تبليغاتX
تخته خاکستری

حس می کنم که دنیا روی انباری از باروت نشسته است. پر از روزن های آتشفشانی که به مذاب های گداخته ی سود و سیاست راه دارند. مخوف و پنهان و جاری در زیر آن چه به ظاهر می بینیم. پر از زخم های ناگشوده که اگر سر باز کنند، دنیایی را به مرگ و تباهی می کشانند. ماجرای روسیه و گرجستان و آمریکا، یکی از همین دمل های چرکین سرباز کرده است. همه ی ما، در همسایگی جنگ و نابودی زندگی می کنیم... وحشتی که هر لحظه می تواند زنگ خانه ی ما را به صدا در آورد.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


آتش بس ( عکس : علی نیک رفتار )

داشتم چشم چرانی می کردم. تیتر خوانی و تماشای رو جلدهای پهن شده روی کیوسک ها لذت بخش است. شاید یک جور عادت غیرقابل ترک. به همان اندازه که نشریه درهم داریم، من هم توقع و نگاهم را درهم می کنم. به همه شان نگاه می کنم و البته با تیترهای زرد اغفال نمی شوم!... آن ها دنبال فروش اند و شکار مخاطب جوان و گذری و غیرجدی. طبیعی ست که مثلا محمدرضا گلزار و مهناز افشار سوژه های همیشه حاضرند. و البته نیکی کریمی و هدیه تهرانی هم زمانی توی بورس بودند ( حالا نیستند؟ ) و حضور و نگاه جدی ترشان مانع نزول شان در دام گاه های زرد شد. گلزار بازیگر متوسطی ست که جز بوتیک و تا حدی آتش بس، کار قابل دفاعی ندارد. سیمای خوبی دارد و خوش تیپ است و ستاره محسوب می شود. شنیده ام آدم خوبی هم هست و ادا و اطوار ندارد. به فروش ها کمک می کند و یادم نمی آید فیلم کم فروشی در کارنامه داشته باشد. در بیلبوردهای تبلیغاتی هم حضور دارد و درآمد بالایی هم دارد که به نظرم میزان آن به کسی مربوط نیست. اما حد و حدود هنری اش بیش از اندازه همان فیلم ها و تبلیغات نیست. اخیرا به دلیل ممنوع شدن تا آخر سال ( شایعه؟ ) توی بورس آمده. که مناقشه برانگیز شده و کار به بودن یا نبودن کمیته انضباطی هم کشیده شده. طبعا سینمای بدنه و بفروش و زیر متوسط است که باید نگران گلزارش باشد و خودشان هم بلدند که حریف هم شوند. پرداختن به این موضوع در نشریات جدی هم توجیه دارد. به هر حال می توان در باره واقعیت ستاره های بفروش هم بحث کرد. اما وقتی می بینی که "رو جلد" شهروند امروز که هفته نامه ای جدی و تحلیلی ست، به تصویر گلزار آراسته شده، ناگهان مرز میان زردی و قرمز را نا واضح می بینی. واضح است که به قصد جلب توجه و شکار همان مخاطبان گلزار دوست، چنین تصمیمی اتخاذ شده است. در حالی که در همین شماره، عناوین شایسته تری وجود دارند که می توانند تا روی جلد قرمز مجله هم بیایند. این نشان می دهد که وسوسه های زرد و دلفریب تا چه حد و تا کجا، قدرت وجود دارند. و این که تا چه حد جنس ها در حال درهم شدن است.  

 پ.ن 1: گزینه اولم برای عکس این مطلب، رو جلد همین شماره شهروند امروز بود که پیدا نکردم. مجبور شدم که عکس گلزار را بگذارم!

* نیمه ی شعبان مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

این عکس را که دیدم، ناگهان در کنج سبز به مه نشسته اش آرام گرفتم. در گریز از این همه روزمرگی شهری، دلم پناهی شبیه همین دنیا می خواهد. می توان در دل این کوه و جنگل چند طبقه، گم شد و از این گم شدگی لذت برد. یا در این خانه قدیمی نشست و قهوه و خیال و نوشتن و شعر را تجربه کرد؛ برای اولین بار. باید مجال بیابیم که خیلی تکرارهای زندگی را دوباره، برای اولین بار کشف کنیم. می توان از خانه بیرون آمد و چند قدم جلوتر، بر لبه ی سبز ایستاد و تماشا کرد و آرام و عمیق نفس کشید. و تازه فهمید که نفس را هم می توان کشف کرد. می دانم که این مه رخنه کرده در لابلای نفس های جنگل، هیچ وقت نخواهد رفت.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

" چیز قابل توضیحی ندارید؟! " رفته بودم جام جم برای ضبط همان برنامه رادیویی هفتگی. کسانی که نگهبان اند و کنترل می کنند که خودم و ماشینم آفیش هستیم یا نه، سوالاتی هم می کنند و صندوق عقب را هم می گردند. که مثلا لب تاپ و سی دی و کول دیسک و این جور چیزها ممنوع!...اما امروز با چنین پرسش شگفت انگیزی روبرو شدم: " چیز قابل توضیحی ندارید؟! "  گمانم حوصله نداشت که اشیاء ممنوع را یکی یکی نام ببرد و ترجیح داد با یک تیر همه نشان ها را درو کند. در برابر چنین سوالی، واقعا چه می توان گفت؟... دلم می خواست برایش توضیح دهم که امروز روز خوبی نبوده و نیست و نخواهد بود. از آن روزهایی ست که از اول خوب شروع نمی شود. و دیگر مطمئنی که احتمالا موقع خواب هم ممکن است یک نفر مثل جن از یک سوراخی پیدایش شود و بگوید :" هی ! تو!... تو یه آدم عوضی مزخرف حیوانی!" خب به نظرتان این روز بد قابل توضیح نیست؟ یا این که مثلا دو روز وقت بگذاری و برای فیلم انتخابی ات نقد بنویسی و در روز روشن بشنوی که:" هی! تو!... تو هر وقت قصد نوشتن نقد خیلی خوبی داری... جان خدا نقد بد بنویس! " و بدتر از همه این است که مطمئنی حق با همانی ست که دارد حالت را می گیرد. خب این هم چیز قابل توضیحی ست ولی چه ربطی به آن پرسش گر کم حوصله داشت. در چنین روزی ست که ترافیک خفه کننده تهران هم نفرت انگیزتر جلوه می کند. حس می کنی که یک مشت دیوانه و کور در حال رانندگی هستند. به خدا قسم پشت پراید مشکی جلویی نوشته بود "خودتی!".... و البته موتورها!.. موتورها!... این ها را چرا کسی جمع نمی کند؟! درست در همین بلبشوست که پسرخاله فیلسوف هم زنگ می زند:" حالم خوش نیست. حوصله داری با هم حرف بزنیم؟" و من تقریبا با فریاد جوابش را دادم:" هی! تو!...به جهنم که حالت خوش نیست. من هم حوصله ندارم. یعنی اصلا حوصله ندارم!" 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


عکس: مونا هوبه فکر، دیدار خبرنگاران ایسنا از آسایشگاه جانبازان، ۱۳۸۶


همیشه در این روزها و ولادت های نام گذاری شده، روز جانباز برایم مهم تر است. حتی مهم تر از روز خبرنگار که به نویسندگی نزدیک تر است. به نظرم جانبازان، سزاوار قدر و احترام فراوانند. آن ها به خاطر ایستادن در برابر دشمن، دچار معلولیت و کم توانی جسمی شده اند. مهم نیست که من و شما چه اعتقادی داریم و چه کسی را قبول داریم یا نداریم. مهم این است که همه مان در خانه اشغال نشده خود زندگی می کنیم و آن ها، بهایش را با زخم و رنج های ماندگار خود پرداختند. به نظرم منزلت جانبازان از شهدا هم بیش تر است. کسی که شهید شد، جان خود را بخشید و تمام و حتما به آرامش و پاداش الهی خود نیز رسیده است. او چیزی را تجربه کرد که همه مان دیر یا زود مجبور به ملاقات آنیم و البته نه با ضمانت آسودگی او. اما جانباز مجبور به یک عمر تحمل است و حفظ همان اعتقاد و ایمانی که به خاطرش جنگیده. در روزگاری که خیلی وقت ها، اصلا او را به جا نمی آورند. شاید کم ترین قدر شناسی ما، سر زدن به آسایشگاه های جانبازان و احوال پرسی ست. به آن هایی که به خاطر حفظ حرمت و خاک ایران، بیست و چند سال است که بر بستر آرمیده اند. یا به بیمارستان ساسان سر بزنیم و آن هایی را ببینیم که جوان بودند و رفتند. اما شیمبیایی شدند و بازگشتند و از کم هوایی، بی رنج نمی شوند. این ها هیچ ربطی به سیاست و جناح و ریاکاری و روشنفکری و قیاس و حکومت و ثروت و اعتراض و این حرف ها ندارد. ما در باره انسانیت و شرف حرف می زنیم که فراتر از همه رابطه ها ایستاده است.آن ها هرچه باشند و با هر که باشند _ یا نباشند، نشانگان عالی ترین منزلت انسانیت و فداکاری اند. به خاطر خدا و ایمان و عزت و شرافتی که داشتند و در سایه سار آن، من و شما در "ایران" زندگی می کنیم. و همه نسل های پس از ما.    

 

* تیغی که رگ سلامت تان را می زند

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


آخرین باری که شسته شد!

بلاخره شنبه هفته پیش فروختم اش. همان رخش آبی رویال دوست داشتنی را عرض می کنم. حسابی رو به راه و سربراه اش کرده بودم. به یک جوان خوب و مودب دهه شصتی فروختم که با پدر پیرش آمده بود. سفارش کردم که با او مهربان باشد و فقط روغن توتال 5000. فقط لنت اسپانیایی. فقط تعمیرگاه های مجاز. در ساعات آخر که مشغول تعویض پلاک و سند زدن بودیم، همه خاطرات دو سال و نیم گذشته را به صورت فشرده دیدم....و سفرهایم را. جاده چالوس و پیچ و خم هایش و دریا و 170 تا رفتن. وقتی همه چیز تمام شد، ناگهان در ماشین خودم غریبه شدم. چون دیگر مال خودم نبود. قبل از آن که بروم عقب بشینم تا صاحب جدید تا یک جایی برساندم، گفتم عکس آخر را با هم بگیریم. من و آبی رویال. به او تکیه دادم و کاملا حس کردم که دلخور است. از تولدش پیش خودم بوده و حالا ناگهان رهایش کردم. حق با او بود و زودتر از معمول پیاده شدم و نگاهش کردم تا کاملا دور شد. در گوشش گفتم که هوای خاطراتم را داشته باشد که در آن ماشین جا گذاشته ام.

یک هفته بی ماشینی در وسط تابستان هم حکایتی بود. تصور این که ماشین تازه را آخر تابستان بدهند، به کابوسی می مانست. آستین همت بالا زدم و در مکاتبه با رئیس ایران خودرو، از سوابق پزشکی و مطبوعاتی بهره گرفتم تا آن ها هم بلاخره با تسریع موافقت کردند ( البته نه به همین راحتی!) یک شنبه، رخش تازه را گرفتم. باز هم از بدو تولد و این بار خاکستری روشن، همان دلفینی یا فیلی. هر کسی یک چیزی می گوید. سر حال و تازه نفس است. رینگ کارخانه اش هم استثنائن زیباست. این بار از بدو ماجرا و قبل از تحویل رسمی، از او عکس گرفتم. عکس ها می مانند و نشانگان خاطرات اند. خیلی زود با هم رفیق شدیم و از من قول گرفته تا بعد از آب بندی شدن، بزنیم به جاده شمال. دلش تجربه 190 می خواهد. بی شرف بی تابی می کند تا از رکورد رخش قبلی ام عبور کند... و البته من که زیر بار نخواهم رفت! 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

یک خانه بزرگ در زعفرانیه داشتند که سالی – یا هر دو سال یک بار مهمان آن می شدند. بیست سالی بود که برای مهمانی و هرازگاهی به وطن سر می زدند... و البته هیچ وقت دل شان ماندن نمی خواست. در پاریس هم راحت راحت نبودند. ولی دل شان آن جا را بیش تر می خواست. به همین سادگی. دختر بیست و چند ساله ای که گاهی از دیوار بالا می رفت و گاهی کنج همان دیوار کز می کرد. برایش مهم نبود که در مسابقه اسب سواری اول شده، اما مطمئن بود که آن پسر را خیلی دوست دارد. خودش اصرار داشت که عاشق شده. خیلی تصادفی پیدایش کرده بود و یک عکس و چند باری همکلامی و حس اش همه آن چیزی بود که پایش قسم می خورد. این تنها انگیزه ایران آمدن او بود. که چند ماهی در کنار معشوق بماند و برود تا تماشای پیوند عشق با ابدیت.

هشت شب در فرودگاه بین المللی تهران بود؛ با دو چمدان بزرگ و یک سیگار اولترا لایت که تازه روشن کرده بود. پسر سی ساله لاغر و مو فرفری و گندم گونی هم آن سوی شیشه منتظرش بود. با یک سبد گل و اضطراب و عشقی که نمی دانست چه شکلی ست. چند ساعت بعد چراغ خانه ای را روشن کردند که زیر غم و غبار خوابیده بود. با یک مشت عکس و آینه و دکور و کمد قدیمی. فقط حوصله شان کشید که خاک کاناپه را پاک کنند و کنار هم لم بدهند و....دختر یک ریز از عشق می گفت و پسر تماشایش می کرد. حوالی صبح بود که دوش گرفتند و خوابیدند. فردا ظهر که بیدار شدند، دو تا کنسرو  فرانسوی خوردند و بعد به تلویزیون زل زدند. هر دو با گوشی موبایل شان ور می رفتند و اس ام اس و تست زنگ موبایل و هرازگاهی هم به هم یادآوری می کردند که همدیگر را دوست دارند... و دوباره به تلویزیون پناه می بردند. انگار دلوشان به چاه خشک جملات می خورد. حرف شان نمی آمد. حوالی هشت شب بود که دختر در باره خاص بودن خودش گفت و پسر لبخند کوتاه و بی معنایی بزند.... و این که نگهداری از عشق در دوردست چقدر راحت تر است. دختر روی کاناپه خوابش برد و هنوز هیچ دستی به گرد و غبار خانه کشیده نشده بود. و به آینه خانه هم. پریسا انگار به خواب هزار ساله رفته بود. هومن هم بی صدا بلند شد و لباس هایش را پوشید و رفت. یک جای دور انتظار او را می کشید؛ جای دوری که...   

 

* جزئیات پنهان گفتار نویسی

* تصویر سالمندان تا کی برفک دارد؟

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

کاملا تصادفی به موسیقی Secret Garden رسیدم و حس خوبی را تجربه کردم. دلم خواست تا شبیه یک جوجه، پوسته این دنیای متراکم و مضطرب را ترک بیندازم، سر بیرون کنم و در دنیایی دیگر نفس بکشم. لذت یک آغاز بی دغدغه و بی این همه هجوم دنیا. چراغ ها را خاموش کردم. قفل صندلی ام را باز کردم. کاملا به عقب خم شد و چشمان بسته ام را در خود جا داد. می کوشم تا آرام و عمیق نفس بکشم. تازه انگار درد خستگی روحم را حس می کنم و حسرت آرامش را. دلم گریز می خواهد و پناهنده شدن به سبزترین کنج تنهای یک جنگل و دریاچه. رویای خوابیدن روی ابرها را هنوز دارم. همکلامی با قوهای سپید و رها. سرخوشی زندگی صفر.    

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

تو در غاری از جنس نیاز

و نیایش

مبعوث می شوی

به نجات ایمان خود

و خود

 

***

بخوان!

بخوان به نام خدایی که تو را

پیامبر آفرید

با پیامی که فقط برای توست

برای قلب تو

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

حسین رضا زاده از رقابت ها کناره گرفت و رسانه ها – به ویژه تلویزیون برایش تجلیل و کلیپ به پا کردند و خواهند کرد. پیشوند "پهلوان " را به وفور به کار بردند و قرار است که قهرمان ملی باقی بماند. شاید به همین دلیل بود که به محض کم توانی اش، اجازه شکست هم به او داده نشد و البته با چند مدال و قهرمانی، پس از این به کارهای دیگری می آید. سال ها بود که تختی یکه تاز میدان قهرمان/ پهلوان ایران بود و این به دلیل چند مدالی که آورد نبود. به خاطر برخی خصایص دیگر بود و شرکت در امور خیریه و به خصوص مرگش که در هاله ای از ابهام باقی ماند. ملت ها به قهرمان نیاز دارند و این در جوامع شرقی بارزتر است. گاهی خودشان دست به کار می شوند و گاهی دیگران برای شان چنین قهرمانی را درست می کنند. تختی حاصل انتخاب توده مردم بود و خوش داشتند که "پهلوان" داشته باشند. پس خودخواسته چشم بر ضعف هایش بستند و شکست او در روابط خانوادگی اش را هم ندیده گرفتند. شواهد تایید کننده خودکشی تختی هم بارزتر از آن بود که بشود ندیده گرفت، اما عوام بر خلاف روشنفکران، دوست نداشتند که قهرمان شان خودکشی کرده باشد؛ پس همه چیز در ابهام فرو رفت. چند دهه گذشت و  قرار شد که قهرمان تازه ای به مردم عرضه شود. به دلایل مختلفی، تختی نیاز به جایگزین یا لااقل رقیب داشت. مردم ایران قهرمان های ورزشی یا سیاسی را بهتر قبول می کنند تا احیانا هنری یا ادبی را. در ورزش هم ترجیح می دهند که به ورزش های قوه و بازو که به نحوی اصالت بومی هم دارند نگاه بهتری داشته باشند؛ تا احیانا ورزشی که وارداتی قلمداد شود. پس کسی مثل علی پروین یا علی دایی یا یک فوتبالیست دیگر، مطلقا نمی تواند پهلوان قلمداد شود. یکی دو پیروزی رضا زاده در وزنه برداری و به ویژه اصرارش برای نمایش تعلقات مذهبی، او را به بهترین گرینه جایگزین تبدیل کرد. رسانه ها به گونه ای هوشمندانه و  مداوم بر او متمرکز شدند و تصاویر مقتدر او که وزنه را روی سر دارد، در همه جا منتشر شد؛ حتی در تیتراژ اخبار سراسری که هر شب پخش می شود. خودش هم فهمید که چه نقشی در این بازی رسانه ای دارد و دعوت کشور خارجی را رد کرد تا بزرگ منشی و ایران دوستی اش را نشان داده باشد. خطبه عقد خود را کنار کعبه و جلوی دوربین ها برگزار کرد و لباس ورزشی اش را به بالاترین قیمت فروخت و به زلزله زدگان کمک کرد (یادمان باشد بخش مهمی از محبوبیت تختی به خاطر اعانه جمع کردن او برای زلزله زدگان بوئین زهرا بود) تنها خطای استراتژیک او  زمانی رخ داد که در تبلیغات روغن موتور و آب معدنی و بنگاه املاک دبی ظاهر شد. شاید با کسانی که از آن ها توقع حمایت های کلان مالی داشت لج کرد و البته مردم چنین کاری را نپسندیدند. آن شرکت ها هم از ترس ضد تبلیغ شدن نام و تصویر آقای قهرمان، به چنین تبلیغی پر و بال ندادند.
قصدم این نیست که رضا زاده را به ریا کاری یا هر اتهام منفی دیگری متهم کنم، حرفم این است که او قهرمان / پهلوان رسانه ای ست. بیش تر مشهور است تا ماندگار. گمان نمی کنم که گذشت زمان به نفع این تصمیم بالادستی عمل کند و او را پهلوان نگه دارد. عمر رضا زاده دراز باد، اما یادمان باشد که نحوه و زمان مردن هم در قهرمان ماندن موثر است. کما این که شاید اگر زندگی تختی به عمر و مرگ عادی سپری می شد، به چنین جایگاهی نمی رسید. رضا زاده می تواند دور از این ورزش ضد سلامت، همچنان محترم و محبوب باقی بماند، به شرطی که حواسش به حد و حدود واقعی – و نه رسانه ای – خود باشد. پهلوانی برازنده جایگاه او نیست؛ اما می تواند یک قهرمان ورزشی محترم باقی بماند.  جو گیر نشود و از گفتن جملاتی نظیر این نیز پرهیز کند:" قصد دارم رضازاده های دیگری تربیت کنم!" بقای خود را جلوی دوربین تلویزیون بودن و مصاحبه های پی در پی نپندارد و هوس سیاست هم به سرش نزند. اجازه ندهد که شهرت اش را دستمالی کنند و در هر افتتاحیه و اختتامیه و کلنگ زنی و ....ظاهر نشود. وای به روزی که تاریخ مصرف کسی تمام شده فرض شود، آن وقت است که نشریات زرد هم برای آن آدم حرمتی نمی گذارند. خبری از میزان سواد و تحصیلات دانشگاهی او ندارم، اما در مصاحبه ها و ادبیات شفاهی شان نشانگان چندانی از این ضرورت نیافتم. شاید تقویت بن مایه های فکری و اندیشه بتواند او را در کنار زور بازو به منزلت بهتری برساند. حسین رضا زاده آدم ساده و خوبی ست که گمانم دلش بر خلاف هیکل تنومندش، کوچک و مهربان است. اگر بازی نخورد، محترم باقی می ماند. 

* شناخت مشاهیر سلامت

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سينماي ايران | مستند آقاي كيميايي
(عكس: ساتيار امامي)

پرونده سینما و اعتیاد در راه است (عکس: ساتیار امامی)

 

1.

این تابستان کلافه کننده خیلی کش آمده. حوصله ام را سر برده و حسابی دلم برای پاییز تنگ شده است. عقب نشینی امروز گرما و باران و خنکی عصر هم باعث نشد که پاییزخواهی ام کم شود.

 2.

مجله فیلم مرداد هم در آمد. منشور جا مانده ام در باره توهین و توهم الوند در این شماره چاپ شده. از آن منشورهایی شده که گمان می کنم باید نوشته می شد. نقد حس پنهان را هم نوشته ام که بجز حرفم در بازی بهداد، بقیه اش چرایی ضعیف بودن فیلم است. و البته یادم رفت در باره باج دادن زیادی فیلم به ایران خودرو چیزی بگویم و به همان ماجرای بستنی دایتی اکتفا کردم. گلمکانی هم یک نقد خواندنی و جالب در باره تیغ زن نوشته که گمانم پرت ترین فیلم سال های اخیر بود.

 3.

مدتی ست که رادیو سلامت برنامه ای راه انداخته به نام " صدا، دوربین، سلامت!" که از اسمش معلوم است در باره چیست. تا اطلاع ثانوی هم قرار است کارشناس ثابت برنامه باشم و از آن کارهای "صرفا" فرهنگی ست که می کنم... و البته همچنان رادیو را به عنوان رسانه اثرگذار باور نکرده ام و به نظرم شبیه روزنامه اطلاعات است. پنجمین برنامه را می توان همین جمعه ساعت هشت و سی دقیقه صبح شنید. خودم که تا به حال هیچ کدام شان را نشنیده ام و البته محال است جمعه ها این ساعت بیدار باشم!...ستون هفتگی ام در هفته نامه سلامت هم به یک سالگی نزدیک شده است و از این بابت خوشحالم. یک روز خواهم نوشت که اداره یک ستون هفتگی فوق تخصصی چه کار دشوار و جذابی ست.  

 4.

این روزها سخت مشغول جمع و جور کردن پرونده موضوعی " سینما و اعتیاد " هستم که بی حرف پیش، قرار است نیمه شهریور در فوق العاده تابستان فیلم چاپ شود. حسابی حجیم شده و بعید نیست دو قسمتی شود. کیمیایی را به خاطر گوزن ها برای گفت و گو انتخاب کردیم اما به جواد طوسی هم جواب رد داد؛ علت:" نقد حمید رضا صدر و اشاره به بازی ضعیف پولاد!" . مهرجویی هم به دلیل سنتوری فرد مناسبی برای گفت و گو بود که به دلایل مبرهن، همه ترجیح دادیم تا تقاضای گفت و گو را مطرح نکنیم!...بقیه حواشی پرونده را هم لو نمی دهم.

 5.

چرا بازار ماشین این قدر راکد شده؟ مثلا فصل تابستان است و باید شاهد رونق این بازار باشیم. فقط گرمایش نصیب ما شده انگار. باورتان می شود که هنوز با دو سه نوبت آگهی در همشهری، نفروختمش. فقط یک مشت دلال کمین کرده و بعضا کفتار صفت در بازار وول می خورند. یک میلیون زیر قیمت می خواهند: " مال دزدی که نیست، بابتش پول داده ام "

 6.

قرار بود به سفر بروم که به دلیل تراکم کارها لغوش کردم. هر چند که فعلا برنامه هشت شهریور شمال سرجایش هست. اگر دوباره جوری نشود که جور نشود. حس می کنم زندگی ها متراکم شده و همه وقت ندارند. بی آن که کار درست و حسابی هم انجام دهند. کی باورش می شود که من یک ماه زمان می خواهم تا بلاخره به سلمانی بروم. یک ماه از زمان تصمیم قطعی برای گریز از میرزا میم جیم خان جنگلی نشدن!

 7.

چند سالی ست که تقاضای صاحب امتیازی یک ماهنامه سینمایی داده ام به نام سینما بهشت. گمانم نوبتم شده باشد. البته پی جویی سفت و سخت نکرده ام، چون سرمایه مالی کافی ندارم. اگر شریکی پیدا کنم، حتما راه می اندازمش. یادم باشد این ماجرای خرید و فروش ماشین که تمام شد، بروم ارشاد ببینم در کجای صف ایستاده ام. خیلی ها که می گویند فکرش را هم نکن و سه چهار نشریه سینمایی جوان مرگ شده را مثل آینه عبرت در جیب دارند.

 8.

خسرو شکیبایی هم که جدی جدی مرد. فقط کاش می توانستیم بفهیم چه کسانی واقعا دل شان غمگین شد و چه کسانی به فکر سرک کشیدنی تازه بودند. چه خوب است که نمی توانیم بفهمیم. این جوری همه راست می گویند. همه!

 9.

گمانم باید کیمیایی را خبر کنم که بیاید و در باره ما فیلم بسازد. چرا؟ رفیق مان در روز روشن، چاقوی دسته سفید زنجانی اش را در قلب کم جان وبلاگ ما فرود آورده است. بشکند این دست که این همه برای وبلاگ تعطیل شده اش بساط به پا کردم. کی باور می کند که مهرزاد دانش ( بله!...همین مهرزاد خان خودمان) در یادداشت اخیرش علیه وبلاگ های سینمایی نویس ها، به تخته خاکستری گوشه نشین ما هم گیر داده. که چی؟ که چرا گفته ام موتورها را جمع کنید. دارم به یک مطلب مشابه فکر می کنم که اصلا وبلاگ نویسی خیلی هم خوب است و اگر کسی تنبل شده، چرا به شیشه خانه های کوچک مجازی ما سنگ پرتاب می شود. همه با هم دعا کنیم که جناب دانش در اثر تصادف با یک موتور وسپا، ساق پای راستش دچار شکستگی دوبل شود تا بلکه به ضرورت جمع کردن موتورها واقف گردد. گیرم که آدم نازنینی هم باشد!...این واکنش من نشان می دهد که ما منتقدها هیچ نوع سوزنی را تحمل نمی کنیم و البته جوالدور به دست های قهاری شده ایم.

 

* جیب برها به بهشت نمی روند

* نقد مستند سلامت

* توفیق اجباری و کمی جنبش دانشجویی

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |