
خبررسانی شتابان رسید و خبر داد که مرد و زنی در فلان خانه، به ارتکاب گناه و مفسده خلوت کردهاند. چند تن از صحابه حضرت رسول (ص) به قصد مجازات گناهکاران تیغ برکشیدند و برخاستند. اما پیامبر مانعشان شدند و از علی (ع) خواستند تا عازم آن خانه شود.
علی (ع) به خانه رسید و در را بسته ندید... اما در زد و لختی مکث کرد. ایشان قبل از ورود به حیاط، چشمان خود را میبندد و یا الله کنان وارد حیاط میشود. در این فاصله، آن زن و مرد هم جامه بر تن میکنند و از مقابل چشمان بستهی مولا، از در خارج میشوند. پس از آن، فرستادهی رسول باز میگردد و در برابر این پرسش که چه دیدی؟ تنها به این پاسخ اکتفا میکند: "من که چیزی ندیدم!"

تو در غاری از جنس نیاز
و نیایش
مبعوث می شوی
به نجات ایمان خود
و خود
***
بخوان!
بخوان به نام خدایی که تو را
پیامبر آفرید
با پیامی که فقط برای توست
برای قلب تو

1.
آن روز در کتابخانه ی مسجد محل بودم. کلاس سوم دبیرستان بودم و فردایش امتحان زیست داشتیم. آن روز خلوت بود و هوا گرم و کولر کتابخانه هم رمقی نداشت. ناگهان صدای شیونی شنیدم. سالن خواهران نزدیک بود و این شیون دختری بود که در هم جواری ما درس می خواند. وحشت همه وجودم را فرا گرفت. آن روزها دلهره داشتیم و فکر امام و بیماری صعب العلاج اش در سر همه بود. یادم هست که از هیچ کس هیچ نپرسیدم و فقط بلند شدم و دویدم. تا خانه راهی نبود و گمانم کتابم را هم جا گذاشتم. در آن کوران دلهره و دویدن، هیچ صدایی نشنیدم و فقط سکوت بود و سرعت عبور اطراف از کناره ام، بیش از سرعت دویدنم بود. ده دقیقه بعد در برابر خانه ایستاده بودم. نفس زنان و با قلبی که داشت از جا کنده می شد. صدای گریه های بلند که گاه به شیون می ماند را از پشت در می شنیدم. در را که باز کردم، مادرم در حیاط نشسته بود و زار زار می گریست. بقیه هم بودند: " امام رفت. امام رفت" و همان جا بودم که دیگر امانم بریده شد و زدم زیر هق هق گریه. در گوشه حیاط مچاله شدم و سرم را به زانوها چسباندم و غمی که انگار سنگین تر از توان جوانی من بود.
هول داشتم و مدام به آسمان نگاه می کردم. که نکند هواپپیماهای عراقی یا آمریکایی ظاهر شوند و دوباره بمباران و جنگ. نکند کودتا شود و مردم را قتل عام کنند. نکند مسئولین به اختلاف بیفتند و جنگ داخلی به پا شود. در خانه ما عزا به پا بود و با هر کسی که می شناختیم در تماس بودیم. فقط می دانستیم که نیروهای نظامی در مرزها آماده باش هستند و حق جابه جایی ندارند. خیلی فامیل ها که ساکن تهران نبودند، آمدند تا در مراسم تشییع شرکت کنند. قرار شد که پیکر مطهر امام را در مصلی بگذارند تا مردم قبل از خاک سپاری، با رهبر شان وداع کنند. پسرخاله ها هم آمده بودند و شب رفتیم مصلا. فضای غریبی بود و مدام یاد شام غریبان کربلا بودم. یادم نمی آید که آن شب بی بغض شده باشم. خیره به امام بودیم و مشغول دعا. گاهی با او حرف می زدیم و گاهی با هم. با همان سواد سیاسی دبیرستانی مان تحلیل هم می کردیم. و البته پسر خاله فیلسوف هم که پدرش عضو مجلس خبرگان بود، میدان داری خبرهای خاص را می کرد. مهم ترین تصمیم این مجلس در جریان بود و یادم هست که گفت:" امام توصیه کرده اند که رهبر آینده، آقای خامنه ای باشند و رای گیری در همین باره است." یادم هست که آن شب حوالی چهار صبح بود که از فرط خواب خواهی، سر بر سنگی بزرگ گذاشتم و یک ساعتی خوابیدم.
دلم مان غصه دار رفتن امام بود. عرفان و صداقت کمیابی داشت و هیچ کاری را برای رضایت شخصی یا گروهی نمی کرد. حرمت داشت و عزتی که بالذات بود. یادم هست از همان دوران نوجوانی، سخنرانی های امام را از تلویزیون گوش می کردم. یک بار که تازه به کتاب های کمکی ادبی و شعر و این جور چیزها مشغول شده بودم ( اول دبیرستان بودم ) به پدرم گفتم که:" چرا امام با این که جمله بندی صحبت های شان ادبی نیست و اشکال دارد، این همه حرف هایش به دل می نشیند؟!"....
2.
این روزها مشغول خواندن دو کتاب در باره فاطمه زهرا (س) هستم. جزئیات مظلومیت و شهادت فاطمه، در حالی که سه ماه از رحلت حضرت رسول نگذشته بود، خیلی تلخ و دردناک است. هنوز جنازه پیامبر بر زمین بوده که ابوبکر و اطرافیانش دچار شهوت قدرت، به نیرنگ و حق کشی آل رسول مشغول بودند. آن ها دست بردار نبودند و به زور قصد بیعت گرفتن از کسی را داشتند که به فرمان رسول خدا، ولی امر مسلمین بود. و این گونه می شود که آن واقعه رخ می دهد: آتش زدن در خانه علی(ع) و حمله عمر و چند همراهش به داخل خانه و شکستن وحشیانه و توام با توهین فاطمه و سقط شدن محسن و بیماری بعدی و سرانجام شهادت ایشان. این واقعه چنان در تاریخ، ثبت و تلخ مانده که بسیاری مورخین سنی نیز توان انکارش را نداشته اند. شهادت فاطمه زهرا به نظرم یک کربلای کوچک شده است و از حیث مظلومیت اهل بیت و شنائت دشمنان آن ها، فرقی با هم ندارند.

امروز و فردا که رحلت حضرت رسول و شهادت دو امام عزیز را در خود جا داده، از غمگینی های متراکم شیعه محسوب می شود و در کنار شهادت امام حسین (ع) و حضرت علی(ع) و فاطمه(س)، غم های اصلی تر چهارگانه جهان تشیع محسوب می شود. هم چنان واکنش های سوز و عزاداری در دهه محرم بیش از سایر روزهاست و هم زمانی لیالی قدر با ضربت خوردن و شهادت حضرت علی (ع) ، به پرباری این مراسم کمک کرده است. حضور مدفن مقدس امام هشتم در ایران نیز به رفتار پرشورتر در برابر شهادت (و البته ولادت) ایشان منجر می شود.... اما حس می کنم که رحلت حضرت رسول، به رغم آن که مبدا اسلام هستند، کم سو تر از سایر امامان برگزار می شود. شاید به دلیل رحلت (و نه شهادت) ایشان است و ظاهرا روایت احتمال مسمومیت و شهادت ایشان چندان مورد وفاق متورخین واقع نشده است. شاید هم به دلیل رفتار مبلغین دینی در برابر این رخدادها می باشد. به همین دلیل است که آگاهی شیعیان ایران از واقعه کربلا یا روزهای شهادت حضرت علی (ع) خیلی بیش تر از تاریخ صدر اسلام و سیره نبوی ست. گمان می کنم که یکی از مهم ترین وظایف روشنفکری دینی در عصر حاضر، رشد آگاهی مردم در همه شئونات و مراتب اسلام باشد. ما معتقدیم که امامان ارجحیتی بر هم ندارند و هر کدام در مقطع تاریخی دیگری، همان کاری را می کردند که آن امام انجام داده اند. پس شایسته است که مسلمانان از آداب و زندگی و نگرش و رفتار همه پیشوایان خود بدانند. و مبلغان و معلمان و اندیشمندان، چراغ دانستن را بر همه تاریخ اسلام بگیرند و شرایطی را مهیا کنند تا در هر سوگواری، توشه ای از آگاهی افزون تر نیز به دست آید.
تاسوعا آغاز شد. که فردایش زمانه به خون می نشیند و یکی از بزرگ ترین رخدادهای حماسی/دینی اسلام رقم می خورد. این روزها می کوشم تا به حزن و نوحه و خلوت نشینی های عاشورایی بسنده نکنم. و آن کنم که نهایت هدف امام کربلا بود. فهم و ایمان، هر کسی به حد بضاعت خود. ضرورتی که گاه در حجم اندوه بزرگ شیعه کم می شود. حدیث است که گریه بر حسین ، ضمانت بهشت است. اما گریه متکی بر شعور و آگاهی و پویایی دینی.نه گریه ای صرفا دراماتیک که لختی بر اثر غلبه احساسی حاصل می شود و تا آفتاب دیگر باقی نمی ماند تا دلمان را روشن کند . گمان نکنم که چنین گریستنی یارای خرید بهشت را داشته باشد.
کوشیدم تا این چند روز برخی کتب مرتبط با حماسه حسینی را مطالعه کنم. یکی از مهم ترین بخش هایی که در نوحه ها و روضه ها و سخنرانی ها گفته می شود ، تاریخ گویی ماجراست. و رخدادهای تکان دهنده کربلا ، به ویژه در دو روز آخر . این تاریخ گویی ها عمدتا بر مبنای مقتل هایی ست که نوشته شده و کم هم نیستند. مقتل هایی که مبنای خود را تاریخ گردی و روایات دانسته اند. برخی معتبرترند مثل مقتل لهوف ابن طاووس یمانی یا نفس المهموم محدث قمی. یا مثلا معجم البلدان یاقوت حموی و معانی الخبار شیخ صدوق. نکته ای که نباید از آن غافل بود ، عدم تشابه در جزئیات است و مداخله حسی / عاطفی نویسندگان در نگارش کتاب ها. که در نوحه ها و روضه ها ممکن است پر رنگ تر هم شود. شهید مطهری به این تفاوت ها و اضافات تاریخی پرداخت و در کتاب مشهور حماسه حسینی و نیز مقتل مطهر ، شاهد واکاوی آن ها هستیم. مثل این که ماجرای داماد کردن حضرت قاسم در کربلا نمی تواند صحیح باشد و برخی توانایی های فوق بشری و ناباورانه ای که برای حضرت امام و یاران ذکر شده ، بیش تر نشانه ی آرزو و شیفتگی ماست و ... حتی شمار شهدای کربلا نیز مورد اتفاق مقتل ها نیست و بهاء الدین قهرمانی در کتابش آورده که بر اساس منابع مختلف، عدد 130 به واقعیت نزدیک تر است تا 72 که بیش تر مورد اشاره قرار می گیرد.
نمونه های این چنینی کم نیستند اما به نظرم در حاشیه عظمت جاری در حماسه کربلا قرار دارند. اصلیتی که در همه مقتل ها درک شدنی ست، شهادت آگاهانه و تکامل یافته بر مبنای خردورزی دینی ست. و این مهم است که بدانیم امام حسین الزاما در پی جدل فردی – دینی به کارزار نیامد ، کاملا اجتماعی – دینی بود و در پی ادای تکلیف تاسیس حکومت دینی. بدون دوز و کلک و معامله سیاسی؛ برای کسی که می داند در شرایط پیش آمده ، امکان پیروزی دنیوی وجود ندارد. این مرد آن قدر بزرگ است که از اختیارات مسلم دینی خود هم برای نگاه داشتن اصحاب بهره نمی گیرد. شکوه خطبه امام در شب عاشورا ، یکی از قله های دست نیافتنی بشری ست:" همه شما از زیر تکلیف و وظیفه بیعت آزاد هستید. بنابر این از تاریکی شب که مانند شتری راهوار است استفاده کرده و بروید ...و من و این قوم را رها کنید. زیرا آن ها غیر از مرا نمی جویند و اگر به من دست یافته و به قتل رسانند، دیگر به دنبال شما نخواهند گشت." دقت کنیم که امام این جملات را برای تعارف و امتحان اصحاب نمی گوید. وقتی حسین (ع) این گونه ایثارگرانه ، بیعت را از دوش یاران برمی دارد ، به این مفهوم است که رفتن آن ها گناهی برای شان نداشته. چون دیگر تکلیفی بر آن ها نیست. نهایتا سلب توفیقی بود که خود در حق خود روا می داشتند. این بی نیازی آسمانی را در کدام قاموس بشری می توان یافت که فرماندهی در وانفسای جنگی نابرابر ، یاران خود را به رفتن تشویق کند؟ اگر که طعم زنده ماندن این گونه را بهتر از مردن آن گونه می دانند. آن ها آزاد بودند که بروند ؛ یا بمانند و "آزاد".
محرم آغاز شد. مهم ترین ماه حماسی/دینی شیعه که در طول تاریخ به برپایی خیمه اسلام کمک کرده است. و منشاء نیروی اعتقادی بزرگی که اسلام و تشیع را زنده و موثر نگاه داشته. در این باره و بزرگی کربلا بسیار می توان گفت ، اما در کنارش می توان به بخش دیگری هم نگاه کرد. این که شور حسینی را با شعور حسینی بخواهیم. متوقف ماندن در سطح هیجانات ، ما را از اصلی ترین هدف حسین (ع) باز می دارد. دین، اعتقادات و آیین های مذهبی به همان اندازه که توسط لائیسم تهدید شده ، از عامه گرایی غیر شعورمند نیز لطمه دیده است. و تلخ این که قدرت های ضد دینی توانسته اند بر بستر کج فهمی ها، خانه های سودجویی خود را بنا کنند.
یکی از مصادیق رفتار هیجانی ، شیوع تکایای کوچک و غیر کاربردی در برابر مساجد و حسینیه هاست. چند روز قبل از محرم ، داربست ها و برزنت ها برپا می شوند و تکیه هایی درست می شوند که عده ای را زیر سقف خود جمع می کنند. عموما کاربرد شان در حد محفل های محلی ست و چشم و هم چشمی و علم و دستک. بعضا آدم هایی هم بانی و مسبب این محافل هستند که شانیت اجتماعی قابل قبولی هم در منطقه ندارند و علاقه چندانی هم به جامعه روحانیت نشان نمی دهند. و بیش تر درگیر جذابیت های مداحی هستند، تا روشن گری اعتقادی. جریان رو به رشدی که متاسفانه تاثیرات بدی هم بر اصل موضوع گذاشته. این محافل کوچک معمولا نگاه تحلیل گرایی هم ندارند و بعضا به غلط گمان می کنند که یک دهه رفتار این گونه می تواند معادل پاکسازی کل سال آن ها باشد. و عجیب این که تعدد و کوچکی آن ها با روح وحدت گرای اسلام نیز نا همگون است. کافی ست نگاهی به صد میدان نارمک بیندازید. آمار دقیقی ندارم اما گمان می کنم که در همین منطقه، حدود شصت هفتاد تکیه برپا شده است. و تلخ این جاست که به راحتی به خود اجازه انسداد میادین و خیابان ها را می دهند و حداکثر در حد دسته جات کوچکی فعالند که شب ها در چند خیابان می چرخند. ماجراهای حواشی دسته ها و نحوه مصرف کمک های دولتی و نذورات مردم هم که معمولا تحت نظارت هیچ جایی نیست. کاملا عقلانی ست که تمرکز این تجمعات در مکان های کم تعداد و بزرگ به نتایج بهتری ختم می شود. در این صورت ، این تشکل های مردمی می توانند تحت مدیریت اجرایی و محتوایی گروهی مومن معتمد و اندیشمند قرار گیرند ، از سوی دیگر از برخی بزه کاری هایی که زیر این بیرق های کوچک رخ می دهد جلوگیری شود. طبعا مزاحمت های شهروندی برخی از این مراکز کوچک و خودسر نیز کم می شود و دیگر نارضایتی مردم در برابر این رفتارها ، در برابر مقدسات شان قرار نمی گیرد. ممکن است نگاه شعورمند به برخی کنش های پرشور باعث جدی تر شدن ماجرا و ریزش کمی تجمعات شود ، اما این در دراز مدت به نفع جهان اسلام و شیعه است.
1.
2.
3.
مدت هاست كه دلم مي خواهد در باره ضرورت خلق حس هاي معنوي – حتي به صورت حجمي و ناگهاني و مقطعي ، مطلب مستدلي بنويسم. تحقيقاتي هم در اين زمينه كردم اما هنوز جاي كار دارد و امكان بازنوشت آن ها نيست. وجه مشترك همه ي آن ها اين است كه بشر به دنبال درگيري هاي دنيويي و فريفتگي به جاذبه هاي آن و وسوسه هاي سوداپرستانه ي ذهن ، در معرض خطر زنگار گرفتگي روح و دوري از مبداء است. ثروت و شهوت و قدرت و زيرمجموعه هاي وابسته ي اين سرشاخه هاي اصلي، در عين جذابيت اغواگر بالايي كه دارند ، توان شكل دهي معبرهاي توجيه گري هم در ذهن دارند - بخش مواخذه گر ذهن. دوري از خدا و به دنيا سرگرم شدن در عين حال كه حقيقتا اضطراب آفرين است ، به صورت تصاعدي رشد مي كند. تا جايي كه گاه ، ديگر بازگشت به آغازگر آفرينش محال است.
راه كارهاي شريعت مدار در هر ديني عمدتا بر اين پايه استوارند كه انسان را به سوي "او" متوجه كنند. بندگي و عبادت و نيايش، جوهره ي مشترك همه ي اديان است. رابطه با بالا ، به هر بهانه ، مثل جلاء دادن روحي ست كه مدام رسوب مي گيرد. و جالب اين كه آرامش و نورگيري خانه ي دل ، در هر عبادن و راز و نيازي قابل حس و درك است. فانوس هاي رابطه فراوانند. فقط بايد آن ها را برداشت.....و هم به قدر تشنگي بايد چشيد. خداي هر كسي با خداي ديگري فرق دارد. شكل و خصوصياتش فرق دارد. همان خدايي كه يكي ست. اين از مهرباني اوست كه خودش را به شكل فهم و درك ما در مي آورد تا بتوانيم در آغوشش پناه گيريم و كنارش بنشينيم و با او درد دل كنيم. از نيايش و عبادت و حرف زدن با پذيرش الهي غافل نشويم كه گاه خيلي زود دير مي شود. هر كسي بنا به درك و توانش. يكي با سه روز اعتكاف و يكي با سه ساعت سه تار زدن. بايد بتوان نور خدا را حس كرد. اگر بشود، چه خوب مي شود كه زمان هاي زيباتر نيايش را نيز درك كنيم. بسيار گفته مي شود ( و گمانم در ساير اديان نيز هست ) كه چند ساعت پيش از اذان صبح ، زمان خاصي ست كه آثار نيايش بر درونه ي انسان دو چندان است. مهم رابطه و حرف زدن با خداست . آيت الله بهجت كه يكي از عرفاي گرانقدر است، در اين باره نظر جالبي دارد . مي فرمايد در اين ساعت بيدار شويد و در دل با خدا حرف بزنيد ، حتي اگر به خوردن ميوه اي مشغول باشيد و در همين حد هم بيش تر نباشد. حتما چيزهايي هست كه دل مان را به سوي او متوجه مي كنند . آن ها را پيدا كنيم. و گاهي آن ها را بهانه قرار دهيم. من خودم اين روزها عجيب با لحن و گويش و خوانش فرهمند حال مي كنم. به ويژه دعاي عهد و آل ياسين و ندبه اش. خيلي فرصت انجام مستحبات را ندارم اما با صداي فرهمند كه اين دعاها را مي خواند ، حس معنوي غريبي را تجربه مي كنم.در حالي كه همين دعا را در جاي ديگري و با صداي كس ديگري شنيدم و به دلم ننشست. پذيرفته ام كه دعا الزاما يك متن نيست. يك رابطه است. و رابطه به حس نياز دارد و هر چيزي كه اين حس را تقويت كند مي تواند به رابطه كند. نوع خواندن و صدا هم يك راه پذيرش بهتر است. هر كسي قطعا پيشنهادات و تجربيات متفاوتي در اين راه دارد. كه اگر به نتيجه ي خلوص رابطه با خدا منجر شده باشد ، به اندازه بهترين مستحبات و واجبات ارزش دارد. و حتما خدا هم متوقع نيست كه سر و شكل بندگان خداجوي اش شبيه هم باشد و مثل هم عبادت كنند. مهم اين است كه :" بخوانيد من را."
هر سال، اين روزها كه مي شود ، خانه ي ما پر مي شود از حال و هواي فاطمه. جوانه هاي سبز گندم كه در سيني هاي بزرگ، هم قد هم سرك كشيده اند. انتظار يك آيين شرقي – ديني ديگر. بوي سبزه كه پخش مي شود در تنهايي يك زن.زني كه در كنج غربت دين تنها ماند. مادرم نذر دارد كه هر سال شب شهادت فاطمه ، دو سه ديگ بزرگ ، سمنو مي پزد. براي من نذر كرده. از بچه گي تا حالا و وعده اي كه داده براي هميشه.
آن قدر عجول بودم كه مي گويند شش ماه و اندي بيشتر نماندم. ضعيف و كوچك ، دوان دوان خودم را رساندم به اين دنياي فاني تا احيانا زنگ در بسته اي را بزنم و بپرسم :"من كيستم؟" احيانا حقم بوده كه همه جور مرضي هم گرفته ام. الا فلج اطفال. مدام دوا و درمان و مرگي كه منتظر اين نوزاد چند ماهه بوده. مني كه به قول مادرم به اندازه كف دست بوده ام. نذر پانزده ساله مي كند كه بمانم. و مي مانم و بزرگ تر از كف دست مي شوم. هر سال سمنو مي پزد و جرعه اي اندوه شهادت زهرا را تقسيم مي كند ميان همه. مصطفايش هم پا به پايش كمك مي كند. و حتي يك بار تا صبح بيدار مي ماند تا فاطمه را ببيند. كه قرار بود انگشت بر سمنو بگذارد. و چه بسا ديد و قول داد كه به هيچ كس نگويد.
پانزده سال تمام مي شود.و نذر مادر نيز. حالا پسرش دبيرستاني ست و دلهره كنكور دارد. آرزوي پزشكي تهران. دوباره نذر ده ساله و اداي پيش از اجابت.و باز برآورده مي شود. و وفقه اي نمي افتد ميان سال پس و پيش سمنو پزان سالانه. ده سال هم تمام مي شود و سال هاي آخر پزشكي ست .ماشين چپ مي كند. تصادف. نعش پسر بر آسفالت داغ جاده به سختي نفس مي كشد.غرق خون. پسرش در كماست. خونريزي مغزي. كم اميدي پزشكان. فقط پنجاه درصد ماندن - و تازه اگر بماند بيست درصد احتمال دارد كه دست و پايش فلج نشود. دوباره نذر مي كند. اين بار بي انتها. تا آخر عمر. و اين بار هم عزرائيل سمج دستور صبوري مي گيرد. تا زماني ديگر كه دير نيست.
خيلي ها مي آيند تا سمنو را هم بزنند. دعا كنند. حاجت بخواهند. شرط اول دعا اعتقاد است. شور غريبي ست. شيره ي گندم. مراقبت. هم زدن مدام. بادام هاي درشت....و نيايش و بغض و تمنا. خيلي ها خواهش دارند كه بيايند و سمنو هم بزنند. معتقدند كه در اين حالت ، دعايشان مقبول مي افتد. مادرعزيز، من را هم صدا مي كند هميشه. كه اين سمنو براي توست. بيا هم بزن. دعا كن. من هميشه بلند دعا مي كنم. كلي. به خدا مي گويم همه آن ها كه خودت مي داني و زياد است. هميشه هم اصرار مادر پا برجاست كه دانه دانه بگو. و همان جمله هميشگي كه دعا كن شر سينما از زندگي ات كم شود! و احتمالا امسال ، وبلاگ هم به ليست سياهش اضافه مي شود حتما. و البته لجبازي هميشگي من كه مگر خدا خودش نمي داند؟ دعاهايم زياد است.سر خدا را كه نبايد درد آورد. بايد درد آورد؟!
امسال جور ديگري ست اما.گمانم يك دعا بيش تر ندارم.حاضرم براي بقيه اش صبر كنم تا سال بعد. آن يك دانه را هم كه خدا خودش مي داند. حتما مي داند. و حتما مادرمان فاطمه ، واسطه ي مهرباني ست. يك دعا كه بيش تر نيست. هست؟
چند روزي ست مشغول كتاب " روان درماني و معنويت " نوشته ويليام وست هستم . كتاب بدي نيست و بر اساس تحقيقات متنوعي در اين باره تنظيم شده است . بيش تر بر راهكارهاي معنويت درماني استوار است و در عين حال نمي كوشد كه رابطه مذهب و معنويت را خط كشي شده نگاه كند . در باره همه ي شيوه ها سخن گفته . كتاب در باره نوعي روان درماني مبتني بر معنويت و انرژي دروني نيز شرح حال مفصلي داده است . در فصل پنجم كه از فضاي معنوي و خودفاش سازي معنوي سخن گفته ، اشاراتي از برايان تورن ( كه مدعي ست بهترين درمانگر مراجع محور بريتانياست ) در باب " كيفيت عطوفت " آورده كه باز خواني اش بد نيست . او از درك خودش مي گويد . از لحظاتي كه مواجهه ي درماني براي درمانگر و مراجع به صورت تجربه معنوي در مي آيد :
در وهله ي اول، اين حالت ( كيفيت عطوفت ) كيفيتي ست كه كل وجود فرد را در بر مي گيرد . اين حالت در صدا ، چشم ها ، دست ها ،تفكرات ، احساسات ، عقايد ، موضع گيري هاي اخلاقي ، نگرش به موجودات زنده و غيرزنده ، پيدا و ناپيدا تجلي پيدا مي كند . در وهله ی دوم ، اين حالت خود را از طريق اين واقعيت نمايان مي سازد كه رنج كشيدن و شفابخشي ، دو امر در هم تنيده هستند . در وهله ي سوم ، عطوفت ، آماده بودن و توانايي به آساني جابه جا شدن ميان جهان هاي جسمي ، هيجاني ، شناختي و عرفاني را نشان مي دهد. در وهله ي چهارم ،خجالت و شرمساري در آن نيست ، زيرا به صورت استقبال تمايل به عشق ورزيدن تجربه مي شود و در نتيجه ، به خودي خود ، يك قانون به شمار مي آيد و در وهله ي پنجم ، عطوفت كيفيتي محسوب مي شود كه به جنس مونث و مذكر تعالي مي بخشد ، اما از طريق كشش يكي به سوي ديگري با هدف رسيدن به كمال ، امكان پذير مي شود .
من وقتي عطوفت را تجربه مي كنم ، احساس مي كنم به اندازه اي با خودم در تماس هستم كه نيازي ندارم كه فكر كنم يا بدانم چه احساسي دارم . انگار انرژي از من جريان دارد و خودم اجازه مي دهم كه اين انرژي آزادانه رها شود...من در همان حال كه احساس قدرتمند بودن مي كنم ، احساس عدم تعلق نيز دارم...ما در جرياني از عشق غوطه ور مي شويم. يك فهم بدون تلاش يا شهود.
امروز مادر میانسالم برای اولین بار راهی کعبه شد. حس غریب و زیبایی از معنویت و اشک داشت. خیلی اهل خداست و من ایمان و اعتقادم را مدیون او هستم....و اشکارترین مکالمه مستقیم خدا را با خودم. گمانه ی من این است که خدا گاهی با بندگانش مستقیم حرف می زند و نشانه ای نشانشان می دهد. شاید چیزی شبیه حجت در روزگاری که دیگر پیامبری نمی اید با مشتی اعجاز.
چند روز پيش ، از زبان اهل معرفتي كه صداقت خوبي در كلامش بود ، حرفي شنيدم كه حلاوتش هنوز با من است. برايش گفتم كه برايم سخت است انديشه توامان به خدايي كه هزاران برابر مادران ، عاشق بندگان خويش است و در عين حال مي تواند با نهايت ريزبيني و سخت گيري ، عذاب مان كند. به او گفتم كه من بيش تر مي ترسم از خدا و خوف دارم از اين همه ناشناخته گي معيار بخشش و عذاب خدا و چه بسا درستي و نادرستي بسياري كارها
او برايم گفت كه روزي رسول الله (ص) كه امت خود را بسيار دوست مي دارد ، در وساطتتي مهرورزانه از خدا مي خواهد كه " گناهان امت من را فقط به من بگو، به كس ديگري نگو"
پاسخ خدا اين بود كه "به تو هم نخواهم گفت!"
به اين خدا در چهارمين ايه سوره المعارج خبر داده است که فرشتگان و روح در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است به سوی او بالا می روند. در جايي خواندم كه اين ايه يكي از اعجاز قران است و ثابت مي كند كه روح از واحد انرژي ست و توان حركت با سرعت نور را دارد. مي دانيم كه در صورت رفع ماديت از هر چيز چنين امكاني به دست مي ايد. فرمول معروف انيشتن را هم يادتان هست كه نور با سرعتي حدود سيصد هزار كيلومتر در ثانيه حركت مي كند. اگر طبق اين فرمول محاسبه كنيد كه نور/انرژي در يك سال قمري چه مسافتي را مي پيمايد به عددي مي رسيد كه در پنجاه هزار سال قابل پيمودن است. مطالعه زندگي نامه عرفايي كه تجربه خروج و بازگشت روح را تجربه كرده اند نيز ناقض اين نكته نيست. علامه طباطبايي( عليه الرحمه) در زندگي نامه شان مرقوم كرده اند كه در يكي از لحظات عرفاني شان هنگام قرائت سوره صاد خروج و بالا روي سريع روح شان را درك كرده اند
ايت الله بهائ الديني (رحمه الله عليه) نيز به يكي از نزديكان از ملاقات گاه گاهي شان با روح پسرشان خبر داده اند و فرموده اند كه هنگام امدن روح همه پنجره ها به لرزه مي افتند. اگر اين فرمول فيزيك را كه انرژي نابود نمي شود بلكه تغيير شكل مي دهد را بپذيريم توجيه فيزيكال ناميرايي روح نيز به دست مي ايد. كساني كه لحظات نزديك مرگ را درك كرده اند نيز با شور و گيجي غريبي از اين لحظات مي گويند. حتما مي دانيد كه برخي براي مدتي دچار خروج روح از بدن و سپس بازگشت ان شده اند. اين مدت گاه به ماه ها رسيده و گاه به دقايقي محدود شده است. من تا به حال با دو تن از كساني كه به چنين دركي رسيده اند ملاقات كرده ام. چنان تجربيات هيجان انگيزي ست كه تنتان مور مور مي شود. همه هم با يافته هاي قراني و احاديث منطبق است. خيلي دوست دارم تهيه كننده اي پيدا شود تا بتوانم فيلم مستندي در اين باره بسازم. عمدتا اين گونه ادم ها كه ازادي روح را حس كرده اند اسارت تن را سخت مي شمارند و دلبسته دنيا نيستند. قصد دارم با يكي از ان ها كه به تازگي امكان اشنايي با ايشان را پيدا كرده ام گفت و گويي انجام دهم و در وبلاگم بگذارم.
مي گويند كه در قيامت و جهنم و بهشت جسميت ما دوباره باز مي گردد و ما با جسم خود دوران حسابرسي و پاداش و عذاب را تجربه مي كنيم اما در دوران برزخ كه ميان مردن و قيامت است تنها روح ماست كه وجود دارد. روح به دليل بي مكاني و بي زماني اش تابع زمان و مكان نيست. در واقع روح امكان سفر به دورترين نقطه كيهان و هر لحظه از تاريخ را دارد. يادم هست حدود پانزده سال پيش در مطلبي كه براي شماره صد گزارش فيلم نوشتم در باره نگاه هيجان انگيزم به چنين امكاني مفصل نوشتم. فكر كنيد بشود به بي نهايت كيهان رفت و تماشا كرد. اين در حالي ست كه منجمين مي گويند دانسته و ديد فعلي ما از كيهان بسيار بسيار ناچيز است. چه بسا دنيا هاي ديگر و بندگان دگرگون ديگري نيز حضور داشته باشند. از خدا كه بعيد نيست! مي شود به لحظه ورود ادم و حوا به زمين بازگشت و حتي با موسيقي دلخواه دوباره ديدش.حتي دچار شوك شويم كه ان سيبي كه باعث و باني اين هبوط شد سرخ نبوده و زرد بوده! مي توانيد اسب خيال را سوار شويم و ببينيم با اين روحمان چه كارها كه نمي توانيم بكنيم....
.البته قبل از اين خيال پردازي به اين نقل از عرفا و بزرگان توجه كنيد كه ازادي روح به ميزان خوب بودنش وابسته است. ظاهرا يكي از تلخ ترين عذاب هاي دوران برزخ همين اسارت و محدوديت روح است. هرچه مومن تر و سبكبال تر باشيم روحمان نيز بال گستري بيشتري را تجربه مي كند.
ايت الله بهائ الديني مي فرمودند كه امكان ادامه برخي فعاليت هاي دنيوي در عالم برزخ براي روح وجود دارد البته با جنسي ديگر. ايشان از تجربه مباحثه با روح برخي شاگردان مرحومشان
مي گفتند كه در عالم برزخ امكان علم اندوزي افزون تري يافته اند. ميزان اشراف روح به عالم ماده نيز به عبوديت او وابسته است. ظاهرا ارواح خبيثه نيز دچار سلب امكان كامل نمي شوند.
چگونه اش را نمي دانم. اين وضعيت هم مي تواند شور انگيز باشد. من كه مي روم دنبال فيلم و فيلمسازي. البته اگر ارواح خبيثه اين مافياي فعلي سينما بگذراند!!
واقعا عالم پس از مرگ چگونه است؟! ظاهرا اجازه تجمع و معاشرت و رفاقت هم داده مي شود. حتما شما هم خيلي شنيده ايد يا خود ديده ايد كه چند روز قبل از مرگ يكي از فاميل يك نفر در عالم خواب يك يا چند متوفي فاميل را مي بيند كه خبر از امدن يك مهمان مي دهد و در حال تدارك پذيرايي ست.نادانسته هاي ما از عالم پس از مرگ خوف و هيجان توامي دارد كه معلوم نيست فكر كردن زياد به ان خوب است يا بد.سخت از اين بابت كه شور زندگي را در ادم كم مي كند ولي خوبي اش اين است كه ادم حواسش به مردن و حساب و تنهايي بي بازگشت هست و ميرايي و بي ارزشي دنيا.
خدا كند ادم بتواند به فرموده علي( ع ) عمل كند كه براي دنيايش ان گونه باشد كه هميشه
مي ماند و براي اخرتش نيز ان گونه كه لحظه اي ديگر خواهد مرد. بيايد دعا كنيم كه روحمان لياقت ازادي داشته باشد
چقدر خوب است که امسال حاکمیت هم به یاری این فرهنگ امده است تا با قانون گذاری و فرهنگ سازی به پیرایش حشو و زوائد تحمیل شده بر این ایین پویا و ایمان افزا بپردازد.. و چقدر خوب است که مسجدها هنوز همان گونه خالص برای حسین عزا می گیرند که باید. نزدیک خانه ما مسجد کوچکی ست که اتفاقا اسمش هم سیدالشهدا ست. یک روحانی پیر دوست داشتنی دارد که خیلی خالص است.هر سال می روم تا لذت همجواری ادم هایی نصیبم شود که می خواهند نوع دیگری خوب بودن را تجربه کنند. چون حس خوبی در همه حجره های ذهن و قلبم نفس می کشد در ان لحظه ها:می دانم که نشانی را درست امده ام. خدا نصیب مان کند شور زیستن و ارامش پس از مردن را.و ای کاش مهربانی خدا نگاهبان قلب هامان باشد که زنگار زندگی در این زمانه دشوار سیاهش نکند. عظمت عاشورا در بی زنگاری حسین خلق شد
ای کاش ارام ارام و سال به سال برچیده شود بساط ناراستی از مراسم نکوداشت راستی