

نمی دانم چرا. ولی مدت هاست که خبر مرگ آدم ها شوکه ام نمی کند. شاید چون همه روز به مرگ و آخرت فکر می کنم و مرگ را آغاز ابدیت دلپذیر پرواز می پندارم. حتی خبر مرگ دائی 64 ساله ام هم شوکه ام نکرد. هر چند که او از همه سالم تر بود و ناگهان سکته کرد و رفت که رفت. اما امروز شنیدن مرگ شکیبایی 64 ساله، توی دلم را خالی کرد. غصه دار شدم و انگار بخش مهمی از هنر ایران مفقود شد. شبیه این که یک دریاچه زیبا، ناگهان بخار شود و به جایش زمینی ترک خورده باقی بماند. اصلا احساساتی نشدم و گریه ام هم نگرفت، اما دچار یک جور حس فقدان غریب شدم. به قول دوستی، خسرو شکیبایی محبوبیتی خاص و غیر شبیه داشت. خیلی بازیگرها و هنرمندها عزیزند، اما جای خالی شکیبایی غمگین تر است. یک جور حرمت دوست داشتنی داشت و نوعی بازی را در ایران ثبت کرد که پس و پیش نداشت. حمید هامون به یک تجسم بی نابودی رسیده، اما اتوبوس شب هم بی او، خیلی زیادتر از یک نقش کم داشت... و اصلا چه بسا به موقع مرد. در اوج محبوبیت و قبل از این که زمانه، ارج و فرب اش را کم کند.
بیش از یک دهه قبل بود که با او هم صحبت شدم. وسط حرف هایش بود که با همان ناشکیبایی هامون، سراغ یک خانه اجاره ای با یک صاحب خانه خوب گرفت. از او پرسیدم که چرا به من می گوید.
- به همه میگم. من واسه حفظ کردن دیالوگ ها و پیدا کردن حس هام باید با صدای بلند تمرین کنم. این صاحبخانه ی ما هم که هنر سرش نمی شه، مدام گیر می ده. یک جایی می خوام که این چیزها رو بفهمه. بفهمه!
گمانم به بهترین و بزرگ ترین و بی مزاحم ترین خانه دست یافت. نمی دانم الان برای چه نقشی تمرین می کند. نگویید بازی تمام شد که تازه آغاز شده است. هنرمند می تواند ابدیت را هم به بازی بگیرد.

ده سال و اندی پیش بود. تازه از بستر نقاهت چند ماهه ی دو جراحی سنگین برخاسته بودم. هنوز اعصاب چشمانم هماهنگ نشده بودند و به علت دوبینی، مجبور بودم تا چشم آسیب دیده را بپوشانم. به گونه مخوفی شبیه دزدان دریایی شده بودم و هنوز آثار لت و پاری پابرجا بود. در همین روزها بود که پدر دچار درد قلبی شد و آنژیوگرافی نشان داد که هر سه رگ تا نود درصد مسدودند. پدر باید به سرعت تحت جراحی بای پس قلب قرار می گرفتند و حتی ساعت ها هم اهمیت حیاتی پیدا کرده بودند. دل به دریا زدم و با همان قیافه ی دریایی نشستم پشت ماشین و افتادم دنبال کارها. انترن بیمارستان امام بودم و دکتر میرخانی را راضی کردم تا بابا را همان جا عمل کند. ایشان جراح قلب برجسته ای بود و رئیس بیمارستان امام و یک مرد بزرگ و نازنین (خدایش بیامرزاد). راضی شان کردم تا خودم هم در اتاق عمل حضور داشته باشم. این طوری خیالم راحت بود که همه کارها توسط خود دکتر انجام می شود و احیانا بخشی از آن به دست فلوشیپ ها سپرده نخواهد شد. هر چند که هم چنان و بعد از ده سال، تصویر کابوس گونه قلب بی ضربان پدر در میان مشتی یخ، در ذهنم جا مانده است. عمل با موفقیت کم نظیری تمام شد و دو روز بعد را بابا باید در سی سی یو می گذراندند. آن روزها مجبور بودم به دلیل جراحی سه ماه قبل خودم، هر شب فنوباربیتال 100 میلی بخورم که به شدت خواب آور است. با این حال دلهره داشتم که در سی سی یو نباشم و اطمینان را در حضور دائمی خودم در همه ی مراحل می دانستم. راضی شان کردم که آن جا بمانم و فیزیوتراپی تنفسی پدر را هم خودم انجام می دادم. کاری که باید برای هر بیماری که تحت بیهوشی عمومی بوده انجام شود و حوصله و دقت می خواهد. داروهای قلبی و فشارخون هم از طریق سرم برای شان تجویز می شد و بیش تر مواقع خواب بودند.
شب دوم بود و تب جام جهانی فوتبال اوج گرفته بود. یادم هست که آن شب در باره بازی ایران و ژاپن حرف می زدند و اوضاع نگران کننده تیم ملی. ساعت دو سه نیمه شب بود. سکوت مرموز و آزاردهنده ای در آن اتاق نگران چمباتمه زده بود. دو پرستار جوان پچ پچ کنان مشغول درد دل بودند و البته یکی شان کتاب هم می خواند. من هم با پلک هایی سنگین شده در گوشه ای نشسته بودم و بابا را تماشا می کردم. ناگهان انگار هولی در جانم افتاد. همه چیز باید درست می بود و نیم ساعت پیش همه چیز را چک کرده بودم. ایشان آرام خوابیده بوده و جای نگرانی نبود. اما من ناگهان دچار نگرانی وحشتناکی شدم. دوباره بلند شدم و اصلا مهم نبود که پرستارها دوباره متلک بیندارند که شما دچار " وسواس پدر" شده اید!...رفتم و بی هیچ توجیه علمی، علائم حیاتی و فشار بابا را دو باره چک کردم. خشکم زد و اگر سی سی یو نبود، شاید داد می کشیدم. فشار خون 5/5 بود و این یعنی فاجعه. یعنی هر لحظه امکان تمام شدن. فقط با دست، پرستارها را خبر کردم و به سرعت کارهای افزایش فشار را انجام دادیم و به لطف خدا، بحران افت فشار کنترل شد. بعد معلوم شد که میکروست تنظیم تزریق نیترو گلیسرین خراب بوده و دارو را با مقدار ده بار مجاز عبور داده است.... و اگر همین وضع تا ده دقیقه دیگر ادامه پیدا می کرد، ممکن بود هیچ چیز قابل برگشت نباشد.
روزت مبارک و عمرت دراز باد و با عزت، پدر!

حس خوبی ندارم که دنیا تا این حد زورگو شده. این که قدرت های اقتصادی و نظامی جهان در برابر " داشتن" ما، به هر چنگ و دندانی که دارند و ندارند متوسل شده اند. با نقاب های رسانه ای، شاهد یک جنگل وحشی هستیم که حیوانات برای تنازع بقا و زیاده خواهی، به دریدن ساکنان دیگر مشغولند. به نظرم نه تنها انرژی هسته ای، که سلاح هسته ای هم حق ماست؛ هر چند که به دلایل دیگر مایل به داشتن اش نباشیم. کسانی که خود با سلاح های اتمی خود به دنیا زور می گویند، برای ما خط و نشان می کشند و امر و نهی می کنند. گمان نمی کنم هیچ ایرانی دل به تسلیم داشته باشد و چون سیاسی نیستم، این حرف ها را هم نمی فهمم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. آن ها می گویند نداشته باش و ما می خواهیم داشته باشیم. زمان نشان داده که یکی باید کوتاه بیاید. اگر قدرت و احترام و پیشرفت می خواهیم، ایستادگی می خواهد و چه بسا هزینه. بقیه اش بازی های دیپلماتیک است. اگر قدرتمند نباشیم، امارت چند وجبی هم برای ما خط و نشان خواهد کشید. همه می دانیم که خوشگذرانان حاشیه خلیج فارس، دل به دلارهای غرب بسته اند و رفاه و وابستگی. از ایران هم خوش شان نمی آید، گیرم که گاهی مجبور به مدارا و قیافه های دوستانه باشند. از عربستان بگیر تا کویت و امارات و قطر. قدرت ایران است که امیال چنگ اندازانه ی آن ها و اسرائیل و غرب و حتی همین روسیه ی دو دوزه باز را مهار کرده. ایران در یکی از مهم ترین مقاطع تاریخی خود قرار گرفته است و حرف زور شنیدن خیلی تلخ است.

دوهفته ای گذشت تا ماشین ام را از تعمیرگاه گرفتم. گارانتی شصت هزار کیلومتری اش رو به اتمام است و فقط هزار تا باقی مانده. به خرج و خرابی افتاده و باید بفروشم اش. ارابه ی دیگری خرید نقدی کرده ام ( با قرض البته !) و گفته اند که برای دیدارش دو ماه صبوری لازم است. این رخش را هم باید همین هفته با همه خاطراتی که با هم داشتیم، به کس دیگری بسپارم. اول مرداد مجبورم تا بخشی از قرض فوری را پرداخت کنم و چاره ای جز این واگذاری نیست. هراس دو ماه بی ماشینی را نیز در لحظه لحظه آینده ی نیامده حس می کنم. البته دارم تلاش هایی می کنم که چنین نشود و باید صبر کنم و البته دعا. در همین هفته معلوم می شود که شدنی ست یا نمی شود. هفته پرکاری برایم آغاز شده است. آماده سازی ماشین و معاینه فنی برای فروش از یک طرف، ماجرای شورای حل اختلاف و اعتراض به خلافی 250 هزار تومانی هم از طرف دیگر. آگهی دادن به روزنامه و قرار با مشتریان احتمالی هم ماجرای دیگری ست که طبق صفحات حوادث می توانند دزد و زورگیر از آب در بیایند. هفته سختی پیش روست...
البته این دو هفته بی ماشین، چندان هم بد نگذشت. از شر رانندگی در این ترافیک سرسام آور خلاص بودم و مجبور بودم برنامه ریزی فشرده تر و یک تیر برای چند هدف را تمرین کنم. پس از سال ها، برگشتم به ترم اول دانشجویی که هنوز خودرو نداشتم. خاطرات گذشته برایم زنده شد و گویا به کشف دوباره مردم و خیابان ها رسیده بودم. دوباره آژانس و تاکسی و مترو و اتوبوس های خصوصی. حمل و نقل عمومی خیلی بهتر از قدیم شده بود و البته در کنار پیاده روی های اجباری راه هایی که ماشین خور نیستند. چه کیفی داشت راه رفتن از میدان ولیعصر تا سینما فلسطین برای دیدن فیلمی که قرار بود نقدش را بنویسم. مثل کسانی که از پشت کوه آمده اند، مغازه ها و مردم و خیابان ها را نگاه می کردم. یک بار دلم خواست مثل روزهای شباب به سرم بزند و از سیدخندان تا ونک را پیاده بروم؛ اما نه حوصله اش بود و نه توانش. بخش طاقت فرسای ماجرا بیش تر گرما بود و تعریق و تشنگی و "یه دونه آب معدنی کوچیک لطفا!"

امروز هم منتظر بود و قرار بود که در چنین روزی تعبیر شود. خیلی سال پیش بود که یک شب خواب دید بر قایقی سوار است. بی هیچ پدال و پارو و احساس حرکتی. اما به گواهی چشمانش، دیواره های دورتر، نزدیک تر و نزدیک تر می شدند. او بود و یک قایقران روستایی که مسافران غار را در تونل های تنگ و تاریک می چرخاند. آن شب هیچ همسفر دیگری نبود جز همان جوانی که سکوت را بهتر از قایقرانی پیشه کرده بود. مطمئن بود که گم شده اند و شنیده بود که تونل های این بزرگ ترین غار، هنوز به تمامی کشف نشده اند و به هذلولی می مانند که از راز خلقت پیچیده ترند. پر شمار گمشدگانی در دل خود جا داده که در جادوی ابدیت انتهای غار جا خوش کرده اند. در سکوتی سرشار پیش می رفتند و وقتی به یکی از تونل های مطلقا تاریک پیچیدند، انبوهی قندیل سفید بود که از سقف و دیوار به انتظار درک آب معطل مانده بودند. دیدن در ظلمات برایش عجیب نبود و انگار قاعده خواب بود، اما وقتی قایقران به حرف آمد دلش خالي تر از انتظارش شد. درست شبیه حس سقوط کابوس هایی که هیچ وقت هم به تمامی رخ نمی دهند.
- یه تیکه از این قندیل ها با خودت ببر. تولدش یه همچین روزیه و تو باید این قندیل رو بهش هدیه بدی.
یادش نیست که بعد از این حرف چه حسی داشت. ترس بود یا هیجان. شاید هم تمسخر یک خرافه. حتی می توانست مسخ کامل باشد یا... واقعا حس اش را به خاطر نداشت، اما خوب یادش هست که دستش را دراز کرد و یک تکه کند. درست چهارده روز بعد از این خواب بود که مامور شد تا چند روزی به همدان برود. یک سفر کاری بود، اما محال بود که غار را تجربه نکند. با قایقی پر از مسافر و البته با یک قابق ران جوان روستایی که ساکت بود و آرام. در کنار انبوهی قندیل که شمایلی شبیه تعبیر خواب داشتند.
امروز همان روز تولد است و البته 36 سال از آن خواب می گذرد. خوابی که فقط یک نیمه اش تعبیر شد و او در کنار همان تکه قندیل، عمری ست که منتظر است؛ در انتظار معشوقی که تا همیشه عاشقش شد و البته برای گرفتن هدیه تولد جا مانده اش ، هنوز نیامده است.

زندگی ما پر از بی جان هایی ست که فراموش شان کرده ایم. نگاه شان نمی کنیم. آن ها بخشی از زندگی ما هستند و این ما هستیم که به آن ها نقش می دهیم. شاید بشود خیال و رویا را زیباترین هدیه ی خدا بدانیم. قشنگ ترین پنجره ی خوش زیستی اهالی شعر و هنر، به دنیایی از همین جنس باز می شود. اشیاء در ذهن و نگاه کسی که در جست و جوی مکالمه با آن ها باشد، جان می گیرند و صاحب نگاه می شوند. لبخند می زنند و گاهی دردل هم می کنند و می شنوند و.... این ها توهم نیست، پنجره ی خیال ماست که مجبور نیست به روزمرگی واقعیت تسلیم شود.
چند ماه پیش بود که کنج چند متری خلوتم را در زیرزمین خانه ساختم. دیوارش را شکلاتی کم رنگ زدم، شاید هم گل بهی. چندتایی تابلو و مجسمه و نقاشی و صورتک و سه تکه حصیر و چیزهای دیگری که دوست شان داشتم را هم در کنج ها و گوشه هایش جا دادم. یک روز خواهر زاده ام ده ساله ام، هدیه ی کوچکی برای اتاقم آورد. یک ولگرد کوچک که خودش می گفت جادو گر است. با موهای نارنجی و ستاره ای در دست. قول گرفت که بگذارم روی اسپیکر ( معادل فارسی اش چه می شود؟) الان ماه هاست که روبرویم نشسته و با چشم هایی که زیر موهای درهم برهم اش پنهان کرده نگاهم می کند. چه بسا دل خور هم شده باشد. خیلی وقت است که وقت های کمی برای هم نفسی با اتاقم دارم. آن قدر با عجله کار می کنم که یادم می رود ببینمش و....
او می تواند تجسم پابند نبودن باشد. یک جور نشانه لذت همیشه مسافر بودن. توبره ای شکل دار و وحشی در دست راست دارد و ستاره اش را در انتهای میله ی کوچکی گذاشته که به دست چپش سپرده است. شاید جادوگر باشد واقعا. شاید هم شازده کوچولو. ولی گمانم یک شعبده باز جوان است که به همه شهرها و دهات ها می رود و بساط پهن می کند. کلاه بلند و پیچ و تاب خورده اش هم به شعبده بازی بیش تر می خورد. یا مثلا موهای رنگی اش؛ چون هیچ آدمیزادی که موی نارنجی در کله اش در نمی آید. شلوار گشادش هم با عکس ماه و ستاره پر شده و شخصیت اش را جاده ای تر کرده. کفش های نوک تیز و سر بالا هم که عین بی قیدی ست و.... یک لبخند دائمی هم زیر دماغ قلمبه ی خودش کشیده تا دنیای رها و خیال انگیزش را تمام کند.
عکس: مجید صباغ بهروز
دیروز حس پنهان را دیدم. طبق معمول این چند سال، مردی به صورت پنهانی معشوقه ای بر می گزیند. همسرش روان پزشک است و سر از کار مرد نابکار در می آورد. دست آخر هم با پایان باز عجیب و غریبی روبرو هستیم که همه چیز در آن جا می گیرد. حرف های جدی تر سینمایی اش بماند برای فرصتی دیگر....اما در نوع چیدمان این روابط آسیب پذیر، هم به زن توهین شده و هم به مرد. چگونه؟ خانم روان پزشک (سیمین) قصد نجات زندگی خود را دارد و البته تنها راه این کار را هم حفظ شوهر می داند. چطور؟ ایشان که معمولا برای آقا غذای خوشمزه پختنی فراهم نمی کردند، متحول می شوند و در سالگرد ازدواج، سفره ای خیره کننده برای همسر پنهان کار می چینند:" خورشت بادمجون با ترشی انبه.همونی که تو همیشه دوست داشتی!" من مانده ام که اگر ایشان روان پزشک نبود، چه راه مبتکرانه و محترمانه ای به ذهن شان می رسید؟ و این که چرا فیلمساز به هیچ کدام از زن های فیلم اش احترام نمی گذارد؟... حتی به ندا که معشوق است و مورد عشق و احترام مرد.
البته مرد گناهکار را هم خنگ تمام نشان می دهد!... واقعا اگر مردی در کله اش کاهو جاسازی نشده باشد، همسرش را به عنوان روان پزشک حاذق به معشوقه اش معرفی می کند؟ و احیانا تلفن های او را در هر موقعیتی جواب می دهد؟ جلوی مهمان ها و کنار گوش سیمین؟...امیدوارم فیلمساز توجیه نکند که تعمدی بوده و قصد آزار و تقاضای طلاق توسط همسر را داشته که به هیچ کجای حس پنهان نمی خورد. از جمله به آن جایی که امیر وحشت زده به ندا زنگ می زند که : سیمین فهمید!"
می خواهم دو اتفاق به ظاهر بی ربط را در کنار هم بگذارم تا به یک ربط جامعه شناسانه برسم. یک جور تلاش برای آسیب شناسی ذهنیت های بیمارگونه ای که در نهایت به جامعه گسترش می یابند.
1.
سیروس الوند در سخنی تازه پس از فحاشی چند هفته قبل علیه کسانی که در باره فیلم های او نقد منفی نوشته اند، این بار به صورت همکاران خود چنگ کشیده است. به صورت کسانی که فیلم های به درد بخور می سازند و نقد مثبت هم در باره ی آثارشان نوشته می شود. او مدعی شده که خبر دارد آن ها در خانه شان مهمانی شام می دهند و منتقدان را دعوت می کنند و به قول معروف نمک گیرشان می کنند. بعد هم دست جمعی تصمیم می گیرند تا برای فلان فیلم جریان مثبت خلق کنند.
2.
همکار شاعر و محترم مان ( من که تنها تر از تو نیستم ) به تازگی دچار هجمه توهین آمیز و تهمت آلودی شده است. کسی برای کامنت گذاران و همکاران ایشان پیام گذاشته و ضمن توهین و فحاشی، نسبت های ناروایی نیز در باره زندگی خصوصی ایشان بیان کرده است. ظاهرا این بیماری دنیای مجازی تازگی ندارد و همکاران دیگرمان را هم آزرده است.
همان گونه که از همین دو خط نوشته هم قابل درک است، فضای مسموم و تلخی ست. واقعا چرا خیلی ها با تهمت و کینه و فحاشی و سم پاشی و زیر آب زنی و تلاش های حذفی، احساس آرامش می کنند؟ این ها ناشی از کمپلکس های روانی ست یا ناشی از حسادت های آزار دهنده؟ به نظرم بیش تر ناشی از عدم درک واقع بینانه است. خیلی ها نمی توانند کاستی های خود را قبول کنند و با آن ها کنار بیایند. دچار احساس سرخوردگی می شوند و بر اساس ذهن آزرده و معمولا بدبینانه ی خود، به کسی چنگ اندازی می کنند که او را مسبب سرخوردگی خود می دانند. مثلا فیلم ساز متوسطی ست و فیلم های زیر متوسط می سازد، اما گمان می کند که واکنش های دیگران ناشی از توطئه علیه اوست. یا مثلا دختر خانم ( یا آقا پسر ) ی ست که مایل به ارتباط فرا جنبی با کسی ست و چون مورد اجابت قرار نمی گیرد، کینه توز و فحاش می شود. این دو مثال ربطی به دو مورد بالا ندارد و محص نمونه عرض کردم. در حالی که او می تواند کار خودش را در حد توان انجام دهد و نیازی به تهمت یا سرک کشیدن در زندگی خصوصی دیگران نیست. اریک بنتلی جمله جالبی دارد:" کسانی که دنبال سوراخ کلید می گردند، در اتاق ذهن خودشان چیزی جز حقارت برای دیدن نیست."

۱.
گمانم می کردم که در روز مادر، همه لحظات ام پر از شعر سپاس باشد و سرخوشی. اما بیش تر شرمساری بود و شماتت. واقعا در محضر خدایی که فرمان داده به مادران خود " اف" نگویید، ما در کجا ایستاده ایم؟ سلام و احترام و هدیه کافی نیست. اصلا حواس مان هست که چه قدر مادران خود را رنجانده ایم؟
۲.
این روزها را بی ماشین سپری می کنم. او در تعمیرگاه بستری ست و من تاکسی سوار شده ام. گمان می کردم که پنجاه شصت تومانی آب بخورد. اما درست در روز مادر که باید با دسته گل لبخند به خانه بروم، از تعمیرگاه مجاز زنگ زدند. با ترس جواب دادم و آن ها بی ترس فرمودند که گیربکس رخشم تا مرحله انهدام کامل پیش رفته است. هفتصد هزار تومان ناقابل. به ریال می شود هفت میلیون تا!
درست در همین روز مادر، مادر جوانی با مرگ دست و پنجه نرم می کند. الان که یک و نیم بامداد است، تازه از بیمارستان برگشته ام. دختر خاله ام دچار بدخیمی سختی ست. چهار فرزند دارد و خودش به 45 سال نرسیده. کبد و کلیه ها از کار افتاده اند و پرشکان حرف از 48 ساعت زنده ماندن می زنند. در آی سی یو بستری ست و کسی برایش هدیه روز مادر نیاورده است، از بس که جان ندارد.
دلم می خواهد این چند خط را به مادرم تقدیم کنم که همواره برایم بهترین نشانه ی مهربانی خداست. فیلم کوتاه "چاه نجوا" را به اعجاز اعتقادش تقدیم کردم. و این شعرواره را نیز:
همه ی نیایش
در نگاه تو
به اعتکاف می نشیند
چندی پیش یکی از بلاگرهای محترم خواسته بود تا در باره کارتون های تاثیر گذار زندگی ام بنویسم. راستش نمی دانم تعریف "تاثیر" در این پرسش چه می تواند باشد. و این که به یاد ماندن بیش تر بعضی از آن ها به معنای تاثیر آن ها هست؟ یا تاثیر باید باعث تغییری یا تصمیمی در زندگی شده باشد و چه بسا جهان بینی آدم را تغییر دهد؟...از این لحاظ هیچ کارتونی نتوانسته به چنین اثری برسد. اما بعضی شان را بیش تر به یاد دارم. مثلا...
پلنگ صورتی: خونسردی و لجبازی و آب زیر کاه بودن اش را دوست داشتم. با آن موسیقی جاودانه و همیشه دوست داشتنی. از رو نرفتن اش به دلم می نشست و کسی چه می داند، شاید لجبازی و دوباره بلند شدن هایم را از این پلنگ جان صورتی یاد گرفته باشم. واقعا من چرا تا حد از دست دادن ها و گاهی مرگ، لجبازم. باورتان می شود همین پریروز داشتم با سرعت 90 تا با یک پراید پررو که ورود ممنوع می آمد شاخ به شاخ می کردم. در آخرین لحظه، خودش کشید کنار!
خانواده دکتر ارنست: همیشه می دیدم شان و برایم جذاب بودند. کشف دوباره زندگی در یک جزیره ناشناخته. خود را نباختن و از صفر نترسیدن. انگار دوباره هبوط آدم تکرار شده بود و چند تا ی شان افتاده بودند روی زمین. البته آن وقت ها که نمی دانستم هبوط چیست ولی گمانم میل به زندگی در یک جزیره ناشناخته، از همان جا در ذهن ام نهادینه شد. چه بسا شوق دکتر شدن هم از سمت و سوی آقای ارنست آمده باشد!
پینوکیو: همیشه از دست اش حرص خوردم. بیش از آن که ساده و قابل دل سوزی باشد، خنگ بود و مشنگ. حق اش بود که اون روباه نفله ی مکار و گربه بد ریخت، این همه کلاه سرش بگذارند. بعدها در زندگی، بسیاری روباه و گربه دیدم که آدم را پینوکیو فرض می کردند!...همیشه دلم برای پدر ژپتو می سوخت که آخر عمری گیر چه بچه چوبی حیف نونی افتاده. سال ها حواسم بود که پدرم، ژپتو نشود و مدام درس می خواندم!
* توفیق اجباری و کمی جنبش دانشجویی

کاری از: بزرگمهر حسین پور
سیروس الوند ادعا کرده که بسیاری منتقدان به این علت نقد منفی در باره ی فیلم هایش می نویسند که تقاضای دستیاری یا بازیگری از او داشته اند و جواب رد شنیده اند. این اولین بار نیست که او این گونه توهین آمیز حرف می زند و شنیده ام که ده پانزده سال است که در نخستین واکنش نسبت به نقد فیلم هایش، همین اتهام را با قصه پردازی های یکسان به دیگران می گوید. عده ای قضیه را حمل بر توهم و سرخوردگی الوند می گذارند و واکنش نسبت به این جور رفتار هیستریک را ضروری نمی دانند. اما به نظرم روان نژندی دلیل نادیده انگاری چنین برخوردهایی با جامعه منتقدین نیست. چیزی شبیه واکنش لمپن ها در برابر منطق و استدلال است؛ با همان لحن خاص و همیشگی: " ببین داداش! من قاطی ام ها!... بی خیال ما شو ". کسانی شبیه الوند می کوشند تا با فحاشی و تهمت و تحقیر و چه بسا تهدید، منتقد را از نقد آثار خود دور بدارند. سکوت در برابر چنین رویکردی ممکن است باعث اشاعه ی این ضد فرهنگ غلط و یاوه در بقیه فیلم سازها شود – که متاسفانه در برخی و با اشکال دیگر شده است. بسیاری فیلم سازهای درجه دو و سه که به سرهم بندی کردن عادت کرده اند، در برابر موج جوان و خلاق فیلمسازی دچار رعب و وحشت شده اند. "نقد فیلم" برای شان حکم کابوس را دارد و البته از "نقد سازنده" استقبال می کنند!...منتها نمی دانند که این سازندگی با آن جمله معروف فرق دارد که " ما رو بساز رفیق!"
قرار بود در شماره تیرماه ماهنامه فیلم ، منشور من که در همین باره است چاپ شود. کوشیده بودم تا برخی زاویای دیگر چنین واکنشی را ببینم. اما متاسفانه در آخرین چیدمان صفحات و به دلیل کمبود جا برای مطالب زمان دار، قرار شد این مطلب در شماره مرداد کار شود. جالب این جاست که آخرین نقد مستدل در باره او، توسط هوشنگ گلمکانی و در باره ی زن دوم نوشته شده است. برخی دوستان از گلمکانی می پرسند که " می خواستی دستیارش بشی یا بازیگرش؟!..." قرار بود در بخشی از این منشور چاپ نشده بخوانیم:".... سهميه منشوري نظر آن روان شناس تمام شده بود كه همكار روان پزشك/ منتقد مان ظاهر شد. چاره اي جز تن دادن به افزايش بار رواني نوشته نبود. به ويژه در برابر يك يار دبيرستاني که گفت : بسياري از اين فيلم سازان، سن و سالي ازشان گذشته و عمري فيلم ساخته اند. حتما توقع شان از خودشان خيلي بيش تر از آني بوده كه الان هستند و مي سازند. روان شناسي طب سالمندان، مكررا بر حمايت هاي اجتماعي از اين گروه سني تاكيد دارد. يادمان باشد ما در شرق زندگي مي كنيم و صرف عمر و زمان، پيشكسوت ساز است و احترام طلب. منتقدين بهتر است كه با اغماض بيش تري با اين فيلم ها برخورد كنند. اين جوري احترام متقابل هم حفظ مي شود و مورد اتهام هاي خشمگينانه هم واقع نمي شوند."