
تاسوعا آغاز شد. که فردایش زمانه به خون می نشیند و یکی از بزرگ ترین رخدادهای حماسی/دینی اسلام رقم می خورد. این روزها می کوشم تا به حزن و نوحه و خلوت نشینی های عاشورایی بسنده نکنم. و آن کنم که نهایت هدف امام کربلا بود. فهم و ایمان، هر کسی به حد بضاعت خود. ضرورتی که گاه در حجم اندوه بزرگ شیعه کم می شود. حدیث است که گریه بر حسین ، ضمانت بهشت است. اما گریه متکی بر شعور و آگاهی و پویایی دینی.نه گریه ای صرفا دراماتیک که لختی بر اثر غلبه احساسی حاصل می شود و تا آفتاب دیگر باقی نمی ماند تا دلمان را روشن کند . گمان نکنم که چنین گریستنی یارای خرید بهشت را داشته باشد.
کوشیدم تا این چند روز برخی کتب مرتبط با حماسه حسینی را مطالعه کنم. یکی از مهم ترین بخش هایی که در نوحه ها و روضه ها و سخنرانی ها گفته می شود ، تاریخ گویی ماجراست. و رخدادهای تکان دهنده کربلا ، به ویژه در دو روز آخر . این تاریخ گویی ها عمدتا بر مبنای مقتل هایی ست که نوشته شده و کم هم نیستند. مقتل هایی که مبنای خود را تاریخ گردی و روایات دانسته اند. برخی معتبرترند مثل مقتل لهوف ابن طاووس یمانی یا نفس المهموم محدث قمی. یا مثلا معجم البلدان یاقوت حموی و معانی الخبار شیخ صدوق. نکته ای که نباید از آن غافل بود ، عدم تشابه در جزئیات است و مداخله حسی / عاطفی نویسندگان در نگارش کتاب ها. که در نوحه ها و روضه ها ممکن است پر رنگ تر هم شود. شهید مطهری به این تفاوت ها و اضافات تاریخی پرداخت و در کتاب مشهور حماسه حسینی و نیز مقتل مطهر ، شاهد واکاوی آن ها هستیم. مثل این که ماجرای داماد کردن حضرت قاسم در کربلا نمی تواند صحیح باشد و برخی توانایی های فوق بشری و ناباورانه ای که برای حضرت امام و یاران ذکر شده ، بیش تر نشانه ی آرزو و شیفتگی ماست و ... حتی شمار شهدای کربلا نیز مورد اتفاق مقتل ها نیست و بهاء الدین قهرمانی در کتابش آورده که بر اساس منابع مختلف، عدد 130 به واقعیت نزدیک تر است تا 72 که بیش تر مورد اشاره قرار می گیرد.
نمونه های این چنینی کم نیستند اما به نظرم در حاشیه عظمت جاری در حماسه کربلا قرار دارند. اصلیتی که در همه مقتل ها درک شدنی ست، شهادت آگاهانه و تکامل یافته بر مبنای خردورزی دینی ست. و این مهم است که بدانیم امام حسین الزاما در پی جدل فردی – دینی به کارزار نیامد ، کاملا اجتماعی – دینی بود و در پی ادای تکلیف تاسیس حکومت دینی. بدون دوز و کلک و معامله سیاسی؛ برای کسی که می داند در شرایط پیش آمده ، امکان پیروزی دنیوی وجود ندارد. این مرد آن قدر بزرگ است که از اختیارات مسلم دینی خود هم برای نگاه داشتن اصحاب بهره نمی گیرد. شکوه خطبه امام در شب عاشورا ، یکی از قله های دست نیافتنی بشری ست:" همه شما از زیر تکلیف و وظیفه بیعت آزاد هستید. بنابر این از تاریکی شب که مانند شتری راهوار است استفاده کرده و بروید ...و من و این قوم را رها کنید. زیرا آن ها غیر از مرا نمی جویند و اگر به من دست یافته و به قتل رسانند، دیگر به دنبال شما نخواهند گشت." دقت کنیم که امام این جملات را برای تعارف و امتحان اصحاب نمی گوید. وقتی حسین (ع) این گونه ایثارگرانه ، بیعت را از دوش یاران برمی دارد ، به این مفهوم است که رفتن آن ها گناهی برای شان نداشته. چون دیگر تکلیفی بر آن ها نیست. نهایتا سلب توفیقی بود که خود در حق خود روا می داشتند. این بی نیازی آسمانی را در کدام قاموس بشری می توان یافت که فرماندهی در وانفسای جنگی نابرابر ، یاران خود را به رفتن تشویق کند؟ اگر که طعم زنده ماندن این گونه را بهتر از مردن آن گونه می دانند. آن ها آزاد بودند که بروند ؛ یا بمانند و "آزاد".

الان یازده شب یک شنبه است. پس من هنوز می توانم بگویم که "امروز" یادم رفت.برای دومین بار در عرض این هشت سال. بار اول که یادم رفت ببرمش ، تا نزدیک محل کارم رفته بودم . اما برگشتم. می ترسیدم که با من نباشد و جلسه مهمی را به باد بهاری سپردم. شاید هم تابستانی. آن روز بنزین هم تمام کردم و دبه به دست، سوار تاکسی شدم. چه روزهای بنزینی زیبایی بودند و خبری هم از جیره بندی و کارت سوخت و سوز نبود. اما امروز ترسیدم که برگردم. دیر فهمیدم و در این زمستان بی مرام ، برگشت یعنی اسارت در قفس سوسمار/ ترافیک. شاید هم خواستم تمرین کنم . از چند نفر شنیده بودم که بی موبایل بودن هم نوعی رهایی ست. شاید لذت گم شدگی و.....
اما نه!... واقعا نمی توانم به رنج امروز اعتراف نکنم. حس می کردم که در خلاء گرفتار شده ام. موبایل من که زنگ خور زیادی ندارد. اما درست در همین لحظات است که خیال می کنی. فقط خیال می کنی که همه با تو کار دارند. مثل خراب شدن قطب نما در کویر است. یا بی فانوسی در شب دریا. و تازه فهمیدم که من "فقط" شماره خانه را حفظم. و بقیه در موبایل. حتی فهمیدم که شماره موبایل برادرم را هم به یاد ندارم. انگار حافظه ام را به حافظه موبایل فروخته ام.به یک گیگا بایت ناقابل. این آلزایمر که می گویند چه جوریه آقای دکتر؟...من به همکاری قول داده ام که کتاب داستان های کارور را برایش ببرم. به کل یادم رفته بود. این آلزایمر سبب خیر شد که همین الان بردارمش. بعد برسم به ادامه ماجرا که حالم شبیه روزهای اول ترک سیگار شده بود؛ حتی!...
ترجیح می دادم که به همه کلانتری های پایتخت هم اعلام موقعیت کنم . و سفارشات ریز و نیمه ریز مادر محترم را به دیده منت قبول کنم؛ اما این جوری ول نباشم؛ بی موبایل. نمی توانم خودم را قانع کنم که خب ده سال پیش چی؟! آن وقت ها که موبایل نبود. استدلال مسخره ای ست. آدم که نمی تواند در برابر تکنولوژی عقب نشینی کند. کسی می تواند فرض کند که اجداد غارنشین ما چگونه بودند و از داشته های خود دست بکشد؟ خب نمی شود. بی خود خودمان را گول نزنیم. حالا فکر کنید که با دوستی قرار هم گذاشتم و در ترافیک گرفتار شدم. یک ماشین به یک نفر زده بود و او هم مرده بود. همه به تماشا مشغول. حالا من چه جوری به آن بنده خدا خبر دهم؟ لعنت به این شانس.باید قبول کنیم. این یک واقعیت است. ما به همه ی ابزارهای سودده زندگی مان وابسته ایم. به اینترنت. به برق. به گاز . به ماشین. به کولر ماشین. به خیلی چیزها که کارکرد رفاهی اش را تجربه کرده ایم. گیرم که ساعت ده شب برسم خانه و مثل کم هوا زدگان به گوشی هجوم بیاورم. روشنش کنم. و بعد منتظر باشم که صد تا پیامک بریزد روی دست و بالم، اما فقط یکی بیاید!...دقیقا یکی ، که بیمه تکمیلی نظام پزشکی را از دست ندهید. می توانستیم به فلان سایت هم مراجعه کنیم. احیانا یک پدرسوخته هم زنگ نزند که چرا امروز موبایلت خاموش بود. این ها مهم نیست. مهم این است که اگر یک روز دیگر موبایلم را جا بگذارم ،قسم می خورم که بی گمان باز خواهم گشت. به جهنم که در قفس هر نوع خزنده و درنده ای گرفتار شوم. یا اصلا بنزین لیتری هزار تومان بسوزانم. حتی مجبور شوم مرخصی بگیرم.یا اصلا هیچ بنی بشری زنگ و پیامک نزند. از این عذاب ل خ ت و عوری ارتباطی که بهتر است.
گمان می کنم که امروزم خیلی ریموند کاروری بود. " آلاسکا مگر چه خبر است؟" شاید یاد این داستانش افتادم. شاید هم نه. اما الان که ساعت صفر است ، " کلیسای جامع " پیشنهاد خوبی ست. در حالی که نوکیای N70 روشن هم کنار دستم باشد.

جمعه شب در برنامه سینمایی شبکه چهار ، ابوالفضل جلیلی را دعوت کرده بودند تا در باره فیلمی مغولی حرف بزنند. اما جلیلی بیش تر در باره خودش گفت و سینمای جشنواره ای. خوب و صادقانه. خیلی دلش خواست که توسط حاکمیت سینمای ایران جدی تر گرفته شود. ولی این کار را با همه ی کودکی اش انجام داد. حتی بغض کرد که چرا مورد حمایت واقع نمی شود. و در باره خداحافظی عاشقانه اش با ماشینش گفت. برای کسی که این جوری ست ، تماشای آدم های این جوری مزه می دهد. چند تا فیلمی را که از او دیده ام دوست ندارم. ولی می توان جلیلی را دوست داشت. و دیگر این که سینمای حرفه ای و سرمایه محور ایران توانست به تدریج عنوان " سینمای جشنواره ای " را به یک دشنام تبدیل کند و برخی گروه های رادیکال سیاسی نیز کوشیدند که وجه خائنانه نیز به آن ببخشند. در حالی که در همه جای دنیا ، فیلم هایی با مخاطب کم و خاص ساخته می شوند و ممکن است مورد استقبال جشنواره ای هم واقع شوند. این که کسی بتواند خویشتن دار باشد و در سینمای پول و ستاره غرق نشود و فیلم خودش را بسازد ، باید مایه تحسین باشد نه تکفیر. تلخ است که جلیلی در پی اثبات این نکته باشد که از کسی به قصد توطئه پول نمی گیرد. و از دینی بودن آثارش دفاع کند. به نظر می رسد که رویکرد تازه صدا و سیما نسبت به جلیلی ، نشانه مثبتی در برخورد با کلیتی باشد که به نام سینمای جشنواره ای معروف شده. و موضع ارشاد در برابر فیلم آخرش (حافظ) نیز با چنین برداشتی همسوست. این که فیلمسازان خاص را چونان جذامیان نپنداریم.
محرم آغاز شد. مهم ترین ماه حماسی/دینی شیعه که در طول تاریخ به برپایی خیمه اسلام کمک کرده است. و منشاء نیروی اعتقادی بزرگی که اسلام و تشیع را زنده و موثر نگاه داشته. در این باره و بزرگی کربلا بسیار می توان گفت ، اما در کنارش می توان به بخش دیگری هم نگاه کرد. این که شور حسینی را با شعور حسینی بخواهیم. متوقف ماندن در سطح هیجانات ، ما را از اصلی ترین هدف حسین (ع) باز می دارد. دین، اعتقادات و آیین های مذهبی به همان اندازه که توسط لائیسم تهدید شده ، از عامه گرایی غیر شعورمند نیز لطمه دیده است. و تلخ این که قدرت های ضد دینی توانسته اند بر بستر کج فهمی ها، خانه های سودجویی خود را بنا کنند.
یکی از مصادیق رفتار هیجانی ، شیوع تکایای کوچک و غیر کاربردی در برابر مساجد و حسینیه هاست. چند روز قبل از محرم ، داربست ها و برزنت ها برپا می شوند و تکیه هایی درست می شوند که عده ای را زیر سقف خود جمع می کنند. عموما کاربرد شان در حد محفل های محلی ست و چشم و هم چشمی و علم و دستک. بعضا آدم هایی هم بانی و مسبب این محافل هستند که شانیت اجتماعی قابل قبولی هم در منطقه ندارند و علاقه چندانی هم به جامعه روحانیت نشان نمی دهند. و بیش تر درگیر جذابیت های مداحی هستند، تا روشن گری اعتقادی. جریان رو به رشدی که متاسفانه تاثیرات بدی هم بر اصل موضوع گذاشته. این محافل کوچک معمولا نگاه تحلیل گرایی هم ندارند و بعضا به غلط گمان می کنند که یک دهه رفتار این گونه می تواند معادل پاکسازی کل سال آن ها باشد. و عجیب این که تعدد و کوچکی آن ها با روح وحدت گرای اسلام نیز نا همگون است. کافی ست نگاهی به صد میدان نارمک بیندازید. آمار دقیقی ندارم اما گمان می کنم که در همین منطقه، حدود شصت هفتاد تکیه برپا شده است. و تلخ این جاست که به راحتی به خود اجازه انسداد میادین و خیابان ها را می دهند و حداکثر در حد دسته جات کوچکی فعالند که شب ها در چند خیابان می چرخند. ماجراهای حواشی دسته ها و نحوه مصرف کمک های دولتی و نذورات مردم هم که معمولا تحت نظارت هیچ جایی نیست. کاملا عقلانی ست که تمرکز این تجمعات در مکان های کم تعداد و بزرگ به نتایج بهتری ختم می شود. در این صورت ، این تشکل های مردمی می توانند تحت مدیریت اجرایی و محتوایی گروهی مومن معتمد و اندیشمند قرار گیرند ، از سوی دیگر از برخی بزه کاری هایی که زیر این بیرق های کوچک رخ می دهد جلوگیری شود. طبعا مزاحمت های شهروندی برخی از این مراکز کوچک و خودسر نیز کم می شود و دیگر نارضایتی مردم در برابر این رفتارها ، در برابر مقدسات شان قرار نمی گیرد. ممکن است نگاه شعورمند به برخی کنش های پرشور باعث جدی تر شدن ماجرا و ریزش کمی تجمعات شود ، اما این در دراز مدت به نفع جهان اسلام و شیعه است.
چند سال پیش بود. آن روزها پراید داشتم. حوالی شش عصر بود که داشتم بر می گشتم خانه. از کجایش مهم نیست؛ ولی شب بود. زمستان بود و بخاری ماشین آن قدر قدرت داشت که به سرما دهن کجی کنم. مگر حتما باید تابستان باشد که راه دریا در پیش بگیریم؟ چرا زمستان نه؟ همین الان مثلا؟!...لعنت بر شیطان. گمانم عمرم سر آمده که این وسوسه در خونم جاری شده. لااقل فردا. اول صبح. نه!..همین الان. این جوری ست که هیجان دارد و خاطره می شود. اگر عمرم سر آمده باشد که خب در هر کجا که باشم ، تمام می شود و خلاص. خوبی موبایل این است که می توان گاهی با آن دروغ گفت. و این گونه بود که به مادرم گفتم و گفتم و گفتم که شب به خانه نمی آیم و برایش از کاری گفتم. شاید هم دروغ نگفتم و جوری راست گفتم که راستش را نگفته باشم!...
قسم می خورم که هوا خوب بود. فقط سرد بود. همین. اما به محض این که پا در جاده هراز گذاشتم ، غافلگیر شدم. برف و بوران و سرمای وحشتناک. درست شبیه فیلم های روسی که در سیبری ساخته می شوند. زمین یخ زده ی زیر پای ماشین مثل پیست اسکی روی یخ شده بود. درست جلوی چشم خودم بود که اتوبوس ولووی نارنجی دور خودش چرخید. سرعت 20 کیلومتر در ساعت. برگرد مصطفی. برگرد. نه! مزه دارد. سفر را که نیمه کاره نمی گذارند. جلوتر که رفتم ، اوضاع به مرز فاجعه نزدیک بود. بخاری کم آورده بود. خاک بر سرش که این همه به زور و قوه اش می نازیدم. شدت برف و سرما هم فراتر از توان برف پاک کن بود. برف روی شیشه یخ زده بود و برف پاک کن فقط لیز می خورد. برای خودش تفریح می کرد. انگار نه انگار که من باید جلو را ببینم. مجبور بودم که گاهی کنار بزنم و پیاده شوم و با ناخن، یخ های شیشه را بکنم، به اندازه دایره ای کوچک. آن قدر سرد بود که در همان چند دقیقه بیرون ماندن ، کاملا حس می کردم که سرعت جریان خونم به نصف رسیده. مه غلیظی جاده را گرفته بود و فقط فلاش ماشین جلویی پیدا بود. و البته هیچ مرزی هم میان جاده و دره های سیاه پوشیده ی کنار دستی دیده نمی شد. آن وقت ها سیگار می کشیدم و آن شب سیگار به سیگار، این کار را کردم تا شاید فرصت نکنم به بخش هیجان طلب ذهنم فحش دهم. و چه بسا برای انکار ترس. یا استقبال از مرگ.....
ساعت چهار و نیم صبح بود که زنگ خانه دوستم را زدم. در ساری. گفتم که آمده ام تا برای نماز صبح اول وقت بیدارش کنم!

۱.
بی انصافی ست که به تهران امروز نبالیم. برف های سبک و رقصانی که آرام آرام می آمدند و با هزار جور طنازی ، خودشان را در آغوش مه جا می دادند. می شد ساعت ها به تماشا نشست و سیر نشد. قشنگ بود که با کم ترین بادی ، دور خودشان می چرخیدند در آسمان. اصلا برف های بازیگوشی بودند و گاهی انگار از زمین به آسمان نثار می شدند.
2.
مادر مهربان مان هم افتاد و شک به شکستگی. نه در کوچه و خیابان.که خوشبختانه خیابان ها خوب بودند. در همین آشپزخانه برف ندیده ی خانه و طبعا رفتیم بیمارستان . در بدو ورود ، بزرگ نوشته بودند که " هیچ بلایی به انسان نمی رسد مگر گناهی کرده باشد" با خودم گفتم که واقعا انتخاب کنندگان این جملات قصار تا چه حد در باره صحت و سقم آن ها تحقیق می کنند؟ و اصلا منابع معتبری در دسترس دارند؟ به فرض در باره همین نوشته می توان پرسید که پس آزمایش الهی در کجا جا می گیرد؟ مثلا ایوب پیامبر که این همه بلا دید و صبوری کرد ، گناه کار بود؟ و اصلا بر سر در ورودی بخش ، باید چنان نوشته ای باشد؟ به جای آرام کردن روحی بیمار ، انگار از اول به او می گویید که بیماری ات ناشی از گناهی ست که کرده ای!
پ.ن۱: ممنون بابت لطف و دعای دوستان. خوشبختانه در کلیشه رادیوگرافی اثری از شکستگی نبود. فقط کوفتگی و خون مردگی که با استراحت بهبود می یابد، انشاءالله.
پ.ن۲: البته در احادیث معتبری به این نکته اشاره شده که گاهی بیماری ها کفاره گناهان است. از سر لطف خدا. اما این که همه ی بلایا ناشی از گناه باشد، منظقی به نظر نمی رسد و با سایر روایات و آیات همسویی ندارد.

قتل بی نظیر بوتو به گونه ای تراژیک بر افکار عمومی اثر گذاشت. و کتمان نمی کنم که بی توجیه چندانی ، خیلی غمگین شدم. و این چند روزه نیز ، یاد و افسوس اش را حس می کنم. گمان نمی کنم که الزاما به دلیل سابقه خوب او در مراوده با کشورم باشد. این که ما بهترین دوران همجواری با پاکستان را در دوره نخست وزیری او داشتیم. و یادم هست یکی از مهم ترین اشرار بلوچستان را دستگیر کرد و تحویل مان داد. و بیش ترین مراوده میان دانشمندان دو کشور در آن روزها بود. شاید به دلیل شیعه بودن اوست. و افکار مترقی اسلام خواهانه اش. که باعث شد تا کم ترین اختلافات فرقه ای در کشورش را در دوره ریاست خودش شاهد باشد. و همیشه می کوشید در حد توان به کاهش مظلومیت شیعه کمک کند. شاید به دلیل زن بودن اوست. و این که همواره همه برای زنان اندیشمند و صاحب اثر، کلاه احترام از سر برداشته اند. پدرش و برادرانش ، بی نظیر و چه بسا همین پسر نوزده ساله اش، مقامی چونان گاندی و خاندانش دارند. و عجیب این که همه شان به گونه ای ظالمانه به قتل رسیدند. جز پسر نوجوانش که تازه جند روزی ست بر جایگاه مادر نشسته – و البته به نظرم کار اشتباهی ست . شاید غمگینی ام به این دلیل است که قتل بوتو ، سیلی واقعیتی تلخ است به صورت ها. که هنوز دیکتاتوری با خشن ترین و بدوی ترین اشکال ممکن به صورت جهان چنگ می کشد. و عموما با لباس قوانین خود ساخته. دیکتاتوری های قانونی. مشرف یکی از بارزترین نمونه هاست. که البته ادای انتخابات هم در می آورد. مثل رای 98 درصدی ای که صدام برای خودش اعلام کرد. یا کشورهای حوزه خلیج فارس. مشرف به عنوان یک دیکتاتور کثیف ، برای ماندن بر مسند قدرت، به راحتی جدی ترین مخالف خودش را می کشد- که صاحب محبوبیت فوق العاده ای نیز بود. چون با حضور بی نظیر بوتو ، امکان انتخابات نمایشی به آسانی مقدور نبود. نواز شریف هم که مطلقا در حد و اندازه بوتو نیست. و تازه به او نیز هشدار مرگ داده شده. نمی خواهم دائی جان ناپلئون باشم ، اما حدس بالایی وجود دارد که بوتو قربانی باج دهی سنگین مشرف به آمریکاست. مطمئنا بدون چراغ سبز بوش، مشرف جسارت چنین جنایتی را نداشت. او از معادلات تازه سیاسی فهمیده بود که عمر حکومتش رو به پایان است. قتل بوتو تنها راه بود ظاهرا. با اجازه ارباب. امیدوارم مردم پاکستان به خون خواهی بی نظیر هم که شده ، توان نمایش مشرف را در انتخابات نمایشی پیش رو کم کنند.
دیروز بود ، یا شاید هم روز قبل ترش. در خیابان پاسداران می راندم و در فکر بودم. تنها بودم. شاید هم تنها نبودم و همکلاسی قدیمی دبیرستانی ام با من بود. اصلا چه فرقی می کند؟ مهم این این بود که قرار است کافه نادری را بفروشند. خب من که سنم به دوران طلایی/قهوه ای قهوه خانه ی روشنفکری طهران قد نمی دهد. روزهای صادق هدایت و فروغ و شاملو و آل احمد و دیگران. اسمش هم کافه بود. هم اسم قهوه خانه های فرانسوی. که در پاریس دل بری می کنند و پاتوق هایی ست برای همه . از عشاق گرفته تا اهالی اندیشه.....کافه نادری هم چنان پابرجاست. و خیلی ها هنوز می آیند. بیش تر قدیمی ها و گاهی جوان هایی که در جست و جوی تاریخ اند انگار. یادم هست مدتی با پسرخاله فیلسوفم ، دوشنبه ها ( حالا چه فرقی می کند؟!...شاید چهارشنبه ها) می رفتیم آن جا. برایم جالب بود که عده ای در پی زنده نگاه داشتن اصالت آن جا هستند. و حتی حیاط کوچک اش هم باز بود. اما برای من جلوه چندانی نداشت. حس می کردم به زور می خواهیم خودمان را به تاریخ بچسبانیم. دوست نداشتم زیر سایه سنگین یک نام ، لذت نبردن خودم را انکار کنم. قرار بود هر ماه ، در باره یک موضوع خاص بحث کنیم. طی چهار هفته. بالاخره طاقت نیاوردم. و گفتم که مثلا کافه گودو را ترجیح می دهم. یا تریا فرانسه ی بام گاندی را. یا حتی کافه صدف را. چه بسا یکی از همین کافه های کوچک و دنج را که در شهرمان پخش شده اند. مثلا همانی که وسط خیابان آفریقاست. یا آن که در کوچه بغل سینما سپیده است.... اصلا از خیابان جمهوری و شلوغی و مکافات جای پارک، حالم بد می شود . کافه نادری هم در خیابان جمهوری ست.
داشتم به همین ها فکر می کردم و همکلاسی هم مشغول پیامک پراکنی بود و به گونه ای غریزی هم رانندگی می کردم. و در حال این نتیجه گیری که کافه نادری را باید میراث فرهنگی تاریخی دانست. باید سالم بماند. حتی اگر دیگر نتواند پذیرای مشتری های خاص خود باشد. ناگهان – دقیقا ناگهان چشمم به یک کافه افتاد. در کنجی فرو رفته. کنار خیابان. سر و شکل خوبی داشت. دنج بود. با یک تابلو جالب قهوه ای سوخته. اعتراف می کنم که سر و شکل کافه برایم مهم است. وقتی وارد شدیم ، دیدم جای سوزن انداختن هست ، اما جای نشستن نه!... همه دختر پسری و مشغول دل ربایی از نوع با کلاس. ما دو نفر مثل مهاجران مریخ وارد شدیم و انگار در آن جا رسم نبود که مشتری این جوری داشته باشند. فضای قشنگی داشت و اگر شلوغ نبود ، عالی بود. قیمت ها هم دقیقا دو برابر متعارف سایر کافه ها. بعد فهمیدم نماینده قهوه لسموس سوئیس هستند. کارخانه ای که مدعی ست قهوه را در ارتفاع هزار متری بو می دهد تا تغییری در عطر و طعم آن رخ ندهد. دروغ و راستش را از کی باید پرسید؟ ولی خب انصافا قهوه خوبی بود. به ویژه "اسپرسو" شان که مخلوط قهوه روباستا با قهوه عربیکاست.دوستم قهوه فرانسه خواست و من اسپرسو....شاید هم تنها بودم و هر دو را خودم سفارش دادم. کسی چه می داند؟!...با یک کیک کوچک. خیلی کوچک.صورت حساب را با احترام آوردند، خیلی محترمانه: ده هزار تومان ناقابل!....
خب طبیعی بود که هم چنان ذهنم را با کافه نادری مشغول کنم . مبادا خرابش کنند؟! گیرم که اسپرسوی این جا بهتر باشد. یا آن جا جای پارک نباشد. این ها که دلیل نمی شود خرابش کنند. این قضیه بمب و موشک گوگلی چیه؟ این جا کاربرد داره؟!

1.
تازه زمستان آغاز شده. اما سوز سرمایش انگار از برف های سی و پنج ساله می آید. امیدوارم ماشین بی ضد یخم ، یخ نزند. و خودم نیز در انجماد زمان و زندگی گرفتار نشوم. گاهی ناگهان سرد می شود. و کاملا حس می کنی که زمانه با تو سر لج دارد. تو می توانی با او لج کنی. و منتظر برف بمانی. و یک آدم برفی بزرگ درست کنی که به زمانه زبان در بیاورد. هویج که می شود دماغش. جای زبانش بادمجان می گذاریم.
2.
برادرم دانشجوی پزشکی ست. یکی از همان دهه ی شستی ها، به قول خوابگرد. اصرار کرد و انجامش داد. این که برایم تولد بگیرند. می گفت :" طب سالمندان ثابت کرده که تولد گرفتن برای سالمند می تواند باعث بهبود روحیه اش شود!...( پدر سوخته! ). به جای این که شمع عددی بخرد رفته بود و 35 تا شمع کوچک در کیک فرو کرده بود. که احتمالا سال های عمر را به رخم بکشد. بعد هم هوچی گری راه انداخت که اگر با یک فوت خاموش شان نکنی ، پیر شده ای و وقت غزل خواندن است و از این حرف های روحیه بخش!.... کلی تمرکز کردم و بیش تر دنبال اثبات فواید غم دوری سیگار بودم. اما فلان فلان شده از این شمع هایی خریده بود که خاموش نمی شوند!
3.
شب یلدا برای شبانه زیست هایی مثل من حکم شب جادویی را دارد. درست است که یک دقیقه طولانی تر از شب قبل است ، اما خب طولانی ترین است. از آن شب هایی که آدم می تواند با " ایرونی " بودنش محشور شود و حظ کند. و مطمئن باشد که اجداد اهل دلی داشته. مثل نوروز. و چقدر دلم می خواست که جشن مهرگان هم زنده می ماند و پاییز را با آیین های باستانی در می آمیختیم....حیف که مدتی ست با حافظ قهرم. از بس باب میلم نگفته و بدتر این که زمانه به حرف شعرش اغفال شد. امشب بنا دارم که دوباره بگشایم اش.
4.
این روزها در تقویم اسلام نیز روز و شب های عزیز و گران زمانی هستند. در میانه ی دو عید. یکی عالی ترین نشانه بندگی ست و دیگری عالی ترین نشان رسالت. نعمت غریبی ست که بتوانی در آن صحرای پر از عطر عبادت ، به دعای عرفه مشغول باشی. خیلی دلم می خواست که جای یکی از آن ها بودم. اگر بتوان به زلالی درون رسید ، زیبابترین باران رحمت را از یک ابر اختصاصی دریافت کرده ایم. خدا نصیب کند
5.
بالاخره تصمیم گرفتم که حرفه ای تر نگاهش کنم. یکی از همان علاقه های جوانی که وقت نشد دنبالش کنم. گیتار؟ نه!....گیتار هنوز در صندوقچه ی حسرت جوانی ست. و گمان نکنم که حالا حالاها وقتش برسد. اما همین یک شنبه می خرم اش. یک دوربین کانن سری EOS که قابلیت تعویض لنز داشته باشد ( احتمالا ( canon EOS 350D Kit. شاید هم از سری پاورشات گرفتم ( احتمالا G9 یا S5IS ). فعلا دو تا کتاب آموزش عکاسی دیجیتال هم خریده ام. شاید اگر هم پایی داشته باشم ، در کلاس عکاسی هم ثبت نام کنم. عکس ها، قاب های زمان و مکان اند که می توانی برای خودت داشته باشی. و رازهایی با خود دارند که بیش تر از همه ، برای تو آشکار و دلنشین اند. حظ بصری عکس را می توان بارها مزه مزه کرد.
6.
مجله فیلم دی ماه هم منتشر شد. در باره دو فیلم، دو یادداشت نوشته ام. گوشواره و اتوبوس شب ؛ در بخشی از نقد اتوبوس شب می خوانیم که:" این فیلم از دل جنگ می آید و لحظه ای از جنگ و خون جدا نیست ، اما پوراحمد ترجيح مي دهد كه اتوبوس تك افتاده اش را گل مالي كند و از دل جنگ بیرون بيرون بياورد. در واقع خلوتي براي " جمعيت" آدم هايش خلق كند و آن ها را در جاده های غریب رها كند؛ و در بیابان هایی که گام به گام به ناکجا آباد تبدیل می شوند، با چند لانگ شات استثنایی که بر رمز و راز فضا نیز بيافزايد. و به گونه اي هوشمندانه ، رخدادها را چنان مي چيند و فضا را چنان مي سازد كه در نهايت انتزاع شخصی اش را از آدم هاي درگير يك جنگ بسازد. چرا او تاكيد دارد كه بسياري راه ها به بن بست می رسد؟ چرا هراس گم شدگی را هم جوار خلوت اجباري اين رابطه هاي غريب زنده نگاه مي دارد؟ گمانم اصلي ترين هدف انتزاع سياه و سفيد اثر ، ورز دادن آدم ها در خلوتي دور از هياهو/ جنگ است. هم چنان كه شب يلدا چنين بود و موثرترين مواجهه كارساز آدم با خود را در جایی جست و جو می کند دور از شلوغي پيرامون."...یک یادداشت هم در صفحه تلویزیون دارم ، به بهانه ادعای تاثیر منفی حلقه سبز بر آمار پیوند اعضاء پس از مرگ مغزی. صفحه منشورم هم در تراکم حجم مطالب گرفتار آمد و چون مطلب تاریخ دار نیست ، به ماه آینده موکول شد. سایت هفته نامه سلامت هم بالاخره سر و شکل قابل قبولی گرفت. و گمانم بتوانم لینک مطالب هفتگی ام را این جا بگذارم. یادداشت هایی که در باره هنر ، رسانه و سلامت می نویسم. آخرین مطلب را می توانید این جا بخوانید.
7.
آخر شبی، دلم هوای بیرون خواست. پیاده روی که نه!...خیلی سرد است. اما باید می زدم بیرون. برادر دهه ی شصتی، گزینه خوبی برای این جور کارهاست. گیرم که یازده سال از من کوچک تر است. کمی خیابان گردی. کمی موسیقی فلامینکو. کمی غر زدن برای خدا با صدای بلند. و بعد عذرخواهی و شکر بابت این همه نعمت. کمی خاطره بازی. برایش گفتم که چقدر کرسی و حافظ و انار نمک زده ی خانه عزیز می چسبید. به مادر مادرم می گفتیم عزیز. وقتی مرد ،خواب دیدم که دستانم را گرفته و به فضای بی انتهای سبزی می برد. آن وقت ها کلاس پنجم دبستان بودم. با مرتضی رفتیم آیس پک خوری . ما دو برادر داریم معتاد می شویم گمانم. در دو ماه اخیر این هفتمین بار است که آیس پک می خوریم.