تبليغاتX
تخته خاکستری

در عنوان بندی پایانی دعوت حاتمی‌کیا، نامی هست که از او تشکر شده: دکتر شمشیری. شاید بسیاری گمان کنند که حتما نام یکی از مشاوران پزشکی فیلم است؛ که البته گمانه نادرستی‌ست. هر چند گفته می‌شود که ایشان علم طبابت خوانده‌اند و همه او را "دکتر" صدا می کنند و یکی از دو همسرشان هم متخصص زنان و زایمان است. اما شهرت ایشان به دلیل احاطه‌شان بر برخی علوم قرآنی و پیشگویی و سفارش‌های خاص است. توانایی های خاصی دارند و البته مراجعین زیادی هم دارند و بیش‌تر تلفنی. برای رفع مشکل و استخاره و توصیه و شناسایی علت گرفتاری و چنین موضوعاتی. شنیده ام که 6-5 گوشی موبایل در کنارشان هست و از اقصی نقاط جهان هم به ایشان زنگ می زنند. حتی برخی چهره‌های سیاسی و اجرایی هم با ایشان در ارتباط‌ اند. برخی غیب‌گویی‌ها و چاره‌اندیشی‌های ایشان برای برخی، خیره‌کننده و کارساز بوده است...از جمله کسانی که ارتباط مداومی با دکتر شمشیری دارد، ابراهیم حاتمی کیاست. ساخت فیلمی با موضوع سقط جنین هم به سفارش ایشان بوده است و بر مبنای این هشدار مکرر که سیاهی دو گناه سقط جنین و ربا در دنیا بسیار زیاد شده است و از برخی حدود قرآنی گذشته. مرحوم ملاقلی‌پور هم در رابطه با دکتر شمشیری مداومت داشته و فیلم میم مثل مادر را به سفارش موکد او ساخت. البته این ارتباطات به چنین سفارش‌هایی محدود نبوده و در امور داخلی و خصوصی‌شان نیز توصیه‌هایی داشته که خودشان راضی‌اند. رسول صدرعاملی هم فیلمساز دیگری‌ست که به خانه دکتر شمشیری رفت و آمد قابل توجهی دارد و بسیاری توصیه‌های او را به کار می‌بندد... از شما چه پنهان، من هم کنجکاو شده‌ام!

* نامه ای به ابراهیم حاتمی کیا

* سلامت را می توان یاد داد

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

در خبری خواندم که " (یک) پزشك ايراني، بيمار مرگ مغزي را به زندگي دوباره بازگرداند." خبر تکان دهنده ای ست که خوشحال کننده هم هست. این که یک انسان معادل مرگ، دوباره به زندگی باز گشته است. اما بلافاصله با هجمه ای از پرسش های اخلاق گرا روبرو شدم. که اصلا انتشار چنین خبری درست است یا نه؟! و اصلا با بیمار دچار مرگ مغزی روبرو بوده اند یا نه؟! یادمان باشد که بیماران پرشماری در لیست انتظار دریافت اعضای حیاتی هستند و با مرگ دست به گریبان اند؛ اعضایی که جز کلیه، بایستی الزاما از بیمارانی برداشته شوند که مرده به شمار آیند. مدت هاست که رسانه ها و مطبوعات و جامعه ی سلامت می کوشند تا فرهنگ " اهدای عضو پس از مرگ مغزی" را در ایران گسترش دهند. حتی برخی فقها هم به یاری آمده اند و جواز شرعی چنین کاری را صادر کرده اند. کار سختی هم هست. رضایت دادن بستگان نزدیک به اهدای اعضای دل بسته های خود، تصمیم دشواری ست. خودم که مطلقا توان چنین کاری را ندارم و از خدا می خواهم که در برابر چنین تصمیمی قرار نگیرم. آن هایی هم که قبول می کنند، با اطمینان به برگشت ناپذیری "مطلق" مرگ های مغزی به زندگی ست که خاموش کردن دستگاه های مسبب ته مانده ی حیات را می پذیرند. هیچ کس حاضر نمی شود که یک احتمال فوق العاده ناچیز _ اما امیدواری بخش _ بازگشت دوباره ی دل بندش به زندگی را به صفر برساند. من شک ندارم که محال است خوانندگان این خبر، در صورت قرار گرفتن در چنین موقعیتی، حاضر به اهدای اعضای عزیزان خود شوند. چرا که در جایی خوانده اند: " (یک) پزشك ايراني، بيمار مرگ مغزي را به زندگي دوباره بازگرداند."  یکی از همکاران متخصص مغز و اعصاب، چونان کامنت گذار همین خبر، معتقد است که آن ها با مرگ مغزی روبرو نبوده اند و صرفا یک کمای عمیق ( deep coma ) در میان بوده است. که البته در صورت صحت این گزاره، باز هم با عدم اطمینان به "تشخیص" مرگ مغزی مواجه شده ایم. این در حالی ست که همکار دیگری به "صفر بودن" احتمال بازگشت مرگ مغزی بی اعتقاد است؛ چرا که هیچ چیز در پزشکی صفر نیست. او در مطالعات خود به موارد نادری برخورده که مرگ های مغزی با حیات دوباره بیماران نقض شده اند. این در حالی ست که طبق یک قاعده متکی بر آمار، قرار بر عدم انتشار خبر چنین موارد کمیابی ست. چون هزاران نفری که می توانند با اهدای اعضا زنده بمانند، خواهند مرد. از سوی دیگر، اخلاق پزشکی به آمار کاری ندارد و همان گونه که با اتانازی موافق نیست، با پنهان کاری اخبار مرتبط با جان انسان نیز مخالف است _ حتی اگر یک نفر باشد. ضمن این که برخی از آن ها، چنین کاری را نوعی تسریع عامدانه در مرگ می دانند و از عنوان اتانازی غیر فعال (passive euthanasia) برای توصیف آن بهره می برند. در مواجهه ی فلسفی با تعریف "مرگ"  که کار پیچیده تر هم می شود و نمی توان کسی را که دچار مرگ مغزی شده، مرده به حساب آورد. چرا که او می تواند با دستگاه به حیات خود ادامه دهد، حتی اگر فاقد ضربان قلب و تنفس خودبخودی باشد. دو راهی سختی ست و واقعا نمی توان در باره درستی یا نادرستی درج چنین خبری حکم داد، حتی در باره ی اصل ماجرا که می کوشیم به عنوان بخشایشی ستودنی و نجات بخش جا بیفتد.     

پی نوشت: در فاصله یک ساعت نوشتن این مطلب، خبرگزاران تابناک، " مرگ مغزی" را به " فلج مغزی" (!) تغییر دادند و  کامنت های تایید کرده ی قبلی خود را نیز حذف کردند. ظاهرا به دلایلی که نوشته ام، آن ها هم ترجیح دادند که تلفات خبر را کم کنند!.. این نوع تغییر خبر، شبیه جعل آن است و در هر صورت و به این شکل بی توضیح، با رعایت اخلاق پزشکی منافات دارد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

فقط نگاه می کنی. چشم وا می کنی به فنجان قهوه ای که خیلی وقت است گوشه ی میز است... و هنوز هیچ قهوه ای با آن نوش نکرده ای. و یک شمع کوچک که در برابر چشمان توست. هنوز روشن اش نکرده ای تا تکه شیشه های رنگی را در برابر نور ببینی...و ناگهان زندگی هم تمام می شود و در هزار گوشه اش، هزار تماشا از قافله نگاه جا می مانند...و یک شمع کوچک زرد منتظر.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

شاید یک حدیث بود. یا تفسیری از آیه ای. شاید هم در سخن بزرگان خواندم که :" اگر مردمان شهری بر بار گناهان خود بیافزایند، ناچاری و دل شوره ی آنان نیز روز به روز بیش تر می شود." ما و شما گناهکاریم؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


امروز، شش صبح

۱.
بهترین تماشای سفر را همین امروز صبح به دست آوردم. شش صبح بلند شدم و دلم خلوت آغاز صبح دریا را خواست. تنها بودم و گردی درخشان خورشید در کف شرق، تازه داشت چشم وا می کرد. موج ها هم بی تاب بودند و چنان محکم به صخره ها کوبیده می شدند که شتک های آب به اسکله هم می رسیدند. بی کرانه ی دریا، همچنان مهربان بود؛ چونان خود خدا.

۲.
پرچم سیاه برافراشته بودند... که دریا مهمان نمی پذیرد و چه بسا ناخوانده ها را به ابدیت دعوت کند. رقص این سیاهی در باد و آسمان بی انتها، جلوه ی غریبی داشت. ترسناک نبود؛ بیش تر رازناک بود. درست شبیه راز مردن. فردا رمضان است و باید مطمئن باشم که خدا مهربان است.

3.
بیش تر عادت کرده ایم که مساجد تاریخی را در اصفهان و یزد و کاشان و کویر جست و جو کنیم. اصلا باور نمی کردم در چند کیلومتری دریا، یکی از مساجد دوران صفویه را ببینم. مسجد فرح آباد، یکی از همان مساجد چهار ایوانی ست که دو شبستان بزرگ دارد و حجره هایی متعدد. ظاهرا چند سال قبل توسط سازمان میراث فرهنگی مازندران مورد توجه قرار می گیرد و مخروبه رو به نابودی آن را احیا می کنند. در میان این بازمانده ها که قدم می زدم و می ایستادم، مثل همه ی مکان های تاریخی، نیروی راز مبهم تاریخ را حس می کردم. و این که به زودی همه ی ما هم بخشی از همین تاریخ گذشته خواهیم شد. بی جهت به روح امام جماعت این مسجد فکر کردم و این که هنوز دل بسته این یادگار هست؟...یا در انتهای افق دریایی که همین نزدیکی ست، به رقص پرچم برافراشته بر ساحل نگاه می کند....و البته آرام؛ چون خدا مهربان است.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

آن شب را نمی توانم فراموش کنم. هنوز هم متفاوت و غریب و البته " مورددار" ترین شب پزشکی من است. ساعت سه و نیم صبح جمعه، در اوج بحران. انترن جراحی بیمارستان شریعتی بودم و در کنار یک همکار و رزیدنت کشیک، در بهت و گنگی تمام، بخیه می زدیم، احیاء می کردیم، ناله و شیون می شنیدیم و البته با پارادوکس های اخلاقی هم دست و پنجه نرم می کردیم. انگار عقوبت الهی نازل شده بود و اورژانس شریعتی هم نزدیک ترین جا به این بلای آسمانی بود. یک وانت پر از زن و بچه چپ کرده بود و همه در آستانه ی مرگ. وسایل احیای اطفال کم بود. مدام کد می زدیم و نیرو کم آورده بودیم. مادر سراغ بچه هایش را می گرفت. متراژ بخیه های چند لایه داشت به عدد سه رقمی در متراژ تبدیل می شد. ما موظف به نجات جان آن ها بودیم، همان گونه که در برابر فاحشه ی اتاق بغلی موظف بودیم. او را هم لت و پار آورده بودند و البته به همراه یک نیروی انتظامی. ظاهرا در خانه ی مردی بوده که همسایه ها به کلانتری خبر داده اند. آن ها سر می رسند و زن از سر وحشت و با حالتی نیمه عریان به پشت بام می گریزد. آنتن تلویزیون در لبه بام و دیوار به دیوار آپارتمان کناری نصب بوده، با دو طبقه کم تر. او برای پنهان شدن، خودش را از بام کناری آویزان می کند و فقط پایه آنتن را می گیرد تا نیفتند...اما آنتن می شکند و می افتد و چند جای بدنش می شکند. او را خونین و نیمه هوشیار آوردند. نیروی انتظامی همراه، در این چند ساعت مراقبت از زن بدکاره، همکلامی نداشت جز همکار دیگرش که مراقب یک له شده ی دیگر بود؛ در اتاق روبرویی. این بار، مجروح مظنون یک مرد جوان بود. ظاهرا معشوقه ای داشت که چند ماه قبل با همسرش متارکه کرده بود. آپارتمان زن در طبقه ششم یک مجتمع بود و مرد هم آن جا بود. در همین موقع، شوهر سابق با چند نفر دیگر سر می رسد و مرد جوان را از پنجره پرت می کنند. او در سقوط از طبقه ششم به درختی گیر می کند و به زمین می افتد. هشت شکستگی داشت و چند پارگی دست و پا و تاندون و رباط. نخاعش هم در ناحیه ستون مهره های سینه ای قطع شده بود. با این حال هوشیار بود و با ناله، بذله گویی هم می کرد. یادم هست در جواب این طعنه ی پرستار که عبرت تان از این ماجرا چیست، فقط خندید و گفت:" که به سمیه بگم طبقه همکف خونه بگیره!". این شب غریب با یک دختر و پسر پنهان کار دیگر، در اتاق کناری جریان داشت. آن وقت ها مثل حالا نبود و دوستی ها تحت فشار روانی بیش تری بود. یک دختر و پسر جوان بیست و چند ساله عازم یک پارتی بودند. حتما با موسیقی بلند و سرعت بالا در اتوبان کردستان؛ که چپ می کنند. وضع شان به اندازه بقیه ناگوار نبود و بیش تر ناله می کردند؛ به خصوص دختر جوان که بیش تر نگران طلاهایش بود و این که پدرش نفهمد. مدام خواهش می کرد تا پای پلیس به این قضیه باز نشود و با خودش حرف می زد. پسر بهت زده بود و فقط به سقف ترک خورده بالای سرش زل زده بود. برای شان رگ گرفته بودیم و در نوبت رادیوگرافی بودند. به خونریزی مغزی مشکوک نبودیم اما از این لحاظ هم تحت نظر بودند. در اتاق شان بودم که دخنر با ناله، نام پسر را صدا زد؛ چند بار. پسر جواب نمی داد یا شاید نمی شنید. آن روزها هم سینمایی بودم و این لحظه برایم آشنا بود. حدسم این بود که دختر قصد ابراز عشق دارد یا قول گرفتن از پسر که تنهایش نگذارد. بلاخره ناله رضا هم بلند شد( اسم پسر رضا بود ) که چیه؟ جانم؟.....دختر:" خاک بر سر کثافتت کنن با اون رانندگیت. ببین به چه بدبختی ای افتادیم!"

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

" چیز قابل توضیحی ندارید؟! " رفته بودم جام جم برای ضبط همان برنامه رادیویی هفتگی. کسانی که نگهبان اند و کنترل می کنند که خودم و ماشینم آفیش هستیم یا نه، سوالاتی هم می کنند و صندوق عقب را هم می گردند. که مثلا لب تاپ و سی دی و کول دیسک و این جور چیزها ممنوع!...اما امروز با چنین پرسش شگفت انگیزی روبرو شدم: " چیز قابل توضیحی ندارید؟! "  گمانم حوصله نداشت که اشیاء ممنوع را یکی یکی نام ببرد و ترجیح داد با یک تیر همه نشان ها را درو کند. در برابر چنین سوالی، واقعا چه می توان گفت؟... دلم می خواست برایش توضیح دهم که امروز روز خوبی نبوده و نیست و نخواهد بود. از آن روزهایی ست که از اول خوب شروع نمی شود. و دیگر مطمئنی که احتمالا موقع خواب هم ممکن است یک نفر مثل جن از یک سوراخی پیدایش شود و بگوید :" هی ! تو!... تو یه آدم عوضی مزخرف حیوانی!" خب به نظرتان این روز بد قابل توضیح نیست؟ یا این که مثلا دو روز وقت بگذاری و برای فیلم انتخابی ات نقد بنویسی و در روز روشن بشنوی که:" هی! تو!... تو هر وقت قصد نوشتن نقد خیلی خوبی داری... جان خدا نقد بد بنویس! " و بدتر از همه این است که مطمئنی حق با همانی ست که دارد حالت را می گیرد. خب این هم چیز قابل توضیحی ست ولی چه ربطی به آن پرسش گر کم حوصله داشت. در چنین روزی ست که ترافیک خفه کننده تهران هم نفرت انگیزتر جلوه می کند. حس می کنی که یک مشت دیوانه و کور در حال رانندگی هستند. به خدا قسم پشت پراید مشکی جلویی نوشته بود "خودتی!".... و البته موتورها!.. موتورها!... این ها را چرا کسی جمع نمی کند؟! درست در همین بلبشوست که پسرخاله فیلسوف هم زنگ می زند:" حالم خوش نیست. حوصله داری با هم حرف بزنیم؟" و من تقریبا با فریاد جوابش را دادم:" هی! تو!...به جهنم که حالت خوش نیست. من هم حوصله ندارم. یعنی اصلا حوصله ندارم!" 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


آخرین باری که شسته شد!

بلاخره شنبه هفته پیش فروختم اش. همان رخش آبی رویال دوست داشتنی را عرض می کنم. حسابی رو به راه و سربراه اش کرده بودم. به یک جوان خوب و مودب دهه شصتی فروختم که با پدر پیرش آمده بود. سفارش کردم که با او مهربان باشد و فقط روغن توتال 5000. فقط لنت اسپانیایی. فقط تعمیرگاه های مجاز. در ساعات آخر که مشغول تعویض پلاک و سند زدن بودیم، همه خاطرات دو سال و نیم گذشته را به صورت فشرده دیدم....و سفرهایم را. جاده چالوس و پیچ و خم هایش و دریا و 170 تا رفتن. وقتی همه چیز تمام شد، ناگهان در ماشین خودم غریبه شدم. چون دیگر مال خودم نبود. قبل از آن که بروم عقب بشینم تا صاحب جدید تا یک جایی برساندم، گفتم عکس آخر را با هم بگیریم. من و آبی رویال. به او تکیه دادم و کاملا حس کردم که دلخور است. از تولدش پیش خودم بوده و حالا ناگهان رهایش کردم. حق با او بود و زودتر از معمول پیاده شدم و نگاهش کردم تا کاملا دور شد. در گوشش گفتم که هوای خاطراتم را داشته باشد که در آن ماشین جا گذاشته ام.

یک هفته بی ماشینی در وسط تابستان هم حکایتی بود. تصور این که ماشین تازه را آخر تابستان بدهند، به کابوسی می مانست. آستین همت بالا زدم و در مکاتبه با رئیس ایران خودرو، از سوابق پزشکی و مطبوعاتی بهره گرفتم تا آن ها هم بلاخره با تسریع موافقت کردند ( البته نه به همین راحتی!) یک شنبه، رخش تازه را گرفتم. باز هم از بدو تولد و این بار خاکستری روشن، همان دلفینی یا فیلی. هر کسی یک چیزی می گوید. سر حال و تازه نفس است. رینگ کارخانه اش هم استثنائن زیباست. این بار از بدو ماجرا و قبل از تحویل رسمی، از او عکس گرفتم. عکس ها می مانند و نشانگان خاطرات اند. خیلی زود با هم رفیق شدیم و از من قول گرفته تا بعد از آب بندی شدن، بزنیم به جاده شمال. دلش تجربه 190 می خواهد. بی شرف بی تابی می کند تا از رکورد رخش قبلی ام عبور کند... و البته من که زیر بار نخواهم رفت! 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

یک خانه بزرگ در زعفرانیه داشتند که سالی – یا هر دو سال یک بار مهمان آن می شدند. بیست سالی بود که برای مهمانی و هرازگاهی به وطن سر می زدند... و البته هیچ وقت دل شان ماندن نمی خواست. در پاریس هم راحت راحت نبودند. ولی دل شان آن جا را بیش تر می خواست. به همین سادگی. دختر بیست و چند ساله ای که گاهی از دیوار بالا می رفت و گاهی کنج همان دیوار کز می کرد. برایش مهم نبود که در مسابقه اسب سواری اول شده، اما مطمئن بود که آن پسر را خیلی دوست دارد. خودش اصرار داشت که عاشق شده. خیلی تصادفی پیدایش کرده بود و یک عکس و چند باری همکلامی و حس اش همه آن چیزی بود که پایش قسم می خورد. این تنها انگیزه ایران آمدن او بود. که چند ماهی در کنار معشوق بماند و برود تا تماشای پیوند عشق با ابدیت.

هشت شب در فرودگاه بین المللی تهران بود؛ با دو چمدان بزرگ و یک سیگار اولترا لایت که تازه روشن کرده بود. پسر سی ساله لاغر و مو فرفری و گندم گونی هم آن سوی شیشه منتظرش بود. با یک سبد گل و اضطراب و عشقی که نمی دانست چه شکلی ست. چند ساعت بعد چراغ خانه ای را روشن کردند که زیر غم و غبار خوابیده بود. با یک مشت عکس و آینه و دکور و کمد قدیمی. فقط حوصله شان کشید که خاک کاناپه را پاک کنند و کنار هم لم بدهند و....دختر یک ریز از عشق می گفت و پسر تماشایش می کرد. حوالی صبح بود که دوش گرفتند و خوابیدند. فردا ظهر که بیدار شدند، دو تا کنسرو  فرانسوی خوردند و بعد به تلویزیون زل زدند. هر دو با گوشی موبایل شان ور می رفتند و اس ام اس و تست زنگ موبایل و هرازگاهی هم به هم یادآوری می کردند که همدیگر را دوست دارند... و دوباره به تلویزیون پناه می بردند. انگار دلوشان به چاه خشک جملات می خورد. حرف شان نمی آمد. حوالی هشت شب بود که دختر در باره خاص بودن خودش گفت و پسر لبخند کوتاه و بی معنایی بزند.... و این که نگهداری از عشق در دوردست چقدر راحت تر است. دختر روی کاناپه خوابش برد و هنوز هیچ دستی به گرد و غبار خانه کشیده نشده بود. و به آینه خانه هم. پریسا انگار به خواب هزار ساله رفته بود. هومن هم بی صدا بلند شد و لباس هایش را پوشید و رفت. یک جای دور انتظار او را می کشید؛ جای دوری که...   

 

* جزئیات پنهان گفتار نویسی

* تصویر سالمندان تا کی برفک دارد؟

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


روزت مبارک و عمرت دراز باد و با عزت، پدر!

ده سال و اندی پیش بود. تازه از بستر نقاهت چند ماهه ی دو جراحی سنگین برخاسته بودم. هنوز اعصاب چشمانم هماهنگ نشده بودند و به علت دوبینی، مجبور بودم تا چشم آسیب دیده را بپوشانم. به گونه مخوفی شبیه دزدان دریایی شده بودم و هنوز آثار لت و پاری پابرجا بود. در همین روزها بود که پدر دچار درد قلبی شد و آنژیوگرافی نشان داد که هر سه رگ تا نود درصد مسدودند. پدر باید به سرعت تحت جراحی بای پس قلب قرار می گرفتند و حتی ساعت ها هم اهمیت حیاتی پیدا کرده بودند. دل به دریا زدم و با همان قیافه ی دریایی نشستم پشت ماشین و افتادم دنبال کارها. انترن بیمارستان امام بودم و دکتر میرخانی را راضی کردم تا بابا را همان جا عمل کند. ایشان جراح قلب برجسته ای بود و رئیس بیمارستان امام و یک مرد بزرگ و نازنین (خدایش بیامرزاد). راضی شان کردم تا خودم هم در اتاق عمل حضور داشته باشم. این طوری خیالم راحت بود که همه کارها توسط خود دکتر انجام می شود و احیانا بخشی از آن به دست فلوشیپ ها سپرده نخواهد شد. هر چند که هم چنان و بعد از ده سال، تصویر کابوس گونه قلب بی ضربان پدر در میان مشتی یخ، در ذهنم جا مانده است. عمل با موفقیت کم نظیری تمام شد و دو روز بعد را بابا باید در سی سی یو می گذراندند. آن روزها مجبور بودم به دلیل جراحی سه ماه قبل خودم، هر شب فنوباربیتال 100 میلی بخورم که به شدت خواب آور است. با این حال دلهره داشتم که در سی سی یو نباشم و اطمینان را در حضور دائمی خودم در همه ی مراحل می دانستم. راضی شان کردم که آن جا بمانم و فیزیوتراپی تنفسی پدر را هم خودم انجام می دادم. کاری که باید برای هر بیماری که تحت بیهوشی عمومی بوده انجام شود و حوصله و دقت می خواهد. داروهای قلبی و فشارخون هم از طریق سرم برای شان تجویز می شد و بیش تر مواقع خواب بودند.
شب دوم بود و تب جام جهانی فوتبال اوج گرفته بود. یادم هست که آن شب در باره بازی ایران و ژاپن حرف می زدند و اوضاع نگران کننده تیم ملی. ساعت دو سه نیمه شب بود. سکوت مرموز و آزاردهنده ای در آن اتاق نگران چمباتمه زده بود. دو پرستار جوان پچ پچ کنان مشغول درد دل بودند و البته یکی شان کتاب هم می خواند. من هم با پلک هایی سنگین شده در گوشه ای نشسته بودم و بابا را تماشا می کردم. ناگهان انگار هولی در جانم افتاد. همه چیز باید درست می بود و نیم ساعت پیش همه چیز را چک کرده بودم. ایشان آرام خوابیده بوده و جای نگرانی نبود. اما من ناگهان دچار نگرانی وحشتناکی شدم. دوباره بلند شدم و اصلا مهم نبود که پرستارها دوباره متلک بیندارند که شما دچار " وسواس پدر" شده اید!...رفتم و بی هیچ توجیه علمی، علائم حیاتی و فشار بابا را دو باره چک کردم. خشکم زد و اگر سی سی یو نبود، شاید داد می کشیدم. فشار خون 5/5 بود و این یعنی فاجعه. یعنی هر لحظه امکان تمام شدن. فقط با دست، پرستارها را خبر کردم و به سرعت کارهای افزایش فشار را انجام دادیم و به لطف خدا، بحران افت فشار کنترل شد. بعد معلوم شد که میکروست تنظیم تزریق نیترو گلیسرین خراب بوده و دارو را با مقدار ده بار مجاز عبور داده است.... و اگر همین وضع تا ده دقیقه دیگر ادامه پیدا می کرد، ممکن بود هیچ چیز قابل برگشت نباشد.
روزت مبارک و عمرت دراز باد و با عزت، پدر!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1.

گاهی حس می کنم که زندگی روی دور تند افتاده و به آرزوهای آدم هم کاملا بی اعتناست. اصلن هم حواس اش به روزمرگی و رخوت و هزار کار نکرده نیست و بی شرف برای خودش می تازد. لااقل چشم انداز شورانگیزی هم نشان نمی دهد که سر دل مان را با خیال پردازی، شیره بمالیم. این قدر آدم در این کره ی خاکی دارد و  آن قدر آدم در نوبت اند تا در رحم های مادران جا خوش کنند که ناز تنبلی آدم را نمی کشد... چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.

 

2.

مدام می خواهم کار تازه ای انجام دهم. نه از آن کارهایی که فلک شکافانه باشد، در همین حد که به حیاط خانگی هم تغییری ارزانی کند بس است. خواستم عکاسی شروع کنم که نشد و فقط نیم میلیون پول بی زبان را دادم و جایی در کشوی میزم اشغال شد. فیلم ساختن هم که خیلی زد و بند و حوصله و پی گیری لازم دارد. نقد نویسی و منشور نویسی ماهانه و هفته نویسی های سلامت و گاه نویس تخته خاکستری هم باعث احساس تحول نمی شوند. یک جور نشانه های بودن اند انگار فقط. مگر چه قدر عمر باقی مانده؟ چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.

 

3.

چندی ست که می خواهم دو سه کار انجام دهم و البته مدام به فردا موکول می شوند.تنها کار به درد بخورم مربوط به دو سال پیش است که سیگار را ترک کردم. خب که چی؟ چه قدر می توان با کمی بدتر نبودن دل خوش بود؟ وزن لعنتی به 85 رسیده و باید رژیم و ورزش را شروع کنم. لاقل برنج و نان و چربی را کنار بگذارم و روزی نیم ساعت نرمش. اما همین حد هم ماه هاست شروع نشده و اوضاع خوب ریخت نیست. کبد چرب هم در کمین اضافه وزنی، چنگال تیز کرده است. سابقه دیابت و بای پس قلب و سکته منجر به فوت هم که در فامیل کم نداریم. چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.

 

4.

خب قبول که عمر دو روز است و حضرت عزرائیل هم بی خبر می آید و به کارت بیمه عمر آدم هم غش غش می خندد؛ این که دلیل نمی شود صاف صاف بنشینیم و منتظر این فرشته ی "مامور و معذور"  بمانیم. دنیا را چه دیدی؟! شاید تا شصت سالگی هم زنده ماندیم. لااقل برای بهتر زیستن بقیه عمر کاری کنیم. اگر دیدید که دیگر نتوانستم هر دو سه روز یک بار در کناره ی خاکستری تخته ام بنویسم و کار به هفته نویسی رسید، بدانید که مشغول تلاش تازه ای شده ام. مهم نیست چه قدر امکان ادامه و موفقیت در انتظار است، مهم "یک کاری کردن"  است؛ گیرم که چهل سالگی نزدیک باشد و خب آدم....!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

-          من فکر می کنم کار درستی کردم.

-          مهم نیست تو چی فکر می کنی.

-          تو چی فکر می کنی؟

-          من موضوعات مهم تری برای فکر کردن دارم.

-          پس از کی بپرسم؟!

-          از خودت!

-          ولی من فکر می کنم کار درستی کردم.

-          خب اگر این قدر احمقی، دانستن فکر دیگران هم به دردت نمی خوره.

-          ولی مطمئنم که تو فکر می کنی من کار درستی کردم.

-          گیرم که این طور باشه!

-          پس کار خوبی کردم که کشتم اش.

-          نه به این خاطر که بهت خیانت کرد.

-          تو دلیل بهتری داری؟

-          به خاطر این که با من هم بستر شد.

-          تو فکر می کنی کار درستی کردی؟

-          البته که آره.

-          چون مرد جذابی بود؟

-          نه!...چون تو احمق بودی.

-          که با تو دوست بودم؟

-          نه!...که شوهرت را این همه ساعت با یک زن جذاب تنها گذاشتی.

-          خب تو بهترین دوست من بودی.

-          همینه که می گم احمقی!

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


صبح اول خرداد ، قلعه حصن

 

1.

هر سفري تمام مي شود و آغاز سفري ديگر. اين هفت روز كار و گذار هم به امروز رسيد. مرزها را بسته بودند و چاره اي جز بسندگي به كشور همسايه نداشتيم. خستگي راه و گيجي خلسه گونه دوري گزيني از روزمرگي را هنوز حس مي كنم. اما با گذشت يك روز هم مي توانم كوله خاطرات ام را باز كنم و به تماشا بنشينم....جاي همه تان آبي فيروزه ايي. شبيه دورترين لايه ي آسمان يا نزديك ترين كناره ي مديترانه.

 

2.

تجربه آسمان هميشه شورانگيز است و كم تر مي شود كه چشم بردارم. صندلي ام كنار پنجره باشد لطفا. ابرهاي بازيگوش و متراكم و پفالو. و لمس ديدن سه بعدي اين پنبه هاي رويايي. و كوهي كه لاي ابرهاي دور ديده مي شد و بي نظير. رنگ هاي استثنايي درياي سياه و درياچه وان. زمين هاي پهناور كرت بندي شده كشاورزي و هر كدام به رنگي و انگار بخشي از يك نقاشي بزرگ رنگارنگ.

 

3.

حس شيرين غرور ملي. در كشوري كه به يك روستاي بزرگ شده شبيه است. دچار فقر اقتصادي و فرهنگي و علمي و ادبي و سياسي و.... پايتختي كثيف و نسبتا مخروبه. فقط يك بار ديدم كه كسي روزنامه مي خواند. اقتصاد غيرتوليدي و وارداتي و متكي به پول هاي اهدايي ايران و برخی كشورهاي عربي. شك نكنيد كه ايران ما در مجموع، كشور اول خاورميانه است.

 

4.

هر كجا كه باشي و تازه باشد، شور كشف و تجربه برقرار است.پس همین ها را هم با همه ی کنجکاوی می دیدم. در پی تفاوت ها و تشابه ها. و می دیدم که بر میز صبحانه شان ماست چکیده و بادمجان له شده هم هست. و نخودهای کوبیده که بر هر سفره ای جا خوش می کنند و گاهی خوشمزه اند و گاهی نه. و پوشش هایی که خیلی شبیه هم اند. مردهای شکم گنده معروف.

 

5.

توریسم شان کاملا زیارتی ست تقریبا. و کاملا ایرانی نیز. می گویند که اگر ایران نباشد، پایتخت شان با بحران جدی اقتصادی روبرو می شود. برایم ممکن شد که در دو مکان زیارتی آن جا، چند باری به نماز و نیاز بنشینم. اما جز یک بار، حال معنوی قابل توجهی را تجربه نکردم. بر خلاف لذت های پرشمارتری که در زیارت گاه های ایران برایم محقق شده.

 

6.

یک روز عزم درک ساحل مدیترانه محقق شد. همراه با توری یک روزه. در راه به قلعه ای رسیدیم که حصن نام داشت. بی نظیر و رازناک. اگر تخت جمشید با شکوه است، این جا شکوه و روح را با هم دارد. فوق العاده. تودرتو و هر گوشه اش هزار گوشه داشت انگار. هزاران زاویه دیدن به دست می داد. رد پای زندگی را می شد حس کرد. گمانم در زیر سقفی نجوای عاشقانه ای پنهان بود و در گوشه ای دیگر کرشمه ای طنازانه. در کناری کسی به درس نشسته بود و در اتاقکی بساط طبخ به پا بود. هشدار داده بودند که با گروه حرکت کنید که گم شدن یعنی ساعت ها گشتن و نیافتن. و البته لذت شوریدگی گم شدن نیز حاصل شد. خیلی زود اجبار کردند که باید رفت و این کارشان بی رحمانه بود. حداقل می شد یک هفته آن جا بود و خسته نشد....با این همه لحظه ی مقدس.

 

7.

به ساحلی خلوت و تنها رسیدیم که در کنار آرامی آبی مدیترانه جا گرفته بود. هیچ کس نبود جز ما. نگاهش کردم. او نیز به چشمانم خیره شد و ناز بی کرانگی اش را فروخت. سنگریزه ها زیاد بودند اما نمی شد از تبرک خیسی آب گذشت. پس پاهایم را لخت کردم تا کمی به مدیترانه بسپارم شان. آن دورها جزیره ای کوجک و آرام بود. باید می رفتم؟

 

*  کوه و ابر 

* رازهای تودرتوی قلعه

*یک مسافر غریب روسی

*قایقی برای دوردست

 

*منشور: گران‌فروشی یا احتكار... مسأله این است؟

*سیگار،فندک،کات

*مافیای سیگار در سینمای جهان

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

نیازی نیست که بدانید چگونه آرزویی برآورده می شود. نیازی نیست که بدانید جهان چگونه خود را برای برآورده شدن آرزوهای تان آماده می کند. چگونه این اتفاق روی می دهد؟ خداوند چگونه آرزوی شما را برآورده می کند؟ این موضوع، چیزی نیست که به شما مربوط شود. بگذارید تا خدا کار خودش را برای تان انجام دهد. وقتی در تلاش باشید تا چگونگی این اتفاق را بفهمید، در حقیقت از خودتان فرکانس ناامیدی و ناباروری را به جهان ساطع می کنید. در واقع با این کار به قدرت و عظمت خدا شک می کنید و خود را باور ندارید. فکر می کنید بایستی کاری را انجام دهید که در واقع به آن ایمان ندارید. چگونگی انجام این کار، سهم شما از فرایند خلقت نیست.....  از کتاب راز

 نوشته روندا بایرنی
ترجمه گیسو ناصری

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

گمان می کنم که این روزها به گونه ای بی رحمانه بی اهمیت شده ای و هر لحظه دورتر از دیروز می شوی. خودت خوب می دانی که در این روزهای پر تشویش و نا امن، به تو احتیاج دارم. گمان می کنم ده روز هم کافی باشد. شاید هم بیست روز یا چه بسا یک ماه. مهم این است که یک سفر دور باشد. مهم نیست کجا. اما شاید کجایش هم بی اهمیت نباشد. سواحل مدیترانه که بخشی از خاطرات و رویایم شده خوب است. یا یک کشور آمریکای لاتین. آفریقای جنوبی هم همیشه وسوسه ام می کند. اگر می توانستم با ماشینم بروم که معرکه بود. به من حق بده آقای "سفر" – یا شاید خانم یا دوشیزه، چه فرقی می کند؟!...به من حق بده که این همه دوستت دارم. با تو می توانم از حال و رکود و ماندن عبور کنم. می شود پوست انداخت و به رویش رسید. نفس کشید. شاید بتوانم فراموش کنم. لازم نیست گناه و مصیبتی را فراموش کرد. فراموشی روزمرگی عذاب آور هم کم چیزی نیست. شاید بتوان به درک لذت قدم زدن رسید. یا تماشا. یا پنهان شدن در جنگلی که بوی گم شدگی بدهد. جایی که دل شوره های هر روزه مان را راه ندهند. و این سردرد ها را. و این همه نگرانی و هراس را. لااقل چند روز. شاید بتوان فقط چند روز آرام بود و همین سهم کوچک هم کافی ست.

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اتاقش پر از صورتك است. هزار جور و همه رنگ. حتي از سقف اتاق هم آويزانند.سياه و سفيد و چوبي و رنگي و كائوچو و چند تايي هم فلزي. اتاقش براي انبار اين همه ماسك جا كم دارد و در پذيرايي و آشپزخانه و اتاق خواب هم صدها صورتك جورواجور هست. حتي در دستشويي و حمام. حواسش بوده كه چوبي ها را در حمام نگذارد و در دستشويي، آن هايي را بگذارد كه مي خنداندش. جز خودش و سيماچه هايش، كس ديگري در دنيايش نيست. از وقتي يادش مي آيد و بوده، هميشه با ماسك بيرون رفته و در كيفش هم چندتايي همراه داشته. براي عوض كردن و احيانا جانشيني براي گمشده ها. اين قانون سياره ي آن هاست و او حق ندارد كه بي ماسك بيرون برود. نه او، هيچ كس. همه با صورتك ها راه مي روند و حرف مي زنند و به هم سلام مي كنند و با هم دوست مي شوند و مهرباني مي كنند و ....البته گاهي دروغ هم مي گويند، به اجبار...
او امروز بهترين لباس هايش را پوشيده و موهايش را شانه زده است. او خوش بوترين عطرش را به خودش هديه كرده و در برابر آينه اي كه در خانه ندارد، لبخند مي زند. او امروز بي هيچ صورتكي قصد دارد تا با صورتش بيرون برود. او ديشب خواب ديده كه امروز خواهد مرد و اين تنها روزي ست كه مجاز است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


عکس اول: آبشار نور، تونل امامزاده هاشم. ۱۴ فروردین ۸۷


عکس دوم: به سوی نور مطلق، تونل امامزاده هاشم. ۱۴ فروردین ۸۷

1.

این دو عکس بالا را در تونل امام زاده هاشم هراز گرفتم. در حال رانندگی و با موبایل. چشم انداز غریبی بودند برای من، ساده و خاص. در اولی، آبشار نور به تاریکی تونل می ریخت. از آن راه های نورانی که گمان می کنی به خود خود آسمان وصل است. راهی برای پایین آمدن فرستاده هایی از جنس آسمان یا معبری برای پرواز، از زمین به سوی نور....

در دومی که تونل تمام می شود، انگار دنیایی که جز نور هیچ ندارد، در انتظار است.مثل این که خورشید در ته دنیا زانو زده و آغوش گشوده است. یاد تجربه مشترک همه کسانی افتادم که روح شان، مدتی توان ترک جسم شان را یافته است. همه گفته اند که به سرعت از تونلی باریک و بلند و تاریک عبور کرده اند و به جایی مطلقا نورانی رسیده اند؛ مطلقا نورانی.

 

2.

نوبره بهاره بستنی...من خودم نشنیده ام؛ اما از قدیمی ها شنیده ام که بستنی بهار برایشان طعم و طراواتی دیگر داشته. دهن کجی به زمستانی که به سیاهی زغال ها بدل شده. اولین بستنی بهار باید خاص باشد. بایدی که البته وجود ندارد؛ قشنگ تر است که خاص باشد. مثلا بلند و رنگارنگ. آن قدر بلند که هر لحظه امکان افتادن شان باشد. همان هایی که روبروی پارک ملت می فروشند. بستنی تمشک و طالبی (مثلا) در هم می پیچند و آن قدر بالا می روند که آدم دلش می خواهد به خورشید خانم هم تعارف کند. فقط یک لیس. مزه اش به این است که باید حواست شش دانگ به این برج ایفل لیسیدنی هم باشد. که هر آن، امکان واژگونی و آه کشیدن هست. به چشم خود دیدم که بستنی یک مشتری افتاد و البته آن قدر زرنگ بود که در هوا قاپیدش. بعد هم برج را برعکس در قیف گذاشت و غش غش خندید.... و به همسرش گفت (با صدای بلند): " این جوری ثابت می شود بستنی را می شود از ته هم خورد! "   

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سیاه چاله
هاله هاي بزرگ نقاط تاريک به دور سياه چاله اي که شامل 3 ميليون جرم خورشيدي است ، مي چرخد

 

 

1.

 

گاهي

شايد بيش تر از اكنون

آسان نيست

كه

كه...

كه؟

تن ذهنت را بيرون بياوري

از زير آوار واژه

و اين همه مد روز

كه در پي

اثبات

پاكي فاحشه ها هستند

تا

تا...

تا؟

 

 

 

2.

 

دوستي به بازي آرزوهاي محال دعوتم كرده. خيال انگيز است و جنسي شبيه وسوسه دارد. و جان مي دهد براي كساني چون من كه به راهكار "رويا درماني" هم رسيده ام. رسم است كه در پايان، كساني را دعوت مي كنند تا مثل همان مسابقه دو شود كه چوب به دست ديگري مي دهند. و البته يك نفر، به چند نفر پيغام مي دهد تا بازي پخش شود و زمين نماند. و نمي دانم چرا هنوز هيچ كدام از بازي هاي وبلاگي به ميزان استقبال و جواب شب يلداي دو سال پيش نرسيدند.... به دلايلي نارنجي ترجيح مي دهم كه كسان خاصي را به ادامه زنجيره دعوت نكنم و در عوض، از "همه" دوستان مي خواهم كه هر كسي آرزوهاي محال دارد و دوست دارد بنويسد و حوصله اش را دارد و....بفرماييد!

 

و اما محال هاي خودم (در واقع آن محال هايي كه قابل لو دادن هستند!):

 

الف) سر از كار خدا و خلقت و حساب در مي آوردم و نحوه محاسبات الهي در برخورد با بندگان را مي دانستم و يك ماه با خود خود خدا "ديالوگ" داشتم و بابت بهشتي بودنم مطمئن مي شدم و...(همين را ادامه دهم يك كتاب مي شود!)

 

ب) محدوديت زمان و مكان نداشتم و مي توانستم به تماشاي هبوط آدم و حوا بنشينم (با موسيقي ونجليس) و از سويي تا دورترين سياه چاله كيهان سفر كنم (در سكوت محض)

 

ج) دنيا جور ديگري بود و قرار خدا اين نبود كه انسان را در رنج بيافريند و  مي شد با دل خوش و بي هراس و اضطراب گناه، لذت برد و قوانين شريعت ها  كمي سهل تر و ممتنع تر به پيامبران نازل مي شدند.

 

د) آن قدر پول داشتم كه نياز به كار روزانه نداشتم و مي توانستم به همه دنيا سفر كنم و بخوانم و بنويسم و فيلم بسازم و فيلم ببينم و .....البته سالم باشم.

 

ه) در يك خانواده سرخپوست در آمريكاي لاتين به دنيا مي آمدم و همه دنيايم قبيله ام بود و جنگل و جادو و دود عود و .....

 

و) سياست و شهوت قدرت، به كل از دنيا حذف مي شد و صكص هم به صورت آزمايشي، ده سال از غرايز آدمي كنار گذاشته مي شد! (فكر كنيد چه دنياي خوب و ساده و احتمالا با مزه اي مي شد)

 

ز) جاي رجبعلي خياط يا شهيد باكري يا آيت الله بهجت بودم.

 

ح) يك دستگاه آپارتمان براي خودم داشتم و اين امكان را داشتم كه حداقل دو روز در هفته كاملا براي خودم باشم و به هيچ كس جواب پس ندهم و مادر محترم هم دست از سر تهديد " عاق والدين " بردارند!

 

ط) سيگار كشيدن ضرر نداشت و مي شد ترك هجده ماهه را شكست و با خيال راحت روزي يك پاكت دانهيل لايت كشيد.

 

ي) ....

 

راستش آرزوهاي محالم خيلي زياد است و خيلي ها را نمي توان گفت و بايد حواس آدم به خيلي چيزها باشد. اين تازه سواي آرزوهاي آرماني آدم است كه اندك اميدي به تحقق آن ها دارد.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1.

حسابی از پا افتاده ام. یک بیماری حاد و دشوار گوارشی که از دیشب در همه جوارحم خیمه زده. از همان کوفتگی هایی که یک بار گفتم با همه دردهایش، دل پذیر است. جالب است که کلی مهمان داشتیم و من توان ذره ای نشستن هم نداشتم. افتان و خیزان به تنها چاره ام پناه بردم و خوابیدم.گیج و منگ...موقع شام به زور بیدارم کردند و نیم جسد خفته ای را پای سفره نشاندند. که چی؟ زشت است و مهمان ها ناراحت می شوند. و البته من هم لبخندهایی تحویل می دادم که معنایش چیزی جز نفرین نبود. که مثلا وبا بگیرید الهی!...و ناله در برابر این اجبارهای رسم و رسوم. خوشبختانه زود رفتند و دوباره خوابیدم.خواب که چه عرض کنم. نیم هوشیار و نیم خواب. گاهی ناله و گاه فکر در خواب. با تبی که حس می کردم و چند باری لرز. صدای اذان صبح را شنیدم اما هر چه کردم توان برخاستن نداشتم. تا حوالی ظهر خوابیدم و کمردرد هم به قضایا اضافه شد. امروز روز آخری ست که قول یک نقد را داده ام. گاهی به اتاقم آمده ام و مقداری نوشتن و چند باری هم دوباره خوابیده ام. از صبح تا الان هم که حوالی شش عصر است، فقط دو سه لیوان چای خورده ام و نمی دانم با کدام کالری دارم می نویسم.

 

2.

گمانم دیشب بود که خواب جاده امام زاده داود را دیدم. جایی که چند سال پیش، فیلم کوتاه  آوا را در آن جا ساختم. روزهایی پر از زمستان سخت و برف. گمانم سه چهار روزی مشغول بودیم. رستوران آب زندگانی را هم در خواب دیدم، جایی که محل استراحت و غذا خوردن گروه بود. آن روزها بالاتر از آن جا نرفتیم و امام زاده را ندیدیم. ولی در خوابم به آن جا رسیدم. پر بود از خانه هایی با در و پنجره های آبی و گلدان های شمعدانی. شبیه خانه های ماسوله انگار. مثل فیلم های سوررئال شده بود و در کنار هر پنجره، پیرمردی ریش سفید ایستاده بود و لبخند می زد. همه شبیه هم بودند و البته حالات هر کدام فرق می کرد. ولی لبخند می زدند. همه جا را مه گرفته بود.... ناگهان صدای خودم را شنیدم. سر برگرداندم و دیدم کمی دورتر، یک گروه فیلمسازی مشغولند؛ با یک دستگاه مه ساز. خودم بودم و بقیه. بقیه را نشناختم چون همه شان ماسک چهره خندان تئاتر بر صورت داشتند. همه شبیه هم بودند. حالات هر کدام فرق می کرد؛ اما همه لبخند می زدند.

 

پ.ن۱: امروز یادم آمد که سال گذشته هم در همین روزها دچار همین نوع بیماری ویروسی شده بودم. به بایگانی تخته خاکستری رجوع کردم و سند را یافتم.

 

پ.ن۲: امروز در باکسم ، میلی با عنوان " یک هدیه برای شما" از یک همکار محترم و قدیمی مطبوعاتی دیدم. باز کردم و ظاهرا یک سایت تجاری- هرمی بود. درست نفهمیدم که چیست و برایش کامنت خصوصی گذاشتم و توضیح خواستم. جواب شان این بود:" سلام.متقابلاً تبریک عرض می کنم. در مورد آن ایمیل کذایی باید بگویم خدا پدر فرستنده اولی را نیامرزد که صدها نفر را به جان هم انداخت. من ایمیل مشابهی از ..... دریافت کردم و به محض باز کردن این هدیه کذایی، به شکل اتوماتیک تمام آدرس های موجود در باکس مرا کپی و لنگه همین نامه ای را که دریافت کرده بودم برای دیگر دوستان ارسال کرد. یعنی چیزی در مایه های ویروس...امیدوارم چنین چیزی برای شما اتفاق نیفتاده باشد. فرستادن یک نامه دیگر به همه آدرس ها مبنی بر باز نکردن ایمیل قبلی را هم بی فایده دانستم. با این حال پوزش مرا بپذیرید."

 

از این اتفاق نتایج اخلاقی متعددی قابل استنتاج است. اما فوری ترینش این است که اگر هدیه ای مجازی از طرف من دریافت کردید باز نکنید و مطمئن باشید که هیچ نوع تعمد حقیقی و مجازی در کار نبوده است!

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

یهو حس می کنی که ورق بر گشته است. همه چیز مزخرف شده. از سرعت به مرداب دچار شده اینترنت گرفته تا ماشینی که حالا برای من بازی در آورده. یا این پیامک هایی که سه به یک ارسال می شوند و بابت همه شان باید پول بدهی. هزار جور کار عقب مانده آخر سال.بد عهدی کلافه کننده کسی که قرار است سر و شکل تازه ای به تخته خاکستری بدهد.حساب گری مزمن افراطی که به همه جور رابطه انسانی متاستاز داده. سردرد و قرص های قلابی. گیر دادن آدم هایی که نمی توانی سرشان داد بکشی. خودخواهی دیگران. خودخواهی خودم. احساس گناه نکرده. سه تا غلط اعصاب خرد کن ویرایش نشده در بهاریه ای که به مجله فیلم داده ام.این همه جیغ و داد سیاسی که در روزنامه ها و همه جا پخش شده. این همه فیلم درپیت روی پرده چه می کنند؟ ناامنی وحشت آفرین سور چهارشنبه ای که در راه است....و این ترافیک لعنتی و نفس بر. خسته می شوم. می زنم بغل برای تمدید اعصاب (اگر مانده باشد!) همان جا بساط ماهی قرمز پهن است. نگاه شان می کنم. بزرگ ترها دانه ای ششصد تومان. دو تا بده آقا. کدام شان را بدهم؟..." همون که اون گوشه ست. بی حرکت است. همون که داره می میره. همون رو بدید لطفا!"

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |