

24 سال پیش بهار
کلاس پنجم دبستان بودم. از این بچه زرنگ هایی که عینک کائوچوی گنده روی دماغشان بود و یک شیشه کلفت هم به چشم های ریز شده شان چسبیده. دل شان به معدل بیست خوش است و به به به بابا و مامان. با بچه تنبل ها و بی تربیت ها و گل کوچیک بازها هم حرف نمی زنند. سرشان را مثل بچه های نجیب و باوقار می اندازند پایین و با هیچ نوع دختری هم اختلاط نمی کنند. فامیل و همسایه هم فرقی نمی کند. گیرم همین مژگان واحد روبرویی باشد. مرجان شان که از بس بد خلق و خپل و تنبل بود، نیازی به پند و اندرز مادر نداشت. هر نوع موسیقی لهو و لعبی هم ممنوع. حتی همین انواع سنتی اش که معلوم نیست چه جوری باب شده اند.البته گاهی مشمول بخشش و کوتاه آمدن مادر هم قرار می گرفتم. در این حد که:" استثناء این 5/19 را ندید می گیریم اما حیف شما نیست که گوشه بیستت زخمی شود!...." امتحانات ثلث دوم تمام شده بود و چند روز مانده به عید. همه جا پر از ماهی و هفت سین و جعبه های بنفشه و مرد پیر موسفیدی که هر سال شاخه های بیدمشک می فروخت. با آن کله های کرکی دوست داشتنی شان که بیش تر از هر چیز طراوات بهار را به یادم می آوردند- و هنوز هم. راه خانه تا مدرسه طولانی نبود و از بغل یک پارک می گذشت. آن روز که برمی گشتم، دلم تاب و چرخونک خواست. من اسمش را گذاشته بودم چرخونک. همان هایی که در آن می نشینیم و خودمان با سرعت می چرخانیم شان. یک شاخه بید خریدم و شروع کردم به دویدن. یکی دو بار هم بلند گفتم یوهوووووووو. بعد که به نفس زدن افتادم رفتم روی تاب نشستم. خوشحال بودم. چون تصمیم خودم را گرفته بودم. نه به خاطر بابا، دکتر شوم و نه به خاطر این که مژگان دوست دارد شوهر خلبان داشته باشد، خلبان شوم. مطمئن بودم که می خواهم هنرپیشه شوم؛ هنرپیشه هندی.....قبل از امتحانات ثلث بود که مادر محمد رضا آمد و خواهش کرد که به پسرش ریاضی درس بدهم. همکلاسی ام بود و دو تا کوچه آن طرف تر. عجیب بچه بازیگوش و خنگی بود و یکی مانده به ته کلاس می نشست. خلاصه مادر رضایت داد و گفت زکات علمم حسابش کنم تا ثواب هم داشته باشد. دو ساعتی برایش گفتم و اصلا حس نکردم که دو کلام هم فهمیده باشد. من هم خیلی بد گفتم انصافا. مامانش دو تا لیوان بلند و باریک آب پرتقال آورد. من نصفش را خوردم و بقیه اش را خود پدر سوخته اش سرکشید و احتمالا گردن من افتاد. وقتی محمد رضا بلند شد و رفت تا در گوش مادرش چیزی بگوید، با نگاهم دنبالش نکردم. چون می رسید به موهای فرخورده مادرش که نامحرم بود و گناه داشت. اما وقتی برگشت زل زدم به دستانش که یک فیلم ویدئو در آورد و در دستگاه گذاشت. و در کمال ناباوری دیدم که تلویزیون آن ها به جز شبکه یک و دو، چیز دیگری نشان می داد. یک فیلم هندی.و دختر زیبایی که صدای خوبی هم داشت و الکی بهش تهمت ناروا زده بودند. اما یک پسر خوب و قهرمان پیدایش شد و عاشقش شد و نجاتش داد. کلی هم با هم وسط درخت ها و سبزی ها چرخیدند و خواندند و خندیدند. نمی دانم چه حرفی با خدا زدم که استثنا این یک فقره گناه را از من ندیده بگیرد و بگذارد که ببینمش. وقتی داشتم برمی گشتم خانه، با دنیایی دیگر محشور شده بود. شبیه همان کله کرکی های بیدمشک. و دیگر دلم می خواست که جزء دار و دسته همان دنیای خیالی شوم. آره! باید هنرپیشه می شدم و می رفتم هند و او را نجات می دادم.
24 سال بعد بهار
کی باورش می شود که من تازه سال بعد شصت ساله می شوم؟ از همان جوانی هم همه هفت هشت سال بالاتر می گفتند. حالا که به هفتاد ساله ها هم می خورم. با آن ته مانده موی تمام سپیدی که دور کچلی ام باقی مانده . و خصوصا این عصای منبت کاری شده که به خاطر آرتروز زانوهایم دست گرفته ام. خوبی ماهی های قرمز تنگ ها این است که پیر نمی شوند. هنوز هم مثل قدیم ها، جوان و تقس اند و در تشت های بزرگ قرمز از سر و کول هم بالا می روند. تا قسمت شان به کدام تنگ کدام خانه بیفتد. رنگ بنفشه ها هم مثل خیلی سال پیش است، اما تازگی های در جعبه های شیشه ای می گذارند شان. اما از بیدمشک های کله کرکی خبری نیست. گمانم پیرمرد مرده باشد. خوبی بهار این است که به پیر شدن ما کاری ندارد و همیشه جوان می ماند. و حالا من در نزدیکی اش، تنها و آرام به سوی قرار می روم. تازه چند ماهی ست که قلبم را عمل کرده ام تا بغل سه تا رگ گرفته اش، پل بزنند. هوای بهاری که کمی خیس هم شده ، شوری با خود دارد که دلم نمی آید راه نروم. پس با هر زحمتی هست راه می روم..... و راه می روم. قرارم با او ، 24 سال بعد بود. ساعت هفت عصر. از بغل مغازه فیلم فروشی که رد می شوم ، یک پوستر بزرگ و سیاه و سفید چسبانده اند. همفری بوگارت و اینگرید برگمن.کازابلانکا. می ایستم و با همه احترامی که برای سینما و عشق قائلم، تماشایش می کنم. زیرش بزرگ نوشته :"بهترین عاشقانه دنیا ، همچنان!" همین هفته گذشته بود که دوباره تا آخر دیدمش. باید امشب دوباره ببینمش. دوباره... حالا باید بروم. قول داد که یادش نمی رود و 24 سال بعد می آید. همان شبی که من تنها روی چرخونک نشسته بودم و آمد روبرویم نشست: "من آرمیتا هستم. سه سالمه....دوست دارم هنرپیشه بشم " پدربزرگش هم کنار ایستاده بود. با یک عصای منبت کاری شده. قیافه اش به هفتاد ساله ها می خورد؛ اما خودش می گفت که هنوز شصت سالش هم نشده. دخترک زیبا و خوش زبونی بود و یک ریز حرف می زد. می گفت موبایل بابا حمید و مامان تهمینه اش را حفظ است. پیله کرده بود که موبایل مامان تهمینه اش را به من بدهد. گفتم هر وقت بزرگ شدی، موبایل خودت را به من بده تا با هم بیاییم تاب بازی. گفت بیا قرار بذاریم از حالا. گفتم قبول ، یک هفته مانده به بهار 1410، یعنی....یعنی 24 سال بعد. تا آن وقت تو برای خودت خانمی شده ای. قبول کرد و پدر بزرگش غش غش خندید و بعد دستش را روی جناغش گذاشت که درد گرفته بود: " تازه قلبم را عمل کرده ام."
اگر او سر قولش باشد و بیاید، من بدقول می شوم. باید بروم. می روم. حالا تاب بازی را چه کار کنم با این زانوهای دردناک؟...وقتی می رسم ، پارک مثل همان شب خلوت است. باران هم تندتر شده و مردم با چترهای شان ، با شتاب بیش تری راه می روند. راس ساعت هفت می رسم. اما هیچ کس منتظر کسی نیست. می روم و روی چرخونک می نشینم. هنوز هم نمی دانم اسم شان چیست و چرخونک صدای شان می کنم. می چرخانمش. با همه زوری که در دستانم باقی مانده. سرم گیج می رود و مثل فیلم ها، همه صداها قطع می شود....اما نه!...صدای پیانو می آید. از دور دست گمانم. شاید خیلی دور: " دوباره بنواز سام!..دوباره بنواز " و بعد صدای پرواز یک هواپیما. ریک در فرودگاه ایستاده است. زیر باران شاید. بارانی که تندتر شده است. شاید هم نه. کسی چه می داند؟!
یهو حس می کنی که ورق بر گشته است. همه چیز مزخرف شده. از سرعت به مرداب دچار شده اینترنت گرفته تا ماشینی که حالا برای من بازی در آورده. یا این پیامک هایی که سه به یک ارسال می شوند و بابت همه شان باید پول بدهی. هزار جور کار عقب مانده آخر سال.بد عهدی کلافه کننده کسی که قرار است سر و شکل تازه ای به تخته خاکستری بدهد.حساب گری مزمن افراطی که به همه جور رابطه انسانی متاستاز داده. سردرد و قرص های قلابی. گیر دادن آدم هایی که نمی توانی سرشان داد بکشی. خودخواهی دیگران. خودخواهی خودم. احساس گناه نکرده. سه تا غلط اعصاب خرد کن ویرایش نشده در بهاریه ای که به مجله فیلم داده ام.این همه جیغ و داد سیاسی که در روزنامه ها و همه جا پخش شده. این همه فیلم درپیت روی پرده چه می کنند؟ ناامنی وحشت آفرین سور چهارشنبه ای که در راه است....و این ترافیک لعنتی و نفس بر. خسته می شوم. می زنم بغل برای تمدید اعصاب (اگر مانده باشد!) همان جا بساط ماهی قرمز پهن است. نگاه شان می کنم. بزرگ ترها دانه ای ششصد تومان. دو تا بده آقا. کدام شان را بدهم؟..." همون که اون گوشه ست. بی حرکت است. همون که داره می میره. همون رو بدید لطفا!"

در همین غروبی که گذشت، بی جهت هوس آجیل خریدن کردم. و درست در همین لحظه بود که مرتضی هم پیشنهاد آجیل خریدن داد. این جور تله پاتی ها، مزه خوبی دارند و متافیزیک را دلچسب تر می کنند. قسم خوردیم که بی آیس پک شکلاتی، مثل دو تا بچه آدم برویم و خرید کنیم و تمام. او که ماجرای ترشی عمه لیلا را هم خوانده بود، قول گرفت که فقط آجیل. فقط! و احیانا یهو دلم نخواهد که ماشینم را عوض کنم...من هم مجبور شدم که از همان اول، سنگم را وا بکنم. چون می خواستم برای یک نقاشی دوست داشتنی که هدیه دوست نقاشم بود، یک قاب خاص پیدا کنم.... چنان جمعیتی در پیاده رو وول می زدند که انگار خبر زلزله ای در آینده ی نزدیک را شنیده اند. فقط در این روزهاست که خرید به تفریح تبدیل می شود. مهم نیست چی و چقدر و با چه پولی. مهم لذت بیرون زدن و گشتن و عزم خرید است. تماشا کردن. ویترین، فقط مغازه ها نیستند. خیابان ها و آدم ها و شور و تازگی و دست فروش ها و ترافیک و قحطی جای پارک و حراج های قلابی و ....همه شان ویترین هستند. یادم هست در فیلم دیگه چه خبر تهمینه میلانی، دستگاهی بود که فکر آدم ها را می خواند. فکر کنید تو این شلوغی، چه می کرد این دستگاه ؟! ( این جا را لطفا با لحن گزارشگرهای هیجان زده فوتبال بخوانید!) عجیب بساط جلوه فروشی پهن است و البته شب عید است. گاهی اوضاع به هجو هم تنه می زند. مثل آن جوان تی تیش پوش (با همان موهای سیخ سیخی) که آتش برای سیگارش خواست و وقتی گفتم ندارم، مثل فیلم های کیمیایی حرف زد: " خرابتیم به مولا!" (مصداق عینی صدا و تصویر ناسینک!)....کمی که دورتر شدیم، مرتضی با تاسف گفت که این جور آدم ها دچار چه حقارت بدی هستند. و من هم ماجرای حضرت موسی را برایش گفتم. که یک بار مورد دستور خدا قرار می گیرد که برو و چیزی کم ارزش تر از خودت بیار. موسی بسیار می گردد و می گردد و سرانجام لاشه سگی گندیده را می بیند و با خود می کشد. هنوز لختی نیامده، متوجه سپیدی دندان سگ می شود که از دندان های خودش بهتر بودند. لاشه را رها می کند و دست خالی برمی گردد. وحی می رسد که :" اگر آن لاشه را دو قدم بیش تر آورده بودی،تو را از پیامبری خلع می کردم!" مباد که انسانی، کس دیگری را کم ارزش تر از خود بداند و به جای خدا، او را راهی جهنم و بهشت کند. خواستم ماجرای شب آخر عمر آن دو همسایه را هم برایش بگویم که یکی فاحشه ای پیر بود و دیگری شهره به عزلت نشینی و....که به قاب فروشی رسیدیم. گفت دوشنبه عصر آماده می شود. نگاه محترمی به نقاشی داشتم و حسابی سفارش کردم. نقاشی حاصل دست و نگاه و آفرینش است. هنرمند خالق است و خالق سزاوار ستایش....و کمی بعد، دختر چکمه پوش چنان زیر گوش پسر مزاحم زد که کیف کردم. پسرک روانی، ته سیگارش را انداخته بود روی یقه همین دختر که با دوستش مشغول بستنی خوردن بودند. مطمئن بودم که اگر این پسر نفهم، واکنش تهاجمی بروز دهد، همه مردم اطراف، له و لورده اش می کردند. و برای همین سرش را انداخت و رفت. ما تازه به آجیل فروشی رسیده بودیم. پر از مشتریانی که در هم وول می خوردند. و یک حاجی فیروز کم سن و سال و دوست داشتنی که ما را به بهار دعوت می کرد .
چند ساعت بيش تر به سال تحويل نمانده.يك جا بند نمي شود و مدام مشغول كاري ست.اولين بار است كه در چنين لحظه هايي اين قدر آرام است. حس مي كند آرام است. اصلا نمي خواهد به گذشته فكر كند و خلسه تنهايي اش را خراب كند. نمي خواهد ياد آن سال هاي سختي بيفتد كه پاي سفره هفت سين دو نفره شان لبخند مي زد. لبخند مي ديد. خاطرات كتاب روزهاي اول عشق را مي خواندند و آخرش هم قول مسخره هميشگي.
- امسال ديگه بزار كنار اين لعنتي رو
- باشه غزل. قول مردونه. تا پاييز مي شم رضاي ده سال پيش. دوباره مي ريم زير بارون
و باز معصوميت چشمان زن كه انگار دنبال لالايي مي گشت. مي دانست كه رضا باز هم نمي تواند. اما باز با دستان خسته اش شمع رنگي كوچكي برمي داشت تا در اتاقك چوبي دلش روشن كند.سال هاست كه اين بازي اميدواري را مو به مو اجرا مي كند.
هر روز صبح غربت شهر بود كه رفتن غزل را به آن اداره لعنتي تماشا مي كرد و حقوق ماهانه اي كه لب طاقچه مي گذاشت. رضا تشكر مي كرد و همه مردانگي اش اين بود كه هنوز تزريقي نشده است. يك بار حساب كرده بود كه دقيقا 3254 روز است كه پاي مردي ايستاده است كه هيچ سايه اي ندارد. آن هم در شهري كه آفتابش همه زنانه گي اش را مي سوزاند.....و گاهي همه دارايي اش يك اسكناس مچاله پانصد توماني مي شد.
تاوان سركشي اش قهر مادرش بود كه عمر ده ساله داشت. همه مي گفتند كه پدرش از غصه غزل مرد. زخم زبان هاي مادر رضا هم كه مرهم هميشگي بود....و او به اين سفره هاي هفت سين دو نفره عادت داشت. ماه هاي آخر بود كه خانم سيمين به غزل پيله كرده بود. مدام تلخي مي كرد كه دست از سر پسر من بردار:
- اگه تو نباشي همه جوره خرجش مي كنم. مي برشم آلمان تركش مي دم....اگه تو نباشي.
و غزل كه ديگر در چشمان مردش بهانه اي براي ماندن پيدا نمي كرد همه چيزش را بخشيد و با كوله بار خستگي اش پر كشيد. داغي شهر غمزده هم از خجالت روزانه اش خلاص شد. غزل رها شد و حالا در خانه كوچكي در تهران جشن تنهايي گرفته است. ماه هاست كه اجاره مي دهد و مي كوشد تا بعضي كاشي هاي كلبه زن بودنش را ترميم كند. همين ديروز بود كه مثل دخترهاي چهارده ساله در خيابان هاي شلوغ اطراف خانه اش گشت و گشت تا بالاخره تكه هاي چهل تكه هفت سين اش را پيدا كرد. كلي هم گشته بود تا يك ماهي قرمز شنگول و تپل پيدا كند كه دم بلند و پهن داشته باشد. تنگ قديمي را با خودش اورده بود و دوست داشت ماهي با كهنه گي تنگ اش دوست شود.
حالا روبروي آينه نشسته است و مثل هميشه موهاي بلند و لخت طلايي اش را مي بافد. در هيچ عكسي پاي سفره هفت سين موهايش افشان نيست. از كودكي اش تا همين حالا كه سي و چند ساله گي را رد كرده است. يادش هست يك بار از كسي شنيده بود كه با اين موهاي بافته مثل شاهزاده هاي قرن نوزدهمي مي شود. از توي آينه روبرو هر از گاهي به سفره و ماهي قرمزش نگاه مي كرد كه كنج تنگ جا خوش كرده بود. گاهي دلش مي خواست كه تنها نبود و كسي دستش را مي گرفت؛ اما دوباره كابوس همه سال هاي دوتايي بودن به صورتش مي خورد. همين جوري بيخودي و بي دليل ياد بچه شان افتاد كه هيچ وقت به لذت اولين تنفس نرسيد. ماماي چاق و چركي كه در آن زيرزمين نمور به جانش افتاده بود، يك جوري به او گفته بود "دختر بود " كه انگار " بهتر كه انداختيش". همه اش تقصير رضا بود كه در روزهاي خماري و نعشگي وقتي براي پدرشدن نداشت. رنجوري روح غزل هم توان تكان دادن گهواره غزلكي ديگر را نداشت. شايد اگر زنده مي ماند الان هفت ساله بود و كمك مي كرد تا سفره را بچيند و تنها نباشد.
ساعت هشت شب است و كمتر از دو ساعت ديگر به تحويل سال مانده. يك جوري از جلوي آينه بلند مي شود كه انگار از مكالمه اي مي گريزد. موهاي دم اسبي اش را تكان مي دهد و الكي ذوق مي كند و مي خندد. بي آن كه جلوي آينه باشد مطمئن است كه زيباتر شده است. مي رود و دوربيني را كه تازه خريده روي سه پايه سوار مي كند. مي گذارد بالاي سفره. آن طرف هم متكاي كوچك آبی اش را مي گذارد. تصميم دارد سال كه تحويل شد دراز بكشد كنار سفره و دستش را زير چانه اش بگذارد و عكس بگيرد. تنهاي تنهاي تنها.
مدام حواسش پيش ماهي ست كه حالا كز كرده و خوابش برده است:" وقتي توي اون تشت پر از ماهي بود يك جا بند نمي شد پدر سوخته. نكنه دلتنگ جفتش باشه؟ چرا هيچ تكوني نمي خوره؟ پس موقع سال تحويل چي؟" اين حرف ها را غزل با خودش مي گويد و گاهي انگار به كسي مي گويد. برايش مهم است. يك جور قرار شخصي با خودش و با سرنوشت.
دوباره مي رود و جلوي آينه دور طلايي مي نشيند تا خودش را براي هيچ مردي زيباتر كند. خيلي ذوق داشت تا رنگ تازه ماتيكي را كه تازه كشف كرده بود به آينه نشان دهد. اين جور موقع ها ياد مادربزرگ مي افتاد كه موقع پيري هم دست از سر ماتيك و سرخاب برنداشت. همون بود كه اسم ماتيك را در دهان بقيه انداخت..... ياد خواب ديشب افتاد. رويايي كه با وضوح تمام در ذهن اش جا خوش كرده است. دو سه شب ديگر هم شبيه اش را در شيريني خوابش ديده بود: يك مرد ميانسال مهربان. شانه به شانه اش. كنار دريا و ......يك نگاه عاشق كه در جام چشمان غزل ريخته مي شد. حالا مطمئن است كه قصد انكار انتظارش را براي تعبير اين رويا ندارد. مگر مي شود از ميل چشيدن عاشقانه گي نگاه آن مرد گذشت؟ حتي دريا هم شبيه دريا هاي واقعي نبود. نه آب هاي شمال و نه خليج جنوب كه اين همه سال كنارش زندگي كرده بود....يعني قرار است آن مرد بيايد؟ شايد مهرباني آن چشم ها پاداش آن سال هاي رنج باشد. شايد مي آيد. غزل روزها دنبال يك نشانه تعبير بود يا راهي براي پيش بيني شب هايي كه قرار است بيايد. چقدر به خدا التماس كرد كه يك جوري به او بفهماند. اصلا اميدوار باشد يا اين روياي چند باره ،خواب ديدن ساده يك زن ساده است؟
يك بار دست به ديوان حافظ برد تا از شعري به راهي برسد اما آن قدر در پيچيدگي هاي شعر گم شد كه چيزي دستش را نگرفت.......و بالاخره همين چند روز پيش در يك حالت كاملا معمولي به يك قرارداد رسيد. با خوابش قرار گذاشت كه اگر ماهي سفره هفت سين با شنيدن صداي توپ سال تازه، چرخي زد، رقصي كرد يا حتي چشمكي، اين نشانه اي باشد براي من كه همين امسال مرد رويايي ام مي آيد. خودش مي دانست كه مرد رويايي هيچ زني نمي آيد منظورش همان مردي بود كه در خواب هايش ديده بود.
ماهي قرمز هم لج كرده بود و زل زده بود به دلواپسي چشم هاي منتظر غزل. غزلي كه داشت خودش را آماده مي كرد تا اگر در ثانيه تحويل، جنب و جوشي نثار تنگ نشد خانه اميدش خراب نشود.....با اين حال انگار كسي از دل آينه به او نويد مي داد كه ماهي قصد دارد شگفت زده اش كند. الان ساكت است اما وقت اش كه برسد همان كاري را مي كند كه مرد ميانسال از او خواسته است. غزل مي خواهد رويايش بي تمنا به بار بنشيند. پس دليلي نمي ديد كه از ماهي خواهش كند يا احيانا خرده ناني برايش بريزد. او دنبال يك نشانه صريح بود و اين كوچولوي قرمز، پيامبر زيباترين سفره هفت سين همه عمر اوست. خدا كند پيام زيبايي داشته باشد....اما نه! خيلي هم نبايد اميدوار بود. اين همه سال بازي اميد باخته را كه نبايد از ياد برده باشد.
لحظه سال تحويل را حفظ است و چون علاقه اي به تلويزيون ندارد روشن اش نمي كند. دليلش را نمي داند اما دوباره موقع آن لحظه را با خودش زمزمه مي كند:ساعت 21 و 55 دقيقه و 35 ثانيه و بعد هم مثل چند بار قبل به ساعت ديواري نقره گون اتاق نگاه مي كند. كم تر از پانزده دقيقه مانده. هيچ اصراري ندارد كه تالاپ تالاپ قلبش را نشنيده بگيرد. حتي جوري به ماهي نگاه مي كند كه دلواپسي و انتظار و التماس چشمانش ديده شود. اين طناز قرمز هم كه حسابي پادشاهي مي كند.
در همين لحظه است كه صداي زنگ آپارتمان را مي شنود. دلش هري مي ريزد پايين . در شهري كه هيچ فك و فاميلي ندارد و حتي دوستي كه خانه اش را بلد باشد. اين موقع سال.....قدرت حركت از او سلب شده است. همه فكرش پيش همان مرد ميانسالي ست كه پنجاه ساله به نظر مي رسيد. نكند او هم خواب غزل را ديده و دستي از آسمان آن ها را به هم رسانده است؟ بار دوم كه صداي زنگ را مي شنود دلش بي تاب مرد مي شود و با همه شرم شرقي اش مي رود تا در را باز كند. روسري آبی آويزان را روي سرش مي اندازد و در را آن قدر كم بازمي كند تا فقط چشم ها، توان ديدن هم را داشته باشند:" خاله غزل! مي شه بيام پيشت؟" اين صداي دختر هفت ساله آپارتمان ديوار به ديوار بغلي ست. اسمش نازلي ست و هر وقت پدر و مادرش دعوا راه مي اندازند از خانه شان بيرون مي زند و سراغ او مي آيد. غزل هم مثل هميشه مي خندد و همه ي در را باز مي كند:" چرا نمي شه گلي؟ بدو بيا بغل خاله" او خوب مي داند كه اول بايد اشك هاي نازلي را پاك كند و بعد دلداري اش بدهد كه" مامان بابا زودي آشتي مي كنن. غصه نخور." دارد اين كارها را مي كند كه ساعت ديواري اتاق دست مي گذارد روي شانه غزل كه حواسش باشد فقط هشت دقيقه ديگر تا سال نو باقي مانده است. نكند رقص ماهي را نبيند
- بدو بيا بريم پيش هفت سين. بايد دعا كنيم خانم كوچولو
- يعني مي شه مامان بابام تو سال جديد دعوا نكنن؟
- چرا نمي شه؟ بايد دعا كنيم. اگر هم نشه من و تو كه با هم دوستيم.
- از كجا بفهم مي شه؟ آشتی مامان بابا.
- به اين ماهي نيگا كن. اگه موقع سال تحويل چرخي زد، رقصي كرد يا حتي چشمكي...
- اون وقت مي شه؟
- آره!
غزل هنوز هم با راديو ميانه بهتري دارد. اصلا هم كاري به اين حرف ها ندارد كه پيرزن ها راديو گوش مي كنند. راديوي كوچك اش را روشن مي كند و كنار هفت سين مي گذارد. خودش مي نشيند روبروي دوربين و ماهي قرمز كوچولويي كه هنوز لم داده است. نازلي هم سرش را مي گذارد روي شانه خاله غزل و به تنگ ماهي نگاه مي كند. مجري راديو كه سعي مي كند با هيجان بيش تري حرف بزند دقيقه شماري را اغاز كرده است: " تنها يك دقيقه مانده تا اغاز سال 1385......"
سمنوی عمه لیلا را می شناسید؟ که البته ترشی خانگی هم درست می کنند. مرکزش در تجریش است اما اخیرا شعبه هایی هم در شهر زده اند به همین اسم. ترشی چیز خوبی نیست و گفته شده که نیترات هایش سرطان زاست و برای زخم گوارشی هم که حکم زهر هلاهل دارد. اما بخش ناخلف ناخودآگاه آدم کوتاه بیا نیست و گاهی شیطنت می کنم و می روم سراغ عمه خانم لیلا. خدا بیامرزد تک عمه خودم را که سرطان گوارشی گرفت و عمرش را هم به کسی نداد و مرد. امروز رفتم تا دو سه جور ترشی بخرم اما دو سه جور لباس عید خریدم. این جور سر به هوایی بوی علف و کوهستان می دهد. گاهی به اندازه سر به سر گذاشتن بخش جدی زندگی، سرخوشانه می شود. همین جوری در ویترین دیدمش و خوشم آمد و رفتم ببینم دنیا دست کیست. که دیدم در تصاحب فروشنده های چرب زبانی ست که ول کن معامله نیستند. شوخی شوخی یک شلوار کتان و یک پیراهن راه راه و یک کاپشن بهاره درست و حسابی گرفتم. از انتخاب هایم راضی بودم و برای لحظاتی تصمیم گرفتم این تواضع مزمن افراطی را کنار بگذارم و کمی احساس خوش تیپی کنم!.... هم زمان یک مرد و زن جوان هم در مغازه بودند. یک آقای نجیب و بی سر زبون و ( دلم نمی آد بگم) پپه؛ با یک خانم کاملا اغراق شده (در همه شئو نات !) که یک ریز با هیجان تمام حرف می زد. و در باره همه چیز اظهار نظر می کرد؛ از جمله در باره لباس های من ، وقتی در اتاق پرو را باز کردم تا فروشنده هم چنان گولم بزند!...." وای! چقدر بهتون میاد. فقط بزارید یقه تون رو درست کنم..." که من یاد آن روز دوران انترنی افتادم و کمی عقب رفتم. یاد آن بعد از ظهر زمستانی که یک زن دیوانه ( شما بخوانید اسکیزوفرن! ) وسط حیات بیمارستان روزبه، یهو من را بغل کرد!..( خب چیه مگه؟!..هر کسی تو دنیا یه سهمی داره! ). فکر کنید این خانم برای شوهر خودش، لباسی انتخاب کرد که معمولا چوپان ها تن شان می کنند. گل من گلی و برق برقی و پولک دوزی شده ( نمی دانید چه فاجعه ای بود) و بدون این که حرفی از این مجسمه / شوهر شنیده شود، خودش به هیجان آمد که " وای که چقدر دلم می خواد بوست کنم!!!". فروشنده ها هم دو جوان مد روز ( بخوانید مو سیخ سیخی درهم بر هم!) که مواد خام هیجان خانم را تامین می کردند و تند تند به من می گفتند حاج آقا و دو سه باری هم اظهار لطف فرمودند که شما جای پدر ما محسوب می شوید!...آن جا یک بار دیگر یادم افتاد که مدت هاست دلم می خواهد در وبلاگم جیغ بزنم. از این مدل موهای زشت و بعضا مشمئز کننده که به مرز اپیدمی رسیده اند. و یک جور نشانه آنارشیسم بی هویت است. یک جور نشانه بحران جدی در نسل جوان انگار ....اما بخش منشوری ام سرک کشیده که دموکراسی یعنی پذیرش سلیقه دیگران، به شرطی که مانع حقوق جامعه و افراد نشود. حتما خودشان دوست دارند. شاید نسل ما هم با قبلی ها همین مشکل ها را داشت و یادمان نیست....تا این که رسیدیم به ماشین حساب و جمع زدن ریال های اتیکت های اجناس. و در این لحظه ی ناچار بود که فهمیدم پای کنجکاوی ام در چه دامی گرفتار شده. از شانس خودم، رو فرم چونه زدن بودم و چون نتیجه برایم اهمیتی چندانی نداشت، انهدام معامله هم برایم مهم نبود. ار من اصرار و از آن ها التماس و ما فقط پنج درصد سود می کشیم و به جون مامانم فقط هزار تومان سود داره و.... تا بلاخره در آستانه خروجم از در، به پنجاه درصد تخفیف درخواستی من رضایت دادند. قدم بعدی نبود موجودی کافی در کیف نازنین بود. که البته آن ها ژرف اندیش بودند و شش جور دستگاه کارت خوان جلوی رویم گذاشتند. گمانم یکی شان کارت بنزین هم می خواند و می شد به جای تومان، لیتر داد- این را همان جوانی گفت که موهایش برق گرفته تر بود.....در راه بازگشت، حس خوب تازگی داشتم و از وسوسه ترشی عمه لیلا هم خلاص. در عوض مغازه بزرگی کشف کردم که فقط عسل می فروخت. هزار جور عسل و گرده گیاه. از عسل سیب گرفته تا عسل یونجه!...
کجاست سهراب که ببیند زنبورها هم (مثل گاوها) یونجه را می فهمند!

۱.
گاهی در تراکم حس های متفاوت و گاه متناقض، چاره ای جز نوشتن نیست. از آن شب نوشت هایی که برای قاب کردن حال آدم است. که بگذاری در صندوقچه و روزگاری بعد، بیایی و گرد زمانش را با دست بتکانی. و تماشایش کنی. گمانم اهل تماشا می دانند که این جور لحظه ها چه کیفی دارد. حیف است که بعضی حال ها را در گذار عبور بی وقفه وقت، گم کرد. مثل اکنونی که دارم. یک جور شور ناشناخته که در لفافه ای از اضطراب و حسرت پیچیده شده. مثل همین روزها که زمستان هنوز نفس می کشد و دلمان به تپش بهار افتاده. درست مثل این که یک فلاسک قرمز ( یا شاید نقره ای ، یا سرمه ای حتی!) با خود ببری پارک جمشیدیه – خب هر کسی برای خودش یک پارک جوانی دارد. بعد بنشینی روی نیمکت چوبی و به یاد همه جوانی و حس ها و شعرها، یک فنجان (یا یک لیوان حتی!) نوشیدنی داغ بریزی. در کنار همان خنکای سرد تسخیر کننده جمشیدیه. و به گوشه گوشه اش نگاه کنی. و ببینی آن نیمه شب خیلی سرد دی ماه ده سال پیش را که تنها آمدی و به یخ زدن افتادی. یا روز سرد دیگری که یک جوان دیوانه لمپن برای رو کم کنی دوستانش پرید در دریاچه نسبتا یخ زده و شنا کرد. یا آن روز تلخ را که آمدی و شش نخ سیگار پشت سر هم کشیدی و برگشتی. یا آن روز عصر که نشستیم و مثل ببر گرسنه در رستوران پارک، فیله خوردیم. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!
2.
کسی را می شناسم که در روزهای تلخ جدایی از عشقی چند ساله (و به قول خودش ازلی/ ابدی) حرف بزرگی زد؛ به اندازه ای که خودش بزرگ بود. گفت که من به کمال استغنا رسیده ام. و دیگر برای عشق به معشوق نیازی نیست. من دیگر بازیگر نیستم، تنها تماشاگر گذار خلقتم. اکنون من نیز در آمیختگی نعشگی و خماری، رازناکی لحظه ها را به تماشا نشسته ام فقط. بی آن که تجربه مشابه آن دوست بزرگ را گذرانده باشم. مجال گله ای از خدا و سرنوشت و سرشت هم نیست. دیگر توان مبارزه برای تغییر هم نیست. دو دستم را زده ام زیر چانه ام و انگار کنار جویباری به نظاره نشسته ام. فقط می خواهم ببینم که باد در کنار کدام سبزه به رقص می نشیند و بر کدام نهال خشم می گیرد. نه شوق سبزه بودن دارم و نه هراس نهال ماندن. درست مثل آن نیمه شبی که با هم زدیم بیرون و تا صبح در خیابان ها و پارک ها چرخیدیم و گفتیم و گفتیم و هیچ چیز دنیا را جدی نگرفتیم. بعد هم رفتیم بیمارستان و شدیم انترن هایی با چشم های پف آلود. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!
3.
می گویند که تنهایی و رنج و حسرت بخش ناچار زندگی ست. خب خدا چنین خواسته که بشر را با این سه داده بیازماید؛ شاید. می گویند که بخشی از تنهایی آدم را هیچ کس و هیچ چیز پر نمی کند. و نباید بر آن لعن فرستاد و از آن دوری گزید. می توان در تنهایی قد کشید. نجوا کرد. به خلوتگاهی رفت که تنها درونه آدمی حضور دارد. خدا می گوید از روح خود در آدمی دمید. چه بسا بی تابی و اضطراب و گم گشتگی ما از همین گم گشت روح ماست. رنج و حسرت نیز چنین اند. چنین اند؟...یک بار شب تا صبح در خانه شما نشستیم و در باره همین چیزها گفتیم. در پی این پرسش که چرا همیشه رنج و حسرت و تنهایی هست. و من مدام می رفتم لب پنجره و به ماشینم نگاه می انداختم، مبادا دزدیده شود. و البته صبح که شد به نتیجه مشترکی هم نرسیدیم. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!
بکمان سر شام وارد میشود
زن: این مرد جوان با تو کار داره.
بکمان: نوش جان جناب سرهنگ!
سرهنگ (در حال جویدن): چی گفتی؟
بکمان: گفتم نوش جان قربان!
سرهنگ: ما داریم شام میخوریم. چه کار مهمی داری که این موقع شب مزاحم شدی؟
بکمان: هیچی، فقط خواستم بدونم امشب برم خودمو غرق کنم، یا باید زنده بمونم و اگر قراره زنده بمونم، آمدم از شما بپرسم: چه جوری؟ آخر میدونید که، روزها باید یک چیزی بخورم، شب ها هم باید یک کمی بخوابم. برای همین آمدم.
زن: ازش بپرس از ما چی می خواد؟ این همهش داره به بشقاب من نگاه میکنه.
سرهنگ: خوب، شما حالا چی می خوایید؟
بکمان: جناب سرهنگ!
سرهنگ: بفرمایید، گوشم با شماست!
بکمان: من خیلی خسته هستم قربان، شب ها اصلا نمیتونم بخوابم، اومدم پیش شما چون می دونم میتونین به من کمک کنید تا دوباره بتونم بخوابم. چیز دیگه ای نمی خوام. فقط خواب، دلم لک زده برای یک خواب عمیق! میدونید قربان، من هر شب تا چشم روی هم می ذارم، خواب بدی میبینم و زود بیدار می شم. چون تو خوابم یک نفر به طور وحشتناکی فریاد می زنه، و میدونین اونی که فریاد می زنه، کیه؟ خود من. خودم هستم قربان! هر شب مردهها سر می رسن. یک عالمه مرده با نوارهای پوسیده روی زخم ها و اونیفورمهای خونیشون از گورهای دسته جمعی میان بیرون. از ته دریاها، از دشت ها و جادهها، از خرابهها و باتلاق ها، سیاه شده از سرما، کپکزده، پوسیده. جوان های یه چشمی، بدون دندون، با بدنهای سوراخ سوراخ و بوگندو. مثل سیل وحشتناکی به همه طرف سرازیر میشن. سیلاب وحشتناک اجساد مرده دنیا رو فرا میگیره. ژنرالی که نواری خونین روی شلوارشه به من می گه: گروهبان بکمان، شما مسئولیت به عهده بگیرین. زود دستور شمارش افراد رو بدین. و من با تمام مسئولیتم به سراغ اجساد می رم... بعد من فریاد می زنم، نصف شب شروع میکنم به فریاد زدن، فریادهای وحشتناک. به خاطر همینه که من همیشه بیدارم، هر شب بیدار می شم با فریادهای وحشتناک، و بعد دیگه نمیتونم بخوابم، قربان! برای این که مسئولیت داشتم. و به همین خاطر حالا آمدم پیش شما جناب سرهنگ! برای این که میخوام دوباره بخوابم. برای همین آمدم این جا.
زن: این حرفها چیه می زنه این مرد؟
سرهنگ: حالا از من چی می خواین؟
بکمان: براتون پسش آوردم.
سرهنگ: چی رو؟
بکمان: مسئولیترو قربان! من امشب مسئولیتو براتون پس آوردم. یادتون رفته جناب سرهنگ؟ هوا ۴۲ درجه زیر صفر بود. ما داشتیم توی سوز سرما یخ میزدیم. شما به سنگر ما آمدین جناب سرهنگ، و گفتید: گروهبان بکمان! من مسئولیت ۲۰ سرباز رو به شما واگذار میکنم. و دستور دادید: می رید جنگل را شناسایی میکنید و اسیر میگیرین. روشن شد؟ و من جواب دادمٰ : بله، قربان! بعد ما حرکت کردیم و شناسایی کردیم و در تمام مدت، مسئولیت با من بود. بعد تیراندازی راه افتاد، و وقتی ما به سنگر خودمان برگشتیم، یازده نفر کم داشتیم. و مسئولیت با من بود، قربان! موضوع همینه جناب سرهنگ! اما حالا جنگ تموم شده و من می خوام دوباره بخوابم، به همین خاطره که آمدم مسئولیتو به شما پس بدم، جناب سرهنگ!
سرهنگ: ولی تو زیادی جوش می زنی، سرباز. سخت نگیر جوون! منظور ما اصلا این نبوده!
بکمان: چرا، چرا، جناب سرهنگ، منظور درست همین بوده. مسئولیت فقط یک کلمه نیست، قربان! این چیزیه که گوشت زنده و روشن رو به خاک مرده و سیاه تبدیل میکنه. باید با این مسئولیت یک کاری کرد دیگه. مردهها جواب نمی دن. خدا جواب نمی ده. اما زندهها همهش سؤال میکنن. اونا هر شب سؤال میکنن جناب سرهنگ. همین که من به بستر می رم، میان ازم سؤال میکنن. زن ها جناب سرهنگ، زن های غمگین و عزادار. زن های پیر با موهای سفید و دست های خسته، زن های جوون با نگاه های مأیوس و حسرت زده. بچهها جناب سرهنگ، یک عالمه بچههای کوچولو. همه از توی تاریکی به طرفم صدا می زنن: گروهبان بکمان بابای ما کجاست؟ گروهبان بکمان پسر من کجاست؟ برادر من کجاست گروهبان بکمان؟ نامزد من کجاست گروهبان بکمان؟ همسر من کو گروهبان بکمان؟ کجا هستند گروهبان بکمان؟ کجا کجا کجا؟ در طول شب همین جور سؤال میکنن و سؤال میکنن تا هوا روشن می شه. یازده تا زن جناب سرهنگ، یعنی فقط یازده زن هستند که سراغ من میان. مال شما چند نفرند جناب سرهنگ؟ هزار زن؟ دو هزار زن؟ ده هزار زن؟ شما میتونین خوب بخوابین؟ خوب، پس حالا چه فرقی میکنه که مسئولیت این یازده نفر رو هم از من بگیرین. شما که با چند هزار نفر راحت میخوابید، لطف کنید و این یازده نفر رو از من بگیرید، تا من هم بتونم یک کمی بخوابم. چون من هم یک کمی آرامش لازم دارم، جناب سرهنگ! آرامش!
زن: پناه بر خدا! منظورش از این حرف ها چیه؟
سرهنگ (با لحنی دوستانه): سخت نگیرید دوست عزیز، شما باید یک کمی به خودتون برسید تا قیافه آدم پیدا کنین. برین پایین پیش راننده من، برید با آب گرم خودتو نو بشورین، ریشتونو بتراشین تا مثل آدم بشین. میگم یک دست از لباس های منو بهتون بده. جدی می گم. این لباس ژنده و پاره پوره رو بندازین دور. یکی از کت و شلوارهای کهنه منو بپوشین! آره جوون، برو از این قیافه بیا بیرون تا مثل آدم بشی!
بکمان: مثل آدم بشم؟ من باید دوباره آدم بشم؟ (به تدریج صدای بلندتر) من باید آدم بشم؟ مثل شما بشم، آره؟ شما آدم هستین؟ آدم؟ آره؟ (فریاد) شما آدمین؟ آره؟
(صدای باز و بسته شدن در)
زن: (هراسان) خدا رو شکر که رفت. آمده بود جون ما رو بگیره. خوب شد گورشو گم کرد!

امروز و فردا که رحلت حضرت رسول و شهادت دو امام عزیز را در خود جا داده، از غمگینی های متراکم شیعه محسوب می شود و در کنار شهادت امام حسین (ع) و حضرت علی(ع) و فاطمه(س)، غم های اصلی تر چهارگانه جهان تشیع محسوب می شود. هم چنان واکنش های سوز و عزاداری در دهه محرم بیش از سایر روزهاست و هم زمانی لیالی قدر با ضربت خوردن و شهادت حضرت علی (ع) ، به پرباری این مراسم کمک کرده است. حضور مدفن مقدس امام هشتم در ایران نیز به رفتار پرشورتر در برابر شهادت (و البته ولادت) ایشان منجر می شود.... اما حس می کنم که رحلت حضرت رسول، به رغم آن که مبدا اسلام هستند، کم سو تر از سایر امامان برگزار می شود. شاید به دلیل رحلت (و نه شهادت) ایشان است و ظاهرا روایت احتمال مسمومیت و شهادت ایشان چندان مورد وفاق متورخین واقع نشده است. شاید هم به دلیل رفتار مبلغین دینی در برابر این رخدادها می باشد. به همین دلیل است که آگاهی شیعیان ایران از واقعه کربلا یا روزهای شهادت حضرت علی (ع) خیلی بیش تر از تاریخ صدر اسلام و سیره نبوی ست. گمان می کنم که یکی از مهم ترین وظایف روشنفکری دینی در عصر حاضر، رشد آگاهی مردم در همه شئونات و مراتب اسلام باشد. ما معتقدیم که امامان ارجحیتی بر هم ندارند و هر کدام در مقطع تاریخی دیگری، همان کاری را می کردند که آن امام انجام داده اند. پس شایسته است که مسلمانان از آداب و زندگی و نگرش و رفتار همه پیشوایان خود بدانند. و مبلغان و معلمان و اندیشمندان، چراغ دانستن را بر همه تاریخ اسلام بگیرند و شرایطی را مهیا کنند تا در هر سوگواری، توشه ای از آگاهی افزون تر نیز به دست آید.
الان در یزد هستم و در یک هتل زیبا و سنتی. هوای محشری که جان می دهد برای دشت و صحرا. جای تان حسابی خالی. اینترنت پر سرعت و خلوت هم چشمک می زند. شما هم بودید نوشتن تان می آمد. اما من هنوز دچار کوفتگی اضطراب دیشب ام. و گمانم تا برای تان تعریف نکنم، دلم آرام نگیرد. گفته بودم که قبل از هر سفر هوایی حلالیت می طلبم. شاهد از فرودگاه مهرآباد رسید. قرار بود ساعت شش عصر بپریم. که گفتند اشکال فنی دارد و باید اندکی صبر کنیم. و حتما می دانید که " اندکی" در خیلی جاها، از جمله هواپیمایی، بر مبنای صبر چهل ساله خدا تعریف می شود. شد ده دقیقه به نه شب و در هواپیما نشسته ایم. و همین جور نشسته ایم. آب نبات تعارفی شان را سق می زنیم و نشسته ایم. شد چهل و پنج دقیقه و هنوز خیال پریدنی نیست. سه مهماندار مهربان، جز لبخند چیزی در سبد تعارف شان ندارند. احیانا به ذهن شان هم نمی رسد که برای مسافران توضیح دهند که این جا چه خبر است. من از پنجره ام که درست روی بال این فوکر قدیمی ست می بینم که عده ای مشغول وارسی اند. بلاخره مهمانداران عزیز و سرمه ای پوش، مراسم تعلیم استفاده از ماسک را اجرا می کنند. و من مثل همیشه یاد فیلم ارتفاع پست حاتمی کیا می افتم و کمی خنده ام می گیرد ( در این شرایط همین کمی هم خیلی ست!). می دانید که کدام صحنه را می گویم؟ همان جا که حرکات دست مهماندار هنگام توضیح، به حرکات موزون شکسته ( نخوانید break dance! ) تشبیه می شود.
خب کجا بودیم؟ بلاخره همه توضیحات را دو زبانه گفتند و منتظر حرکت بودیم. که باز نشستیم. و نشستیم. کلافگی و کمی ترس هم به این انتظار تحمیل شده بود و زمان سخت می گذشت....اما سرانجام راه افتاد. حتما تجربه کرده اید که هواپیماها معمولا سه چهار دقیقه بعد از حرکت، می پرند. اما این پرنده بیمار را خیال پرواز نبود. گمانم سه دور در مهرآباد طواف کردیم و دوستان به این اطمینان رسیدند که قرار است با هواپیما، زمینی برویم!...و بلاخره دل از زمین کند و ای کاش چرخش پنجر می شد و روی همین زمین می ماند. چشم تان هواپیمای بد نبیند. حتما می دانید که لحظه take off حالت خاصی ست. یک جور بی پناهی در ورود به آسمان. که تا لحظه فرود، بی بازگشت است. این فوکر پیر جوری بلند شد که نفس همه در سینه شان گیر کرد. انگار کایت سوار شده باشی. صداهای عجیب و غریب و تکان های گهواره وار. کج شدن و پیچیدن با زاویه تند هم حس سقوط را تداعی کرد. پانزده دقیقه تمام هم در حال اوج گرفتن بود و من گمان کردم قصد خروج از جو را دارد. تا ارتفاع سی هزار پا. همه پاهای شان را به هم جفت کرده بودند و مشغول توبه و مذاکره با خدا احتمالا. هواپیما هم مشغول تکان خوردن و چند بار کاهش ارتفاع ناگهانی بود. ترس در صورت مهمانداران هم معلوم بود و بی جهت سعی می کردند خونسرد نشان دهند. فکر کنید با آن پس زمینه و این اتفاقات، چه وحشتی بر مسافران حاکم شده بود. خیلی ها دست بر صندلی بودند. چند مادر، بچه های شان را سفت در بغل گرفته بودند. مثل ماهی در تنگ، گیر افتاده بودیم و یک گربه گرسنه داشت نگاه مان می کرد. هرازگاهی صدای آه یک نفر شنیده می شد. یکی هم بی اختیار و با صدای بلند گفت :" ای خدااااااا"...و دقیقا همه به خدا فکر می کردند. مطمئنم! یاد آن حدیثی افتادم ( گمانم از امام صادق، ع ) که خدا را همان کسی دانسته بود که در بی پناهی مطلق، سراغش را می گیریم. می خواستم دل خودم را با شاعرانگی مرگ در آسمان خوش کنم و این که در کوه و دشت گم خواهیم شد. حوصله چونه زدن با خدا را هم در باره طول عمر نداشتم. فقط یک آیه الکرسی خواندم و طلب استغفار. با این حال اضطراب داشتم و طبیعی ست که به نهر روان و حور العین و درختان پربار و تخت های باشکوه بهشت فکر نکنم. چون بی جهت مطمئنم که سزوار جهنم نیستم. ترجیح دادم بخوابم.....و شنیدم که کسی ورود ما را به یزد خوشامد گفت و آرزو کرد که ما را در پروازهای بعدی ببیند!
...و سرد خواهد شد
یک فنجان قهوه
کنار پنجره چوبی
...و پرده را
توان پرده پوشی نیست

1.
الان که ساعت یک بعدازظهر است، تازه از خواب بیدار شده ام. ساعت سه صبح، خسته و له شده از یک سفر دو روزه متراکم، از هواپیما پرت شدم توی تختم. هی خواب دیدم و هی خوابیدم. امیدوارم بود این گردن درد جدیدالورود بهتر شود، و البته تا الان که نشده؛ به اضافه یک تب خال مزاحم که مثل مگس زیر لبم وزوز می کند.
2.
سفر به مناطق سابقا جنگی جنوب، در قالب کاروان های راهیان نور. مکان ها متنوع و دور از هم بودند و از اول صبح تا آخر شب، در حال سفر و نگاه بودیم. سفر فوق العاده ای ست که تا خودتان تجربه و حس اش نکنید، کسی نمی تواند برای تان توصیف کند. آن جاست که کاملا با پوست و جان تان باور می کنید شهدای جنگ چه آدم های ملائک گونه بزرگی بودند - و هستند. شلمچه ای را بو می کشید که ده هزار نفر در آن یک تکه خاک به خون نشسته اند. خاطرات را که می خوانید و می شنوید، باورتان نمی شود که چطور یک انسان می تواند تا این حد عرش گونه شود. برای درک جنگ، کافی ست دو عملیات بزرگ کربلای 5 و والفجر 8 را بخوانیم تا بفهمیم چه کارستانی کردند؛ در ایثار و بی خویشی و عرفان. عارفان بزرگ آن ها بودند. ما که نمی توانیم شبیه آن ها شویم (من که نمی توانم ) اما احترام و درود، کم ترین وظیفه ماست.
3.
نزدیکی های بهار که می شود، سرخوشی خاصی در وجود آدم ها نفس می کشد. میل چمن و نفس و سفر. از نیمه اسفند تا اردیبهشت. برخی که معتقدند امیال جفت خواهانه هم از خواب زمستانی بیدار می شوند؛ شبیه بسیاری جانداران دیگر طبیعت که در بهار، میل هم کناری دارند. و طبعا تلخی محدودیت ها و خاطرات حسرت بار هم در این روزها بیش تر حس می شود.....من که این روزها دلم پر می کشد برای دریا و نسیم آسمانی اش.
4.
جالب است (و شاید هم نباشد) که مردم از اول اسفند می روند در فیگور " شب عید " و همه کاری را به اردیبهشت ماه حواله می دهند. پرچم های کار و زندگی را به حالت نیمه افراشته در می آورند. بعید می دانم که الزاما به دلیل تنبلی و هوس مبهم "از زیر کار در رفتن" باشد. شاید به دلیل همان شور بهاری ویژه باشد. آدم دوست دارد دنبال تازگی برود و به جای فکر کردن به روزمرگی های کسالت بار، به امور خوب خوب فکر کند و..... ( این جا را شطرنجی شده بخوانید لطفا!)
5.
الان ساعت دو بعدازظهر است. گاهی دستی به ناله گردنم می کشم. دارم فکر می کنم که کاش زندگی امکان بازگشت داشت. آن وقت از روی تختم می پریدم در هواپیما و دو تکه ابر می کندم و با خودم می آوردم. یکی را می گذاشتم زیر سرم و یکی را می کشیدم روی خودم. و هی خواب می دیدم و هی می خوابیدم.
1.
تازه چند ساعتی ست که به خانه آمده ام. کوفتگی دلچسب سرماخوردگی و خستگی یک کار متراکم دوازده ساعته. چهارشنبه صبح هم که باید به اهواز پرواز کنم (من چرا قبل از هر سفر هوایی از دوستان حلالیت می طلبم؟! ) و چند روزی آن جا هستم و بازگشت و بلافاصله پرواز بعدی به یزد. هر دو سفر کاری ست و با این برنامه فشرده، گمانم نمی کنم بخش تفریحی/سیاحتی در انتظارم باشد. احتمالا چند روز پس از بازگشت از یزد، عازم تبریز هم خواهم شد، باز هم پریدنی و کاری و....فردا هم روز پر کاری خواهد بود.با همین کوفتگی دلچسب. من کم سرما می خورم اما وقتی می خورم، انگار از عالم جسمانی جدا می شوم. گاهی به حد خلسه هم می رسد. یک بار سه روز و شب تب و لرز و تعریق و خواب و بیدار و کمی ناهوشیاری و.....البته لذت بخش. خوب شدنم هم در عالم خواب رخ می دهد و صبح که بلند می شوم، احساس بهبودی دارم...." گندش بزنند! من که خوب شدم!!"
2.
ماجرای لو رفتن فیلم توقیف شده سنتوری، داغ ترین بحث هنری روز است. طبعا زوایای مختلف بحث را شنیده اید. طبعا افکار عمومی با کارگردان و تهیه کنندگان فیلم همراه است و ضرر پنج میلیاردی اعلام شده، رقم کمی نیست؛ حتی اگر نصف آن هم صحت داشته باشد (آخر بر سر این رقم هم دعواست فعلا!). در فرایندی قابل پیش بینی، این جو همدلانه به حیطه نقد فیلم هم کشانده شده و انگار برخی بی وجدانی می دانند که فیلم را ستایش نکنند. وبلاگ ها را که می خواندم، نزدیک به همه شان، طوری در باره فیلم سخن گفته اند که انگار ناگهان یاقوتی پیدا کرده اند. واقعا چرا نمی توان تفکیکی نگاه کرد؟ می توان مهرجویی را دوست داشت. می توان دزدی سنتوری را دوست نداشت. اما این دلیل نمی شود که الزاما موظف به دوست داشتن اثر باشیم. سنتوری به نظرم فیلم ریاکارانه ای ست و البته مهرجویی یک کارگردان فوق العاده. در واقع او فیلم بدی را خوب ساخته است. همه چیزش به صورت منفرد خوب و بعضا عالی درآمده (از جمله بازی ماندگار رادان ) اما ترکیبش رفتار محترمانه و اندیشگونی با تماشاگر ندارد و انگار هیچ است. بی آن که حتی در باره هیچی باشد. اگر لیلا نمایش زندگی ست، پس زندگی سنتوری چیست؟! و اصلا تماشای زندگی این آدم به چه درد می خورد؟ با این همه شعار و کلیشه و ادا و معتاد خرابی که می رود ترک می کند و به بقیه معتادها سنتور یاد می دهد و خوب می شود...." گندش بزنند! من که خوب شدم!!"

فرزند خاک ( عکس از آرش صادقی)
1.
شماره اسفند ماهنامه فیلم هم در آمد. که بیش از نیمی از آن در باره جشنواره 26 فجر است؛ با 108 یادداشت در باره 23 فیلم. چند مطلب هم در باره حواشی دارد و در مجموع شماره خواندنی و جالبی شده. من هم در باره 15 فیلم نوشته ام و یک نوشته مستقل هم در باره حواشی. فیلم های انتخابی ام به ترتیب فرزند خاک ، تنها دو بار زندگی می کنیم و به همین سادگی بودند. در بخشی از یادداشتی که در باره فیلم اولم نوشته ام، این آمده که:" فرزند خاک یک اتفاق بود در جشنواره امسال. و بی هیچ اغماضی ، می توانستی همه اجزای فیلم را تحسین کنی. جزء معدود موارد سال های اخیر است که شاهد یک فیلمنامه متوازن ، فاخر و در عین حال درگیرکننده هستیم. در باره بخش کم تر دیده شده دفاع چند ساله است ( تفحص و یافتن اجساد شهدای جنگ) ، اما شعاری و اغراق آمیز نمی شود. و حتی حاج مرتضایش را هم در همان تک فصل کوتاه ، چنان می باوراند که بوسه اش را بر جمجمه شهید هموطنش حس می کنی. و عشق زن را به شوهری که سال ها پیش در جنگ از دست داده. عشقی که در نگاه زن جاری ست و خوشبختانه بابتش سخنرانی نمی کند. با بازی کم نظیر و کاملا کنترل شده و مینی مالیستی شبنم مقدمی (و جدا در حیرتم که هیئت داوران چگونه توانستند که نادیده بگیرندش!) و بازی همبازی اش مهتاب نصیرپور که با جنس بازی دیگری که کاملا دو لایه بود ( از حیث درونی و برون گرایی) و در عین حال کاملا پیوسته و موثر، یکی از موفق ترین بازی های دو طرفه را شکل دادند. یک خانواده مسافر کرد که با یافتن اجساد امرار معاش می کنند. در میان سرزمین ناامن و مین گذاری شده و پر از مهمات بر جای مانده. در عین حال اهل رنگ اند و شادی و عشق. بر بستر زیبایی طبیعت.فیلم از لحاظ تماتیک هم بر همین نوع کنتراست پیش می رود. گوانا بچه ای در شکم دارد و در پی کشف اجساد است و مینا در پی بردن جسد شوهرش آمده و در پایان امانت دار یک تولد می شود و باز می گردد. اگر باران آخر را بخشندگی آسمان بدانیم ، همه چیز زیر همین باران رقم می خورد....و البته مرگ گوانا که تاوان تولد و رنج است. اساسا نگاه فرزند خاک به مرگ ، از جنس میرایی نیست. کما این که مرگ خواهر کوچک در یک لحظه و بی مقدمه یا تعلیق رخ می دهد، اما نوع خواباندن او و نمای نمایش جسد دخترک و نوری که از روزن سقف بر او تابیده ، نامیرایی آسمان است که به او بخشیده می شود ؛ چونان اجسادی که سال هاست ناپیدایند."
2.
چند شب پیش با دختری آشنا شدم که ناگهان به گونه ای ناباورانه حس کردم دوستش دارم. دیدار کوتاهی بود اما خیلی دلچسب گذشت. اسمش آرمیتا است. شب بود که داشتم به خانه برمی گشتم. چشمم افتاد به پارکی که هیچ کس در آن نبود. و تاب و سرسره و چرخونک - این اسمی ست که خودم برایش گذاشته ام، از همین ها که در آن می نشینی و با دست خودت آن را به سرعت می چرخانی. گفتم کسی نیست و می توانم نسیمی به صورت کودکی ام نثار کنم. اول کمی تاب خوردم و بعد رفتم در چرخونه نشستم.... که ناگهان آرمیتا روبرویم نشست :" بیا با هم بچرخیم " و خیلی زود با هم دوست شدیم. پدر بزرگش هم کنار ایستاده بود:" من آرمیتا هستم. سه سالمه." و حسابی شیرین زبان و مهربان و بی غل و غش. گفت که موبایل مامان تهمینه و بابا حمیدش را حفظ است. و خواست موبایل مامانش را به من بدهد. گفتم یا جده سادات. من شماره مامان تو را می خواهم چیکار؟! خلاصه با مکافات راضی شد که بیست سال بعد در چنین روز و ساعتی بیاییم همان پارک و شماره موبایل خودش را به من بدهد!....و البته پدربزرگش داشت غش غش می خندید با این نوه عجولش و گمانم همین جوری فعال عمل کند، سن بلوغ شرعی را که رد کند ، برود دنبال گل چیدن و گلاب آوردن و با اجازه بابا حمیدم بعله!