تبليغاتX
تخته خاکستری

نیازی نیست که بدانید چگونه آرزویی برآورده می شود. نیازی نیست که بدانید جهان چگونه خود را برای برآورده شدن آرزوهای تان آماده می کند. چگونه این اتفاق روی می دهد؟ خداوند چگونه آرزوی شما را برآورده می کند؟ این موضوع، چیزی نیست که به شما مربوط شود. بگذارید تا خدا کار خودش را برای تان انجام دهد. وقتی در تلاش باشید تا چگونگی این اتفاق را بفهمید، در حقیقت از خودتان فرکانس ناامیدی و ناباروری را به جهان ساطع می کنید. در واقع با این کار به قدرت و عظمت خدا شک می کنید و خود را باور ندارید. فکر می کنید بایستی کاری را انجام دهید که در واقع به آن ایمان ندارید. چگونگی انجام این کار، سهم شما از فرایند خلقت نیست.....  از کتاب راز

 نوشته روندا بایرنی
ترجمه گیسو ناصری

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

گمان می کنم که این روزها به گونه ای بی رحمانه بی اهمیت شده ای و هر لحظه دورتر از دیروز می شوی. خودت خوب می دانی که در این روزهای پر تشویش و نا امن، به تو احتیاج دارم. گمان می کنم ده روز هم کافی باشد. شاید هم بیست روز یا چه بسا یک ماه. مهم این است که یک سفر دور باشد. مهم نیست کجا. اما شاید کجایش هم بی اهمیت نباشد. سواحل مدیترانه که بخشی از خاطرات و رویایم شده خوب است. یا یک کشور آمریکای لاتین. آفریقای جنوبی هم همیشه وسوسه ام می کند. اگر می توانستم با ماشینم بروم که معرکه بود. به من حق بده آقای "سفر" – یا شاید خانم یا دوشیزه، چه فرقی می کند؟!...به من حق بده که این همه دوستت دارم. با تو می توانم از حال و رکود و ماندن عبور کنم. می شود پوست انداخت و به رویش رسید. نفس کشید. شاید بتوانم فراموش کنم. لازم نیست گناه و مصیبتی را فراموش کرد. فراموشی روزمرگی عذاب آور هم کم چیزی نیست. شاید بتوان به درک لذت قدم زدن رسید. یا تماشا. یا پنهان شدن در جنگلی که بوی گم شدگی بدهد. جایی که دل شوره های هر روزه مان را راه ندهند. و این سردرد ها را. و این همه نگرانی و هراس را. لااقل چند روز. شاید بتوان فقط چند روز آرام بود و همین سهم کوچک هم کافی ست.

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اتاقش پر از صورتك است. هزار جور و همه رنگ. حتي از سقف اتاق هم آويزانند.سياه و سفيد و چوبي و رنگي و كائوچو و چند تايي هم فلزي. اتاقش براي انبار اين همه ماسك جا كم دارد و در پذيرايي و آشپزخانه و اتاق خواب هم صدها صورتك جورواجور هست. حتي در دستشويي و حمام. حواسش بوده كه چوبي ها را در حمام نگذارد و در دستشويي، آن هايي را بگذارد كه مي خنداندش. جز خودش و سيماچه هايش، كس ديگري در دنيايش نيست. از وقتي يادش مي آيد و بوده، هميشه با ماسك بيرون رفته و در كيفش هم چندتايي همراه داشته. براي عوض كردن و احيانا جانشيني براي گمشده ها. اين قانون سياره ي آن هاست و او حق ندارد كه بي ماسك بيرون برود. نه او، هيچ كس. همه با صورتك ها راه مي روند و حرف مي زنند و به هم سلام مي كنند و با هم دوست مي شوند و مهرباني مي كنند و ....البته گاهي دروغ هم مي گويند، به اجبار...
او امروز بهترين لباس هايش را پوشيده و موهايش را شانه زده است. او خوش بوترين عطرش را به خودش هديه كرده و در برابر آينه اي كه در خانه ندارد، لبخند مي زند. او امروز بي هيچ صورتكي قصد دارد تا با صورتش بيرون برود. او ديشب خواب ديده كه امروز خواهد مرد و اين تنها روزي ست كه مجاز است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


عکس اول: آبشار نور، تونل امامزاده هاشم. ۱۴ فروردین ۸۷


عکس دوم: به سوی نور مطلق، تونل امامزاده هاشم. ۱۴ فروردین ۸۷

1.

این دو عکس بالا را در تونل امام زاده هاشم هراز گرفتم. در حال رانندگی و با موبایل. چشم انداز غریبی بودند برای من، ساده و خاص. در اولی، آبشار نور به تاریکی تونل می ریخت. از آن راه های نورانی که گمان می کنی به خود خود آسمان وصل است. راهی برای پایین آمدن فرستاده هایی از جنس آسمان یا معبری برای پرواز، از زمین به سوی نور....

در دومی که تونل تمام می شود، انگار دنیایی که جز نور هیچ ندارد، در انتظار است.مثل این که خورشید در ته دنیا زانو زده و آغوش گشوده است. یاد تجربه مشترک همه کسانی افتادم که روح شان، مدتی توان ترک جسم شان را یافته است. همه گفته اند که به سرعت از تونلی باریک و بلند و تاریک عبور کرده اند و به جایی مطلقا نورانی رسیده اند؛ مطلقا نورانی.

 

2.

نوبره بهاره بستنی...من خودم نشنیده ام؛ اما از قدیمی ها شنیده ام که بستنی بهار برایشان طعم و طراواتی دیگر داشته. دهن کجی به زمستانی که به سیاهی زغال ها بدل شده. اولین بستنی بهار باید خاص باشد. بایدی که البته وجود ندارد؛ قشنگ تر است که خاص باشد. مثلا بلند و رنگارنگ. آن قدر بلند که هر لحظه امکان افتادن شان باشد. همان هایی که روبروی پارک ملت می فروشند. بستنی تمشک و طالبی (مثلا) در هم می پیچند و آن قدر بالا می روند که آدم دلش می خواهد به خورشید خانم هم تعارف کند. فقط یک لیس. مزه اش به این است که باید حواست شش دانگ به این برج ایفل لیسیدنی هم باشد. که هر آن، امکان واژگونی و آه کشیدن هست. به چشم خود دیدم که بستنی یک مشتری افتاد و البته آن قدر زرنگ بود که در هوا قاپیدش. بعد هم برج را برعکس در قیف گذاشت و غش غش خندید.... و به همسرش گفت (با صدای بلند): " این جوری ثابت می شود بستنی را می شود از ته هم خورد! "   

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سیاه چاله
هاله هاي بزرگ نقاط تاريک به دور سياه چاله اي که شامل 3 ميليون جرم خورشيدي است ، مي چرخد

 

 

1.

 

گاهي

شايد بيش تر از اكنون

آسان نيست

كه

كه...

كه؟

تن ذهنت را بيرون بياوري

از زير آوار واژه

و اين همه مد روز

كه در پي

اثبات

پاكي فاحشه ها هستند

تا

تا...

تا؟

 

 

 

2.

 

دوستي به بازي آرزوهاي محال دعوتم كرده. خيال انگيز است و جنسي شبيه وسوسه دارد. و جان مي دهد براي كساني چون من كه به راهكار "رويا درماني" هم رسيده ام. رسم است كه در پايان، كساني را دعوت مي كنند تا مثل همان مسابقه دو شود كه چوب به دست ديگري مي دهند. و البته يك نفر، به چند نفر پيغام مي دهد تا بازي پخش شود و زمين نماند. و نمي دانم چرا هنوز هيچ كدام از بازي هاي وبلاگي به ميزان استقبال و جواب شب يلداي دو سال پيش نرسيدند.... به دلايلي نارنجي ترجيح مي دهم كه كسان خاصي را به ادامه زنجيره دعوت نكنم و در عوض، از "همه" دوستان مي خواهم كه هر كسي آرزوهاي محال دارد و دوست دارد بنويسد و حوصله اش را دارد و....بفرماييد!

 

و اما محال هاي خودم (در واقع آن محال هايي كه قابل لو دادن هستند!):

 

الف) سر از كار خدا و خلقت و حساب در مي آوردم و نحوه محاسبات الهي در برخورد با بندگان را مي دانستم و يك ماه با خود خود خدا "ديالوگ" داشتم و بابت بهشتي بودنم مطمئن مي شدم و...(همين را ادامه دهم يك كتاب مي شود!)

 

ب) محدوديت زمان و مكان نداشتم و مي توانستم به تماشاي هبوط آدم و حوا بنشينم (با موسيقي ونجليس) و از سويي تا دورترين سياه چاله كيهان سفر كنم (در سكوت محض)

 

ج) دنيا جور ديگري بود و قرار خدا اين نبود كه انسان را در رنج بيافريند و  مي شد با دل خوش و بي هراس و اضطراب گناه، لذت برد و قوانين شريعت ها  كمي سهل تر و ممتنع تر به پيامبران نازل مي شدند.

 

د) آن قدر پول داشتم كه نياز به كار روزانه نداشتم و مي توانستم به همه دنيا سفر كنم و بخوانم و بنويسم و فيلم بسازم و فيلم ببينم و .....البته سالم باشم.

 

ه) در يك خانواده سرخپوست در آمريكاي لاتين به دنيا مي آمدم و همه دنيايم قبيله ام بود و جنگل و جادو و دود عود و .....

 

و) سياست و شهوت قدرت، به كل از دنيا حذف مي شد و صكص هم به صورت آزمايشي، ده سال از غرايز آدمي كنار گذاشته مي شد! (فكر كنيد چه دنياي خوب و ساده و احتمالا با مزه اي مي شد)

 

ز) جاي رجبعلي خياط يا شهيد باكري يا آيت الله بهجت بودم.

 

ح) يك دستگاه آپارتمان براي خودم داشتم و اين امكان را داشتم كه حداقل دو روز در هفته كاملا براي خودم باشم و به هيچ كس جواب پس ندهم و مادر محترم هم دست از سر تهديد " عاق والدين " بردارند!

 

ط) سيگار كشيدن ضرر نداشت و مي شد ترك هجده ماهه را شكست و با خيال راحت روزي يك پاكت دانهيل لايت كشيد.

 

ي) ....

 

راستش آرزوهاي محالم خيلي زياد است و خيلي ها را نمي توان گفت و بايد حواس آدم به خيلي چيزها باشد. اين تازه سواي آرزوهاي آرماني آدم است كه اندك اميدي به تحقق آن ها دارد.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1.

حسابی از پا افتاده ام. یک بیماری حاد و دشوار گوارشی که از دیشب در همه جوارحم خیمه زده. از همان کوفتگی هایی که یک بار گفتم با همه دردهایش، دل پذیر است. جالب است که کلی مهمان داشتیم و من توان ذره ای نشستن هم نداشتم. افتان و خیزان به تنها چاره ام پناه بردم و خوابیدم.گیج و منگ...موقع شام به زور بیدارم کردند و نیم جسد خفته ای را پای سفره نشاندند. که چی؟ زشت است و مهمان ها ناراحت می شوند. و البته من هم لبخندهایی تحویل می دادم که معنایش چیزی جز نفرین نبود. که مثلا وبا بگیرید الهی!...و ناله در برابر این اجبارهای رسم و رسوم. خوشبختانه زود رفتند و دوباره خوابیدم.خواب که چه عرض کنم. نیم هوشیار و نیم خواب. گاهی ناله و گاه فکر در خواب. با تبی که حس می کردم و چند باری لرز. صدای اذان صبح را شنیدم اما هر چه کردم توان برخاستن نداشتم. تا حوالی ظهر خوابیدم و کمردرد هم به قضایا اضافه شد. امروز روز آخری ست که قول یک نقد را داده ام. گاهی به اتاقم آمده ام و مقداری نوشتن و چند باری هم دوباره خوابیده ام. از صبح تا الان هم که حوالی شش عصر است، فقط دو سه لیوان چای خورده ام و نمی دانم با کدام کالری دارم می نویسم.

 

2.

گمانم دیشب بود که خواب جاده امام زاده داود را دیدم. جایی که چند سال پیش، فیلم کوتاه  آوا را در آن جا ساختم. روزهایی پر از زمستان سخت و برف. گمانم سه چهار روزی مشغول بودیم. رستوران آب زندگانی را هم در خواب دیدم، جایی که محل استراحت و غذا خوردن گروه بود. آن روزها بالاتر از آن جا نرفتیم و امام زاده را ندیدیم. ولی در خوابم به آن جا رسیدم. پر بود از خانه هایی با در و پنجره های آبی و گلدان های شمعدانی. شبیه خانه های ماسوله انگار. مثل فیلم های سوررئال شده بود و در کنار هر پنجره، پیرمردی ریش سفید ایستاده بود و لبخند می زد. همه شبیه هم بودند و البته حالات هر کدام فرق می کرد. ولی لبخند می زدند. همه جا را مه گرفته بود.... ناگهان صدای خودم را شنیدم. سر برگرداندم و دیدم کمی دورتر، یک گروه فیلمسازی مشغولند؛ با یک دستگاه مه ساز. خودم بودم و بقیه. بقیه را نشناختم چون همه شان ماسک چهره خندان تئاتر بر صورت داشتند. همه شبیه هم بودند. حالات هر کدام فرق می کرد؛ اما همه لبخند می زدند.

 

پ.ن۱: امروز یادم آمد که سال گذشته هم در همین روزها دچار همین نوع بیماری ویروسی شده بودم. به بایگانی تخته خاکستری رجوع کردم و سند را یافتم.

 

پ.ن۲: امروز در باکسم ، میلی با عنوان " یک هدیه برای شما" از یک همکار محترم و قدیمی مطبوعاتی دیدم. باز کردم و ظاهرا یک سایت تجاری- هرمی بود. درست نفهمیدم که چیست و برایش کامنت خصوصی گذاشتم و توضیح خواستم. جواب شان این بود:" سلام.متقابلاً تبریک عرض می کنم. در مورد آن ایمیل کذایی باید بگویم خدا پدر فرستنده اولی را نیامرزد که صدها نفر را به جان هم انداخت. من ایمیل مشابهی از ..... دریافت کردم و به محض باز کردن این هدیه کذایی، به شکل اتوماتیک تمام آدرس های موجود در باکس مرا کپی و لنگه همین نامه ای را که دریافت کرده بودم برای دیگر دوستان ارسال کرد. یعنی چیزی در مایه های ویروس...امیدوارم چنین چیزی برای شما اتفاق نیفتاده باشد. فرستادن یک نامه دیگر به همه آدرس ها مبنی بر باز نکردن ایمیل قبلی را هم بی فایده دانستم. با این حال پوزش مرا بپذیرید."

 

از این اتفاق نتایج اخلاقی متعددی قابل استنتاج است. اما فوری ترینش این است که اگر هدیه ای مجازی از طرف من دریافت کردید باز نکنید و مطمئن باشید که هیچ نوع تعمد حقیقی و مجازی در کار نبوده است!

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

یهو حس می کنی که ورق بر گشته است. همه چیز مزخرف شده. از سرعت به مرداب دچار شده اینترنت گرفته تا ماشینی که حالا برای من بازی در آورده. یا این پیامک هایی که سه به یک ارسال می شوند و بابت همه شان باید پول بدهی. هزار جور کار عقب مانده آخر سال.بد عهدی کلافه کننده کسی که قرار است سر و شکل تازه ای به تخته خاکستری بدهد.حساب گری مزمن افراطی که به همه جور رابطه انسانی متاستاز داده. سردرد و قرص های قلابی. گیر دادن آدم هایی که نمی توانی سرشان داد بکشی. خودخواهی دیگران. خودخواهی خودم. احساس گناه نکرده. سه تا غلط اعصاب خرد کن ویرایش نشده در بهاریه ای که به مجله فیلم داده ام.این همه جیغ و داد سیاسی که در روزنامه ها و همه جا پخش شده. این همه فیلم درپیت روی پرده چه می کنند؟ ناامنی وحشت آفرین سور چهارشنبه ای که در راه است....و این ترافیک لعنتی و نفس بر. خسته می شوم. می زنم بغل برای تمدید اعصاب (اگر مانده باشد!) همان جا بساط ماهی قرمز پهن است. نگاه شان می کنم. بزرگ ترها دانه ای ششصد تومان. دو تا بده آقا. کدام شان را بدهم؟..." همون که اون گوشه ست. بی حرکت است. همون که داره می میره. همون رو بدید لطفا!"

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

چند ساعت بيش تر به سال تحويل نمانده.يك جا بند نمي شود و مدام مشغول كاري ست.اولين بار است كه در چنين لحظه هايي اين قدر آرام است. حس مي كند آرام است. اصلا نمي خواهد به گذشته فكر كند و خلسه تنهايي اش را خراب كند. نمي خواهد ياد آن سال هاي سختي بيفتد كه پاي سفره هفت سين دو نفره شان لبخند مي زد. لبخند مي ديد. خاطرات كتاب روزهاي اول عشق را مي خواندند و آخرش هم قول مسخره هميشگي.

 

- امسال ديگه بزار كنار اين لعنتي رو

- باشه غزل. قول مردونه. تا پاييز مي شم رضاي ده سال پيش. دوباره مي ريم زير بارون

 

و باز معصوميت چشمان زن كه انگار دنبال لالايي مي گشت. مي دانست كه رضا باز هم نمي تواند. اما باز با دستان خسته اش شمع رنگي كوچكي برمي داشت تا در اتاقك چوبي دلش روشن كند.سال هاست كه اين بازي اميدواري را مو به مو اجرا مي كند.

هر روز صبح غربت شهر بود كه رفتن غزل را به آن اداره لعنتي تماشا مي كرد و حقوق ماهانه اي كه لب طاقچه مي گذاشت. رضا تشكر مي كرد و همه مردانگي اش اين بود كه هنوز تزريقي نشده است. يك بار حساب كرده بود كه دقيقا 3254 روز است كه پاي مردي ايستاده است كه هيچ سايه اي ندارد. آن هم در شهري كه آفتابش همه زنانه گي اش را مي سوزاند.....و گاهي همه دارايي اش يك اسكناس مچاله پانصد توماني مي شد.

تاوان سركشي اش قهر مادرش بود كه عمر ده ساله داشت. همه مي گفتند كه پدرش از غصه غزل مرد. زخم زبان هاي مادر رضا هم كه مرهم هميشگي بود....و او به اين سفره هاي هفت سين دو نفره عادت داشت. ماه هاي آخر بود كه خانم سيمين به غزل پيله كرده بود. مدام تلخي مي كرد كه دست از سر پسر من بردار:

 

- اگه تو نباشي همه جوره خرجش مي كنم. مي برشم آلمان تركش مي دم....اگه تو نباشي.

 

و غزل كه ديگر در چشمان مردش بهانه اي براي ماندن پيدا نمي كرد همه چيزش را بخشيد و با كوله بار خستگي اش پر كشيد. داغي شهر غمزده هم از خجالت روزانه اش خلاص شد. غزل رها شد و حالا در خانه كوچكي در تهران جشن تنهايي گرفته است. ماه هاست كه اجاره مي دهد و مي كوشد تا بعضي كاشي هاي كلبه زن بودنش را ترميم كند. همين ديروز بود كه مثل دخترهاي چهارده ساله در خيابان هاي شلوغ اطراف خانه اش گشت و گشت تا بالاخره تكه هاي چهل تكه هفت سين اش را پيدا كرد. كلي هم گشته بود تا يك ماهي قرمز شنگول و تپل پيدا كند كه دم بلند و پهن داشته باشد. تنگ قديمي را با خودش اورده بود و دوست داشت ماهي با كهنه گي تنگ اش دوست شود.

حالا روبروي آينه نشسته است و مثل هميشه موهاي بلند و لخت طلايي اش را مي بافد. در هيچ عكسي پاي سفره هفت سين موهايش افشان نيست. از كودكي اش تا همين حالا كه سي و چند ساله گي را رد كرده است. يادش هست يك بار از كسي شنيده بود كه با اين موهاي بافته مثل شاهزاده هاي قرن نوزدهمي مي شود. از توي آينه روبرو هر از گاهي به سفره و ماهي قرمزش نگاه مي كرد كه كنج تنگ جا خوش كرده بود. گاهي دلش مي خواست كه تنها نبود و كسي دستش را مي گرفت؛ اما دوباره كابوس همه سال هاي دوتايي بودن به صورتش  مي خورد. همين جوري بيخودي و بي دليل ياد بچه شان افتاد كه هيچ وقت به لذت اولين تنفس نرسيد. ماماي چاق و چركي كه در آن زيرزمين نمور به جانش افتاده بود، يك جوري به او گفته بود "دختر بود " كه انگار " بهتر كه انداختيش". همه اش تقصير رضا بود كه در روزهاي خماري و نعشگي وقتي براي پدرشدن نداشت. رنجوري روح غزل هم توان تكان دادن گهواره غزلكي ديگر را نداشت. شايد اگر زنده مي ماند الان هفت ساله بود و كمك  مي كرد تا سفره را بچيند و تنها نباشد.

ساعت هشت شب است و كمتر از دو ساعت ديگر به تحويل سال مانده. يك جوري از جلوي آينه بلند مي شود كه انگار از مكالمه اي مي گريزد. موهاي دم اسبي اش را تكان مي دهد و الكي ذوق مي كند و مي خندد. بي آن كه جلوي آينه باشد مطمئن است كه زيباتر شده است. مي رود و دوربيني را كه تازه خريده روي سه پايه سوار مي كند. مي گذارد بالاي سفره. آن طرف هم متكاي كوچك آبی اش را مي گذارد. تصميم دارد سال كه تحويل شد دراز بكشد كنار سفره و دستش را زير چانه اش بگذارد و عكس بگيرد. تنهاي تنهاي تنها.

مدام حواسش پيش ماهي ست كه حالا كز كرده و خوابش برده است:" وقتي توي اون تشت پر از ماهي بود يك جا بند نمي شد پدر سوخته. نكنه دلتنگ جفتش باشه؟ چرا هيچ تكوني نمي خوره؟  پس موقع سال تحويل چي؟" اين حرف ها را غزل با خودش مي گويد و گاهي انگار به كسي مي گويد. برايش مهم است. يك جور قرار شخصي با خودش و با سرنوشت.

دوباره مي رود و جلوي آينه دور طلايي مي نشيند تا خودش را براي هيچ مردي زيباتر كند. خيلي ذوق داشت تا رنگ تازه ماتيكي را كه تازه كشف كرده بود به آينه نشان دهد. اين جور موقع ها ياد مادربزرگ مي افتاد كه موقع پيري هم دست از سر ماتيك و سرخاب برنداشت. همون بود كه اسم ماتيك را در دهان بقيه انداخت..... ياد خواب ديشب افتاد. رويايي كه با وضوح تمام در ذهن اش جا خوش كرده است. دو سه شب ديگر هم شبيه اش را در شيريني خوابش ديده بود: يك مرد ميانسال مهربان. شانه به شانه اش. كنار دريا و ......يك نگاه عاشق كه در جام چشمان غزل ريخته مي شد. حالا مطمئن است كه قصد انكار انتظارش را براي تعبير اين رويا ندارد. مگر مي شود از ميل چشيدن عاشقانه گي نگاه آن مرد گذشت؟ حتي دريا هم شبيه دريا هاي واقعي نبود. نه آب هاي شمال و نه خليج جنوب كه اين همه سال كنارش زندگي كرده بود....يعني قرار است آن مرد بيايد؟ شايد مهرباني آن چشم ها پاداش آن سال هاي رنج باشد. شايد مي آيد. غزل روزها دنبال يك نشانه تعبير بود يا راهي براي پيش بيني شب هايي كه قرار است بيايد. چقدر به خدا التماس كرد كه يك جوري به او بفهماند. اصلا اميدوار باشد يا اين روياي چند باره ،خواب ديدن ساده يك زن ساده است؟

يك بار دست به ديوان حافظ برد تا از شعري به راهي برسد اما آن قدر در پيچيدگي هاي شعر گم شد كه چيزي دستش را نگرفت.......و بالاخره همين چند روز پيش در يك حالت كاملا معمولي به يك قرارداد رسيد. با خوابش قرار گذاشت كه اگر ماهي سفره هفت سين با شنيدن صداي توپ سال تازه، چرخي زد، رقصي كرد يا حتي چشمكي، اين نشانه اي باشد براي من كه همين امسال مرد رويايي ام مي آيد. خودش مي دانست كه مرد رويايي هيچ زني نمي آيد منظورش همان مردي بود كه در خواب هايش ديده بود.

ماهي قرمز هم لج كرده بود و زل زده بود به دلواپسي چشم هاي منتظر غزل. غزلي كه داشت خودش را آماده مي كرد تا اگر در ثانيه تحويل، جنب و جوشي نثار تنگ نشد خانه اميدش خراب نشود.....با اين حال انگار كسي از دل آينه به او نويد مي داد كه ماهي قصد دارد شگفت زده اش كند. الان ساكت است اما وقت اش كه برسد همان كاري را مي كند كه مرد ميانسال از او خواسته است. غزل مي خواهد رويايش بي تمنا به بار بنشيند. پس دليلي نمي ديد كه از ماهي خواهش كند يا احيانا خرده ناني برايش بريزد. او دنبال يك نشانه صريح بود و اين كوچولوي قرمز، پيامبر زيباترين سفره هفت سين همه عمر اوست. خدا كند پيام زيبايي داشته باشد....اما نه! خيلي هم نبايد اميدوار بود. اين همه سال بازي اميد باخته را كه نبايد از ياد برده باشد.

لحظه سال تحويل را حفظ است و چون علاقه اي به تلويزيون ندارد روشن اش نمي كند. دليلش را نمي داند اما دوباره موقع آن لحظه را با خودش زمزمه مي كند:ساعت 21 و 55 دقيقه و 35 ثانيه و بعد هم مثل چند بار قبل به ساعت ديواري نقره گون اتاق نگاه مي كند. كم تر از پانزده دقيقه مانده. هيچ اصراري ندارد كه تالاپ تالاپ قلبش را نشنيده بگيرد. حتي جوري به ماهي نگاه مي كند كه دلواپسي و انتظار و التماس چشمانش ديده شود. اين طناز قرمز هم كه حسابي پادشاهي مي كند.

در همين لحظه است كه صداي زنگ آپارتمان را مي شنود. دلش هري مي ريزد پايين . در شهري كه هيچ فك و فاميلي ندارد و حتي دوستي كه خانه اش را بلد باشد. اين موقع سال.....قدرت حركت از او سلب شده است. همه فكرش پيش همان مرد ميانسالي ست كه پنجاه ساله به نظر مي رسيد. نكند او هم خواب غزل را ديده و دستي از آسمان آن ها را به هم رسانده است؟ بار دوم كه صداي زنگ را مي شنود دلش بي تاب مرد مي شود و با همه شرم شرقي اش مي رود تا در را باز كند. روسري آبی آويزان را روي سرش مي اندازد و در را آن قدر كم بازمي كند تا فقط چشم ها، توان ديدن هم را داشته باشند:" خاله غزل! مي شه بيام پيشت؟" اين صداي دختر هفت ساله آپارتمان ديوار به ديوار بغلي ست. اسمش نازلي ست و هر وقت پدر و مادرش دعوا راه مي اندازند از خانه شان بيرون مي زند و سراغ او مي آيد. غزل هم مثل هميشه مي خندد و همه ي در را باز مي كند:" چرا نمي شه گلي؟ بدو بيا بغل خاله" او خوب مي داند كه اول بايد اشك هاي نازلي را پاك كند و بعد دلداري اش بدهد كه" مامان بابا زودي آشتي مي كنن. غصه نخور." دارد اين كارها را مي كند كه ساعت ديواري اتاق دست مي گذارد روي شانه غزل كه حواسش باشد فقط هشت دقيقه ديگر تا سال نو باقي مانده است. نكند رقص ماهي را نبيند

-  بدو بيا بريم پيش هفت سين. بايد دعا كنيم خانم كوچولو

- يعني مي شه مامان بابام تو سال جديد دعوا نكنن؟

-  چرا نمي شه؟ بايد دعا كنيم. اگر هم نشه من و تو كه با هم دوستيم.

-  از كجا بفهم مي شه؟ آشتی مامان بابا.

-  به اين ماهي نيگا كن. اگه موقع سال تحويل چرخي زد، رقصي كرد يا حتي چشمكي...

-  اون وقت مي شه؟

- آره!

 

غزل هنوز هم با راديو ميانه بهتري دارد. اصلا هم كاري به اين حرف ها ندارد كه پيرزن ها راديو گوش مي كنند. راديوي كوچك اش را روشن مي كند و كنار هفت سين مي گذارد. خودش مي نشيند روبروي دوربين و ماهي قرمز كوچولويي كه هنوز لم داده است. نازلي هم سرش را مي گذارد روي شانه خاله غزل و به تنگ ماهي نگاه مي كند. مجري راديو كه سعي مي كند با هيجان بيش تري حرف بزند دقيقه شماري را اغاز كرده است:  " تنها يك دقيقه مانده تا اغاز سال 1385......"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

الان در یزد هستم و در یک هتل زیبا و سنتی. هوای محشری که جان می دهد برای دشت و صحرا. جای تان حسابی خالی. اینترنت پر سرعت و خلوت هم چشمک می زند. شما هم بودید نوشتن تان می آمد. اما من هنوز دچار کوفتگی اضطراب دیشب ام. و گمانم تا برای تان تعریف نکنم، دلم آرام نگیرد. گفته بودم که قبل از هر سفر هوایی حلالیت می طلبم. شاهد از فرودگاه مهرآباد رسید. قرار بود ساعت شش عصر بپریم. که گفتند اشکال فنی دارد و باید اندکی صبر کنیم. و حتما می دانید که " اندکی" در خیلی جاها، از جمله هواپیمایی، بر مبنای صبر چهل ساله خدا تعریف می شود. شد ده دقیقه به نه شب و در هواپیما نشسته ایم. و همین جور نشسته ایم. آب نبات تعارفی شان را سق می زنیم و نشسته ایم. شد چهل و پنج دقیقه و هنوز خیال پریدنی نیست. سه مهماندار مهربان، جز لبخند چیزی در سبد تعارف شان ندارند. احیانا به ذهن شان هم نمی رسد که برای مسافران توضیح دهند که این جا چه خبر است. من از پنجره ام که درست روی بال این فوکر قدیمی ست می بینم که عده ای مشغول وارسی اند. بلاخره مهمانداران عزیز و سرمه ای پوش، مراسم تعلیم استفاده از ماسک را اجرا می کنند. و من مثل همیشه یاد فیلم ارتفاع پست حاتمی کیا می افتم و کمی خنده ام می گیرد ( در این شرایط همین کمی هم خیلی ست!). می دانید که کدام صحنه را می گویم؟ همان جا که حرکات دست مهماندار هنگام توضیح، به حرکات موزون شکسته ( نخوانید break dance! ) تشبیه می شود.

خب کجا بودیم؟ بلاخره همه توضیحات را دو زبانه گفتند و منتظر حرکت بودیم. که باز نشستیم. و نشستیم. کلافگی و کمی ترس هم به این انتظار تحمیل شده بود و زمان سخت می گذشت....اما سرانجام راه افتاد. حتما تجربه کرده اید که هواپیماها معمولا سه چهار دقیقه بعد از حرکت، می پرند. اما این پرنده بیمار را خیال پرواز نبود. گمانم سه دور در مهرآباد طواف کردیم و دوستان به این اطمینان رسیدند که قرار است با هواپیما، زمینی برویم!...و بلاخره دل از زمین کند و ای کاش چرخش پنجر می شد و روی همین زمین می ماند. چشم تان هواپیمای بد نبیند. حتما می دانید که لحظه  take off حالت خاصی ست. یک جور بی پناهی در ورود به آسمان. که تا لحظه فرود، بی بازگشت است. این فوکر پیر جوری بلند شد که نفس همه در سینه شان گیر کرد. انگار کایت سوار شده باشی. صداهای عجیب و غریب و تکان های گهواره وار. کج شدن و پیچیدن با زاویه تند هم حس سقوط را تداعی کرد. پانزده دقیقه تمام هم در حال اوج گرفتن بود و من گمان کردم قصد خروج از جو را دارد. تا ارتفاع سی هزار پا. همه پاهای شان را به هم جفت کرده بودند و مشغول توبه و مذاکره با خدا احتمالا. هواپیما هم مشغول تکان خوردن و چند بار کاهش ارتفاع ناگهانی بود. ترس در صورت مهمانداران هم معلوم بود و بی جهت سعی می کردند خونسرد نشان دهند. فکر کنید با آن پس زمینه و این اتفاقات، چه وحشتی بر مسافران حاکم شده بود. خیلی ها دست بر صندلی بودند. چند مادر، بچه های شان را سفت در بغل گرفته بودند. مثل ماهی در تنگ، گیر افتاده بودیم و یک گربه گرسنه داشت نگاه مان می کرد. هرازگاهی صدای آه یک نفر شنیده می شد. یکی هم بی اختیار و با صدای بلند گفت :" ای خدااااااا"...و دقیقا همه به خدا فکر می کردند. مطمئنم! یاد آن حدیثی افتادم ( گمانم از امام صادق، ع ) که خدا را همان کسی دانسته بود که در بی پناهی مطلق، سراغش را می گیریم. می خواستم دل خودم را با شاعرانگی مرگ در آسمان خوش کنم و این که در کوه و دشت گم خواهیم شد. حوصله چونه زدن با خدا را هم در باره طول عمر نداشتم. فقط یک آیه الکرسی خواندم و طلب استغفار. با این حال اضطراب داشتم و طبیعی ست که به نهر روان و حور العین و درختان پربار و تخت های باشکوه بهشت فکر نکنم. چون بی جهت مطمئنم که سزوار جهنم نیستم. ترجیح دادم بخوابم.....و شنیدم که کسی ورود ما را به یزد خوشامد گفت و آرزو کرد که ما را در پروازهای بعدی ببیند!   

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

تا به حال شده که موقع خواب، صدای قلب تان را بشنوید؟ انگار انعکاس تپش هایش را در حفره ذهن تان می شنوید. و درست در یک حالت دراز کشیدن است که این اتفاق می افتد و اگر جا به جا شوید ، دیگر نمی شنوید. دیشب حوالی دو صبح بود که خوابیدم. و این شنیدن رمز و راز گونه را تجربه کردم و به قلب فکر کردم. فکر کردم..... فکر کردم. و فکرم در میان دو نگاه گیج می زد. قلب به عنوان یک عضو تپنده که با تپش خستگی ناپذیرش، زنده بودن را به ما می بخشد. یا قلب به مثابه جامی که در آن حس و عشق می ریزند  و گاه از وسطش تیری می گذرد و از آن طرفش بیرون می زند. و عالی ترین فهم و حسی که در آن متبلور می شود و " عشق " نام دارد. و جالب است که دانش بشر نتوانست بر شاعرانگی اش پیروز شود و خانه عشق را از قلب به مغز ببرد که خانه واقعی حس و شور است. و هنوز که هنوز است این پنج معکوس قرمز است که برای خودش طنازی می کند. بعد یادم افتاد که امروز والنتاین است. که روز جهانی عشق است و چونان نشانه ای ، بهانه ای می شود  تا به "عشق " فکر شود. و یاد جمله معروف برگمان افتادم که خدا عشق است. به راستی عشق چیست؟ و اصلا تعریف پذیر و قابل قیاس است؟ یاد داستان معروف کارور افتادم که " وقتی از عشق حرف می زنیم از چی حرف می زنیم؟" که داستان محشری ست اما نگاهش تلخ و مایوس کننده است. شرقی نیست. و بعد یاد نوشته ای افتادم در باره همین داستان – و عشق در دنیای معاصر، که مصطفی مستور ترجمه کرده است و او هم کوشیده تا نگاه شرقی/ اسطوره ای به عشق را تخطئه کند. گمانم ساعت سه صبح شده بود و من دیگر صدای قلبم را نمی شنیدم. اما هم چنان درگیر این سوال قدیمی بودم. که عشق چیست؟ گمانم عشق شبیه خدا باشد. به تعداد آدم ها تکثیر یافته است. همان گونه که خدای هیچ کس شبیه خدای دیگری نیست ( همان خدای یگانه همه ما)، عشق هم به تعداد آدم هاست. و هر کسی، حسی و انتظاری و تعریفی را از عشق برای قلبش ترجمه کرده است. شاید درست باشد که اصلا نباید دنبال عشق رفت، چون ممکن است که چیز دیگری را به آدم قالب کنند. عشق باید خودش در وجود آدمی خلق شود و با جوهره درون یکی شود. زمینی و آسمانی اش هم گمانم  باید یک جور باشد؛ اگر آن ادغام جوهری اتفاق بیفتد. عشق باید شور باشد. شاید هم عبور باشد، از خود. شاید هم دور باشد، خیلی دور. نمی دانم چگونه شد که نصف شبی به کله ام زد بروم کتاب روایت چهارم:عشق را بخوانم. که چند تا داستان عجیب و غریب دارد. مثلا داستان خیلی کوتاه عاشقیت در پاورقی اش که شیرین و در عین حال هجو گونه است. بلند شدم و گمانم تا اذان صبح همین کار را کردم و به بخش هایی از چند کتاب دیگر هم نگاه کردم. در یکی از داستان این گفت و گو را خواندم:

 

نشسته بودم، آمد.

گفت:"همه جا را گشتم."

گفتم:"چیزی...."

گفت:"نبود."

پرسیدم:" از کی به سرت زد هواشناس بشی؟"

گفت ابرها را دوست دارد.

گفتم :" ابرها را؟"

گفت :" خیلی خیلی"

گفتم:" علت؟"

گفت:" دارم، ابرها را دوست دارم."

 

و گمانم پس از خواندن این نوشته بود که گمان کردم عاشق ها احتمالا هواشناس هستند. و حتما به ابرها زیاد نگاه می کنند. زدم بیرون. صدای اذان می آمد. زمین خیس بود و هنوز تاریکی بود که ابرها را پنهان کرده بود.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


یک بومی آسوده که اصلا نمی داند در آلاسکا چه خبر است!

الان یازده شب یک شنبه است. پس من هنوز می توانم بگویم که "امروز" یادم رفت.برای دومین بار در عرض این هشت سال. بار اول که یادم رفت ببرمش ، تا نزدیک محل کارم رفته بودم . اما برگشتم. می ترسیدم که با من نباشد و جلسه مهمی را به باد بهاری سپردم. شاید هم تابستانی. آن روز بنزین هم تمام کردم و دبه به دست، سوار تاکسی شدم. چه روزهای بنزینی زیبایی بودند و خبری هم از جیره بندی و کارت سوخت و سوز نبود.  اما امروز ترسیدم که برگردم. دیر فهمیدم و در این زمستان بی مرام ، برگشت یعنی اسارت در قفس سوسمار/ ترافیک. شاید هم خواستم تمرین کنم . از چند نفر شنیده بودم که بی موبایل بودن هم نوعی رهایی ست. شاید لذت گم شدگی و.....

اما نه!... واقعا نمی توانم به رنج امروز اعتراف نکنم. حس می کردم که در خلاء گرفتار شده ام. موبایل من که زنگ خور زیادی ندارد. اما درست در همین لحظات است که خیال می کنی. فقط خیال می کنی که همه با تو کار دارند. مثل خراب شدن قطب نما در کویر است. یا بی فانوسی در شب دریا. و تازه فهمیدم که من "فقط" شماره خانه را حفظم. و بقیه در موبایل. حتی فهمیدم که شماره موبایل برادرم را هم به یاد ندارم. انگار حافظه ام را به حافظه موبایل فروخته ام.به یک گیگا بایت ناقابل. این آلزایمر که می گویند چه جوریه آقای دکتر؟...من به همکاری قول داده ام که کتاب داستان های کارور را برایش ببرم. به کل یادم رفته بود. این آلزایمر سبب خیر شد که همین الان بردارمش. بعد برسم به ادامه ماجرا که حالم شبیه روزهای اول ترک سیگار شده بود؛ حتی!...

ترجیح می دادم که به همه کلانتری های پایتخت هم اعلام موقعیت کنم . و سفارشات ریز و نیمه ریز مادر محترم را به دیده منت قبول کنم؛ اما این جوری ول نباشم؛ بی موبایل. نمی توانم خودم را قانع کنم که خب ده سال پیش چی؟! آن وقت ها که موبایل نبود. استدلال مسخره ای ست. آدم که نمی تواند در برابر تکنولوژی عقب نشینی کند. کسی می تواند فرض کند که اجداد غارنشین ما چگونه بودند و از داشته های خود دست بکشد؟ خب نمی شود. بی خود خودمان را گول نزنیم. حالا فکر کنید که با دوستی قرار هم گذاشتم و در ترافیک گرفتار شدم. یک ماشین به یک نفر زده بود و او هم مرده بود. همه به تماشا مشغول. حالا من چه جوری به آن بنده خدا خبر دهم؟ لعنت به این شانس.باید قبول کنیم. این یک واقعیت است. ما به همه ی ابزارهای سودده زندگی مان وابسته ایم. به اینترنت. به برق. به گاز . به ماشین. به کولر ماشین. به خیلی چیزها که کارکرد رفاهی اش را تجربه کرده ایم. گیرم که ساعت ده شب برسم خانه و مثل کم هوا زدگان به گوشی هجوم بیاورم. روشنش کنم. و بعد منتظر باشم که صد تا پیامک بریزد روی دست و بالم، اما فقط یکی بیاید!...دقیقا یکی ، که بیمه تکمیلی نظام پزشکی را از دست ندهید. می توانستیم به فلان سایت هم مراجعه کنیم. احیانا یک پدرسوخته هم زنگ نزند که چرا امروز موبایلت خاموش بود. این ها مهم نیست. مهم این است که اگر یک روز دیگر موبایلم را جا بگذارم ،قسم می خورم که بی گمان باز خواهم گشت. به جهنم که در قفس هر نوع خزنده و درنده ای گرفتار شوم. یا اصلا بنزین لیتری هزار تومان بسوزانم. حتی مجبور شوم مرخصی بگیرم.یا اصلا هیچ بنی بشری زنگ و پیامک نزند. از این عذاب ل خ ت و عوری ارتباطی که بهتر است.

گمان می کنم که امروزم خیلی ریموند کاروری بود. " آلاسکا مگر چه خبر است؟" شاید یاد این داستانش افتادم. شاید هم نه. اما الان که ساعت صفر است ، " کلیسای جامع " پیشنهاد خوبی ست. در حالی که نوکیای N70 روشن هم کنار دستم باشد.    

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


چند سال پیش بود. آن روزها پراید داشتم. حوالی شش عصر بود که داشتم بر می گشتم خانه. از کجایش مهم نیست؛ ولی شب بود. زمستان بود و بخاری ماشین آن قدر قدرت داشت که به سرما دهن کجی کنم. مگر حتما باید تابستان باشد که راه دریا در پیش بگیریم؟ چرا زمستان نه؟ همین الان مثلا؟!...لعنت بر شیطان. گمانم عمرم سر آمده که این وسوسه در خونم جاری شده. لااقل فردا. اول صبح. نه!..همین الان. این جوری ست که هیجان دارد و خاطره می شود. اگر عمرم سر آمده باشد که خب در هر کجا که باشم ، تمام می شود و خلاص. خوبی موبایل این است که می توان گاهی با آن دروغ گفت. و این گونه بود که به مادرم گفتم و گفتم و گفتم که شب به خانه نمی آیم و برایش از کاری گفتم. شاید هم دروغ نگفتم و جوری راست گفتم که راستش را نگفته باشم!...
قسم می خورم که هوا خوب بود. فقط سرد بود. همین. اما به محض این که پا در جاده هراز گذاشتم ، غافلگیر شدم. برف و بوران و سرمای وحشتناک. درست شبیه فیلم های روسی که در سیبری ساخته می شوند. زمین یخ زده ی زیر پای ماشین مثل پیست اسکی روی یخ شده بود. درست جلوی چشم خودم بود که اتوبوس ولووی نارنجی دور خودش چرخید. سرعت 20 کیلومتر در ساعت. برگرد مصطفی. برگرد. نه! مزه دارد. سفر را که نیمه کاره نمی گذارند. جلوتر که رفتم ، اوضاع به مرز فاجعه نزدیک بود. بخاری کم آورده بود. خاک بر سرش که این همه به زور و قوه اش می نازیدم. شدت برف و سرما هم فراتر از توان برف پاک کن بود. برف روی شیشه یخ زده بود و برف پاک کن فقط لیز می خورد. برای خودش تفریح می کرد. انگار نه انگار که من باید جلو را ببینم. مجبور بودم که گاهی کنار بزنم و پیاده شوم و با ناخن، یخ های شیشه را  بکنم، به اندازه دایره ای کوچک. آن قدر سرد بود که در همان چند دقیقه بیرون ماندن ، کاملا حس می کردم که سرعت جریان خونم به نصف  رسیده. مه غلیظی جاده را گرفته بود و فقط فلاش ماشین جلویی پیدا بود. و البته هیچ مرزی هم میان جاده و دره های سیاه پوشیده ی کنار دستی دیده نمی شد. آن وقت ها سیگار می کشیدم و آن شب سیگار به سیگار، این کار را کردم تا شاید فرصت نکنم به بخش هیجان طلب ذهنم فحش دهم. و چه بسا برای انکار ترس. یا استقبال از مرگ.....
ساعت چهار و نیم صبح بود که زنگ خانه دوستم را زدم. در ساری. گفتم که آمده ام تا برای نماز صبح اول وقت بیدارش کنم!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

وقتی پس از ماه ها دارو و درمان، نانسی اندروز حامله شد ، او و شوهرش انتظار شیرینی را تجربه می کردند؛ اما با دنیا آمدن بچه ، رویاهای آن ها محو شد. پوست نوزاد / دخترشان به طور واضحی تیره تر از والدینش بود. آزمایش DNA نشان داد که پزشکان کلینیک درمان ناباروری گند زده اند . و از اسپرم مرد دیگری برای بارور کردن تخمک نانسی استفاده کرده اند. در هر حال ، آن ها دختر بچه ( شان ) را قبول کردند.

                                                                               همشهری جوان،آذر ماه 86  شماره 145

منبع: ABCNews.com

 

 

قرارگیری در چنین موقعیتی سخت است. یکی از دشوارترین دوراهی ها / Dilema اخلاقی که بارها در بارداری به شیوه ی IVF پیش آمده است. آیا این زوج از لحاظ اخلاقی ملزم به پذیرش نوراد بودند؟ طبعا نه. از هیچ ناحیه ای هیچ الزامی متوجه آن ها نبوده است. تنها پاسخ گوی اجباری در برابر چنین قصوری ، شخص درمان گر و رئیس کلینیک است. آن ها نهایتا می توانستند چند میلیون غرامت بدهند و بچه را به پرورش گاه بسپارند. نوزاد بی گناه و بی خبر هم مجبور به تحمل بی سرپرستی بوده. ضمن این که مقصرین غیر عمد کلینیک نیز ملزم به قبول سرپرستی بچه نبوده اند. در واقع اخلاقیات در چنین دوراهی دشواری قادر به نجات یک نوزاد اشتباهی از قربانی شدنی دردناک نبوده. چرا؟ اگر ایثار / از خود گذشتگی همسر نانسی نبود ، دو اتفاق تلخ قابل وقوع بود. یا پرورشگاه و ظلم ناخواسته به نوزاد و اجحاف خواسته نسبت به نانسی ؛ چون در هر صورت او مادر واقعی فرزندش بوده. یا جدایی نانسی از همسرش و پذیرش سرپرستی تک نفره ی فرزند بی پدر. گمان نکنیم که وضعیت نهایی فعلی داستان که خواندیم ، پایان خوش ماجراست. چون پدر فعلی – و غیر واقعی نوزاد ، نمی تواند برای همیشه از این فکر آزاردهنده خلاص باشد که همسرش از اسپرم مرد دیگری باردار شده و حالا  مسئولیت فرزند حاصل ، بر عهده اوست.

این دو راهی اخلاقی با پرسش دیگری نیز روبروست. آیا اسپرم اشتباهی ، یک اسپرم اهدایی در بانک اسپرم بوده، یا متعلق به زوج نابارور دیگری بوده که چونان همین زوج ، منتظر پدر – یا مادر شدن به این شیوه بوده اند. آیا مسئولین کلینیک ملزم به مطلع ساختن پدر واقعی نوزاد بوده اند؟ شاید او مایل به پذیرش فرزندش بوده . و حق بچه نیز هست که پدر واقعی اش را بازیابد.اگر چنین کاری نمی کردند که نوعی پنهان کاری فریبکارانه بوده. حالا اگر خبر می دادند و صاحب اسپرم هم بچه اش را می خواست چه؟! تکلیف نانسی / مادر چه می شود؟ باز در همین حالت چند موقعیت دیگر قابل ایجاد است که امر را پیچیده تر می کند.....و البته ظاهرا اخلاقیات توان الزام آفرینی قطعی در هیچ کدام از این حالت ها را نداشته. و تنها انسانیت متکی بر معنویت است که توان کشف راه میانه ی بهینه را دارد.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

1.

 

…. انبوهی کار نکرده. قول نوشتن. تا آخر هفته می نویسم. به موهای جو گندمی بناگوشم قسم. اما نمی شود. حوصله ام نمی کشد. یادداشتی در باره اتوبوس شب. نقد گوشواره. صفحه منشورم. خشت و آینه. هنر و سلامت. پیشگفتاری برای فلان کتاب. کلی کلیپ و فیلم کوتاه که قرار است ببینم و نظری برای شان بنویسم. دوستانه. دوستی. دوست……و دلخوری دوستان و فراموش کاری هایم. بی حوصله گی. حوصله توضیح و تفسیر و دروغ  هم ندارم. گاهی بودن و نبودن هم برای آدم یکی می شود. اس ام اس/ پیامک. انتظار دوستان و این که بی پاسخ ماندن اس ام اس های شان را حمل بر غرور و نارفیقی و….همه جور نکته منفی و ناباورانه می کنند. الا آن چه واقعا وجود دارد.

 

2.

 

.... سه شنبه صبح. زنگ دلخراش و بیدارباش و اجبار رفتن به کار روزانه. دیشب زود خوابیده بودم. اما صبح که بیدار شدم تنها آرزویم عضویت در اصحاب کهف بود. و حداقل به سیصد سال خواب نیاز داشتم. حس کردم که الان هیچ چیز مهم تر از خواب نیست. یک نیروی دردناک و سمجی به دوخت و دوز پلک هایم مشغول بود. و کمی سرگیجه. وقتی بنزین نداری و سفری مقدور نیست، پس مرخصی استحقاقی را باید خوابید.با علیت خلقت خودم لج کردم و تا ظهر خوابیدم. بعد دو ساعت بیدار ماندم و کمی نماز و ناهار. دوباره با پست مدرنیسم آگاهی لج کردم و خوابیدم تا هفت عصر . بعد سه ساعت بیداری و مقدار لازم نماز و شام. خب بعدش هم به عادت شبانه ی نوع بشر خوابیدم و فردایش سر و حال و قبراق از آرزوی کهفی خودم استعفا دادم!

 

3.

 

.... هر نوع سفر درون شهری در تهران ، نیاز به سه چهار نوع قرص اعصاب و روان دارد. غیرقابل پیش بینی و فرساینده. افتضاح به معنای واقعی کلمه. بیچاره فرمان ماشین من که این همه مشت نوش جان کرده. این طرح زوج و فرد هم جز محدودیت و آزار ، هیچ نقشی نداشته. چرا؟ خب مردم کارهای شان را بر این مبنا تنظیم می کنند و فقط توزیعش فرق کرده. قبلا اگر یک میلیون ماشین در یک خیابان شش متری وول می خوردند ، نصف شان زوج بودند و بقیه فرد. حالا همان یک میلیون- و چه بسا بیش تر ابوقراضه موجود است؛ اما همه شان فرد  هستند یا زوج. از یک پلیس محترم و جوان و دسته جریمه در دست، با لبخند و احتیاط تمام پرسیدم که " خداییش فرق کرده؟!"  گفت:"نه!"  خب طبیعی بود که سوال بعدی من این باشد که" پس چرا لغوش  نمی کنید؟!!!"........پلیس:" خب نمی شه که!!!!"

شگفتی پلیسی دیگر همین پریروز رقم خورد. دوستی شماره ای گفت که به آن پیامک بفرستیم تا خلافی پیامکی ماشین را برای مان هدیه بفرستند . از سر کنجکاوی این کار را کردم. با این سابقه که من به طرز آزار دهنده ای قانون مندم. و چون از نگاه متفرعن و توهین آمیز برخی پلیس ها موقع جریمه نوشتن متنفرم ، آسه می روم و یواشکی می آیم. کلا یک بار هم بیش تر جریمه نشده ام. هفت هزار تومان پارک ممنوع. آن هم در جایی که تابلو نداشت. سرتان را درد نیاورم. پیامک آمد و رقم را فرو کرد توی چشم های گرد شده ام: دویست هزار تومان!