تبليغاتX
تخته خاکستری

امروز در آخرین روزهای اردیبهشت، به دلیلی مهمان بانوی اردیبهشت بودم. اول بار بود که می دیدمش و بر خلاف اخم و جدیتی که در همه ی عکس هایش هست، مهربان بود و محترم و خودش. نه دچار تبخترهای مرسوم بود و نه می کوشید که بیش از حد متواضع نشان دهد. خودش از عنوان بانوی سینمای ایران خوشش نمی آید؛ اما آثار و منش اش بر شایستگی این تندیس اصرار دارند. حضورش مادرانه است و خالق بهترین مادرهای سینمای ایران. او مادر باران است و مادربزرگ کوچولوهای پسرش تندیس...و البته لبخند می زند. نه جلوی دوربین؛ مگر کسی بتواند یک لطیفه ناب تعریف کند و لبخندی  شکار کند. که خب من نه شکارچی ام و نه لطیفه ای در یادم می ماند. پس جلوی دوربین موبایل من هم با همان وقار همیشه نشست. با کلی النگوی نقره ای زیبا.  
از تخته خاکستری با او گفتم و خواستم تا بر این تخته، حرف هایی در باره باران دهه ی شصتی اش بنویسیم و آن دوبار که بر خلاف انکار پدرش، بر سر حرف خودش ایستاد. یک بارش در شب شیشه ای بود و ماجرایی که حتما یادتان هست....اما خانم بنی اعتماد ترجیح داد که در باره این نسل و دهه شصتی ها حرف بزنیم – تا الزاما دخترش. گفت که دوست ندارم دخترم در زیر سایه خانواده اش بماند. او هم یکی از همین نسل است. کسی مثل گلشیفته و پگاه و ترانه....و صحبت هایش را در باره ی آن ها، این گونه آغاز کرد: " من فکر می کنم این نسل بهترین تعریف ها را خودشان از خودشان می دهند . گاهی که مصاحبه های بچه های جوان سینما مثل گلشیفته و پگاه و ترانه یا باران را می خوانم ،واقعاً به این نکته مفتخر می شوم که آن ها محافظه کاری نسل ما را ندارند. و آن خط کشی هایی را که ما در روابط حرفه ای و بیان مواضع خودمان داشتیم. جسارت شان در طرح عقایدشان بیش تر است و به طور کل می توان گفت رفتار متمدنانه تری حتی در نقد همدیگر دارند .کلاً نسل ما نسل تعارف است و این ها نسل تعارف نیستند. همان طور که گفتم آن ها از طرفی به راحتی یک دیگر را نقد می کنند از طرفی مدافع هم نیز هستند . یک مقدار جهان را از ما بازتر می بینند. این روحیه نه فقط در برخورد حرفه ای شان بلکه در برخورد های غیر سینمایی شان هم وجود دارد. من اصلاً به این نکته که خودمان را نسل بسیار آرمان گرا بدانیم و آن ها را نسل بدون آرمان، اعتقاد ندارم. واقعیت این است که مفهوم آرمان در این فاصله متفاوت است. چون ما متعلق به نسلی هستیم که کتاب های ممنوعه را یواشکی زیر بغل مان می زدیم و بین هم رد و بدل می کردیم اما آن ها در فضای باز ارتباطات، یک جور دیگر با دنیا آشنا می شوند و آن را می بینند . ما باید بتوانیم هر کدام از این دو دنیا را با معیار های خودش نگاه کنیم. تا جایی که ما باور نکنیم جهان پیش رو متعلق به نسل تازه است و تا وقتی که به مدیریت آینده جهان توسط آن ها فکر نکنیم و این که قرار نیست ما تا ابد با عناوین پر طمطراق استاد و بزرگ و پیشکسوت برای شان تصمیم گیری کنیم ، تا آن موقع من فکر می کنم این تضاد و تفاوت نگاه به موقعیت دو نسل وجود دارد. جوان دهه ی شصت به بعد اگر موقعیتی دارد، موقعیتی ست که خودش به دست آورده. این را فقط در مورد سینما نمی گویم بلکه در حیطه های مختلف عنوان می کنم که نشان داده اند چه توانایی ها و خلاقیت هایی دارند. با این حال، همه ما ترجیح می دهیم این ها را به عنوان بچه هایی که دارند زیر سایه ما عمل می کنند، ببینیم."
خانم بنی اعتماد هیچ کدام از دو عینک خود را بر چشم نداشت و همین چشم ها به راحتی خستگی اش را لو می دادند. درست مثل دقایق اولی که من به دفتر شان رسیده بودم. خسته از گم شدن در خیابان ها و کوچه های باریک زرگنده و دنبال آدرسی گشتن که کم تر کسی بلد بود ( چرا واقعا؟! ). درست 45 دقیقه سرگردان بودم و به اندازه ده سال اخیر عمرم، ورود ممنوع رفتم تا بلاخره در برابر پلاک 13 قرار گرفتم. پلاکی که خرافه گرا نبود و با قاطعیت و جسارت، دستش را به کمرش زده بود و زل زده بود به چشمان من. بی آن که احیانا خودش را پشت جمع عددی ۱+۱۲ پنهان کرده باشد. حواسم نبود که بگویم گمانم دفترتان تقریبا زیر پوست شهر است!
برخی، بچه های دهه شصت را به مسئولیت ناپذیری و بی قیدی و بی ادبی متهم می کنند. چرا؟....این را من پرسیدم و بر خلاف انتظارم، پاسخ اولیه آفرینش گر خون بازی ، رد این اتهامات نبود:" اگر این سه اتهام شایع هم درست باشد، دقیقاً بر می گردد به خود ما که باعث شده ایم آن ها این طور باشند .اگر ما موجودیت جوان را به رسمیت نشناختیم و جوانی اش را  اتهامی دانستیم که باید  زیر سوال و ذره بین باشد، چه انتظاری داریم که آن ها با ما مؤدب برخورد کنند؟!... وقتی که در مدرسه و جامعه به او توهین کردیم و تحقیرش کردیم، چطور می خواهیم که او در مقابل ما رفتار دیگری داشته باشد؟ ... این نسل به نسل واکنش تبدیل شده است، آن هم متأسفانه در مقابل کنش های ما؛ نسلی که مجبور است برای بقای خود دست به واکنش بزند. پس قاعدتاً آن موارد اتهامی ممکن است در آن مستتر باشد. اما فراموش نکنید که این نسل را ما پرورانده ایم. ما این نسل را دچار تضاد کرده ایم . آن خوراکی که ما به این نسل داده ایم آن قدر دور از نیاز های طبیعی اش بوده که مجبور شده برای دست یابی به نیاز های خودش به انحراف کشیده شود . اگر قرار باشد که متهمی باشد، متهم اصلی در این جا ما هستیم.
این ما هسیتم که باید با آن ها همراه شویم. چطور؟ با شناخت و در واقع آگاهی به نیاز های طبیعی ای که ممکن است بسیاری از آن ها هم مطابق خواست و میل ما نباشد اما یک واقعیت موجود است. سعی کنیم که بیاییم این نیاز ها را با هویت و فرهنگ خودمان همراه کنیم. چون ما باعث شده ایم بین فرهنگ خودمان و نیاز های طبیعی آن قدر مقابله و فاصله ایجاد شود که جوان ما هویت اش را از دست بدهد. حالا ما می خواهیم مدام توی سرش بزنیم که تو هویت نداری!... مگر ما به او چه داده ایم که حالا مطالبه می کنیم ؟!... ما فقط سعی کرده ایم که فرهنگ و گذشته را نفی کنیم و چیزهای جدیدی به او بدهیم و بگوییم که تو موظفی تا خودت را در این چارچوب قرار بدهی. ما چه کرده ایم که خودمان را تطبیق دهیم با خواست آن ها ؟!"

*حاملگي در سينماي ايران

*روشنفكري در سينماي ايران

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

امروز به اندازه همه بهار دل چسب بود. باران و باد و جاده های نمناک. هوایی که در دورترین حبابچه های ریه آدم پایکوبی می کرد. دوست داشتی بروی نوک قایق خلوت خودت و هر دو دستت را باز کنی. سینه ات را کمی جلو بدهی و سرت را کمی عقب ببری و رو به ابرهای بازیگوش، همه ی نفس های نکشیده ات را نفس بکشی. وقتی دریا دور است و دلت هوای طبیعت می خواهد، باید سر به کوه بگذاری. مگر چند روز در سال این جوری ست؟ دارآباد؟ درکه؟ دربند؟ چه فرقی می کند کجا؟ باید بروم و می روم. شنبه بود و شلوغ نبود. بیش تر همسفران کوه، جوان ها بودند و دو تایی. جوانی و رهایی شان عطر یاس داشت و خیلی شان سرشار رنگ و نگاه بودند. انگار قرمزی و خردلی و فیروزه ای لباس های شان را به کوهستان مهربان تعارف می کردند. در کنار من که با کت سرمه ای و کفش آمده بودم. دلم خواست تا مثل پانزده سال قبل، تا پلنگ چال بروم و از راه توچال برگردم؛ بی بار و بند. اما هوا رو به تاریکی بود و البته که من خسته نشده بودم!...

پ. ن: من بی گناهم....اگر از طرف من برای کسی میل آمده و احیانا از طرف سایتی سوالی شده، بدانید و آگاه باشید که کار من نیست!... برای من هم همین میل از طرف یک دوست آمده بود و باز کردم و غافلگیر شدم. اتفاقی شبیه "من اشتباهی بودم!"....و احیانا برای همه کسانی که در لیست من هستند فرستاده شده. برای قربانیان اشتباهی بعدی. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1.

معمولا از شلوغی و ازدحام خوشم نمی آید. و برای همین هم اشتیاق چندانی به نمایشگاه ها و فروش های فصلی و افتتاحیه ها و اختتامیه ها و حتی مهمانی های شلوغ ندارم. گمانم شش سالی شده بود که به نمایشگاه کتاب نرفته بودم. آدم باید کتاب را با صبر و حوصله و کاربردی بخرد. نمایشگاه رفتن باعث جو زدگی می شود گاهی.

 

2.

امروز با همکاران ، سری به نمایشگاه کتاب زدم. و دقیقا دو ساعت بعد دچار همان ندامت تاریخی شدم. با سردرد و پاهایی دردناک و البته درازتر از دست!... تماشای آدم ها موقع برگشت نشان می داد که اوضاع فروش کتاب ها خیلی اسف بار است. ازدحام و کم تنوعی و قیمت های بالا. وفور عاشقانه های دختر پسری و جملات کوتاه زندگی بخش و رو جلدهای خوشگل برای محتواهای کم بنیه. کتاب های ماورایی و آغشته به خرافه و افسانه بافی و البته روح و اجنه و عزرائیل و سفر به دیار مردگان. جالب بود که در چند غرفه به شیوه هندوانه فروش ها، داد و بیدا راه انداخته بودند که :" این رمان ارزان جذاب رو از دست ندید." یا آن خانمی که انگار دستفروش روسری بود:" بیا خانم. کجا؟!... بیا این کتاب رو نیگا کن. حقیقت تو جملات کوتاه اینه!"

 

3.

فضا بیش تر تین ایج بود و ظاهرا جوانان ترجیح می دهند که از هر امکان " با یار بودن" استفاده کنند. و از این منظر نمایشگاه هم با کافی شاپ و پارک و....فرق زیادی برای شان ندارد. با مزه این جا بود که چند ورق کتاب خواندن خود را با صدای بلند به رخ هم می کشیدند و البته معمولا چیزی هم نمی خریدند. یکی شان که داد از سارتر و اختلالات پسامدرنی می زد ، دو تا غرفه جلوتر، یکی از همین داستان های آبکی عاشقانه خرید( ژانر فهمیه رحیمی!) و به سرعت هم در کوله هنری آویزان خود چپاند تا احتمالا بعد از آن در باره مدرنیته دهه هفتاد میلادی اروپا حرف افشانی کند.

 

4.

در گشت و دیدار بودیم که ناگهان اطراف مان شلوغ شد. می دانستم که رئیس جمهور، صبح آمده و رفته. ظاهرا پنج ساعت هم بوده. این بار رئیس جمهور سابق آمده بود تا احتمالا کل امروز نمایشگاه را دو مرد اول دور و نزدیک قوه مجریه پر کرده باشند. برخی جوان ها احساسات و شعار به خرج می دادند و چند شیشه قدی هم شکسته شد. به پیشنهاد دوستم گوش نکردم و از شلوغی فاصله گرفتم. طبیعی بود که حضور خاتمی، بحث های سیاسی را در جمع بازدید کننده به حالتی ولوله گونه نزدیک کند. و دوباره حرف از دوم خرداد و سوم تیر و احتمالا چهارم مرداد. قربان خودم که اول دی ماهی ام!

 

5.

فکر کنید در گرما و با گلوی خشک، آیس پک طالبی چه قدر می چسبد؟!....قسم می خورم که سود اغذیه فروش ها و اهالی نوشیدنی در این نمایشگاه، خیلی بیش تر از صاحبان اصلی ست. طبیعی هم هست. کدام کتاب را سراغ دارید که این قدر زود، شارژتان کند؟ به نظرتان در کدام درجه فارنهایت، کتاب ها را می توان بهتر سوزاند؟!

 

6.

همین جور بی دلیل یاد دکتر هوشنگ کاووسی افتادم که از اولین های نسل اول نقد فیلم است. با حافظه شگرف و قابل حسادت. عمرش دراز باد و سالم. عنوان این نوشته را به شیوه ی ایشان برگزیدم. محض تنوع و البته شوخ طبعانه؛ بر خلاف رویه استاد که همواره چنین است و جدی!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

از بقیه جاها خبر ندارم اما حس می کنم که تهران نشین ها طي يك دهه ي اخير، عصبی تر و کم لطف تر و خودخواه تر شده اند. الان اگر در حال رانندگی قصد تغییر مسیر داشته باشيد، راهنما زدن تان باعث سهولت کار نمی شود. پشت سری تان بیش تر گاز می دهد تا راهت را ببندد. مباد که یک ماشین عقب تر بیفتد. انگار که کسی قصد تجاوز به حریم خصوصی اش را کرده است.تمام هنر و ظريف كاري شان را به خرج می دهند که به هم راه ندهند و مثل آب خوردن یک چهارراه را قفل می کنند. مدت هاست که مجبورم در راه روزانه در اتوبان همت، بدون راهنما زدن، پشت سری ها را غافل گیر کنم تا بتوانم با دردسر كم تري مسير عبورم را عوض كنم. هم چنین خدا نکند که احيانا بنزین تان تمام شود؛ چون باید گالن به دست تا ساعت ها کنار خیابان یا جاده بایستی و  کسی نمی ایستد تا کمک کند. در باره خرابی ماشین هم وضعیت همین است. دیده اید که بيش تر آدم ها ترجیح می دهند تا تماشاگر دعوای دیگران باشند. حتی اگر به قصد کشت به جان هم افتاده باشند. الان می شنویم و می بینیم دزدها در روز روشن باج گیری می کنند ، چون مردم  می ترسند که آسیبی به آن ها برسد و به داد قرباني نمي رسند (نمونه عینی اش برادرم که دو هفته پیش،  9 میلیون تومان پولش را جلوی چشم مردم و در روز روشن به زور گرفتند) یک بار به چشم خودم دیدم که به خاطر یک عدد شیر یارانه ای، کار به تنازع بقاء کشیده شده بود و فروشنده گفت که این بساط هر روزه اوست. بعضی ها انگار در آماده باش دعوا و دشنام و زد و خوردند . خیلی ها کلاه خود را سفت گرفته و  از فامیل خود هم خبر چندانی ندارند. جشن عاطفه ها  کم رونق تر شده و شاید محض تکرار برگزارش می کنند (نمونه عینی اش زنی که كلي پول ناقابل داد تا اندازه جوارح خود را کوچک و بزرگ کند اما حاضر نشد به فاميل فقیر دیالیزی خودش کمک کند). خیلی رقابت ها به حسادت و زیر آب زنی و شناعت رسیده و برخی می کوشند تا بدبین ترین حالت ممکن را نسبت به هم لحاظ کنند.تلخ است که آدم ها از شکست هم خوشحال شوند.... مردم يعني من و شما و ديگران.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

چشمانش را

و نجوایش را

از صفر صبح دخیل بسته

به یک پنجره زیتونی

به نیت

مومن ترین نذرش

که یک جفت بی کفشی ست

فقط برای دویدن

کنار عریانی ساحل

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

یکی از مهم ترین دلایل رکود جوامع، دوری گزینی از نقد است. حصار چینی برای دور ماندن از انتقاد، در نهایت به نفع همان موضوعات محفوظ مانده از نقد هم نیست. چون بر اثر رکود می گندند و بنای خود را بر خشت های کج بالا می برند. متاسفانه مدتی ست که عده ای با ترفند شکایت می کوشند تا حریم امنی برای خود ایجاد کنند. چون اگر شکایات به نفع آن ها هم تمام نشود ، به هر حال منتقدین را خسته می کند و نفرات بعدی ترجیح می دهند که سر بی درد را دستمال نبندند. مثلا شکایت اخیر علی دایی از کسی که به عنوان کارشناس ورزشی در برنامه ای حضور داشته و به نظرش برخی اقدامات دایی خطا بوده است. این که دایی از این نقد برآشفته و به جای پاسخ و چالش روشن گر، کار را به دادگاه کشانده، خیلی خودخواهانه است. کاری به شانیت آن کارشناس و درستی و نادرستی حرفش ندارم اما نفس تلاش برای تخطئه ی نقد است که مذموم و زشت است.  او در واقع می خواهد در شرایط تازه و لرزان و پر مخاطره مربی گری تیم ملی، دور خودش حصاری از  تیغ و تهدید بکشد تا بقیه حوصله و جرات نقد نکنند. شبیه کاری که چندی پیش کانون کارگردانان خانه سینما در برخورد با مطلب من کردند. صدور انواع و اقسام تهدیدات نسبت به روزنامه اعتماد و بنده ( با واسطه البته ) و تهدید به شکایت و دادگاه و "حالتون رو می گیریم!". البته آن ها چنین نکردند و  اتفاقا بدم نمی آمد که چنین کنند. چون چیزهایی برای گفتن داشتم که خوب بود به این بهانه به مطبوعات راه پیدا کند. نتیجه این تهدیدات این شد که حداقل روزنامه اعتماد از خیر کنکاش در باره این کانون ویژه گذشت و آن ها می توانند بی سر و صدا، به ماهیت محفلی خود ادامه دهند. جالب است ( در واقع نیست ) که داوران فوتبال هم به فکر چنین راه کاری افتاده اند. مدت ها بود که این نگره غلط گسترش یافته بود که داوران را نباید نقد کرد و قانون پذیرش مطلق زمین چمن، در همه جا مستدام است. برنامه نود توانست در طی این سال ها بر علیه چنین تفکر معیوبی مقابله کند و فقر سواد و نگاه داوری زیر متوسط فوتبال ایران را آشکار کند. خیلی چیزها رو شد و مردم در مقام پرسش گر ظاهر شدند. اخیرا طی دستوری صنفی، داوران فوتبال از مصاحبه منع شده اند و فشارهایی نیز بر برنامه نود و کارشناسان داوری وارد شده است. حتما دیده اید که در برنامه های اخیر ، کارشناسان می کوشند تا بیش تر به تایید اشتباهات داوران بپردازند. نمونه ها و حیطه های شبیه این کم نیستند و موارد قابل ارجاع تاسف بار است. کار آن قدر شور و بعضا مسخره شده که ثبت احوال فارس هم قصد داشت تا از مرد هزار چهره  شکایت کند!

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

هر روز صبح ، در راهی که به محل کارم ختم می شود، یک تکه سنگ بزرگ هست که گاهی به هم سلام و صبح بخیر هم می گوییم. در راه بازگشت هم هست. منتها آن قدر خسته ام که  معمولا نگاه مان به هم گره نمی خورد. یک تکه سنگ که دورش حصاری دایره شکل چیده اند و شبیه یک میدان گاهی کوچک شده و یک جور تشخص و ویژگی خاصی هم به آن داده اند، وسط پیاده رو.

 واقعا این سنگ چیست – یا کیست؟!....بارها در باره اش فکر کرده ام و کم کم دارد شبیه یک راز می شود. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که یک شهاب سنگ باشد. بخشی از سیاره ای که حدود هفت میلیارد سال پیش در فضا منفجر شده و پس از این همه وقت سفر، به جاذبه زمین دچار شده و تالاپی افتاده این جا. یک روز فکر کردم بقایای تیر و کمان بازی گالیور است که در سرزمین لیلی پوتی ما، هوس شکار گنجشک با سنگ ریزه کرده. سنگ به پرنده نخورده و افتاده این جا و به نظر ما بزرگ می آید. یک روز دیگر فکر کردم که این سنگ ، دهانه تونلی را بسته که به اعماق زمین می رسد. همان تونلی که پروفسور لیدنبروک از آن بالا آمد و تخم پلزیوزاروس(  plesiosaurus) را هم با خودش بالا آورد تا ثابت کند در اعماق زمین، زندگی ماقبل تاریخ جریان دارد.... اما در یک روز برفی زمستانی ، فکر دیگری به سرم افتاد. حدس زدم که این همان سنگی ست که قابیل به سوی کلاغی پرتاب کرد که شاهد جنایتش بود. سنگ به کلاغ نخورد اما به همین بهانه، توانست راه تدفین برادرش را از او بیاموزد. یا چه بسا سنگی باشد که یکی از مسافران کشتی نوح، محض سرگرمی در آب انداخته است و یا سنگی که به پای محکوم به مرگی بسته اند و در دریا انداخته اند. این سنگ می تواند بقایایی از یک آتشفشان قدیمی خفته هم باشد که زیر زمین این جا نفس می کشد و چه بسا همین فردا فعال شود. حتی می تواند......فردا باید حدس جدیدی در باره این سنک مرموز بزنم. مثلا  این که این سنگ، همان اخترک شازده کوچولو ست که از بس تنها ساکن سفر کرده اش دیر کرده، خودش آمده به سیاره زمین تا بلکه پیدایش کند. اما از بد حادثه عاشق یک سنگ دیگر می شود و با همین دل سنگی اش، زمین گیر می شود و عاشق .....و می ماند.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

ماجرای جدل هیلاری کلینتون و اوباما دارد بامزه تر و بحرانی تر می شود. بد جور به جان هم افتاده اند. می گویند در شرایط بحرانی، حفظ نقاب ها دشوارتر می شود. و احیانا سخت می شود که آرام و فهمیده بود. برای همین خانم هیلاری دچار جو زدگی پیرانه سرانه می شود و تهدید به حذف ایران از نقشه جهان می کند. استدلال آقای ابطحی را قبول ندارم که این حرف یک شعار تبلیغاتی برای جلب آرای مردم آمریکاست و آن ها نگاه تحقیرآمیزی به ایران دارند. بیش تر به نظرم نوعی چاپلوسی ست تا بتواند حمایت های مالی سرمایه داران صهیون را به دست آورد. بخشی از جدل این دو هم به همین مقوله مربوط می شود. طرفداران هیلاری، اوباما را حامی حماس می دانند و اوباما دوان دوان به تلاویو می رود تا به آن ها ضمانت بدهد.

دو نکته در این دعوا هست که قابل تامل است. یکی این که گمان نمی کنم هیچ کدام از این دو دموکرات، رئیس جمهور آینده آمریکا شوند. جمهوری خواهان با مک کین، چراغ خاموش و حساب شده  دارند جلو می آیند. هر کدام از آن دو که در رقابت با مک کین قرار بگیرد، یک جدل فرساینده و خسته کننده تبلیغاتی را پشت سر دارد. مردم را هم خسته کرده اند و حرف تازه ای ندارند. در عوض جمهوری خواهان تازه نفس، با هجمه تبلیغاتی خود، توان پیروزی دارند. ضمن این که اساسا دنیا در حال گرایش به رادیکالیسم است و کسانی را بر می گزیند که تندتر و صریح تر عمل می کنند. چه در آمریکا و خاورمیانه گرفته و چه در اروپا و آمریکای لاتین. گستره ای از چاوز تا سارکوزی. جمهوری خواهان تندرو و جنگ طلب هم رادیکال های آمریکا هستند و  رهبری اسرائیل هم به مرور به لایه های تندتر سیاسی آن جا منتقل شده و اکنون در حال آماده سازی یک نبرد سنگین ترند. به نظر می رسد که دنیا در تنازع بقای همیشگی خود به نقطه عطفی رسیده که محل زورآزمایی ست. چنگ و دندان و سهم بیش تری از انرژی و غذا و ثروت. نکته بعدی این که برای ایران فرق چندانی نمی کند که هیلاری بیاید یا مک کین. سیاست های کلی سلطه جویانه و قدرت طلبانه آمریکا تابع افراد و گروه های سیاسی شان نیست. آن ها تحت فرمان "سیستم" عمل می کنند و همان گونه که بوش ها و کلینتون های قبلی سر ناسازگار داشتند، بعدی ها هم  در پی سود طلبی افزون تر در خاورمیانه خواهند بود. حتی اوبامایی که وعده گفت و گوی فوری و سازنده با ایران را داده است- و البته رئیس جمهور هم نخواهد شد. چون اگر قرار بود سیاه ها به کاخ سفید راه یابند، جمهوری خواهان یک دختر سیاه کارگشته در چنته داشتند. که حالا هم دست راست بوش است و پیام های تطمیع و تهدید را به کشورها می برد.

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

نیازی نیست که بدانید چگونه آرزویی برآورده می شود. نیازی نیست که بدانید جهان چگونه خود را برای برآورده شدن آرزوهای تان آماده می کند. چگونه این اتفاق روی می دهد؟ خداوند چگونه آرزوی شما را برآورده می کند؟ این موضوع، چیزی نیست که به شما مربوط شود. بگذارید تا خدا کار خودش را برای تان انجام دهد. وقتی در تلاش باشید تا چگونگی این اتفاق را بفهمید، در حقیقت از خودتان فرکانس ناامیدی و ناباروری را به جهان ساطع می کنید. در واقع با این کار به قدرت و عظمت خدا شک می کنید و خود را باور ندارید. فکر می کنید بایستی کاری را انجام دهید که در واقع به آن ایمان ندارید. چگونگی انجام این کار، سهم شما از فرایند خلقت نیست.....  از کتاب راز

 نوشته روندا بایرنی
ترجمه گیسو ناصری

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

گاهی آدم چیزهایی می شنود که هول می کند. ذهنش مجروح می شود. غمگین می شود که این چه دمل چرکینی ست که زیر پوست شهر  پنهان شده. شنیدم که یک مامای سی ساله در حکیمیه تهران پارس، روز به روز بی پرواتر و بی رحم تر شده و به سرعت صاحب مطب و خانه و ماشین مدل بالا. چگونه؟... از ترمیم های زنانه آغاز کرده و بعد به سقط توسط پروستاگلاندین رو آورده است. کم کم کارش را گسترده کرده و دستگاه خریده و سقط های مکشی هم انجام داده و می دهد. برای جنین هایی با سن بالاتر و البته با رقم های بالاتر. در یک سال اخیر، قدم های بزرگ تری هم بر می دارد. فرزندان نامشروع را در سن قابل حیات در دستگاه، به دنیا می آورد و به مادران بی چاره و نیمه بیهوش شان می گوید که جنین شان مرده به دنیا آمده. اما آن ها زنده اند و در دستگاه انکوباتوری قرار می گیرند که خانم ماما برای خودش خریده است. یک پرستار ویژه نوزادان هم استخدام کرده که از این نوزادان نارس مراقبت کند. یکی دو ماه بعد، این نوزادان رسیده را به قیمت ده بیست میلیون تومان به زوج های نابارور می فروشد (بسته به وضع مالی آن خانواده و این که تیغش چه قدر ببرد). با گواهی ولادت به اسم آن ها.... چه می توان گفت؟ چه باید کرد؟

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سه دسته آدم
آدم؟
خوشبخت اند
۱) جنایت کاران
2) عارفان
3) دیوانگان
که هر سه آسوده اند
گزینه چهارم
هیچکدام نیست
من هستم
و تو
که هیچ کدام نیستیم

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

روز جهانی زمین. زمین پاک.... چه بخواهیم و چه نخواهیم زمین به سمت نابودی پیش می رود. اصل آنتروپی یکی از مهم ترین فرضیه های اثبات شده فیزیک است. که هر چیز به سوی بی نظمی و از هم پاشیدگی جلو می رود. کل من علیها فان....همه چیز به سوی فنا گام بر می دارد. چونان کهکشان هایی که میلیاردها سال پیش به کل نابود شدند و به سیاه چاله هایی از انرژی بدل شده اند. همان گونه که عمر خورشید را هم توانستند محاسبه کرده اند و روزی که سرد خواهد شد. ما ساکنان فانی زمین ، بخشی از هموار کنندگان فروپاشی آنیم. اما این به مفهوم جواز سرعت بخشی به آن نیست. می توان زوال آن را کند کرد. می توان زیستن بر آن را بهینه تر کرد. می توان به نسل های دیگری هم اندیشید. می توان به طبیعت و نفس هم بها داد. و به دریا که سلام خلقت است.... باور کنیم که می توان مرگش را زودتر از خاموشی خورشید قرار نداد. این در اختیار شماست. و حتی من!

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |