تبليغاتX
تخته خاکستری

امروز 29 بهمن ماه است و گفته می شود که در ایران باستان، روز  عشق نام داشته. اين روز را "سپندارمذگان" می نامند. در آن روزگار هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اين كه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين بوده؛ يعني گستراننده، مقدس و فروتن. زمين نماد عشق بوده چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون عاشقی در دامان پر مهر خود امان مي دهد. این پیشینه، چونان مهرگان و تیرگان و ....زمانی توانست از تاریخ به امروز رهسپار شود که چند سالی ست " والنتاین " به ادبیات عاشقانه این مرز و بوم افزوده شده. به نام  عشق و در روز اعدام کشیش والنتیوس ( والنتاین ) که در روزگار ممنوعیت ازدواج ، عقد عاشقان را مخفیانه می خواند و پس از زندانی شدن ، عاشق دختر زندانبان خود شد. وطن دوستان در اصراری پسندیده ، روز ایرانی عشق را بر روز جهانی عشق ارجح می دانند. اما در این چند سال توان هدایت افکار عمومی بیش تر جوانان را نداشته اند. و البته رسانه هایی با مخاطب جهانی ، طبعا قدرت بیش تری دارند. و مهم تر این که فرهنگ ملی ایران صاحب رسانه ملی نیست. به ویژه وقتی تاریخ عقب کشیده می شود. به رغم آن که حاکمیت اسلامی در ایران، مخالفتی با ریشه ها و آیین های دیرینه نداشته، اما عده ای هم چنان دامن احتیاط خود را با تاریخ پیش از اسلام تر نمی کنند. و مثلا گمان می کنند که جشن مهرگان و این جور کهن آیین ها نشانه دین گریزی و  نفی خداپرستی ست. سوء استفاده  رژیم سلطنتی از تاریخ باستان این مرز پرگهر، برخی را نسبت به کل ماجرا بدبین کرد. کما این که برخی در صدد حذف نوروز هم برآمدند. و حتی حرف از تخریب تخت جمشید نیز شده بوده است ظاهرا. همان کاری که افراطیون طالبان با مجسمه بودا کردند. خوشبختانه روشنفکری دینی و ژرف نگری حضرت امام (ره) در اوایل تشکیل حاکمیت اسلامی ، راه را بر این اقدامات رادیکال و ناصواب بست. اما هم چنان نسبت به بخش هایی از تاریخ ایران که عده ای به غلط به زرتشتیان منتسب می کنند ، موضع گشاده دستانه ای اتخاذ نمی شود. این در حالی ست که ملیت، هیچ گاه در مقابل مذهب نبوده است. تمدن هر کشوری ریشه در تاریخ دارد و مسلمان متمدن می تواند به انتخاب خردورزانه خود مفتخر باشد. پس می توان در اسپندارمذگان، به ستایش عشق نشست و در نیمه شعبان، به عشق صاحب عصر شادمان بود. در روز مبعث عالی ترین رسول خدا دست افشان بود و در لحظه سال تحویل، با نام خدا چشم به تنگ ماهی داشت و هفت سین.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

تا به حال شده که موقع خواب، صدای قلب تان را بشنوید؟ انگار انعکاس تپش هایش را در حفره ذهن تان می شنوید. و درست در یک حالت دراز کشیدن است که این اتفاق می افتد و اگر جا به جا شوید ، دیگر نمی شنوید. دیشب حوالی دو صبح بود که خوابیدم. و این شنیدن رمز و راز گونه را تجربه کردم و به قلب فکر کردم. فکر کردم..... فکر کردم. و فکرم در میان دو نگاه گیج می زد. قلب به عنوان یک عضو تپنده که با تپش خستگی ناپذیرش، زنده بودن را به ما می بخشد. یا قلب به مثابه جامی که در آن حس و عشق می ریزند  و گاه از وسطش تیری می گذرد و از آن طرفش بیرون می زند. و عالی ترین فهم و حسی که در آن متبلور می شود و " عشق " نام دارد. و جالب است که دانش بشر نتوانست بر شاعرانگی اش پیروز شود و خانه عشق را از قلب به مغز ببرد که خانه واقعی حس و شور است. و هنوز که هنوز است این پنج معکوس قرمز است که برای خودش طنازی می کند. بعد یادم افتاد که امروز والنتاین است. که روز جهانی عشق است و چونان نشانه ای ، بهانه ای می شود  تا به "عشق " فکر شود. و یاد جمله معروف برگمان افتادم که خدا عشق است. به راستی عشق چیست؟ و اصلا تعریف پذیر و قابل قیاس است؟ یاد داستان معروف کارور افتادم که " وقتی از عشق حرف می زنیم از چی حرف می زنیم؟" که داستان محشری ست اما نگاهش تلخ و مایوس کننده است. شرقی نیست. و بعد یاد نوشته ای افتادم در باره همین داستان – و عشق در دنیای معاصر، که مصطفی مستور ترجمه کرده است و او هم کوشیده تا نگاه شرقی/ اسطوره ای به عشق را تخطئه کند. گمانم ساعت سه صبح شده بود و من دیگر صدای قلبم را نمی شنیدم. اما هم چنان درگیر این سوال قدیمی بودم. که عشق چیست؟ گمانم عشق شبیه خدا باشد. به تعداد آدم ها تکثیر یافته است. همان گونه که خدای هیچ کس شبیه خدای دیگری نیست ( همان خدای یگانه همه ما)، عشق هم به تعداد آدم هاست. و هر کسی، حسی و انتظاری و تعریفی را از عشق برای قلبش ترجمه کرده است. شاید درست باشد که اصلا نباید دنبال عشق رفت، چون ممکن است که چیز دیگری را به آدم قالب کنند. عشق باید خودش در وجود آدمی خلق شود و با جوهره درون یکی شود. زمینی و آسمانی اش هم گمانم  باید یک جور باشد؛ اگر آن ادغام جوهری اتفاق بیفتد. عشق باید شور باشد. شاید هم عبور باشد، از خود. شاید هم دور باشد، خیلی دور. نمی دانم چگونه شد که نصف شبی به کله ام زد بروم کتاب روایت چهارم:عشق را بخوانم. که چند تا داستان عجیب و غریب دارد. مثلا داستان خیلی کوتاه عاشقیت در پاورقی اش که شیرین و در عین حال هجو گونه است. بلند شدم و گمانم تا اذان صبح همین کار را کردم و به بخش هایی از چند کتاب دیگر هم نگاه کردم. در یکی از داستان این گفت و گو را خواندم:

 

نشسته بودم، آمد.

گفت:"همه جا را گشتم."

گفتم:"چیزی...."

گفت:"نبود."

پرسیدم:" از کی به سرت زد هواشناس بشی؟"

گفت ابرها را دوست دارد.

گفتم :" ابرها را؟"

گفت :" خیلی خیلی"

گفتم:" علت؟"

گفت:" دارم، ابرها را دوست دارم."

 

و گمانم پس از خواندن این نوشته بود که گمان کردم عاشق ها احتمالا هواشناس هستند. و حتما به ابرها زیاد نگاه می کنند. زدم بیرون. صدای اذان می آمد. زمین خیس بود و هنوز تاریکی بود که ابرها را پنهان کرده بود.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1)

این ده یازده روز و شب هم تمام شد. مثل همه لحظاتی که ذره ذره عمر تمام شدنی را شکل می دهند. این دل خوشی سالانه هم با رنج و شوق تمام شد. حرف هایم را در باره جشنواره برای ماهنامه فیلم نوشته ام و امید به خدا ، اول اسفند منتشر می شود. جز دو سه تا فیلم ، بقیه چنگی به دل نمی زدند و بی برنامه گی جشنواره تا مرز توهین آمیز و فاجعه باری پیش رفت. صدای سینما صحرا هم که کلا مخل روح و روان بود و به طور متوسط 20 تا 30 درصد حرف ها شنیده نمی شد. داوری امسال بهتر و حساب شده تر بود و انتخاب پرت نداشتند ( بر خلاف دو سال پیش ). جدل های سیاسی / مطبوعاتی امسال هم در سال های اخیر کم تر دیده شده بود. هر سال که جشنواره تمام می شود ، آن جمله معروف به ذهن می آید که:" این نیز بگذرد! " و البته دروغ است که شوق خود را برای جشنواره سال بعد کتمان کنیم ( از حالا؟! ) اگر عمری باشد ، همان که ذره ذره تمام می شود.

 

2)

یک روز خسته شدم. از دیدن چند فیلم مزخرف ( این بهترین صفتی ست که به ذهنم رسید ) و زدم بیرون. هوا نسبتا سرد بود. شیشه ها بخار کرده بود و انگار اتاقی از جنس مه و شیشه ساخته شده بود. فقط به اندازه دایره کوچکی، از مهربانی پوشاننده بخار رخصت خواستم. که جلوی خودم را ببینم. و همین طور چرخیدم تا به یک دو راهی رسیدم. یک راه فرعی بود و سر بالایی و حس کردم شبیه شمال است. بوی دریا می آمد و سبزی و رویا. همان جا ایستادم. با دریا و سبزی و رویا. چند ساعت بعد ( چند ساعت؟!) که دوباره به سینما بازگشتم ، حس رهایی داشتم. و بهترین خاطره جشنواره ام نقاشی شده بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

می خواهم به سانسور اشاره کنم. یا هر اسم مقبول تر دیگری که دارد. تعدیل، بهینه سازی، نظارت، تطبیق فرهنگی یا هزار جور اسم دیگر. در اصل قضیه که فرقی نیست. ما به دلایلی برخی جاهای برخی فیلم ها را می بریم و دور می اندازیم. این که کار درستی ست یا نادرست هم موضوع این نوشته نیست. جایی گفته ام که مجبور نیستیم فیلم های مهم تاریخ سینما ( مثلا فیلم های برگمان ) را به بهانه بزرگداشت تکه پاره نشان دهیم. این که کوچک داشت است. چون کسی که اصل فیلم ها را ندیده ، ممکن است اصلا دنیای برگمان را عوضی بفهمد. ما که بر سر فیلم های ایرانی خودمان که با مجوز خودمان ساخته شده ، اصلاحیه های متعدد و  لازم الاجرا می نویسیم، چه کار به تاریخ سینما داریم؟! تازه شگفت انگیز تر این که هامون به نمایش در آمده در سینما ، به تلویزیون که می رسد کوتاه تر هم می شود....همه این مقدمه را گفتم تا برسم به فیلم در دره الاه. یک فیلم دو ساعته آمریکایی که بی پروا ، ارتش متجاوز آمریکا را به پرده می کشاند و بی رحمی آن ها را در عراق فاش گویی می کند. نگاه جسورانه جالبی ست اما فیلم متوسطی ست. با این حال به گونه ای ظریف ، هم چنان دل بستگی خود را به آمریکا نشان می دهد و می کوشد حساب ارتش آمریکا را از کشورشان جدا کند. مثلا در نمای پایانی ، با افتخار به بالا تیلت می کند تا به پرچم آمریکا می رسد که بر فراز است. البته متصدیان تعدیل فیلم ها حواس شان بوده و نمی گذارند که این تیلت به آخر برسد و پرچم دیده نمی شود. در حالی که جای مهم تری حواس شان پرت می شود و اجازه می دهند که اسرائیل دوستی فیلمساز بر پرده بماند. آن جا که هنک دیر فیلد برای پسر خردسال امیلی داستان پیروزی داود بر جالوت را تعریف می کند. داود ( ستاره داود!) را نماینده بنی اسرائیل می داند و صحنه نبرد را فلسطین نام می برد و نماینده آن طرف را هم جالوت عنوان می کند که مدعی شکست ناپذیری ست. بعد داود کم سن و سال می آید و با فلاخنی، سنگ به پیشانی جالوت می زند و می کشدش. من نمی دانم که این متصدیان ریز بین که گاهی صاحب تفاسیر و تعابیر شگفت انگیزی می شوند ، چگونه به این سکانس آشکارا ضد فلسطینی واکنش نشان نداده اند اما.....!

 

* گفت و گوی تلفنی با بانی فیلم در باره جشنواره امسال

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

در روزنامه بانی فیلم امروز ، دوشنبه ، یادداشتی در باره جشنواره فیلم فجر نوشته ام که به نظرم وبلاگی ست و به همین دلیل بد ندیدم که کامل آن را این جا باز نویسی کنم.

 

1.

خب عادت كرده ايم. همه ما عشق سينماهايي كه دلمان به اين ده روز خوش است. همه كسان همه هنرها همين جوري اند. فكر كنيد قرار باشد ده روز تمام ، همه اهالي نقاشي ، موسيقي ، يا چه مي دانم سفالگري حتي ، دور هم جمع شوند؛ كارهاي هم را ببينند و حرف بزنند و كيف كنند و غر بزنند و ببينند كه چقدر پيرتر شده اند. خب تصورش هم شورانگيز است. جشنواره فيلم هم همين طور. و چه كسي مي تواند منكر شود كه هر فيلم يك دنياست و يك زندگي و يك خيال؟ خيال هاي ما كه انگار بر پرده هاي نقره اي نقاشي شده اند و ما را به خلوت تاريك خويش فرا مي خوانند. خيلي فرق مي كند با تك تك ديدن شان در زمان نمايش عمومي. اين جا شبيه يك آيين است. مثل فرق قهوه خوردن در خانه است و در كافه. ما در اين ده روز در يك كافه بزرگ جمع مي شويم و فيلم مي بينيم. حتما حواس تان نيست كه روز جشنواره آمدن ، روز اول به خصوص ، به سر و وضع مان مي رسيم، بيش تر مي رسيم.و با آينه خانه رفيق تر مي شويم. انگار كه به يك مهماني محترم مي رويم. دور از جان ما پيرمردها ، انگار با معشوقه اي قرار داريم. از جنس نور و داستان و يك فنجان قهوه داغ....قبول كنيد كه در زمستان سرد ، حسابي گرم مان مي كند.

 

2.

ما به سينماي مطبوعات مي رويم. اما دل مان صف هم مي خواهد. گاهي از فيلمي جا مي مانيم و مي رويم سراغ همان برنامه ي پارانوماي سفيد. و اصلا ناراحت نمي شويم كه فلان فيلم صف داشته از كجا تا كجا؟ نه اين كه بخواهيم پز كارت هاي مطبوعاتي مان را بدهيم ( چه بسا كه بچه شويم و بخواهيم اصلا!) براي اين كه صف يعني شور. يعني شوق. يعني نفس. در آيين جشنواره ها ، ما از نفس هاي هم نيرو  مي گيريم. اصلا چه بهتر كه شيشه هم شكسته شود. خود اين صف ها هم يك جور زندگي نقره اي ست. هنوز يادم هست كه آن سال پنج ساعت در صف ايستادم. زمستان 69 ، سينما آزادي. براي نوبت عاشقي مخملباف. سرما بود و پيت هاي حلبي اي كه در آن چوب و آتش به راه بود. تنها بودم و اولين سال دانشجويي. اولين سال نوشتن. آخرش هم نشد كه فيلم را ببينم؛ اما شورش به اندازه چند فيلم بود. انگار در سماعي آييني به رقص مشغوليم. براي محشور شدن با دنيا و آدم هايي ديگر. از همان سال بود كه دريافتم جشنواره فيلم فجر ، نوبت عاشقي ماست، انگار.

 

3.

 كه چي واقعا؟!...اصلا بياييم كتاب بنويسم. حنجره مان را زخمي كنيم. آه بكشيم و هزار جور سند و مدرك رو كنيم كه چي؟ كه بخواهيم اثبات كنيم دولتي بودن جشنواره چه آفت هايي به جان مهم ترين جشن سينمايي مان مي اندازد. به اين كه تا چه حد زير بار سلايق مديران كمر خم كرده. از اين كه هرسال قانوني تازه مي آورند و همين هست كه هست. حالا كه چي؟ برويم كتاب تاريخ ورق بزنيم و مثال بياوريم كه يادتان هست آن دوره را؟ كدام دوره را؟ هماني كه براي اولين و آخرين بار، اصلا  به بخش هاي فني فيلم ها جايزه نداند. مثل فيلمبرداري، تدوين ، موسيقي، صدا برداري و... گيرم كه باورتان نشود و قيافه تان شبيه آيكون تعجب ياهو شده بود.خب مدير آن سال اين جوري خوشش آمده بود. نه اين كه غرض داشته باشد ، گمان مي كرد اين جوري مي شود تحول ايجاد كرد. كه نكرد . كه چي واقعا؟!...ما گاهي تماشاگريم فقط. مثل تماشاگري خود فيلم ها. حالا دنيا را چه ديدي؟ شايد همين تفكيك نمايش امسال ، آن جورها هم كه ما فكر مي كنيم بد نباشد.اصلا به ما چه؟ ما كه نبايد بابت تزريق نابجاي سياست هاي خرد و كلان گروه ها و دولت هاي سياسي به يك جشنواره نحيف 25 ساله ، زانوي چه كنم چه كنم بغل بگيريم. ما آمده ايم كافه ، دور هم فيلمي ببينيم و قهوه اي بنوشيم.

 

4.

خوبي اش اين است كه مثلا براي انتخاب سينماي مطبوعات ، براي يك بار هم كه شده از مطبوعاتي ها نظر نمي خواهند. ما كه جنبه نداريم، توقع مان مي رود بالا و ممكن است خواهش كنيم كه صداي سينماي مطبوعات خوب باشد. خب دوستان به زحمت مي افتند. اصلا بياييد منشوري نگاه كنيد (يعني نمي شود براي صفحه منشورم در مجله فيلم بازار گرمي كنم؟!)  شايد آن ها حق دارند. اين همه زاد و ولد مطبوعاتي را كه نمي شود در سينما فلسطين جا داد. از سر و كول هم بالا مي روند. گيرم كه صداي قابل قبولي داشته باشد. هر كس هم كه پس از شنيدن نام سينما صحرا  دچار شوك مطبوعاتي شده ، به خودش مربوط است. گفته اند كه قرار است فيلم ببينيم ، حرف از شنيدن كه نبوده. اين جوري  بازار نشر فيلمنامه هم زمان با نمايش و زير نويس فارسي براي فيلم هاي فارسي هم گرم مي شود. شغل زياد مي شود در اين بلبشوي بيكاري. يعني واقعا مي شود كه بشود؟ صداي خوب سينماها را عرض نمي كنم ( اين كه به ما ربطي ندارد) اين كه واقعا و جدي جدي سينما آزادي تا اول جشنواره درست شده باشد. يعني همين الان كه شما داريد اين يادداشت را مي خوانيد.

 

5.

هميشه همين جور است. در همه جشنواره ها. چند تايي خيلي خوب و انبوهي متوسط و چند تايي ضعيف. جشنواره فجر هم همين طور. چه در دوره اول كه فقط پنج تا فيلم در بخش مسابقه بود. چه در سال هايي كه خروار خروار فيلم به دفتر جشنواره مي رسيد. جالب است كه اعتبار جشنواره فجر به هيئت داوران و مديران و بخش هاي جنبي و افتتاحيه و اختتاميه اش وابسته نيست ( چندان وابسته نيست)   به فيلم ها و نام هايش وابسته است. حتما هر سال خوانده ايد كه بزرگان هستند يا نيستند. و آخرش حرف از كشف فلان فيلم و فيلمساز پيش آمده. اين عنوان بين المللي هم كه واقعا شوخي ست. همه هم مي دانيم و نيازي هم به حذف آن نيست. مي ماند حشر و نشر مان با همين فيلم هاي وطني. يك مهماني محترم ايراني. چرا وقتي زور كاري را نداريم ، ادعاي مان را به رخ كسي بكشيم. قبول كنيم كه الزامات قانوني و شرعي مان – كه بعضا دوست شان هم داريم ، با بي الزامي دنيايي كه پيرامون ما در حال فيلمسازي ست جور نيست. و مگر واجب است كه جشنواره بين المللي داشته باشيم؟ يك جشنواره ملي كه بكوشيم خوب برپا كنيم. ايده ال خوبي ست؟ نيست؟!

 

6.

با خودم بدعهدي كردم. گفتم كه اول بسم الله غر نمي زنم. وقتي شور و وجد فيلم ديدن متراكم سالانه  را حس مي كنم ، بي خود نبايد اوقات خودم و شما را تلخ كنم. اين جشنواره را با همه كم و كسرهايش دوست داريم. مال خودمان است. خودمان بزرگش كرده ايم . گيريم كه شبيه جشنواره كن و ونيز و فلان و بهمان،خيلي دلربايي نكند. اما كج و كولي اش را هم بيش تر از خارجكي ها دوست داريم. قبول كنيم كه هم چنان در كشورمان ، معتبرترين جايزه است. به رغم همه ي طنازي هاي خانه سينما در جشن سالانه اش و چند جشن سالانه ديگر ( از جمله جشن دنياي تصوير  كه توانست به تدريج وزن و اعتبار خوبي براي خودش كسب كند ) اما هم چنان سيمرغ بلورين محبوب تر و جدي تر است. و هنوز بابت گرفتن و نگرفتنش دعوا راه مي افتد ( كه اي كاش نيفتد) . و البته حالا در كنار يك دستگاه سمند ، شيرين تر هم شده است گويا!...

 

7.

خب من كه تا شش آمده ام. هفتمين بخش را هم مي نويسم تا از متفاوت بودن هفت بهره مند شويم. مي توان از كساني نوشت كه امسال ميان ما نيستند. و جاي شان را خالي كرد. مي توان از جاي خالي كساني هم گفت كه هستند ، اما فيلمي نساخته اند. يا نرسانده اند. و اعتراف كنيم به اين كه دل مان مي خواست فيلم واروژ كريم مسيحي را ببينيم. بعد از اين همه سال نساختن. يا اين كه بيضايي بجز افرا ، كاري هم براي پرده داشت. حتي حاضريم به نام پدر و حلقه سبز را هم به ياد نياوريم و دل مان بخواهد از دعوت او بپرسيم. طبيعي ست كه جشنواره ي با مهرجويي رونق بيش تري دارد ، گيرم كه از جشنواره پارسال خاطره خوبي نداشته باشد. چه بسا نا اميدي هر ساله را به ياد نياوريم و كنجكاو فيلمي از كيميايي هم باشيم. جشنواره كه نبايد سوت و كور باشد. درست مثل مهماني. شايد اصلا دنبال ماشين عروس هم راه بيفتيم و بوق بزنيم، دنيا را چه ديديد؟!  

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


عکس: کیان امامی

 ملاقات اول:
زیاد اهل تئاتر نیستم و کتمان نمی کنم که قادر به لذت تمام و عیار از آن نیستم. چرا؟ بیش تر نگاهم سینمایی ست و ذهنم متوقع این جور دیدن است. پس گاهی دلم می خواهم فلان بخش را کلوز ببینم و در فلان جا با حرکت دوربین فرضی تماشا کنم و فلان حرکت را به جای دیگری کات دهم و...و البته نیازی به اعتراف نیست که زندگی قابل لمس جاری روی صحنه ، حس شدنی تر است.
ملاقات با بانوی سالخورده. این نام تئاتری ست که سمندریان 77 ساله برپا کرده است. در تئاتر شهر که چندی پیش سایه موهوم ایستگاه مترو شدن بر سرش افتاده بود. رفتم که ببینمش. با خودم، خود خودم. همین 5 شنبه شب که تهران پس از نیم روزی شبه آفتابی به دامن شبی برفی پناه برده بود. 165 دقیقه تمام. با محتوایی تکان دهنده و بازی هایی قابل قبول و ساختاری معمولی. لااقل برای من به اندازه تعاریفی نبود که از آن شنیده بودم. اگر الهام پاوه نژاد در تئاتر قطب الدین صادقی بهترین است ، گوهر خیر اندیش در کارهای سینمایی اش توانسته بهتر بودن را به دست آورد، نه در این جا. خیره کنندگی نگاه نامتعارف فریدریش دورنمات در نمایشنامه اش ، در اجرا نیز حفظ شده. نگاه انسانی / جهانی تلخی که به تمام جوامع بشری / سیاسی قابل تعمیم است. چیزی شبیه قلعه حیوانات. و این که چگونه قدرت ها و پول ها توان تغییر و تعبیر دلخواه مفاهیم انسانی را دارند. آن ها می توانند به همه مردم کفش های زرد بدهند و آن ها را به اجرای عدالت خود خواسته شان وادار کنند. و عجیب این که کلیسا هم حضور قابل انطباق دارد ، حتی اگر به ظاهر کفش زرد را نپوشیده باشد. در جوامع سرمایه محوری که از ایمان حقیقی دور مانده اند، همه چیز در خدمت قدرت هاست. روزنامه اعتماد گفت و گوی مفصلی با سمندریان داشت که می توانید این جا و این جا در دو بخش بخوانیدش.

 ملاقات دوم:

حدود سی سال پیش بود که مردم به ملاقات رهبری رفتند که آمده بود تا بساط دیکتاتوری سرمایه محور را برچیند. و این کار را هم کرد. هم چنان معتقدم که انقلاب اسلامی در ایران ، مهم ترین انقلاب قرن بود. حتی مهم تر از انقلاب کبیر فرانسه. چرا که برای نخستین بار شاهد هم زمانی ایمان و انقلاب بودیم. کاریزمای رهبر این انقلاب تا آخر حفظ شد و طی ده سال و اندی که بر مسند رهبری حکومت اسلامی نشست ، ثابت کرد که اهل غرق شدن در قدرت و سیاست زدگی نیست. صاحب عالی ترین قدرت یک حاکمیت ، تا آخر عارف و ساده باقی ماند. بی گمان تاریخ ایران و اسلام ، همواره دلایل کافی برای احترام گذاشتن به امام خمینی ( ره ) را خواهد داشت.

 

ملاقات سوم:

از عصر امروز به ملاقات فیلم های جشنواره فیلم فجر خواهیم رفت. یک ده روز فشرده که شبیه یک آیین می ماند. با همان لذت همیشگی چشم های ورم کرده آخر شب و یادداشت های کوتاهی که برای فیلم ها می نویسیم. مثل همیشه چند فیلم خوب و کلی متوسط و برخی مزخرف. مهم این است که به قرنطینه دواطلبانه و شیرینی در سینمای مطبوعات می رویم و فیلم و گپ و قهوه. پیشاپیش از دوستان عزیز عذر می خواهم که شاید این ده روز مجال نیابم که تازه بنویسم و احیانا به وبلاگ ها سر بزنم....  یاد جشنواره پارسال بخیر. 

 

ملاقات چهارم:

عصر سه شنبه بود. خیلی ها به ملاقات چهار نفری رفتند که در شهر کتاب مرکزی به بحث در باره کتاب تنگنا نشسته بودند. هوشنگ گلمکانی که نویسنده اش بود و مصطفی مستور و پوراحمد و سعید راد که بخش مهمی از خلق فیلم تنگنا را بر عهده داشت. دوست داشتم باشم اما به ضرورت حضور در ملاقات غیر قابل عدولی ، نشد که بروم. شنیدم که خیلی خوب شده است و خبرگزاری ها هم پوشش خوبی دادند و می توانید گزارش آن را این جا بخوانید

نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

خب آدم بعد از 35 سال زندگی و شقیقه های سپید و کف سر خلوت و عینک و رانیتیدین روزانه و هزار جور اسباب و آلات دهه چهارم زندگی، تازه یک ساله می شود. باورش هم نمی شود که یک سال با شوق جلو آمده است و در نزدیکی ساعت صفر ، نیم نگاهی به تیتر نوشته های یک سال قبل می کند. با هر عنوان لحظه هایی نفس می کشند. هر کدام ، بخشی از تاریخ زندگی را در صندوقچه خویش جا داده اند، آمیزه ای از شور و اضطراب و سرخوشی و غمگینی.... هفتم بهمن سال گذشته بود که با چند خطی امتحانی ، تخته خاکستری را آغاز کردم. و جالب است که تا چند هفته قبل از آن ، گمان می کردم که وبلاگ داری مستلزم طی راهی سخت و پبچیده است و اصلا با این جور فضاها آشنا نبودم. یک بار تصادفا رفتم تا به وبلاگ مشترک پسر خاله فیلسوفم با رفقایش سر بزنم که دیدم به انحصار کس دیگری درآمده. بر لینکی کلیک کردم و تصادفا به وبلاگی وارد شدم که نوشته های فوق العاده ای داشت. نظر دادم و.....همین جور آسه آسه پایم را خیس کردم و جلو رفتم و ناگهان مجبور شدم تا شنا یاد بگیرم. چون لذت شنا کردن در این دریا را حس کردم. اولین وبلاگ را دوست عزیزی برایم در بلاگفا باز کرد و عنوانش را گذاشت  pezeshk1351  . این وبلاگ یک روز دوام آورد و دوست نداشتم به عنوان علمی ام وصل باشم. برخی می گفتند ناشناس باشم که بتوانم راحت تر بنویسم. اما دلم می خواست تا بتوانم در کنار نوشته ام بایستم و بد و خوب شان را پذیرا باشم. و البته هم چنان می توان به رهایی ناشناس ها غبطه خورد. خواستم خودم باشم و با نام کامل فامیلی ام، وبلاگم را باز کردم.به کمک همان دوست عزیز ، ذره ذره آموختم و چند قالب عوض کردم تا به این آخری رسیدم که دوستش داشتم و ماند. همیشه نوشته ام، حتی در روزهایی که از شدت غم ، توان هیچ کاری نداشتم. هیچ وقت به ذهنم نرسید که تعطیلش کنم و این پست 134 ام است. یعنی به طور میانگین هر سه روز ، مطلبی  نوشته ام. و نوشته تولدت مبارک را، هم چنان بیش از همه دوست دارم. رسما دارم گزارش عملکرد می دهم و می دانم که ممکن است کسالت بار شود. پس در باره 42 گرم عریانی نمی نویسم که مدتی به موازات تخته خاکستری شکل گرفت و تمام شد. ارتباط با مخاطب برایم مهم بوده و نمی توانم کسانی را درک کنم که در خلاء و فقط برای خودشان وبلاگ می نویسند. و یا کسانی را که وبلاگ های خاک خورده و غیرفعال دارند و معلوم است که خودشان هم وبلاگ شان را دوست ندارند. البته آدمی موجود پیچیده ای ست و هر کاری از دیدگاه منشوری ، توضیح و توجیه خاص خود را دارد. من به این پنجره تبادل اندیشه اعتقاد دارم و به نظرم رسانه مهم و خاموش است. اکنون وبلاگستان توان رقابت موثر با مطبوعات را دارد و شبکه شگفت انگیز وصل فکرهاست. مدتی ست که در پی گشایش راهی تازه و جدی تر هستم و امیدوار بودم که امروز بشود. اما به خاطر بد عهدی کسی که قرار است مسئولیتی در این زمینه داشته باشد، باز به تاخیر افتاد.....به هرحال تخته خاکستری یک ساله شد و از همه دوستانی که نوشته هایم را در این مدت خواندند ممنونم.

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

۱.

جشنواره فیلم فجر با همه حرف و حدیث هایش، هم چنان مهم ترین رخداد سینمایی کشورمان است. با همه نقدها و طعنه هایی که در جیب ها مان داریم. ده روز گریز از روزمرگی کسالت بار پیرامون. و محشور شده با ده ها دنیا و آدم که به گونه ای متراکم در دسترس اند. مثل این که ده روز بروی سفر. در کنار دریا، در کلبه ای از جنس نور و رنگ. و خستگی لذت بخش آخر شب و خواب هایی که سر به بالین نگذاشته، تسخیرمان می کنند. و اگر خوش شانس باشی فیلم خوبی را با پایان دلخواه خودت خواب می بینی. من که چند باری کازابلانکای خودم را خواب دیده ام و اینگرید برگمن پیش همفری بوگارت مانده است!

 

2.

هر کار می کنم که دلم را با رویاهای ده روز پیش رو خوش کنم، نمی توانم. نمی توانم دل خوش باشم وقتی تلخی واقعیت غزه به صورتم سیلی می زند. وقتی می بینی که کودکانی روی تخت بیمارستان قربانی زورگویی می شوند. و ما کاری از دستمان برنمی آید. تصاویرشان از ذهنم پاک نمی شوند. مثل تصویر آن کودکی که در بغل پدرش پناه گرفته بود و به رگبار بسته شد. این اعراب بی خاصیت حالم را بد می کنند واقعا. و این شورای امنیتی که نمی تواند برای یک مشت بی پناه گرفتار آمده ، حداقل امنیت زیستن را تامین کند.

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


عکس: محسن جزایری. صفحه اول شماره ی اخیر نشریه طبیب

1.

هفتم این ماه که بیاید، وبلاگ نویسی من یک ساله خواهد شد. و حالا درک می کنم که چرا همه بلاگرها هوای سالگرد خودشان را دارند ، در حالی که مطمئن هستند که برای دیگران اتفاق مهمی محسوب نمی شود. درست مثل پدر و مادرهایی که هوای تولد بچه شان را دارند و کیک و شمع و کاغذکشی و بادکنک رنگی و برف شادی. امیدوارم پیش از این روز، امکان اسباب کشی پیدا کنم. به خانه ای تازه، بی حرف پیش. البته خیلی قبل تر از این قرار بود. که مدام نشد که بشود. خدا کند که دومین سال  را با تازگی کلبه ای تاره آغاز کنم.

 

2.

مجله فیلم هم درآمد. با یک روجلد قرمز زیبا. نقدی نسبتا مفصل برای اقلیما نوشته ام. و تلاش کرده ام که موضع منفی ام را مستدل بگویم. واکنش های اولیه بد نبوده است و از این بابت خوشحالم. البته با یک اشتباه تایپی که دیر فهمیدیم و باید در شماره بعد اصلاح شود. برای نمونه ، همین بخش را می آورم تا لااقل دوستان تخته خاکستری ، درست آن را بخوانند:"  .... مثلا نگاه كنيم به پرده آخر كه مي تواند در هر پرده ، نمايشي تازه به پا كند و كشش دراماتيك خود را طي فرايندي فزاينده حفظ كند. در اين فيلم نيز قرار است كه كسي را به جنون برسانند تا اموالش را صاحب شوند. پرده آخر بيش از آن كه بخواهد كاري از جنس سينماي وحشت انجام شد ، يك جور رازناكي مخوف را دنبال مي شود. و به دليل نوع رابطه ها و رخدادهاست كه آن خانه به خانه اي مخوف بدل مي شود. يا حتي طلسم داريوش فرهنگ كه هم چنان با زيرزمين و سايه روشن آبي و بازي سوسن تسليمي ، يك نمونه موفق ترسناكي بر مبناي رازناكي ست. اين كه مبنا را مي گويم به اين دليل است كه ترسناكي مي تواند بر مبناي وحشت و خشونت هم باشد. مثل پارك وي ناموفق جيراني. يا مي توان به فيلم بازي دیوید فینچر اشاره كرد كه گروهي همه جور بلايي سر يك آدم مي آورند ودست آخر ، مرد بيچاره كه از بالاي پل سقوط مي كند ، در جايي مي افتد كه همه جمع اند و اين بلاها را سورپريز تولدش مي نامند. اين نمونه ها موارد قابل ارجاعي دم دستی هستند برای ارزیابی اقليما ". صفحه منشورم هم که از شماره قبل جا مانده بود، در این شماره هست. در باره تب ساخت فیلم های  نود دقیقه ای در تلویزیون. در ابتدای  آن می خوانیم :" این روزها تب فیلم ساختن برای تلویزیون ، چنان به جان سینمایی ها افتاده که گمانم حکایت صف و زنبیل و نرخ شکنی و....حسابی داغ است. خب بد هم نیست. در کسادی بازار سینما و دو سال یک فیلم و گرانی و خرج زن و بچه ، تلویزیون اسباب خیر شده. همه هم می دانند که بازی از چه قرار است و راه و رسم " کنتراتی" ساختن را بلد شده اند. کسی هم جدی نمی گیرد و منتقد هم غر نمی زند و چند میلیونی ته قضیه می ماند و خلاص.

 اگر فکر کرده اید که این حرف ها از خود منشور نویس بی خبر از همه جا ست ، اشتباه می کنید. این ها را همان سردبیر عزیز رادیویی محض پیشنهاد سوژه فرمودند و آتش بیار معرکه شدند. خواندیم و شنیدیم که تلویزیون تصمیم گرفته تا  آنتنش را با فیلم های نود دقیقه ای ویدیویی ساخت ایران پر کند و  زیاد لنگ بازار بیرون نباشد...."

 

3.

تا از مجله فیلم دور نشده ام ، می خواهم خبردارتان کنم که قرار است سه تا آدم دوست داشتنی بنشینند و در باره یک کتاب دوست داشتنی حرف بزنند. اگر علاقه مندید تا در باره کتاب برگزیده جشن کتاب سینمایی سال، بیش تر بدانید ، در این جا نیش ترمزی بفرمایید و اگر خواستید ، خودتان را برسانید. گمان می کنم جلسه جذابی شود.

 

4.

در هفته نامه سلامت هم کماکان ، هر هفته در ستون هنر و سلامت که شش ماهی ست راه انداخته ام می نویسم. اما چون سایت نشریه هم چنان درست کار نمی کند ، امکان لینک ندارم. در کنار سلامت ، یک نشریه دیگر هم هست که جذاب است و جای خودش را باز کرده. دو هفته نامه طبیب. برادر من که دانشجوی پزشکی ست و در آستانه کارورزی ( انترنی) ، نویسنده چیره دستی ست و عضو هیئت تحریریه این نشریه. او در شماره تازه ( 46 )، پرونده خوب و پر و پیمانی در باره پزشکی و سینما درآورده. طبعا من هم دم دست و هر شب چشم در چشم و چی شد چی شد و چاره ای جز نوشتن نداشتم. در باره خیلی دور خیلی نزدیک نوشتم که به نظرم جذاب ترین پزشک را دارد.برای دیدن شماره 46 طبیب، می توانید به این آدرس بروید. مقدمه برادرم در صفحه یک و مطلب من در صفحه دو است. اگر حوصله خواندن دارید البته!

 

5.

حرف برادرم به میان آمدم و همین جوری دلم می خواهد در باره اش بنویسم. یک برادر که بیش تر ندارم و بهترین بهانه اش هم همین پرونده سینما و پزشکی. البته تا به حال دو مورد کنجکاوی وبلاگی هم در باره اش به کامنت دونی تخته خاکستری ارسال شده است. نام: مرتضی. سن: 24 . تحصیلات: دانشجوی سال پنجم پزشکی . تهران.  جدی و بداخلاق ( نه به اندازه من!) که پشت آن ستاره حلبی، قلبی از طلا دارد.  قلم خوبی دارد و خیلی زود جای خودش را در مطبوعات باز کرد. در حال حاضر، دبیر تحریریه فصلنامه ندای محیا و دبیر تحریریه دوماهنامه امروز و دبیر تحریریه سایت پزشکی محیا نیوز است که اولین روزنامه الکترونیکی علوم پزشکی کشور محسوب می شود. البته این ها به معنای درآمدزایی بالا نیست و در روزگار دانشجویی ، دل حاکم تر از ماشین حساب است. گاهی چنان هم زمان چند کار را با هم انجام می دهد که قیافه آدم شبیه آیکون تعجب یاهو می شود. به علت جوانی و جنون ناشی از نبوغ احتمالا ، تا به حال چند باری هوس ازدواج به سرش زده که با ارشادات و تهدیدات من، به راه راست باز گشته است و دارد مثل آدم زندگی اش را می کند. ولخرج است و آشنای زبردست رستوران های تهران و شهرهای بزرگ. در حدی که من به رغم آن که بیرون خور نسبتا حرفه ای محسوب می شوم ، در برابر او هیچ حرفی برای گفتن ندارم. وقتی به دنیا آمده بود ، من یازده ساله بودم و کمک مادر عزیز ، بارها بغلش می کردم و برایش لالایی می خواندم تا خوابش ببرد. هر وقت هم گریه می کرد ، نوار شهر موش ها را برایش می گذاشتم ( ک مثل کپل ، صحرا شده پر ز گل....) و خوابش می کردم. البته الان به علت اضافه وزن برادر عزیز، انصافا برایم مقدور نیست که این جوری خوابش کنم....الغرض این که خدا را بابت بودنش شکر می کنم و بی تعارف به او افتخار می کنم؛ تا اطلاع ثانوی!

 

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |