تبليغاتX
تخته خاکستری

گاهی
سایه ی زمان
بر رویای بی سایه
چیره می شود

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سفر
شبیه مسافر نیست
وقتی که فقط
ادامه دارد
تا...
انتهای لذت گمشدگی

پی نوشت ۱: از فردا عازم سفری چند روزه ام...و مسافرم.

پی نوشت ۲: ظاهر طی روزهای اخیر، اوضاع بلاگفا روبه راه نیست .تازه ترین اشکال این است که گاهی  کامنت دونی وبلاگ ها به هم ریخته می شود.  مثل چند ساعت گذشته که پس از ارسال نظر می نوشت:"  امکان درج نظر جدید وجود ندارد"!...این را می نویسم چون ممکن است تکرار شود.

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


مادرم این عکسم را خیلی دوست دارد

۱.

گمانم می کردم که در روز مادر، همه لحظات ام پر از شعر سپاس باشد و سرخوشی. اما بیش تر شرمساری بود و شماتت. واقعا در محضر خدایی که فرمان داده به مادران خود " اف" نگویید، ما در کجا ایستاده ایم؟ سلام و احترام و هدیه کافی نیست. اصلا حواس مان هست که چه قدر مادران خود را رنجانده ایم؟

 ۲.

این روزها را بی ماشین سپری می کنم. او در تعمیرگاه بستری ست و من تاکسی سوار شده ام. گمان می کردم که پنجاه شصت تومانی آب بخورد. اما درست در روز مادر که باید با دسته گل لبخند به خانه بروم، از تعمیرگاه مجاز زنگ زدند. با ترس جواب دادم و آن ها بی ترس فرمودند که گیربکس رخشم تا مرحله انهدام کامل پیش رفته است. هفتصد هزار تومان ناقابل. به ریال می شود هفت میلیون تا!

 3.

درست در همین روز مادر، مادر جوانی با مرگ دست و پنجه نرم می کند. الان که یک و نیم بامداد است، تازه از بیمارستان برگشته ام. دختر خاله ام دچار بدخیمی سختی ست. چهار فرزند دارد و خودش به 45 سال نرسیده. کبد و کلیه ها از کار افتاده اند و پرشکان حرف از 48 ساعت زنده ماندن می زنند. در آی سی یو بستری ست و کسی برایش هدیه روز مادر نیاورده است، از بس که جان ندارد.

 4.

دلم می خواهد این چند خط را به مادرم تقدیم کنم که همواره برایم بهترین نشانه ی مهربانی خداست. فیلم کوتاه "چاه نجوا" را به اعجاز اعتقادش تقدیم کردم. و این شعرواره را نیز:

 

همه ی نیایش

در نگاه تو

به اعتکاف می نشیند 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

یک جعبه مداد رنگی داشتم

پدرم خریده بود

گم اش کرده ام

همین دیروز

روزی که از بهشت رانده شدم

به بهانه ی سیبی که

سرخ نبود

سبز بود و ترش

در دستان حوا

 

آری!

من یک جعبه مداد رنگی داشتم

که بخشیدم اش به شیطان

در همان روز قشنگ

محض یادگاری و تعارف آن سیب

 

حالا!

من

با همان جعبه ی جا گذاشته

رنگ را حس می کنم

دروغ نمی گویم

باور نمی کنی؟

دفتر نقاشی ام را ورق بزن

همان وسط ها

یک لک لک سفید هست

که به خاطرش دیگر

به هیچ بهشتی باز نمی گردم

تازه دارم آدم می شوم

حوا این جا نیست

پدرم هم نیست

اما رنگ رویاهای کودکی ام با من است

باور نمی کنی؟

دفتر نقاشی ام کو؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

یادم باشد

که

آفتاب

غمگین است

از این همه شب بی خلوت

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

چشمانش را

و نجوایش را

از صفر صبح دخیل بسته

به یک پنجره زیتونی

به نیت

مومن ترین نذرش

که یک جفت بی کفشی ست

فقط برای دویدن

کنار عریانی ساحل

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سه دسته آدم
آدم؟
خوشبخت اند
۱) جنایت کاران
2) عارفان
3) دیوانگان
که هر سه آسوده اند
گزینه چهارم
هیچکدام نیست
من هستم
و تو
که هیچ کدام نیستیم

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

نه

حماقت نکن

اگر پنجره را باز کنی

باز هم منتظر خواهی ماند

در را باز کن

باید خانه را ترک کرد

بگذار پنجره منتظر تو باشد

 

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

...و سرد خواهد شد

یک فنجان قهوه

کنار پنجره چوبی

...و پرده را

توان پرده پوشی نیست

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

گاهی

 دلم

سنجاب بودن می خواهد

چیزی شبیه لمس بلوط

سرخوش

با کمی عطر وحشی

پریدن

 پرواز

در جنگلی که فقط کاج باشد

و نه سرو

یا چنارهای بی روح

می شود لابه لای فلس های کاج

آرام گرفت

چونان

 بستری از ساحل و موج

و از گوش ماهی های تنها

قصه ها شنید

و آوازها

چیزی شبیه لمس نگاه

یا لذت نیایش

و سجده

بر سنگ های کوچک ساحلی

که

شبیه

مهر نمازند

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

در تلاطم واقعيت
و قعر تاريكي امواج
به قلابي دست مي برم
از جنس خيال و رويا
يك لنگرگاه
و براي ماهي ها دست تكان مي دهم 

****

در جريان واقعيت

و رقص آرامش امواج

به قلابي گرفتار مي شوم

از جنس رويا و خيال

صد گريزگاه

و يك ماهي به دام افتاده مي شوم

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

قاصدكم را در كودكي گم كرده ام

خيلي سال پيش

در سپيدترين افق دشت

اكنون از نردبان كودكي ام بالا آمده ام

در هم آغوشي آسمان

قاصدكم را مي بينم

او به احساس ابرها گره خورده است

 

*۴۲گرم عریانی : صیغه تون باطله

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

خوبي دشنام اين است كه
چند سالي ست
ناسزا محسوب نمي شود
و سزوار آينه هاست
تو مجازي كه فحش ناموس هم بدهي
و به مرزهاي عشوه ي دروغ زمان
تجاوز كني
التماس كني
توبه كني
بعد يك تكه آينه برداري
به سنگ يك نگاه بكوبي
تكه تكه اش كني
با يك لب تيز
حالا بزن
بزدل نباش. بزن
رگ غيرت و غرور و غمت را
آهان!
حالا مي تواني نگاه كني
خون و دشنام را
كه به آينه مي پاشد
 و مثل آبرنگ مي شود
خوبي زندگي اين است كه
چند وقتي ست
تو مرده اي
و البته نقاش

* ۴۲ گرم عریانی : یک تکه چوب و انتظار

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

در میان بهت مترسک ها

کنار کلاغ ها

فریاد می زنم

به رقص برمی خیزم

افق که کوچ می کند

عروسک ها سر رسیده اند

می رقصند

من سکوت می کنم

از پای افتاده ام

 

 

 

 * ۴۲ گرم عریانی : روی جاده نمناک

 

* يادداشتي كوتاه ، محصول گفت و گوي تلفني با باني فيلم

* ۴۲ گرم عریانی : با یک بنز قدیمی مشکی / دو
* ۴۲ گرم عریانی : با یک بنز قدیمی مشکی / یک

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

من
در ازدحام مزرعه
و اين همه دانه قهوه
گم مي شوم
گاهي

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

برای ایرج
که می گویند سال ها پیش نمرده است


من كسي را مي شناسم
كه نديدمش
اما گفته مي شود كه سال ها پيش مرده است
يا نمرده است
از بس خوب بازي كرده
كه پرده اخر كفن و دفن را هم اجرا كردند
تا واقعي تر شود

************

جوان بود و اهل فردا

با يك جفت فانوس رنگي

روي صورتش كشيده شده بود

اما نور فانوس برايش كم بود

مي خواست خورشيد بخرد

رفت دنبال کشف طلا

تا یک روز كه از بس ثروت داشت

باده فقر طلب كرد

از باده فروشي كه پير بود

*******************

سرخوش بود

معشوق

رقص در كرانه ي بي بودي

ان قدر سر به ستاره ساييد

كه عاشق شد

تازگي ها نمايش مرگ بازي مي كرد

زياد

تك نفره

پر از ريزه كاري بود

و كام مي گرفت از دريا

تا جوان ناكام نباشد

***************

هزار شب كه نخوابيد

عاشق خورشيد شد

فقيرتر از فقر

نور هم عاشق او شد

تا این که يك بار ارام

دستي از اسمان

پرده اخر را كنار زد

و جواني ايرج هم

مستانه ترين بازي اش را تمام كرد

*************************

باور مي كنيد كه هنوز

 سال هاست

به زمين باز نگشته است؟

 

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

چه کسی می داند
که یک جزیره کوچک
در کرانه ی ناپیدای یک اقیانوس بزرگ
وجود دارد؟
با یک شاخه یاس تشنه و تنها
رنجور
منتظر
****
چه کسی می داند
که فقط باید سکوت کرد؟
و نگاه
تا دستی از اسمان نزول کند
با مشتی باران
**********
خواهش می کنم
به معجزه ایمان بیاوریم
و شک نکنیم
که هیچ یاسی نمی میرد
باران خسیس نیست
 

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

گاهی یک سلام
فقط یک سلام
در خاک خاکستری اسمان می کارد
یک خورشید
فقط یک خورشید
طلایی باشد
صبح که شد
فقط یک صبح
تو می توانی به گل فروشی سر کوچه
سفارش یک دشت یاس بدهی
بنفش باشد
و یک تسبیح
فقط یک تسبیح
تا در کنار عطر هر یاس تازه
یک صلوات زمزمه کنی
سپید باشد
تا هزار
تا کنار یک خورشید
که طلایی ست

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سرب و سرعت و سیمان
سربی؟
زمانه ی معکوس
بوی دروغ فمینیسم
لطفا پیچ رادیو را باز کنید
تو فکر می کنی به چه مفتخریم؟
کشف بی عشقی
و ندیدن ماه
و جمله "پنجره را به روی عشق باز کنید"
لطفا
مردهای هوس باز
زنانه گی خاموش
به ریشه ی هم می خندیم گاهی
هشتم مارس لطفا!
عروسک خوک روز والنتاین
جایزه نوبل صلح
شعار علیه حد متوسط قرمه سبزی
بیاییم متوقعان پلید را به گور بسپاریم
سرعت
سرب 
سیمان
من عجله دارم
و در حد ترنم هیچ چشمی مشنگ نیستم
پول اینه خریدن
نه باور کنید
همه اش را دادم مجله خریدم
لطفا مزاحم نشوید
افتخارات لطفا!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

در سکوت شبانه ی ادینه
چشمان بغض الودم
به انتظار پهن ترین سپیده دمان خلقت
با ستاره ها نجوا می کند
و اواز عاشقانه غوک ها
همه ی دریاچه را پر کرده است                                                                      Click for full size image
صدای پای خدا را می شنوم
ارام
ارام
با پنجره ای رنگی که برایم اورده است
به پاس ایمانم
و کودکی ام
مهربان ترین خدای دشت
پنجره را به انگشتانم می سپارد
می گشایمش
سپیده ی بهشت سر زده است
و من به نماز می ایستم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |