
1.
این روزها احساس " یه جوری بودن" یا چه بسا "نبودن" می کنم. حتی گاهی خجالت می کشم و حس می کنم که چه قدر این جوری بد است که من اون جوری نیستم. فکر کنم ایران دست کمی از برزیل نداشته باشد. از بس همه فوتبالی اند و هوادار و جمعیت "هوانداران" در اقلیتی فاجعه آمیز ( درست شبیه ترافیک فاجعه آمیز تهران!...از حیث فاجعه البته). اصلن نمی فهمم که چرا باید 22 نفر آدم عاقل و بالغ دنبال یک عدد توپ چهل تیکه بدوند و ما هم چهار چشمی نگاه شان کنیم. احیانا به در و دیوار و فرش و تن نازنین بغل دستی مان هم مشت و لگد بزنیم که گل! گل!
2.
کلاس دوم راهنمایی بودم و یک روز بغل دستی ام پیله کرد که آبی یا قرمز؟ گفتم من نارنجی دوست دارم. گیر داد که نارنجی نداریم و یا باید قرمز بود یا آبی. ولی من که فوتبالی نبودم و برد و باخت استقلال و پرسپولیس هم طبعا برایم اهمیتی نداشت. نهایتا گل کوچیک و یک ساعتی دویدن و لگد زدن و خوردن. اما او دست بردار نبود و محض کم شدن شرش قبول کردم که با گل یا پوج، یک رنگ را انتخاب کنم. یک کاغذ را قرمز کرد و دیگری را آبی و من هم یک مشت بسته اش را انتخاب کردم. بعد هم جیغ و داد راه انداخت که فلانی استقلالی شد و جماعتی به کل کل افتادند و من هم هاج و واج که این کارها یعنی چه؟!
3.
این روزها جام ملت های اروپا است و من هر روز باید کلی در برابر همکاران اظهار شرمندگی کنم که به خدا ندیدم. یعنی بازی های ایتالیا و هلند را هم نمی بینی؟... نه خب. عده ای عزادار باخت شرمسار ایتالیا هستند و گروهی مشعوف توفندگی هلند که فرانسه را هم سوسک کرده. خب به من چه؟ من خیلی هیجان به خرج دهم فینال جام ها را می بینم و بعضی بازی های حساس تیم ملی را. فکر کنید زنگ بزنی به هوشنگ گلمکانی و او با تعجب بپرسد که:
- مگر الان تو فوتبال نمی بینی؟
* نه!...مگه مهمه؟ کی با کیه؟ یعنی هلند با کیه؟!
- فینال داخلیه!... استقلال.
* مگر فینال را پرسپولیس نبرد؟
- اون لیگ بود به خدا. این جام حذفیه. الان استقلال و پگاه گیلانه.
* حالا چند چند هستند؟
- سه هیچ به نفع آبی ها.
* خب طبیعیه. ما آبی ها همیشه برنده ایم!
یک جعبه مداد رنگی داشتم
پدرم خریده بود
گم اش کرده ام
همین دیروز
روزی که از بهشت رانده شدم
به بهانه ی سیبی که
سرخ نبود
سبز بود و ترش
در دستان حوا
آری!
من یک جعبه مداد رنگی داشتم
که بخشیدم اش به شیطان
در همان روز قشنگ
محض یادگاری و تعارف آن سیب
حالا!
من
با همان جعبه ی جا گذاشته
رنگ را حس می کنم
دروغ نمی گویم
باور نمی کنی؟
دفتر نقاشی ام را ورق بزن
همان وسط ها
یک لک لک سفید هست
که به خاطرش دیگر
به هیچ بهشتی باز نمی گردم
تازه دارم آدم می شوم
حوا این جا نیست
پدرم هم نیست
اما رنگ رویاهای کودکی ام با من است
باور نمی کنی؟
دفتر نقاشی ام کو؟
1.
گاهی حس می کنم که زندگی روی دور تند افتاده و به آرزوهای آدم هم کاملا بی اعتناست. اصلن هم حواس اش به روزمرگی و رخوت و هزار کار نکرده نیست و بی شرف برای خودش می تازد. لااقل چشم انداز شورانگیزی هم نشان نمی دهد که سر دل مان را با خیال پردازی، شیره بمالیم. این قدر آدم در این کره ی خاکی دارد و آن قدر آدم در نوبت اند تا در رحم های مادران جا خوش کنند که ناز تنبلی آدم را نمی کشد... چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.
2.
مدام می خواهم کار تازه ای انجام دهم. نه از آن کارهایی که فلک شکافانه باشد، در همین حد که به حیاط خانگی هم تغییری ارزانی کند بس است. خواستم عکاسی شروع کنم که نشد و فقط نیم میلیون پول بی زبان را دادم و جایی در کشوی میزم اشغال شد. فیلم ساختن هم که خیلی زد و بند و حوصله و پی گیری لازم دارد. نقد نویسی و منشور نویسی ماهانه و هفته نویسی های سلامت و گاه نویس تخته خاکستری هم باعث احساس تحول نمی شوند. یک جور نشانه های بودن اند انگار فقط. مگر چه قدر عمر باقی مانده؟ چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.
3.
چندی ست که می خواهم دو سه کار انجام دهم و البته مدام به فردا موکول می شوند.تنها کار به درد بخورم مربوط به دو سال پیش است که سیگار را ترک کردم. خب که چی؟ چه قدر می توان با کمی بدتر نبودن دل خوش بود؟ وزن لعنتی به 85 رسیده و باید رژیم و ورزش را شروع کنم. لاقل برنج و نان و چربی را کنار بگذارم و روزی نیم ساعت نرمش. اما همین حد هم ماه هاست شروع نشده و اوضاع خوب ریخت نیست. کبد چرب هم در کمین اضافه وزنی، چنگال تیز کرده است. سابقه دیابت و بای پس قلب و سکته منجر به فوت هم که در فامیل کم نداریم. چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.
4.
خب قبول که عمر دو روز است و حضرت عزرائیل هم بی خبر می آید و به کارت بیمه عمر آدم هم غش غش می خندد؛ این که دلیل نمی شود صاف صاف بنشینیم و منتظر این فرشته ی "مامور و معذور" بمانیم. دنیا را چه دیدی؟! شاید تا شصت سالگی هم زنده ماندیم. لااقل برای بهتر زیستن بقیه عمر کاری کنیم. اگر دیدید که دیگر نتوانستم هر دو سه روز یک بار در کناره ی خاکستری تخته ام بنویسم و کار به هفته نویسی رسید، بدانید که مشغول تلاش تازه ای شده ام. مهم نیست چه قدر امکان ادامه و موفقیت در انتظار است، مهم "یک کاری کردن" است؛ گیرم که چهل سالگی نزدیک باشد و خب آدم....!
گاهی آن قدر کلافه ام می کنند که دلم نیروی فوق بشری می خواهد. در مصاف با کرور کرور لشگر و گوشه چشمی که همه شان را پودر کنم و زمین را از وجودشان پاک. درست مثل مگس و پشه می مانند و البته با هیچ تار و ماری هم شرشان کم نمی شود. گاهی آن قدر زیاد می شوند که یاد پرندگان هیچکاک می افتم و کلاغ هایی که آسمان را سیاه کرده بودند. یا آن دو فیلمی که زنبورها و خرچنگ های قرمز، در تعداد میلیونی به جان آدم ها افتادند. فکر کنید در یک کشور دسته سومی مثل سوریه، وجود آن ها ممنوع است اما در تهران، مثل مور و ملخ ریخته اند. هزار جور شبه کارخانه هم بکوب مشغول اند تا این حشران را بیش تر تولید کنند. واقعا فکر می کنید چند میلیون موتور در این شهر وول می خورند؟
آن ها به هیچ قانون و آداب و اخلاقی هم پای بند نیستند. پلیس ها هم که فقط زورشان را به ماشین ها می رسانند و خیلی هنر کنند دنبال موتور دزدی می گردند. چراغ قرمز و توقف برای شان فحش ناموسی به حساب می آید. دقیقا مثل مگس دنبال روزنه می گردند. گیرم که آینه بغل ماشینی را بشکنند و فرار. یا هیکل های بدقواره ی آهنی شان را به ماشینی بکشند و فرار. یا به عابری و کودکی و پیرزنی بزنند و فرار. از همه هم طلبکار هستند و احیانا اگر عبور از روزنی برای شان سخت باشد، داد هم می زنند و چه بسا لگد و مشتی به گلگیر و صندوق عقب. که چی؟..." یه کم برو جلو داداش!"
نه جان و مال دیگران برای شان ارزش دارد و نه جان خودشان. هزار جور دوز و کلک راه می اندازند که کلاه ایمنی را سر نکنند. زن و بچه بی گناه خود را عقب و جلوی خود می چاپانند و موتور را با وانت عوضی می گیرند. بعضی شان که وسط خیابان تک چرخ هم می زنند و اگر بیفتند و ماشین پشت سری هم طبعا از روی مغزشان رد شود، مقصر همان بی تقصیر بدشانس است. قتل غیر عمد و زندان و دیه و....بابت دیوانگی یک موتور سوار. آن ها به پیاده رو هم رحم نمی کنند و هیچ عابری در هیچ حالتی از صاعقه ی آن ها در امان نیست. مثل آب خوردن آدم می کشند و به راحتی فرار می کنند و پلیس هم عین خیالش نیست. معمولا ( نه همیشه ) صاحبان این مرکب های شوم، آدم های با فرهنگ و محترمی هم نیستند. و باید بنا را بر این گذاشت که در جوراب شان ضامن دار هم دارند. پس هر گونه گفتمان منطقی و قانونی هم ممکن است به قیمت جان تمام شود. بهترین وسیله نقلیه دزدها و کیف قاپ ها و زورگیر ها و تروریست ها هم هست و.... در باره این آفت اعصاب فرسا بسیار می توان نوشت و البته آن چه به جایی نمی رسد فریاد است. گاهی حالم شبیه حال سوسن تسلیمی می شود در شاید وقتی دیگر. یادتان هست که از سگ های ولگرد به ستوه آمده بود و با اضطراب ناله می کرد که:" چرا جمع شون نمی کنن؟ چرا جمع شون نمی کنن؟!"..... واقعا چرا شهر را از عذاب این همه موتور خلاص نمی کنند؟ وقتی می توان بنزین را سهمیه بندی کرد و کاری به این مهمی را به فرجام رساند، برچیدن موتور از شهرهای بزرگ که کاری ندارد.
- من فکر می کنم کار درستی کردم.
- مهم نیست تو چی فکر می کنی.
- تو چی فکر می کنی؟
- من موضوعات مهم تری برای فکر کردن دارم.
- پس از کی بپرسم؟!
- از خودت!
- ولی من فکر می کنم کار درستی کردم.
- خب اگر این قدر احمقی، دانستن فکر دیگران هم به دردت نمی خوره.
- ولی مطمئنم که تو فکر می کنی من کار درستی کردم.
- گیرم که این طور باشه!
- پس کار خوبی کردم که کشتم اش.
- نه به این خاطر که بهت خیانت کرد.
- تو دلیل بهتری داری؟
- به خاطر این که با من هم بستر شد.
- تو فکر می کنی کار درستی کردی؟
- البته که آره.
- چون مرد جذابی بود؟
- نه!...چون تو احمق بودی.
- که با تو دوست بودم؟
- نه!...که شوهرت را این همه ساعت با یک زن جذاب تنها گذاشتی.
- خب تو بهترین دوست من بودی.
- همینه که می گم احمقی!

غروب چمخاله
دقایقی پیش خواندم که ساعاتی پیش، نادر ابراهیمی در گذشت. یک عاشق کمیاب که تا آخر، عاشقانه ماند و چمخاله را در لغت نامه عشق جاودانه کرد. مهم نیست چه قدر می شناسیم اش. مهم این است که به دلیل عشق، کافی ست تا با احترام تمام نگاهش کنیم. حتما غصه دار می شویم که چمخاله تا همیشه غمگین خواهد ماند. اما با وام از مسافران بیضایی، یقین داریم که او رفت، اما تمام نشد.
در خواب
باران گرفت
ابرها تنها برای تو آسمان شب را تطهیر کرده اند.
در خواب
دیگر نمی توانم گفت.
امروز صبح از روی رودخانه ی چمخاله – یادت هست؟
یک قایق مرطوب کاغذی آمد.
قایق، نگاه دریاست – یادت نیست؟ - باز کردم.
رنگ خط تو را داشت.
بخشی از آخرین نامه
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم

1.
آن روز در کتابخانه ی مسجد محل بودم. کلاس سوم دبیرستان بودم و فردایش امتحان زیست داشتیم. آن روز خلوت بود و هوا گرم و کولر کتابخانه هم رمقی نداشت. ناگهان صدای شیونی شنیدم. سالن خواهران نزدیک بود و این شیون دختری بود که در هم جواری ما درس می خواند. وحشت همه وجودم را فرا گرفت. آن روزها دلهره داشتیم و فکر امام و بیماری صعب العلاج اش در سر همه بود. یادم هست که از هیچ کس هیچ نپرسیدم و فقط بلند شدم و دویدم. تا خانه راهی نبود و گمانم کتابم را هم جا گذاشتم. در آن کوران دلهره و دویدن، هیچ صدایی نشنیدم و فقط سکوت بود و سرعت عبور اطراف از کناره ام، بیش از سرعت دویدنم بود. ده دقیقه بعد در برابر خانه ایستاده بودم. نفس زنان و با قلبی که داشت از جا کنده می شد. صدای گریه های بلند که گاه به شیون می ماند را از پشت در می شنیدم. در را که باز کردم، مادرم در حیاط نشسته بود و زار زار می گریست. بقیه هم بودند: " امام رفت. امام رفت" و همان جا بودم که دیگر امانم بریده شد و زدم زیر هق هق گریه. در گوشه حیاط مچاله شدم و سرم را به زانوها چسباندم و غمی که انگار سنگین تر از توان جوانی من بود.
هول داشتم و مدام به آسمان نگاه می کردم. که نکند هواپپیماهای عراقی یا آمریکایی ظاهر شوند و دوباره بمباران و جنگ. نکند کودتا شود و مردم را قتل عام کنند. نکند مسئولین به اختلاف بیفتند و جنگ داخلی به پا شود. در خانه ما عزا به پا بود و با هر کسی که می شناختیم در تماس بودیم. فقط می دانستیم که نیروهای نظامی در مرزها آماده باش هستند و حق جابه جایی ندارند. خیلی فامیل ها که ساکن تهران نبودند، آمدند تا در مراسم تشییع شرکت کنند. قرار شد که پیکر مطهر امام را در مصلی بگذارند تا مردم قبل از خاک سپاری، با رهبر شان وداع کنند. پسرخاله ها هم آمده بودند و شب رفتیم مصلا. فضای غریبی بود و مدام یاد شام غریبان کربلا بودم. یادم نمی آید که آن شب بی بغض شده باشم. خیره به امام بودیم و مشغول دعا. گاهی با او حرف می زدیم و گاهی با هم. با همان سواد سیاسی دبیرستانی مان تحلیل هم می کردیم. و البته پسر خاله فیلسوف هم که پدرش عضو مجلس خبرگان بود، میدان داری خبرهای خاص را می کرد. مهم ترین تصمیم این مجلس در جریان بود و یادم هست که گفت:" امام توصیه کرده اند که رهبر آینده، آقای خامنه ای باشند و رای گیری در همین باره است." یادم هست که آن شب حوالی چهار صبح بود که از فرط خواب خواهی، سر بر سنگی بزرگ گذاشتم و یک ساعتی خوابیدم.
دلم مان غصه دار رفتن امام بود. عرفان و صداقت کمیابی داشت و هیچ کاری را برای رضایت شخصی یا گروهی نمی کرد. حرمت داشت و عزتی که بالذات بود. یادم هست از همان دوران نوجوانی، سخنرانی های امام را از تلویزیون گوش می کردم. یک بار که تازه به کتاب های کمکی ادبی و شعر و این جور چیزها مشغول شده بودم ( اول دبیرستان بودم ) به پدرم گفتم که:" چرا امام با این که جمله بندی صحبت های شان ادبی نیست و اشکال دارد، این همه حرف هایش به دل می نشیند؟!"....
2.
این روزها مشغول خواندن دو کتاب در باره فاطمه زهرا (س) هستم. جزئیات مظلومیت و شهادت فاطمه، در حالی که سه ماه از رحلت حضرت رسول نگذشته بود، خیلی تلخ و دردناک است. هنوز جنازه پیامبر بر زمین بوده که ابوبکر و اطرافیانش دچار شهوت قدرت، به نیرنگ و حق کشی آل رسول مشغول بودند. آن ها دست بردار نبودند و به زور قصد بیعت گرفتن از کسی را داشتند که به فرمان رسول خدا، ولی امر مسلمین بود. و این گونه می شود که آن واقعه رخ می دهد: آتش زدن در خانه علی(ع) و حمله عمر و چند همراهش به داخل خانه و شکستن وحشیانه و توام با توهین فاطمه و سقط شدن محسن و بیماری بعدی و سرانجام شهادت ایشان. این واقعه چنان در تاریخ، ثبت و تلخ مانده که بسیاری مورخین سنی نیز توان انکارش را نداشته اند. شهادت فاطمه زهرا به نظرم یک کربلای کوچک شده است و از حیث مظلومیت اهل بیت و شنائت دشمنان آن ها، فرقی با هم ندارند.
عکس: احمدرضا احمدی
زن ها فرشته اند. اسم جالب توجه و کنجکاوی برانگیزی ست. صف های طویل هم دارد و دو مرد "پویا فیلم"، رگ خواب تماشاگر ایران را خوب می شناسند. سیستم هالیوودی ست و تهیه کننده نفر اول است. اصول و مبانی خود را دارند و فیلم های تمیز و پرمخاطب می سازند. تکلیف شان با خودشان و همه روشن است و کسی هم انتظار فیلم هنری ندارد. نهایتا می توان بحث کرد که فیلمفارسی هست یا نیست. مثل همین فیلم اخیر. یک فیلم " نسبتا خوش ساخت" ستاره سالار که قصه کشش دار – و نه کش داری را روایت می کند. در برخی جاها به جزئیات هم اهمیت می دهد و می خنداند و دل خانم ها را خنک می کند. اگر اجازه دهند، بعید نیست "یک میلیاردی" دیگری به فروش سینمای ایران اضافه شود. یک امین حیایی و مهتاب کرامتی بالای متوسط دارد که بیش ترین بار بازی کار را بر دوش دارند و نیکی کریمی و شریفی نیا هم مثل همیشه. نقش و خودشان را می شناسند و اغراق نمی کنند. کارگردان جوان هم در دومین کارش پس از کلاغ پر، حواسش به ضرباهنگ روایت و بازی و مونتاژ هست. فیلم اش نه لق می زند و نه تند می رود و سطح متوسط و گیشه پسند خود را تا آخر حفظ می کند. مثل کما که آن هم تولید پویا فیلم بود. آن ها می دانند که جوان ها شیک پسندند و طبیعی ست که تا می توانند، همه چیز را شیک جور می کنند. از خانه و رستوران و ماشین ها و لباس ها گرفته تا وسایل خانه و سبد میوه و استخر و گوشی موبایل و ساعت مچی 5/3 میلیون تومانی. هم فکری و هم دستی خانم های فرشته گون برای رودست خوردن (یا در واقع خوراندن) مرد هوس باز، برای هر دو جنس با مزه است. تماشاگران برای پلان آخر دست زدند و البته بیش تر دست ها، زنانه به نظر می رسید. آقایان هم احتمالا در این اندیشه که باید حواس شان را بیش تر جمع کنند!.... بوئینگ بوئینگ جری لوئیس را که دیده اید!

یادم باشد
که
آفتاب
غمگین است
از این همه شب بی خلوت

صبح اول خرداد ، قلعه حصن
1.
هر سفري تمام مي شود و آغاز سفري ديگر. اين هفت روز كار و گذار هم به امروز رسيد. مرزها را بسته بودند و چاره اي جز بسندگي به كشور همسايه نداشتيم. خستگي راه و گيجي خلسه گونه دوري گزيني از روزمرگي را هنوز حس مي كنم. اما با گذشت يك روز هم مي توانم كوله خاطرات ام را باز كنم و به تماشا بنشينم....جاي همه تان آبي فيروزه ايي. شبيه دورترين لايه ي آسمان يا نزديك ترين كناره ي مديترانه.
2.
تجربه آسمان هميشه شورانگيز است و كم تر مي شود كه چشم بردارم. صندلي ام كنار پنجره باشد لطفا. ابرهاي بازيگوش و متراكم و پفالو. و لمس ديدن سه بعدي اين پنبه هاي رويايي. و كوهي كه لاي ابرهاي دور ديده مي شد و بي نظير. رنگ هاي استثنايي درياي سياه و درياچه وان. زمين هاي پهناور كرت بندي شده كشاورزي و هر كدام به رنگي و انگار بخشي از يك نقاشي بزرگ رنگارنگ.
3.
حس شيرين غرور ملي. در كشوري كه به يك روستاي بزرگ شده شبيه است. دچار فقر اقتصادي و فرهنگي و علمي و ادبي و سياسي و.... پايتختي كثيف و نسبتا مخروبه. فقط يك بار ديدم كه كسي روزنامه مي خواند. اقتصاد غيرتوليدي و وارداتي و متكي به پول هاي اهدايي ايران و برخی كشورهاي عربي. شك نكنيد كه ايران ما در مجموع، كشور اول خاورميانه است.
4.
هر كجا كه باشي و تازه باشد، شور كشف و تجربه برقرار است.پس همین ها را هم با همه ی کنجکاوی می دیدم. در پی تفاوت ها و تشابه ها. و می دیدم که بر میز صبحانه شان ماست چکیده و بادمجان له شده هم هست. و نخودهای کوبیده که بر هر سفره ای جا خوش می کنند و گاهی خوشمزه اند و گاهی نه. و پوشش هایی که خیلی شبیه هم اند. مردهای شکم گنده معروف.
5.
توریسم شان کاملا زیارتی ست تقریبا. و کاملا ایرانی نیز. می گویند که اگر ایران نباشد، پایتخت شان با بحران جدی اقتصادی روبرو می شود. برایم ممکن شد که در دو مکان زیارتی آن جا، چند باری به نماز و نیاز بنشینم. اما جز یک بار، حال معنوی قابل توجهی را تجربه نکردم. بر خلاف لذت های پرشمارتری که در زیارت گاه های ایران برایم محقق شده.
6.
یک روز عزم درک ساحل مدیترانه محقق شد. همراه با توری یک روزه. در راه به قلعه ای رسیدیم که حصن نام داشت. بی نظیر و رازناک. اگر تخت جمشید با شکوه است، این جا شکوه و روح را با هم دارد. فوق العاده. تودرتو و هر گوشه اش هزار گوشه داشت انگار. هزاران زاویه دیدن به دست می داد. رد پای زندگی را می شد حس کرد. گمانم در زیر سقفی نجوای عاشقانه ای پنهان بود و در گوشه ای دیگر کرشمه ای طنازانه. در کناری کسی به درس نشسته بود و در اتاقکی بساط طبخ به پا بود. هشدار داده بودند که با گروه حرکت کنید که گم شدن یعنی ساعت ها گشتن و نیافتن. و البته لذت شوریدگی گم شدن نیز حاصل شد. خیلی زود اجبار کردند که باید رفت و این کارشان بی رحمانه بود. حداقل می شد یک هفته آن جا بود و خسته نشد....با این همه لحظه ی مقدس.
7.
به ساحلی خلوت و تنها رسیدیم که در کنار آرامی آبی مدیترانه جا گرفته بود. هیچ کس نبود جز ما. نگاهش کردم. او نیز به چشمانم خیره شد و ناز بی کرانگی اش را فروخت. سنگریزه ها زیاد بودند اما نمی شد از تبرک خیسی آب گذشت. پس پاهایم را لخت کردم تا کمی به مدیترانه بسپارم شان. آن دورها جزیره ای کوجک و آرام بود. باید می رفتم؟