراني....... كه خداييش الان اگر بيايد، خيلي ضد حال مي شود!

 

۵.

یک دختر ایرانی لطف کرده و در قالب یک بازی مجازی ،خواسته که بهترین مطلب وبلاگ خودم را انتخاب کنم. با این که ترجیح می دهم انتخاب توسط مخاطب صورت گیرد ، با سپاس و احترام به دختر ایرونی، نوشته " تولدت مبارک " خودم را بیش تر از بقیه دوست دارم. این دل نوشته ام به بخش بی نهایت دلپذیر زندگی ام تعلق دارد. که با همه روح و ذهن من عجین است. و گمان نمی کنم تا لحظه مرگ ، ذره ای از شور و حس آن کم شود.

 

۶.

گیله مرد عزیز ، که کدئین نام دارد، پس از وقفه ای نسبتا طولانی بازگشته است و او نیز من را به بازی دیگری دعوت کرده . خواسته که ۵ تیپ نفرت انگیز را معرفی کنم . از دعوت او نیز ممنونم و البته بازی دشوارتری ست. در مقایسه با دعوت دختر ایرونی. راستش همیشه سعی می کنم که کمتر دچار نفرت شوم. و بیش از آن که در باره دسته ای از آدم ها ( معروف به تیپ ) نظرم دهم ، در باره خود آدم ها فکر کنم. سعی می کنم که به قید این بازی وفادار بمانم. و البته اعتراف می کنم که از ۸ تا آدم در زندگی ام به طرزی ناباورانه متنفرم.
و اما ۵ تیپ:

- آدم های ریاکار که برای منافع شخصی خود ، از ابزار دین و مذهب بهره می برند.

- مردهایی که با فواحش رابطه دارند و دچار هوس بازی سیری ناپذیرند.

- صاحبان قدرت و ثروت که نیازمندان را تحقیر می کنند.

- کسانی که همسران و کودکان خود را مورد آزار جسمی و روحی قرار می دهند.

- آدم های ضعیفی که دچار میل همیشگی انگل شدن اند.

 

۷.

کدئین در پیامی خصوصی خواسته است که بازی را با دعوت دیگران به بازی، تمام کنم. و البته این رسم همه بازی های بلاگستان است. راستش بنا به برخی دلایل شخصی ترجیح دادم که کس خاصی را نام نبرم. شاید بتوان دعوت عام را چونان گزینه ای میانه لحاظ کرد. پس همه دوستانی را که لطف کرده اند و در باره سه مطلب اخیر تخته خاکستری نظر داده اند ، به هر دو بازی دعوت می کنم.

 

۸.

دوست عزیز و بی نشانی ام علیرضا، کامنت جالبی برایم نوشته که حیفم آمد به کامنت دونی محدود شود. بخوانید:

 

"آدمای مذهبی متعصب مث تو که میخوان ادای روشنفکری هم دربیان ملغمه ء ناجوری هستن درست مث شتر مرغ! نه یه مرغ واقعی و نه یه شتر واقعی! نتیجه هم میشه همون داستان مسخره ای که نوشته بودی!!
اینا رو میتونی با مغز محدودی که داری بازم توهین حساب کنی،اما من قصد توهین ندارم.راجع به آدمایی مث تو و امثال تو کنجکاوم و البته هربار هم به یه نتیجه ء واحد میرسم.خدا به ما رحم کنه که امثال شما نویسنده و منتقد و شاعر و عارف و کارگردان و فیلمنامه نویس و پزشک و همه چیزدان ما هستین!"

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |



*این خوش بختی ماست که یک بهانه متراکم عبادت در دسترس است. ماه رمضان، سوای بندگی در اجرای دستور خدا ، یک قرار است
. که تو می توانی و می شود و پنجره ای هست که بیش تر و بهتر با او حرف بزنی. مثل یک سفر. که آدم شرایطی غیر از روزمره گی را تجربه می کند. و سبکبالی را می تواند که حس کند. حتی اگر نتوانی روزه بگیری. مثلا بیمار باشی. اما این امکان هم چنان برقرار است. یک قرار است.
*
صدای تخریب می آید. دو کارگر با همه لجاجت خود مشغول تخریب یک دیوارند. تیشه ی بنا را به خانه راه داده ام.دارند یک ور همان اتاق موریانه دار را خراب می کنند. تا دیواری دیگر – و البته جلوتر بسازند. پس از سم پاشی دو مرحله ای و پیروزی بر موریانه های جدا افتاده از ملکه ، اکنون مشغول بزرگ سازی اتاقم.گاهی برای بهتر شدن ، باید اول خراب شد. جدی جدی عزم جزم کرده ام که کنج خلوتم را بسازم. هم زمان مشغول چند کار هزینه برم. که تا الان یک میلیونی آب خورده است. کسی چه می داند. شاید تا پاییز رو به راه شد.
*
پاییز عزیز ترین فصل من است. و خیلی بیش تر از بهار دوستش دارم که این همه برایش شلوغ می کنند. و البته بیش تر از همه تابستان های لعنتی. و چه بسا بیش از زمستانی که زادگاه من است. حتی در زیباترین حالتش که همه جا را برف گرفته باشد. پاییز کنج عزلت شاعرانگی ست. و خیلی نزدیک است. هم زمانی جالبی ست که ماه نیایش و فصل شعر ، دست در دست هم اند.
*
این گفت و گو را از یکی از داستان های کوتاه همینگوی ، دوباره نویسی می کنم . چون قشنگ است. 
            
            
- پاییز است. گمان نمی کنم لباست کافی باشد.
 
            - فقط غروب ها سرد است. امشب غروب نیم تنه ام را می پوشم.
             
- خبر داری نیم تنه ات کجاست؟
             
- نه! ولی جای امنی ست.
             
- از کجا می دانی؟
            
- چون شعرهایم را گذاشته ام توی جیبش.

* ۴۲ گرم عریانی : این نیز گذشت

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اين روزها به گونه اي تصادفي شاهد بسته شدن دائمي يا موقت برخي وبلاگ ها هستيم. عمدتا هم به دلايلي نظير بي حوصله گي و افسردگي و فقدان انگيزه كافي و گاهي هم كمبود وقت و عدم استقبال خوانندگان. بيش تر به نظر مي رسد كه بيش تر بلاگر ها دچار فقدان اساسنامه شخصي در باره اين موضوع هستند . عمدتا نگاه تفنني و سرگرم ساز به قضيه دارند. به ندرت وبلاگ نويسي را به عنوان يك راهكار جدي تبادل انديشه و روابط فرهيخته گي فرض مي كنند. عده اي توان درك درست آزادي سرخوشانه ي وبلاگ نويسي را ندارند و گمان مي كنند كه " هر چه نويسي " معادل آزاد انديشي ست. ميليون ها احتمال و انگيزه براي اين كار وجود دارد و هرچه سابقه وب گردي آدم بيش تر باشد ، با تنوع سر و شكل هاي محتوايي بيش تري روبرو مي شود.

مشكل اساسي ما در بسياري امور اين است كه صاحب تعريف اوليه درستي نيستيم. و به چرايي و چگونگي كاري كه قرار است انجام دهيم نمي انديشيم. براي همين ، تحت تاثير حالات و احتمالات حسي / فكري متنوع خودمان قرار مي گيريم. محمد علي ابطحي كه جزء معدود بلاگر هاي فعال عرصه مجازي ست ، يك بار حرف خوبي زد. متن دقيق حرفشم يادم نيست اما مضمون آن اين بود كه " بلاگر ها مصمم باشند. و حالات مدت دار و گذراي حسي / رفتاري شان را سر وبلاگ هاي خود خالي نكنند."  وبلاگ يكي از ساده ترين و فرهيخته ترين راه هاي تبادل فرهنگ و انديشه و حس است. منتها ساده بودن راه ، برخي را به اشتباه مي اندازد كه به راحتي مي توان كنارش گذاشت. در حالي كه اگر جامعه خردورز مجازي در پي جديت و استواري اين راه باشند ، اين راهكار رسانه اي توان برتري بر ساير اشكال رسانه را نيز دارد. تصور كنيد كه حتي در صورتي كه حداقل روزي 200 بازديد كننده براي يك وبلاگ وجود داشته باشد ، در ماه توان ارتباط با 6000 مخاطب را دارد. و مگر تيراژ كتاب در كشور ما چند است؟! يا شمارگان بسياري ماهنامه مكتوب؟!....در واقع غافليم از اين كه چه امكان موثر و پويايي پيش روي ماست. تا به حال شنيده ايد كه كسي به دليل بي حوصلگي يا قهر با فلاني يا وقت نداشتن يا....يك شبه تصميم به بستن يك ماهنامه مكتوب كند؟!.....اعتراض را با حذف نبايد نشان داد. هر وبلاگ، فانوس كوچكي ست كه مي تواند به روشنايي پهن دشت انديشه كمك كند. مثل يك راي . گمانم هر كسي كه فانوسي روشن مي كند و در دست مي گيرد، ديگر حق خاموشي خودخواهانه آن را ندارد. چون نور فانوس اش ديگر به او تعلق ندارد الزاما. به ميليون ها نور ديگر كمك مي كند و خاموشي اش ، نا همراهي با بقيه است.

اين روزها شاهد خاموشي برخي از اين ها هستيم. كه يا خواننده شان بوديم يا نبوديم. نام ها كم نيستند. اما مثلا مي توان به برخي همكاران قلم به دست اشاره كرد كه يا با آن ها رفيقيم يا نيستيم. تلخ اين است كه ان ها تعطيل كرده اند يا در شرف آن اند. از مهرزاد دانش و نيما حسني نسب گرفته تا الهام طهماسبي و فرشته توانگر . برخي سابقه داران (!) هم به فكر تعطيلي يا ركود تا اطلاع ثانوي افتاده اند. كاش مي شد به فانوس داران خاموش ، شعله اي هديه داد.

 

پ.ن ۱: يادم آمد كه حدود دوازده سال پيش ، هر هفته مي رفتم و در برنامه نمايش فيلم فيلمخانه ملي  شركت مي كردم. كه در سينما صحرا بود. همان موقع مطلبي در مجله فيلم نوشتم كه چرا فيلم سازان نمي آيند تا اين همه فيلم معتبر و محشر را روي پرده ببينند. كه به كارشان هم بيايد. مجله كه درآمد، براي خودم كاري پيش آمد و مشغول درس خواندن براي يكي از آزمون هاي مهم دانشگاه شدم. و از آن روز تا الان ، يك بار هم نتوانستم به برنامه فيلمخانه برسم. و اصلا نمي دانم هنوز هست يا نه!!!...گمانم خودم را چشم كردم. حالا هم اگر ديديد از وبلاگ نويسي افتادم ، شك نكنيد كه تاريخ تكرار شده است و دوستان به راه شان ادامه دهند!!!....و شعله اي لطفا!   

 

پ.ن ۲: ظاهرا برخی دوستان که عزم بر بستن پنجره وبلاگ نویسی خود کرده اند ، دلایل عنوان شده در این نوشته را به خود گرفته اند و به اشکال متنوعی ، دلخوری خود را ابراز کرده اند. از جمله مهرزاد خان دانش که کامنت پر و پیمانی مرحمت کردند. گمانم گفتن این توضیح ضروری به نظر می رسد که من برخی دلایلی را که به نظرم کثرت بیش تری داشتند عنوان کردم و اصلا منظورم به کس خاصی نیست. و هم چنان به دیدگاه منشوری علاقه مندم و حتما دلایل همه محترم است. نظر من یک ور منشور بیش نیست.

 

پ. ن ۳: به دلیل برخی محدودیت های فنی ، چند روزی ست که امکان پاسخ نویسی برای کامنت های دوستان نظر گذار را ندارم. و همین کوتاه نوشته ها را هم در شرایط سختی می نویسم. خدا بخواهد ، به زودی برای همه دوستان عزیز خواهم نوشت. فعلا.

 

* ۴۲گرم عریانی : بازیگوشانه / آخر

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

1)      كاش مراكزي بودند كه بر كار اصناف، نظارت جدي و مستمر و نامحسوس مي كردند. هر چقدر هم كه خوشبين باشي، 3/97 درصد احتمال دارد كه كلاه سرت برود. يا كلاه از سرت بردارند! از كارهاي تعميراتي بگير تا اجناسي كه خريد مي كني. مثلا دقت كنيد به همين ادكلن خريدن. همه مي گويند اصل است و قيمت خون اجداد مرحوم شان را هم مي گيرند ، اما دو قدم نرفته ايد كه به آدمي بي بو تبديل مي شوييد. و خدا را شكر مي كنيد كه لااقل بي خاصيت نشده ايد. حتي اگر اين ادكلن را از مغازه هاي خيابان وزرا خريده  باشيد. اگر هم بروي و اعتراض كني ، فروشنده سعي مي كند مثل آدم هاي خيلي با كلاس اغفالت كند. كه چي؟: " هر بدني با بدن ديگه فرق مي كند و اصولا بايد ادكلن را مرتب تجديد كرد!"....و احتمالا معنايش اين است كه خودتان را لوله كشي كنيد و پمپ كوچكي زير بغل تان تعبيه كنيد و هر پنج دقيقه يك فشاري به منبع مورد نظر اعمال بفرماييد تا تجديد شود!

2)      اخيرا شنيده ايم كه برخي گروه ها فمينيستي به فيلم شوخ نصف مال من ، نصف مال تو اعتراض كرده اند كه اين فيلم ترويج چند همسري ست. خب آدم چه بگويد؟ چند وقت است مي خواهم در باره فمينيسم در ايران مطلب مفصلي بنويسم. اما نمي نويسم. از بس كه جامعه نسوان فرهيخته ما ، اولين كاري كه پس از بلوغ فيزيولوژيك به فكرش مي افتند، رهبري جنبش آزادي زنان است. و بعد هم به همه بر مي خورد و كينه به دل مي گيرند. آخر خداييش اين فيلم متوسط فانتزي چه ربطي به رواج چند همسري دارد؟! آخر كدام مرد احمقي با اين فيلم به فكر تجديد فراش مي افتد؟ حضرات در گرفتن و اداره يك دانه اش هم مانده اند. چه برسد به چند تا!...بدي فمينيسم اين است كه سر و صاحب ندارد و هر دم از اين باغ بري مي رسد. كاملا مي فهمم و مي پذيرم كه حقوق زنان در بسياري موارد به درستي رعايت نمي شود اما احياي آن به فهم و صبر و فكر نياز دارد. غرور و ضد احساس بودن و ضد مرد بودن و گير دادن بيخودي ، دردي را دوا نمي كند. اين عزيزان مباني ريشه اي مطالبات خود را هم نمي شناسند. و فراموش مي كنند . مثلا جوري در باره تجديد فراش موضع مي گيرند كه انگار دارند در باره جنايت و دزدي حرف مي زنند. در حالي كه تا اطلاع ثانوي ، چنين كاري برخلاف شرع و قانون نيست. يادمان باشد كه بحث سبز با جيغ بنفش فرق دارد. من خودم به شدت با چند همسري مرد مخالفم و به نظرم تبعات بسيار وحشتناكي براي همه طرف هاي درگير دارد. البته در جامعه معاصر. اما اين مخالفت به اين معنا نيست كه بگويم خدا مرد بوده و پيغمبر بيجا كرده كه چند تا زن گرفته ( نعوذ باالله!) و از اين جور حرف هاي غير مستدل عصباني. بايد در باره هر دو بخش ماجرا ، فرهنگ سازي كرد. ( اين واژه فرهنگ سازي هم عجب عنوان خوشگل و دم دستي ست كه مي توان بحث ها را با آن بست و خلاص!!!)

 

* ۴۲گرم عریانی : بازیگوشانه / ۳

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

از مدت ها پیش ، تلویزیون نوشته ها یا طرح و لوگوهایی کوچک در کنج کادر خود می گذاشت. گاهی. به مناسبت های محدودی. مثلا دهه ی اول محرم و روزهای منتهی به انتخابات. مقید ترین شبکه در این کار ، شبکه یک بود که هم عنوان شبکه ملی را با خود دارد و هم گرایش ارزشی و محتاطانه تری را پیش گرفته است. به تدریج این نوشته ها و شکل ها بزرگ تر شدند و به مناسبت های بیش تری بر صفحه کوچک نقش بستند. شبکه های دیگر نیز وارد رقابتی اعلام نشده شدند . بی آن که به این نکته ظریف دقیق باشند که تبلیغ زیاد به ضد خودش تبدیل می شود. نباید با اعصاب مخاطب و تماشاگر بازی کرد. فکر کنید مدام و مکرر و به هر دلیلی ، حجمی از قاب دیدن تماشاگر را به پیام رسانی خود اختصاص دهیم. هر چقدر هم حرف خوبی بزنیم ، نتیجه ی خوبی نمی گیریم.

 چند روز پیش ، شبکه سوم در یک رو کم کنی اساسی ( احتمالا!) کل ضلع راست کادر را به گل و بوته دایمی اختصاص داد. تا نیمه شعبان را تبریک گفته باشد. از آن عروسی کاری های دهه شصتی و ابتدایی و زشت. و البته اعصاب خردکن. گمانم ده درصد کل کادر اشغال بود !!!....خیلی حرف است. انگار تلویزیون داشت به خودش دهن کجی می کرد. که یعنی این ده درصد سمت راست کادر برنامه ها ارزش دیدن ندارند. دید و ندیدشان اهمیتی ندارد. مهم این است که ما داریم تبریک مان را جیغ می زنیم. حتما گذارتان به شبکه سه ی این روزها افتاده و دیده اید که چقدر اعصاب خرد کن است. و فکر کنید که این به بهانه نیمه شعبان است. تلویزیون با این کار به خودش و جایگاه دینی / ارزشی آن چه که تبلیغش را می کند ، لطمه می زند. کج سلیقگی و اغراق و .... بیش ترین ضربه را به همان چیزی می زند که قصد ترویج و یادآوری اش را داریم.

فکر کنید که اگر قرار باشد که این سیکل معیوب و رو به رشد میان شبکه ها ادامه بیابد ، چه اتفاقی می افتد؟ احیانا کم کم کل سال و به بهانه های مختلف ، این نوشته و شکل ها ، خودشان را به صفحه و چشم تماشاگر تقدیم می کنند.  و مدام حجم شان هم افزوده خواهد شد. مثلا دفعه بعد ، شبکه یک می خواهد روی دست بچه های سه بلند شود و سمت راست و چپ کادر را با هم می پوشاند.....و کم کم احیانا دایره ای کوچک در مرکز کادر باقی می ماند تا به یاد شهر فرنگ هایی بیفتیم که ملت سرشان را به سوراخ کوچکی می چسباندند....و چیزهایی می دیدند! 

 

*۴۲گرم عریانی: بازیگوشانه /۲

نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


ثانیه هایی پیش ، یکی از مهم ترین جشن های اسلامی آغاز شد. نیمه شعبان.  آمدن مهدی (عج)  مهم ترین انتظار دین مدار ماست که در دو وجه رفتار منتظران و امید عدالت طلب مردمان ، کارکرد فردی / اجتماعی دارد. اعتقاد به منجی آخر که توان پیروزی بر همه ی شر ها را دارد ، در سایر ادیان نیز به صور مختلف وجود دارد. که ما معتقدیم صورت های مختلف  حضرت مهدی ، آخرین پیشوای معصوم ماست و نوعی حجت الهی جهان شمول نیز محسوب می شود.خیلی دوست داشتم به این بهانه در باره دلایل خودم مبنی بر راستی مهدویت حرف بزنم ؛ اما قالب این وبلاگ چنین اجازه ای را نمی دهد. الان می خواهم در باره مسجد جمکران بنویسم. که مبنای ساخت آن را رویای یکی از مومنین جمکران می دانند. که حضرت مهدی در خواب دستور ساخت این مسجد را داده و حدود آن را نیز مشخص نموده است. این مسجد روز به روز بزرگ تر شده و عبادت کنندگان آن بیش تر شده اند. خیلی ها در آن جا به استجابت دعا رسیده اند و فضا و حس معنوی خوبی دارد. گفته می شود که مشتاقان این مسجد از آمار زوار حرم حضرت معصومه (ع) نیز پیشی گرفته اند. من خودم لحظات قشنگی را در این مسجد تجربه کرده ام و دو فیلم کوتاه هم در باره آن جا ساخته ام. این یک حس شخصی ست و هر کسی می تواند به راه های حسی خاص خودش در مکالمه با کسی که آن بالاست برسد. در هر جایی. متاسفانه هر چیزی که به ماوراء مرتبط است و در دسترس علوم تجربی نیست ، در معرض خرافه نیز هست. از جمله امام زمان و دیدار با او و همین مسجد. عده ای مغرضانه یا نا آگاهانه می کوشند تا با علم کردن همین خرافه های قابل نقد و تمسخر ، به نفی کلیت آن برسند.  و عجیب این که برخی نیز به نقد اساس مسجد جمکران نشسته اند. بیش تر از این بابت که ساخت آن بر مبنای خواب بوده و در روایات،مسجد سهله کوفه را به آن حضرت منتسب می کنند. عده ای هم به این دلیل که یک مسجد که در ابتدا توسط مردم یک روستا ساخته شده ، توانسته به رقابت جدی با حرم حضرت معصومه (ع) برسد و آن را تحت شعاع خود قرار دهد. در واقع نگاه کاملا مادی به مکان هایی که جایگاه معنوی دارند.
مهم ترین عامل رشد و گستردگی و جلب زیارت کنندگان هر مکان تقدیس شده به تاثیر آن بر عبادت کنندگان آن وابسته است. در واقع اعتقاد و حس معنوی و آرامش. شخصا معتقدم که این اثر متقابل است. یعنی اعتقاد ما و حس های خوب الهی ما در این مکان ها،به خلق نیرویی کمک می کند که بر بقیه نیز تاثیر می گذارد. در بسیاری خاطرات و نوشته ها نقل است که اصلی ترین عامل شفا ، اعتقاد است. در واقع نیروی واسطه فیض الهی، خود ما و قلب ماست. چرا خدا می گوید "بخوانید من را تا اجابت کنم شما را "؟ مگر خدا از درون و خواسته ما آگاه نیست؟ یا مگر گوشی هست و صدایی و شنیدنی؟ پس چه نیازی به دعا ست ؟ در واقع ما با دعا و خلوص و نزدیکی به خدا، نیرویی معنوی خلق می کنیم که می تواند راه دریافت لطف خدایی باشد. مهم این است که جایی و بهانه ای و حسی ایجاد شود که این نزدیکی و نجوا و دریافت خلق شود :" منظور من از کعبه و بتخانه تویی تو".
مساجد و زیارتگاه ها و حرم ها و مدفن های مقدس ، همه بستر های دریافت حس و نیروی اعتقاد معتقدین اند. و راه آرامش درون و حس نزدیک تر شدن به خدا و واسطه و بهانه ای پیدا کردن. این رابطه کاملا دو سویه است. مسببین این جایگاه های راز و نیاز نیز صاحب نیروی معنوی جلب کننده اند. پس حتما چیزی فراسوی زمین و مادیات هست که مسجد جمکران را مقدس کرده است و این همه تجربه آرامش و خداجویی در آن جا رقم خورده است و هم چنان جاری ست. این ها خرافه نیست. کافی ست به دل های مان رجوع کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

يك انباري كوچك در زيرزمين خانه ما هست. به قصد ديگري خالي اش كرده ام. كه يك دستگاه كامپيوتر درست و حسابي بخرم و پرينتر و اسكنر و adsl و دوربين ديجيتال و از اين جور مخلفات. مي خواهم يك كنج خلوت براي خودم درست كنم و با هيچ كس شريك نباشم. از جمله برادر عزيز كه كم كم دارد كارمان به تنازع بقاء كشيده مي شود. كمي هم طراحي صحنه شخصي و نور كم و از اين جور كارهاي شبه شاعرانه . يك خط تلفن هم چند روز پيش خريدم كه ديگر با تلفن خانه هم دعواي مان نشود. و البته مي دانم كه adsl خط را اشغال نمي كند!... حالا حدس بزنيد كه مشكل اصلي كجاست؟

سال هاست كه در دو سه نقطه ديوار ، آثاري از موريانه ديده مي شود كه رشد نكرده اند. درجا براي خودشان زندگي مي كنند. به نظرم جدي نمي آمدند. گفتم با كمي سم كشته مي شوند. امروز به چند جا زنگ زدم جهت سمپاشي. حرف ها و نطرات و رقم هاي متنوعي گفتند كه باورتان نمي شود. بعضي شان طوري در باره موريانه و ملكه شان حرف مي زدند كه انگار دارند در باره رئيس بزرگ ترين و مخوف ترين مافياي سيسيل حرف مي زنند. از بيست هزار تومان گفتند تا پانصدهزار تومان....! و اين كه موريانه مي تواند تا ابد ماندگار باشد. و هيچ سمي به آن ها سازگار نيست. تاكيد مي كردند كه مراقب باشيد به جاهاي ديگر سرايت نكند. يكي مي گفت تا يك ميليون هم خرج كن و ريشه شان را بكن كه ناگهان خانه را مي جوند و سقف روي سرت خراب مي شود. يكي مي گفت دست بهشان نزن. اين همه سال كه رشد نكرده اند. ديگر خطرناك نيستند. اما اگر دست بزني ( آن ها مي گفتند انگولك) ممكن است هجرت كنند و به همه جا برسند. مي گفتند ملكه مي تواند تا ده متر زير زمين رفته باشد و موريانه ها مي توانند تا چهل خانه آن طرف تر هم بروند. توصيه يكي ، تخريب كل ديوار و قير گوني و سيمان كشي بود و ديگري از مته هاي بزرگ مي گفت و سم گذاري در عمق زمين اطراف!....

فكر كنيد شور و حال كنج خلوت و خيال شاعرانه و اينترنت پرسرعت و.... به چه كابوسي رسيده است. دارم فكر مي كنم كه چه چيزهايي در زندگي مي توانند ماهيت موريانه گونه داشته باشد؟!...بجز اعتياد.

 

پ.ن ۱: داشتم دنبال عكس موريانه مي گشتم كه متن اين خبر را دیدم . بيخود نيست كه اين همه از موريانه مي ترسند!!!...اما من در اقدامی انتحاری مي خواهم به جنگ موريانه ها بروم. اگر همديگر را نديديم مطمئن باشيد كه حلال تان مي كنم!....اخبار بعدی این جنگ نابرابر طی پی نوشت های بعدی به اطلاع هم وطنان خواهد رسید!

 

پ. ن ۲ : کسی که در رشته حشره شناسی درس خوانده و خودش یک و نیم میلیون تومان بابت موریانه زدایی خانه شان در جنوب خرج کرده ، نوید داد که موریانه های اتاق شما که این همه وقت پیشرفت نکرده اند ، موریانه جدا افتاده از ملکه هستند و به راحتی ریشه کن می شوند. خدا از دهنش بشنود!!! 

 

پ.ن ۳ : در همان گشت و گذار تبلیغات سم پاشی ، یک جا برای تضمین سوسک کشی شان نوشته بودند که اگر بعد از کار ما ، سوسکی در خانه دیدید ، دانه ای ۱۰۰ تومان می خریم!!!

 

*۴۲گرم عریانی : بازیگوشانه /۱

 

* ۴۲ گرم عریانی : دختری به نام اقدس؟!

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

گاهی آدم حس می کند که رفتار دنیا تغییر کرده. یک نفر که معلوم نیست کیست ، حکم تازه را اعلام می کند. تو بی جهت می دودی. لج می کنی. می خواهی آسمان را به زمین برسانی که واسطه شود. که کمی مهربان تر لطفا. اما نمی شود. مدام از هزار شعر و کتاب و قصه برای خودت دلیل می آوری....
که من می توانم. من باید سرنوشت خود را عوض کنم. من باید اثبات کنم. اما او قوی تر از توست. و مگر تو چقدر نفس داری که بدوی؟ هان؟ خب ناگهان می ایستی . به نفس تنگی افتاده ای. مجبوری لب جدول یک خیابان خالی بنشینی. که از شانس تو هیچ درختی هم در آن نیست. مرده شور این قلبت را ببرد  که کفاف دویدنت را نمی دهد. حالا چرا فحش می دهی؟ این همه برایت تالاپ تالاپ کرده و تو هم مدام دویده ای.حق دارد که کم بیاورد. هی! با توام آدم خودخواه!!

گمانم بس باشد. غرهایت را زدی؟ نفس تازه کردی؟ حالا پاشو. بدو. بزار کش آمدن زندگی ات خوشمزه باشد. مثل پیتزا یونانی، با کلی پنیر. فکر کن کش آمدن زندگی مثل کش آمدن پنیر پیتزا شود. باید جالب باشد. لااقل به امتحانش می ارزد.

این عکسی که آدرس اش را اینجا می گذارم ممکن است ربطی به نوشته نداشته باشد ( گرچه چندان هم بی ربط نیست ) اما قشنگ است و آرش خاموشی در فتوبلاگ عکاسی اش گذاشته.

 

*۴۲گرم عریانی : دختری به نام اقدس؟!

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |