تبليغاتX
تخته خاکستری

این همان صخره است

انگار سفر که تمام می شود ، تازه یادمان می آید که مسافریم. و می توان نشست و با یاد و عطر یادها سرخوشی کرد. و عکس ها..... و ناگهان می فهیم که تمام شده است. تمام خواهد شد. چونان هر آن چه پیش روی ماست. و ما مسافران بهشتیم که چند روزی به میزبانی زمین فریفته شده ایم.
این چند روزی که در آستانه ی دریا و علف مهمان بودم ، در همان تراکم کار و کار و کار ، روزنه هایی نصیب می شد که به زیارت آب بروم. و هم نفسی موج ها و نگاه. شب اول هنوز کسی نیامده بود و ما برای نظارت و تنظیم امور رفته بودیم. شب به ساعت صفر که رسید ، تن خسته ام را به بالین ساحل کشاندم. ظلمات بود. تنهایی و دو ساعت نشستن روبروی آرام تریم دریایی که دیده بودم. بی هیچ موجی و صدایی. انگار نظاره گر حوض بزرگی بودم. سکوت غریبی بود که سرشار بود از اشتیاق شنیدن. و من هم کلی برایش گفتم. و برای خدایی که نزدیک ترین حضورش را در کناره ی دریا حس می کنم. عجیب این که در همان تاریکی مطلق رازناک ، افق هم پیدا بود. خطی صاف که بالای آن کمی سیاه تر بود. فقط کمی. یاد مهر هفتم برگمان افتادم و رقصی که در دوردست افق به مهمانی چشم های نگران مرد آمده بود. رقص سفر آخر.
فردای آن شب، هوای معرکه ای ارزانی مان شد. باران ریزی به عشق بازی با زمین آمده بود ، با طنازی  نسیمی که به بادها هم تنه می زد. مه کوچک و سپید و وحشی هم از تن دریا برخاسته بود . و انگار عطر یاس رویاها را با خود داشت. به محضر دریا شتافتم. صخره ی بزرگی آن جا بود. خیس خیس. همین که عکس اش را بالا می بینید. رفتم و روی صخره خوابیدم. عینکم را در جیبم گذاشتم. باد همه روح و تنم را به تسخیر خودش درآورده بود. شدم بخشی از زمینی که پذیرای خیسی عاشقانه ی ابرها بود. ذره هایی از موج های بی تاب تر، به پشت چشمان بسته ام می خوردند. شاید داشتند در می زدند. انگار مشتی آب از دست آسمان به صورتم پاشیده می شد. که نخواب. نخواب..... اما کم کم خوابم برد. خوابی عمیق و بی نهایت لذت بخش. در ارتفاع صخره ها. کافی بود به عادت خواب های شبانه ام ، غلتی بزنم. که اگر می زدم چاره ای جر پذیرش تقدیر آخرین سفر نبود. و پس از آن بود که شانه به شانه ی مرغان دریایی، به نظاره ی همه ی دریاهای خلقت می نشستم. گمانم یک ساعتی خوابیدم. و وقتی به اصرار یکی از موج های سمج بیدار شدم، حسی داشتم شبیه هبوط آدم. بهشت گزینی که به زمین ، رانده شده است.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

یک)

ده دقیقه مانده به یک بامداد. ساعت هفت صبح قرار است راهی باشم. به سوی همان اجبار چند روزه ی دوری. از شهری که دوستش دارم. و دوستان. خب خوابم نمی آید. و انگار با یک ستاره مشرقی در بی کرانه هستی قرار دارم. در پی مکالمه ای. باید خداحافظی کنم. از کجا معلوم که در آسمان آن جا هم همین ستاره پیدا باشد؟

 

دو)

شش دقیقه مانده به یک بامداد. بد جوری به جراحت ذوق مبتلا شده ام. اصلا قسمت آخر کدام مجموعه خوب بوده که حالا میوه ممنوعه خرق عادت کند. اما به این بدی هم نوبرانه است به خدا. قبول دارم که مجبور بودند حاجی عاشق را به راه راست برگردانند . اما این راهش نبود.شما حالتان بد نشد از آن شاخه گل شعاری تصنعی که یونس به قدسی داد؟! نه این که راضی به طلاق و طلاق کشی باشم؛ نه به جده سادات! اما خب این هم رسم عشق نبود. اگر آن نمای آخر نبود که هستی ، تسبیح عشق را به دیوار خانه ( خانه ی دلش ) می آویزد ، حقش بود که یک نفر پیدا بشود و این حاج یونس را به قتل مشکوک دچار کند. که دیگر تسبیح یادگاری معشوق را پس ندهد!

 

سه)

الان دقیقا یک بامداد است. و دلم هوای عبادت هم دارد. و نیایش. و کنجکاو تجربه خروج روح از بدن هم شده ام. باید تجربه هیجان انگیزی باشد. این که روح می رود و بر می گردد. اصلا ماورا مقوله جذاب تری ست. در عالم واقع که چندان خبری نیست. هست؟

 

چهار)

حالا سه دقیقه از یک بامداد گذشت. خوبی اش این است که ماشین می آید دنبالم. و البته این به معنای مهم بودن من نیست. دنبال همکار دیگرم هم می آید. و مجبوریم برویم. می توانم یک دل سیر بخوابم. اما لذت سفر چه می شود؟ و تماشای عبور جاده ها و سبزه ها و دره ها و کوه ها و خیال ها؟ و آن لحظه قشنگ که ناگهان جاده، شمالی می شود و بوی شرجی می آید؟ و پیچ و خم های سحر انگیز هراز. خوابیدن بی انصافی ست. پس من کی بخوابم؟.....البته الان که نه! باید بروم ببینم این ستاره مشرقی پیدایش شده ؛ یا هم چنان شب بی ستاره ای بر تخت حاکمیت آسمان نشسته است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

Reproduction Oil Painting of Monet's - Sunrise

۱.
این اتاق تنهایی من هم در مرحله پیش از نقاشی، طلسم شده. یک اتاق است و خرده کاری محسوب می شود. جدا از ارقام ناعادلانه ای که نقاش ها طلب می کنند ، سر حرف شان هم نیستند. تا حالا با دو نفر قرار گذاشتم اما در آستانه شروع، کار بهتری پیدا کردند و نان و آب دار تر. و نیامدند. دیگر حرمت حرف و قرار و تار سبیل و این مفاهیم فرسوده را با دوزار آش معامله می کنند.عجیب این که همه شان هم آذری زبان بودند. و گمانم صنعت نقاشی ساختمان هم مثل نان بربری پزی، در انحصار این عزیزان است.  می خواستم اتاق تنهایی ام را در عید فطر افتتاح کنم. که خب گمانم یکی دو هفته دیگر کار دارد. کش آمدن ماجرا هم اعصاب خردی ست واقعا 

۲.
این هم بخشی از کتاب خنده و فراموشی کوندرا: " می دانی؟! رمان ثمره ی یک توهم انسانی ست. توهم توانایی فهمیدن دیگران. ولی ما از یکدیگر چه می دانیم؟....تمامی آن چه آدم می تواند بکند،گزارش دادن در باره ی خودش است....هر چیز دیگری دروغ است."

۳.
پاییز محشری ست انصافا. هوا و باران و برگ ها و.... اما این اضطراب ناشناخته هستی هم چنان برقرار است. و حس گنگی میان بودن و سفر. سردردهای مزمنی که عاجز نمی کنند. اما آزار می دهند. و دنیایی که شبیه دل آدم پیش نمی رود. و مثل خر سرش را زیر انداخته و راه خودش را می رود. بدتر این که به تلاش آدم برای کمی بهتر زیستن و کمی شور و کمی زندگی کردن هم می خندد. خیلی دوست دارم قیافه ی این دنیای لعنتی را تماشا کنم. در آن لحظه که بانگ صور اصرافیل می آید و پایانش  رسما اعلام می شود. آن موقع است که ما می نشینیم و غش غش می خندیم.

 ۴.

از حال بد به حال خوب. این اسم کتابی ست که دکتر دیوید برنز نوشته و مهدی قراچه داغی ترجمه اش کرده. کتاب خوبی ست. نوعی شناخت درمانی که مورد تایید روان پزشکان نیز هست. در یکی از فصل هایش در باره ده راه سالم اندیشی بحث کرده. راه هفتم آن جالب است: تعریف کردن واژه ها؛ در برخورد با اندیشه های منفی از خود بپرسید که موضوع را چگونه تعریف کنم؟ چه منظوری دارم؟ آیا از برچسب های مبهمی استفاده می کنم که فاقد معنای واقعی هستند؟

 

۵.

از دوشنبه عازم همایشی هستم که تا آخر هفته طول می کشد. در کنار جنگل و دریا. کارم زیاد خواهد بود اما امیدوارم که بتوانم با خلسه تماشای دریا، حشر و نشر کنم. قرار است اینترنتی هم در کار باشد. اما گمان نمی کنم مجال نوشتن به دست آید. عیدتان هم مبارک.

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

این شب ها شاهد شاهد بازی پیر عاشقی هستیم که  همه چیز بر کف گرفته است و به پای هستی عشق می ریزد. روایت دیرین عشق میان شیخ صنعان و دختر ترسا. در قالب مجموعه مردم پسند میوه ممنوعه....کز هر زبان که می شنوم نامکرر است. و البته عشق و شوریدگی سپید موی ما ، در جدل با عرف و دین اوست. خیلی ها حاج یونس فتوحی را به چوبه دار مجازات هایی سپرده اند که در ذهن خود برایش بر پا کرده اند. به ویژه کسانی که ترجیح می دهند تا با همسر مرد (قدسی) همذات پنداری کنند تا این که جای عشق مرد (هستی) باشند ، و بخواهند پذیرای عشق یک پیرمرد باشند. بیش تر زن ها می ترسند که به سرنوشت قدسی دچار شوند. بیش از آن که دین مداری چند ده ساله مرد به مسلخ برده شده باشد ، این اعتبار و عرف جامعه است که به چالش کشیده شده است. شاید به همین دلیل است که کارگردان هم تاب عشق مرد را نیاورده و بنا را بر تنبیه او گذاشته. و ظاهرا قرار است به قتل هم برسد ( دروغ و راستش گردن راوی!) . جالب است که کل ماجرا می تواند بر مدار شریعت هم استوار باشد اما چون قرار بر صدور حکم است ، دین او را هم پابه پای بقیه چیزها به میان کشیده اند. ما در مقام قاضی نیستیم. و واقعا سخت است که قدسی را بعد از این همه سال همسر مرد بودن ، آن هم در همه سختی ها، شکسته و نابود ببینیم. اما پس عشق چی؟ که این همه عزیز است. اعتراف می کنم که دوست دارم طرف یونس باشم. حتی اگر منجر به مرگ او شود. و البته جانب داری سخت است. سخت.حتی سخت تر از شطرنج زندگی.

به بهانه سریال میوه ممنوعه ، کتاب دشوار " عشق صوفیانه " نوشته جلال ستاری را دست گرفته ام. در ابتدای فصل 21 ، زن/معشوق را واسطه ی پیوست زمین و آسمان می داند و در ادامه از مولوی نامه نقل می کند که :" گرمی و حرارت عشق که از کانون نور توفیق و عنایت الهی به شخص طالب کمال و اهل سیر و سلوک روحانی رسیده باشد ، زودتر و بی خطرتر از ریاضت ها و عبادت های معمولی، او را به سرمنزل مقصود می رساند؛ و بدین سبب عارفان برگزیده گفته اند که یک ساعت گرمی عشق و خلوص ضمیر ، از صد سال عبادت خشک و سرد ، برتر و بالاتر است."

 

پ.ن: یکی از خوانندگان محترم، در کامنت شان به این نکته  اعتراض کرده اند که حس و رفتار حاج یونس را عشق دانسته ام . و آن را هوس بازی دانسته اند. و در آخر هشدار داده اند که این جانب داری ممکن است با عواقب جانی پیش بینی نشده همراه باشد!....
این هشدار را جدی می گیرم و به عرض می رسانم که به نظرم هیچ دلیلی برای هوس پنداری حس یونس وجود ندارد. هوس بازی عمدتا معنای غریزی دارد. که طبعا در باره چنین آدمی محل چندانی از اعراب ندارد. ممکن است رفتار او را به جنون شبیه بدانیم. که خب تا حدی چنین است. اما خب جنون هم مرتبتی از عشق است. جانب داری من هم به منزله این نیست که رفتار ویران گرش را نسبت به خانواده اش می پسندم. و ظلم جنون آمیزی که با قدسی کرد. فقط شوریده گی اش را به هستی دوست همی دارم!.....همین.

 

* لحظاتی پیش کاشف به عمل آمد که این نوشته ،
   ۱۰۱مین پست تخته خاکستری ست.
 

 

* پای سفره لذت و درد و خلسه

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اکنون پاسی از نیمه شب اولین قدر اهالی قدر گذشته. و تنهایی است و بغض نیایش. اصرار بخشش است و هراس ریا و سیاهی. و دنیا چنان بر پشت آدم سنگینی می کند که رهایی دشوار است. و لذت افزون تر راز و نیاز در سبک بال تر بودن است. چنانیم که گر مشمول لطف بخشیدن او نشویم ، سزاوار دوزخیم. آرزوهای بی پایان و لذت گناه و نفس توجیه گر ، دست در دست هم ترکتازی می کنند. غافل از شرم پایانی که در ثانیه ای بعد انتظار ما را می کشد. چه بسا!

عالی ترین عشق بازی با خدا را در دعای ابوحمزه ثمالی دیده ام. امام سجده گران که زینت عابدین است ، چنان قشنگ نجوا می کند که گمان می کنی تا لحظه ای دیگر در آغوش مهربانی خدا جا خوش خواهی کرد.پیشوای بی گناه ما ، انگار وساطت گناه ما را کرده است. و گناه ما را انگار به عذرخواهی نشسته است. سر به زیر و شرمسار و با شیطنتی کودکانه. از جنس سپیدی فطرتی که در کودکی به امانت گرفتیم. بخشی از ترجمه دعا را بخوانیم. به قلم فرزان شهیدی:

" بارالها در خور آن چه از تو می طلبم نیستم، لیک تو اهل تقوی و آمرزشی. تو آن کسی هستی که باران فیوضاتت را برکسانی جاری می کنی که از تو طلب رحمت نکرده اند و بر کسانی می بخشی که ربوبیت تو را انکار می کنند! پس چگونه است حال آن کسی که از تو مسألت می کند و بر این باور است که خلق و امر از آن توست!؟ به عزت وجلالت سوگند، اگر از درم برانی، این آستانه را ترک نخواهم کرد ودست از تملقت برنخواهم داشت، چرا که جود و کرمت را بسیار دیده ام! حتی اگر مرا در غل و زنجیر افکنی ورحمتت را از من دریغ نمایی و زشتی هایم بر خلایق آشکار گردانی وآن گاه فرمان دهی به آتشم دراندازند ومیان من و نیکانم جدایی افکنی، هرگز از تو قطع امید نخواهم کرد!
مولای من، گر بر گناهانم مواخذه کنی، من نیز بر بخشایشت مواخذه کنم! اگر به دوزخم بیفکنی، فریاد برآورم واهل آتش را به دوستیم با تو آگه سازم! الهی اگر بخشایشت ویژه اولیا ودوستانت است و اگر اکرامت منحصر به اهل طاعت است، پس گنه کاران به کجا رو کنند و بدکاران کدامین در را بکوبند!؟
بارالها اگر به آتشم دراندازی دشمنت یعنی ابلیس خشنود می شود، واگر به بهشتم درآوری پیامبرت خوشحال می شود و من نیک می دانم که سرور حبیبت نزد تو برتر از خوشحالی دشمنت است!....
تو در کتابت از ما خواسته ای از ستم ولغزش خلق درگذریم، اکنون ما بر خود ستم کرده ایم، آیا تو سزواراتر از همگان نسبت به بخشایش ما نیستی؟ تو ما را فرمان داده ای که سائل را از در خود نرانیم، اینک من سائل درگاه توام، آیا حاجت مرا روا نخواهی ساخت؟ در جای دیگر ما را امر نمودی که به نزدیکان و فرودستان خود احسان کنیم، اکنون ما بندگان وبردگان توایم، آیا به احسانت ما را از آتش دوزخ رهایی خواهی بخشید؟...

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

در تلاطم واقعيت
و قعر تاريكي امواج
به قلابي دست مي برم
از جنس خيال و رويا
يك لنگرگاه
و براي ماهي ها دست تكان مي دهم 

****

در جريان واقعيت

و رقص آرامش امواج

به قلابي گرفتار مي شوم

از جنس رويا و خيال

صد گريزگاه

و يك ماهي به دام افتاده مي شوم

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

یک.

 

کنار خیابان بر پارچه ای نوشته بودند که اگر آن ها ایستادگی نمی کردند ، وضع ما الان چگونه بود؟…و مثل خیلی ها به عراق تحت اشغال فکر کردم و خفت و ذلتی که الان دارند تحمل می کنند. و نکبت. و این که تاریخ هر مرز و بومی ، بی شک سپاس گذار کسانی ست که برای حفظ اش به قیمت جان ایستاده اند. سوای همه ی سیاست ها و حزب ها و گروه ها و…..و بعد یاد آن روز افتادم که کلاس چهارم دبستان بودم. و هوس جبهه رفتن یواشکی به سرم زد. و دزدکی یک زیر پوش و یک پیراهن و یک ساندویچ نان و کره و عسل برداشتم و راهی جبهه شدم. و نیم ساعت بعد، در میانه راه دلم برای مادرم تنگ شد. و گفتم بی رضایت مادر رفتن، یعنی عاق شدن و جهنم . خب جبهه رفتن اینجوری هم گناه داشت . نیم ساعت بعد در کانون گرم خانواده مشغول نوشتن مشق های فردا بودم!

 

دو.

 

دیشب به دعوت دوستی رفتیم طباخی ساعی. که خب جزء سه چهار تا معروف ها و خوب هاست. ما کلا به گونه ای ژنتیک شیفته کله پاچه ایم. و دایی مرحوم ام که از فقهای مشهور کاشان بود ، تا پای جان به این سنت فامیلی وفادار ماند. حتی روزهایی که سکته مفزی کرده بود. من به طرزی افراطی و باورنکردنی کشته مرده چشم و بناگوشم. و چندان دل بسته زبان نیستم البته!....حوالی یازده شب بود که رسیدیم آن جا و شلوغ. رفیق مان کل انداخته بود که هر چی خواستیم سفارش دهیم و البته این قانون شامل دفعه بعد هم می شد. که قرار بود جیب تهی دست بنده نواخته شود. قسم خورده بودم که سی تا چشم سفارش دهم و چهل تا بناگوش. اما تراژدی در آن لحظه رخ داد که گارسون در چشمان منتظر ما زل زد و با بی رحمی تمام گفت : " چشم و بناگوش تمام شده است!" ….بعد از چند دقیقه شوک اولیه و تهدید به ترک محل و نفرین و شکایت و این جور اباطیل بی خاصیت ، تازه شروع به فکر کردن کردیم. صدا دار و به شیوه ایکیو سان…. و چون مغز من این روزها به شدت به بنزین قاچاق فکر می کند ، حدس زدم که قاچاق هر چیزی پیدا شدنی ست. و این شد که سبزی انعام به بار نشست و شش تا چشم و چهار تا بناگوش قاچاق نصیب ما شد!

 

سه.

 

همه جور زنگ موبایل شنیده ایم و شنیده اید. و البته نشانگان خوبی هم برای روان شناسی آدم ها محسوب می شود. و رفتارهای بیمار گونه هیستریونیک. چه از لحاظ نوع زنگ های عجیب و غریب. چه از لحاظ بلندی جلب توجه کننده صدا. اما چیزی که من امروز شنیدم بی نظیر بود. در محل کارم نشسته بودم که ناگهان صدای بلند عر عر یک الاغ احتمالا مست در فضا پیچید. و چند باری هم تکرار شد. که دیدم با جانم گفتن مردی سبیل از بناگوش در رفته ، الاغ هم آرام گرفت. همه داشتند مبهوت نگاهش می کردند و او هم سرمست لذت مرکز توجه واقع شدن ، به مکالمه اش ادامه داد. با حداکثر دسی بل صوتی. در رقابت با همان جانور درازگوشی که در موبایلش افسار کرده بود. زمانی برای مستی الاغ ها ( به جای اسب ها). خدا همه امراض روانی فردی / اجتماعی را بهبود ببخشد. آمین!

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

كمي نوبت عاشقي اندر باب نشريات زرد و سينما و فضولي و جنجال و دوغ و دوشاب

اصلا گمان نكنيم كه حتما بايد زرد باشند .البته بعضي كه هفته نامه اند و روي كاغذ كاهي كار مي كنند خب زردند اما خيلي هاي شان كه عكس بچه روي جلد مي زنند و "خانواده" به يك جاي عنوان شان چسبيده ، كلي هم رنگ دارند.....و البته زردند. پس نتيجه مي گيريم كه محتوا زرد است و بيش تر دنبال اين اند كه مشتري را وسوسه كنند كه پول بي زبان را از جيب بيرون بكشد و بخرد و ببرد. البته ببر و ببر نيست و كيوسك دار مثل شير مراقب است كه دزدكي لاي مجله را نگاه نكني. چرا؟ چون معلوم مي شود كه تيتر جنجالي و اغواگرانه تناسبي با اصل موضوع ندارد. سوژه ها هم عمدتا معلوم اند. زندگي خصوصي و جنجال و مصاحبه در باره سينمايي ها و ورزشكاران و تلويزيوني ها و بعد هم اغفال و شيطان و تجاوز و قتل و....تيراژهاي بالايي هم دارند و خوب پول در مي آورند.تا اين جاي قضيه را در حكم صورت مسئله فرض بفرماييد.
يك آقايي كه دانشگاه رفته است و از همه وجناتش روشنفكري معلوم است ، به شدت عصباني ست. او معتقد است كه اين جور ورق پاره ها ( او مي گويد ورق پاره و گردنش را بزنند زير بار نمي رود كه اين ها نشريه اند ) تيشه به ريشه فرهنگ مي زنند. نگاه سخيف و نازل را مثل ويروس پخش مي كنند. و به جاي گسترش فرهنگ و شعور ، مردم را با آب نبات قيچي سرگرم مي كنند. او سخت بر اين نظر استوار است و آن را مطابق تحقيقات مي داند. اين كه ميزان شمارگان و استقبال از نشريات زرد در هر جامعه اي با ميزان كتاب خواني و ساير مولفه هاي فرهنگي نسبت معكوس دارد. كسي كه به فست فود عادت كند حوصله وقت گذاشتن براي پختن غذاي سالم و پر و پيمان را ندارد. اين نشريات هم چنين به ناامني حريم هاي خصوصي هم دامن مي زنند. وقتي آن ها براي ارضاي كنجكاوي هاي سخيف به همه جا سرك مي كشند ، خيلي ها هم به چنين رويه اي عادت مي كنند. و قبح ورود پنهاني به خانه آبروي افراد نيز كم رنگ مي شود. او دلش مي خواست كه مي توانست به عنوان يك انسان عليه همه نشريات زرد اقامه دعوا كند. اين آقا كه حرف مي زد مدام عصباني تر مي شد و مي دانستم كه براي قلب بيمارش ضرر دارد. مجبور بودم كه منشور را بردارم و سراغ كس ديگري بروم .
يك دختر جوان كه به پاهايش اسكيت وصل كرده و سر و شكل جالبي هم دارد و دانشجوي دانشگاه آزاد است حرف هاي ديگري دارد. اصلا فكر نكنيد كه اين توضيحات دال بر سرخوشي و بي قيدي اوست. او معتقد است كه زندگي درهم است. و اصلا چرا بايد همه چيز جدي باشد و همه اش در پي سواد و فرهنگ و اين جور چيز ها باشيم؟ خداييش كي كنجكاو نيست كه از پشت پرده آدم معروف ها خبردار شود؟ كي دوست ندارد كه بداند در باغ شيطاني چه اتفاقي افتاده؟ بابا اين بخش چيپ زندگي ( منظورش بخش كم ارزش زندگي بود ) مثل تخمه شكستن مي ماند. يك نفر مثل شما منتقدها در تاريكي سينما يادداشت برمي دارد و يك نفر دوست دارد تخمه بشكند و فيلم تماشا كند. چه طور يك فيلم كه پرفروش مي شود ، دوستان به افزايش مخاطب مي نازند اما يك نشريه كه پرفروش مي شود ، مخاطبش به درد لاي جرز ديوار مي خورد؟!...يك عده مي خواهند به بخش تفنني زندگي بپردازند. عيبي دارد؟ ما هم دوست داريم و مي خريم. تنها انتقاد اين دختر تفنن طلب كه مي گويد كلي عكس م. گلزار و ا. حيايي و ؟ سلوكي را به در و ديوار كمدش زده ، اين است كه هر كاري بكنيد ولي دروغ ننويسيد پيليز!..... او از ازدواج راستكي هديه. ت خيلي خوشحال است و انگار باري از روي دوشش برداشته شده. چرا؟!.... چون كلي بابت دروغ بودن خبرهاي قبلي شوهر كردن ايشان دچار حس ناگهاني خر شدگي و سرخوردگي شده است ( خب وقتي خودش مي گويد خرشدگي ، من چي جايش بنويسم؟!) خواستم بساط منشورم را جمع كنم و بروم كه گفت: " تازه آموزنده هم هستند و كلي از زندگي دختران قرباني كه خوراك هميشگي سفره هاي نشريات عامه پسند ( او از كاربرد واژه زرد امتناع مي كند ) عبرت گرفته ام. و در آخر آرزو كرد كه اين نشريات در باره راه هاي عملي شوهر كردن سريع هم چيزهايي بنويسند. و خواهش كرد كه آرزويش را منعكس كنم. من هم قبول نكردم و گفتم كه اين حرف ها مي تواند تك صفحه منشور ما را هم زرد كند!... 
یک
آقاي ميانسال كه با حقوق كارمندي ، دو پسر و يك دختر تحويل دانشگاه داده ، به شدت از رشد قارچ گونه و سودجويانه نشريات هله هوله ( اين هم واژه معادل ايشان است ديگر! ) نگران است و بيش تر از هرز رفتن وقت و عمر جوان ها شاكي ست : " عمري كه طلاست را به بطالت خواندن يك مشت دروغ و چرند بي خاصيت تلف مي كنند. پولش به جهنم!...و اصلا حواسشان نيست كه اين طور پرداختن هيجان انگيز و با جزئيات به نابهنجاري ها خودش نوعي مشوق انجام كار ممنوعه است. خيلي ها خلاف را از همين نشريات ياد مي گيرند. و بعد به رواج خيال پردازي هاي بيهوده در نسل جوان اشاره مي كند. او گفت چه بسا همين شهلا جاهد كه الان چند سالي ست توي بورس زرد است ، خودش قرباني همين فضاي زرد نباشد. شايد او هم دختركي بوده كه با عكس ها و آگرانديسمان زندگي خصوصي يك فوتباليست _ كه مي تواند بازيگر سينما و تلويزيون هم باشد ، عاشق خيالي و بعد هم واقعي آدم معروفه نشده باشد. او معترض بود كه چرا حساسيت نهادهاي نظارتي شامل اين جور نشريه ها نمي شوند؟! 
همان سردبير و تهيه كننده ناشناس راديو كه پاي ثابت بحث هاي منشوري ماست ( مي فرماييد كدام شبكه راديو؟!... ) و با هر گونه فرايند حسي مخالفت عميقي دارد ، در حالي كه مشغول ورزش بامدادي ست ، به نكته جالبي اشاره مي كند. او مي گويد يك طرف طناب هم در دستان خود كساني ست كه مي گويند قرباني كنجكاوي هاي پاپارتزي نشريات زرد اند. همين آدم معروف ها. به هر حال نشريات زرد با مخاطبان پر تعداد شان توان پوپوليستي بالايي دارند و مي توانند به ستاره تر شدن آدم ها كمك كنند. بسياري از اين آدم ها با دست پس مي زنند و با پا پيش مي كشند. ايشان كه از شيفتگان خانم كريمي هم هستند به اين نكته ظريف اشاره مي كنند كه خانم كريمي به رغم همه ي قابليت هاي مطلوب نشريات زرد ، به شدت مراقب هستند و در صفحات آن ها حضور چنداني ندارند. چرا؟ چون اعتبار برايشان از مهم تر از شهرت است. وي خبر داشت كه بعضي پول هم مي دهند كه برايشان خبرسازي و حتي حاشيه سازي كنند. اين سردبير بامدادي عزيز ( منظورم ورزش بامدادي ست!) معتقد است كه اين حرف ها راه به جايي نمي برد و تابع عرضه و تقاضاست. در ساختار مبتني بر اقتصاد آزاد ، اين جور نشريه ها هم به حيات رو به رشد خود ادامه مي دهند. و واقعا چه كسي از پول بدش مي آيد. او كساني را مي شناسد كه همزمان چند نشريه را اجاره كرده و با زرد سازي ، پول خوبي به جيب مي زنند. وي حتي يك نويسنده حرفه اي سينمايي نسبتا معتبر را مي شناخت كه با اسم مستعار و بي اسم ، در چند تا از اين ها مي نويسد و خرج زن و بچه اش را در مي آورد.
آقایی كه در رشته محيط زيست درس خوانده و البته عاشق سينماست و باز البته فيلم
ها را به اسم بازيگرها مي شناسد نگاه اكوسيستمي به قضايا دارد. وي معتقد است كه همه ي اجزاي باارزش و بي ارزش طبيعت به پايايي هم كمك مي كنند. همان طور كه بقاي سينماي روشنفكري به پول سازي سينماي عامه پسند وابسته است، نشريات زرد هم لازمند. درست به اندازه اي كه وجود حشرات براي پايداري اكوسيستم ضروري ست.به جاي اين كه در باره قانون همه يا چيز آن ها بحث كنيم ، بياييد در باره بهتر شدن _ حتي كمي بهتر شدن آن ها كاري بكنيم. و كمي سالم شدن . و كمي دروغ نگفتن . و كمي....سينماگران هم به حساسيت و زير ذره بين بودن خود آگاه باشند و مراقب باشند كه هيچ بخش خود را به تله ندهند!...وي به جنجال كثيف و نابودگرانه اي كه عليه ي بازيگر يك سريال تلويزيون به راه افتاد اشاره كرد و آن را ناجوانمردانه خواند. اما باز به اكوسيستم رسيد و گفت كه وقتي ملخ در طبيعت هست ، ملخ زدگي كشتزارها هم مي تواند رخ دهد.

كلي آدم در صف منشور ايستاده اند تا ور هاي آن ها هم ديده شود. اما يك صفحه كه بيش تر جا نداريم. خواستم بساط منشور را جمع كنم كه دوباره سر و كله ي دختر اسكيت سوار پيدا شد و در حالي كه داشت چرخ مي زد پرسيد: راسته كه ميگن م. گلزار به م. افشار گفته برو به پ. پ بگو شنيده ام به ب. كوثري گفته اي كه.....؟

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |