تبليغاتX
تخته خاکستری

امروز در آخرین روزهای اردیبهشت، به دلیلی مهمان بانوی اردیبهشت بودم. اول بار بود که می دیدمش و بر خلاف اخم و جدیتی که در همه ی عکس هایش هست، مهربان بود و محترم و خودش. نه دچار تبخترهای مرسوم بود و نه می کوشید که بیش از حد متواضع نشان دهد. خودش از عنوان بانوی سینمای ایران خوشش نمی آید؛ اما آثار و منش اش بر شایستگی این تندیس اصرار دارند. حضورش مادرانه است و خالق بهترین مادرهای سینمای ایران. او مادر باران است و مادربزرگ کوچولوهای پسرش تندیس...و البته لبخند می زند. نه جلوی دوربین؛ مگر کسی بتواند یک لطیفه ناب تعریف کند و لبخندی  شکار کند. که خب من نه شکارچی ام و نه لطیفه ای در یادم می ماند. پس جلوی دوربین موبایل من هم با همان وقار همیشه نشست. با کلی النگوی نقره ای زیبا.  
از تخته خاکستری با او گفتم و خواستم تا بر این تخته، حرف هایی در باره باران دهه ی شصتی اش بنویسیم و آن دوبار که بر خلاف انکار پدرش، بر سر حرف خودش ایستاد. یک بارش در شب شیشه ای بود و ماجرایی که حتما یادتان هست....اما خانم بنی اعتماد ترجیح داد که در باره این نسل و دهه شصتی ها حرف بزنیم – تا الزاما دخترش. گفت که دوست ندارم دخترم در زیر سایه خانواده اش بماند. او هم یکی از همین نسل است. کسی مثل گلشیفته و پگاه و ترانه....و صحبت هایش را در باره ی آن ها، این گونه آغاز کرد: " من فکر می کنم این نسل بهترین تعریف ها را خودشان از خودشان می دهند . گاهی که مصاحبه های بچه های جوان سینما مثل گلشیفته و پگاه و ترانه یا باران را می خوانم ،واقعاً به این نکته مفتخر می شوم که آن ها محافظه کاری نسل ما را ندارند. و آن خط کشی هایی را که ما در روابط حرفه ای و بیان مواضع خودمان داشتیم. جسارت شان در طرح عقایدشان بیش تر است و به طور کل می توان گفت رفتار متمدنانه تری حتی در نقد همدیگر دارند .کلاً نسل ما نسل تعارف است و این ها نسل تعارف نیستند. همان طور که گفتم آن ها از طرفی به راحتی یک دیگر را نقد می کنند از طرفی مدافع هم نیز هستند . یک مقدار جهان را از ما بازتر می بینند. این روحیه نه فقط در برخورد حرفه ای شان بلکه در برخورد های غیر سینمایی شان هم وجود دارد. من اصلاً به این نکته که خودمان را نسل بسیار آرمان گرا بدانیم و آن ها را نسل بدون آرمان، اعتقاد ندارم. واقعیت این است که مفهوم آرمان در این فاصله متفاوت است. چون ما متعلق به نسلی هستیم که کتاب های ممنوعه را یواشکی زیر بغل مان می زدیم و بین هم رد و بدل می کردیم اما آن ها در فضای باز ارتباطات، یک جور دیگر با دنیا آشنا می شوند و آن را می بینند . ما باید بتوانیم هر کدام از این دو دنیا را با معیار های خودش نگاه کنیم. تا جایی که ما باور نکنیم جهان پیش رو متعلق به نسل تازه است و تا وقتی که به مدیریت آینده جهان توسط آن ها فکر نکنیم و این که قرار نیست ما تا ابد با عناوین پر طمطراق استاد و بزرگ و پیشکسوت برای شان تصمیم گیری کنیم ، تا آن موقع من فکر می کنم این تضاد و تفاوت نگاه به موقعیت دو نسل وجود دارد. جوان دهه ی شصت به بعد اگر موقعیتی دارد، موقعیتی ست که خودش به دست آورده. این را فقط در مورد سینما نمی گویم بلکه در حیطه های مختلف عنوان می کنم که نشان داده اند چه توانایی ها و خلاقیت هایی دارند. با این حال، همه ما ترجیح می دهیم این ها را به عنوان بچه هایی که دارند زیر سایه ما عمل می کنند، ببینیم."
خانم بنی اعتماد هیچ کدام از دو عینک خود را بر چشم نداشت و همین چشم ها به راحتی خستگی اش را لو می دادند. درست مثل دقایق اولی که من به دفتر شان رسیده بودم. خسته از گم شدن در خیابان ها و کوچه های باریک زرگنده و دنبال آدرسی گشتن که کم تر کسی بلد بود ( چرا واقعا؟! ). درست 45 دقیقه سرگردان بودم و به اندازه ده سال اخیر عمرم، ورود ممنوع رفتم تا بلاخره در برابر پلاک 13 قرار گرفتم. پلاکی که خرافه گرا نبود و با قاطعیت و جسارت، دستش را به کمرش زده بود و زل زده بود به چشمان من. بی آن که احیانا خودش را پشت جمع عددی ۱+۱۲ پنهان کرده باشد. حواسم نبود که بگویم گمانم دفترتان تقریبا زیر پوست شهر است!
برخی، بچه های دهه شصت را به مسئولیت ناپذیری و بی قیدی و بی ادبی متهم می کنند. چرا؟....این را من پرسیدم و بر خلاف انتظارم، پاسخ اولیه آفرینش گر خون بازی ، رد این اتهامات نبود:" اگر این سه اتهام شایع هم درست باشد، دقیقاً بر می گردد به خود ما که باعث شده ایم آن ها این طور باشند .اگر ما موجودیت جوان را به رسمیت نشناختیم و جوانی اش را  اتهامی دانستیم که باید  زیر سوال و ذره بین باشد، چه انتظاری داریم که آن ها با ما مؤدب برخورد کنند؟!... وقتی که در مدرسه و جامعه به او توهین کردیم و تحقیرش کردیم، چطور می خواهیم که او در مقابل ما رفتار دیگری داشته باشد؟ ... این نسل به نسل واکنش تبدیل شده است، آن هم متأسفانه در مقابل کنش های ما؛ نسلی که مجبور است برای بقای خود دست به واکنش بزند. پس قاعدتاً آن موارد اتهامی ممکن است در آن مستتر باشد. اما فراموش نکنید که این نسل را ما پرورانده ایم. ما این نسل را دچار تضاد کرده ایم . آن خوراکی که ما به این نسل داده ایم آن قدر دور از نیاز های طبیعی اش بوده که مجبور شده برای دست یابی به نیاز های خودش به انحراف کشیده شود . اگر قرار باشد که متهمی باشد، متهم اصلی در این جا ما هستیم.
این ما هسیتم که باید با آن ها همراه شویم. چطور؟ با شناخت و در واقع آگاهی به نیاز های طبیعی ای که ممکن است بسیاری از آن ها هم مطابق خواست و میل ما نباشد اما یک واقعیت موجود است. سعی کنیم که بیاییم این نیاز ها را با هویت و فرهنگ خودمان همراه کنیم. چون ما باعث شده ایم بین فرهنگ خودمان و نیاز های طبیعی آن قدر مقابله و فاصله ایجاد شود که جوان ما هویت اش را از دست بدهد. حالا ما می خواهیم مدام توی سرش بزنیم که تو هویت نداری!... مگر ما به او چه داده ایم که حالا مطالبه می کنیم ؟!... ما فقط سعی کرده ایم که فرهنگ و گذشته را نفی کنیم و چیزهای جدیدی به او بدهیم و بگوییم که تو موظفی تا خودت را در این چارچوب قرار بدهی. ما چه کرده ایم که خودمان را تطبیق دهیم با خواست آن ها ؟!"

*حاملگي در سينماي ايران

*روشنفكري در سينماي ايران

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

از بقیه جاها خبر ندارم اما حس می کنم که تهران نشین ها طي يك دهه ي اخير، عصبی تر و کم لطف تر و خودخواه تر شده اند. الان اگر در حال رانندگی قصد تغییر مسیر داشته باشيد، راهنما زدن تان باعث سهولت کار نمی شود. پشت سری تان بیش تر گاز می دهد تا راهت را ببندد. مباد که یک ماشین عقب تر بیفتد. انگار که کسی قصد تجاوز به حریم خصوصی اش را کرده است.تمام هنر و ظريف كاري شان را به خرج می دهند که به هم راه ندهند و مثل آب خوردن یک چهارراه را قفل می کنند. مدت هاست که مجبورم در راه روزانه در اتوبان همت، بدون راهنما زدن، پشت سری ها را غافل گیر کنم تا بتوانم با دردسر كم تري مسير عبورم را عوض كنم. هم چنین خدا نکند که احيانا بنزین تان تمام شود؛ چون باید گالن به دست تا ساعت ها کنار خیابان یا جاده بایستی و  کسی نمی ایستد تا کمک کند. در باره خرابی ماشین هم وضعیت همین است. دیده اید که بيش تر آدم ها ترجیح می دهند تا تماشاگر دعوای دیگران باشند. حتی اگر به قصد کشت به جان هم افتاده باشند. الان می شنویم و می بینیم دزدها در روز روشن باج گیری می کنند ، چون مردم  می ترسند که آسیبی به آن ها برسد و به داد قرباني نمي رسند (نمونه عینی اش برادرم که دو هفته پیش،  9 میلیون تومان پولش را جلوی چشم مردم و در روز روشن به زور گرفتند) یک بار به چشم خودم دیدم که به خاطر یک عدد شیر یارانه ای، کار به تنازع بقاء کشیده شده بود و فروشنده گفت که این بساط هر روزه اوست. بعضی ها انگار در آماده باش دعوا و دشنام و زد و خوردند . خیلی ها کلاه خود را سفت گرفته و  از فامیل خود هم خبر چندانی ندارند. جشن عاطفه ها  کم رونق تر شده و شاید محض تکرار برگزارش می کنند (نمونه عینی اش زنی که كلي پول ناقابل داد تا اندازه جوارح خود را کوچک و بزرگ کند اما حاضر نشد به فاميل فقیر دیالیزی خودش کمک کند). خیلی رقابت ها به حسادت و زیر آب زنی و شناعت رسیده و برخی می کوشند تا بدبین ترین حالت ممکن را نسبت به هم لحاظ کنند.تلخ است که آدم ها از شکست هم خوشحال شوند.... مردم يعني من و شما و ديگران.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

یکی از مهم ترین دلایل رکود جوامع، دوری گزینی از نقد است. حصار چینی برای دور ماندن از انتقاد، در نهایت به نفع همان موضوعات محفوظ مانده از نقد هم نیست. چون بر اثر رکود می گندند و بنای خود را بر خشت های کج بالا می برند. متاسفانه مدتی ست که عده ای با ترفند شکایت می کوشند تا حریم امنی برای خود ایجاد کنند. چون اگر شکایات به نفع آن ها هم تمام نشود ، به هر حال منتقدین را خسته می کند و نفرات بعدی ترجیح می دهند که سر بی درد را دستمال نبندند. مثلا شکایت اخیر علی دایی از کسی که به عنوان کارشناس ورزشی در برنامه ای حضور داشته و به نظرش برخی اقدامات دایی خطا بوده است. این که دایی از این نقد برآشفته و به جای پاسخ و چالش روشن گر، کار را به دادگاه کشانده، خیلی خودخواهانه است. کاری به شانیت آن کارشناس و درستی و نادرستی حرفش ندارم اما نفس تلاش برای تخطئه ی نقد است که مذموم و زشت است.  او در واقع می خواهد در شرایط تازه و لرزان و پر مخاطره مربی گری تیم ملی، دور خودش حصاری از  تیغ و تهدید بکشد تا بقیه حوصله و جرات نقد نکنند. شبیه کاری که چندی پیش کانون کارگردانان خانه سینما در برخورد با مطلب من کردند. صدور انواع و اقسام تهدیدات نسبت به روزنامه اعتماد و بنده ( با واسطه البته ) و تهدید به شکایت و دادگاه و "حالتون رو می گیریم!". البته آن ها چنین نکردند و  اتفاقا بدم نمی آمد که چنین کنند. چون چیزهایی برای گفتن داشتم که خوب بود به این بهانه به مطبوعات راه پیدا کند. نتیجه این تهدیدات این شد که حداقل روزنامه اعتماد از خیر کنکاش در باره این کانون ویژه گذشت و آن ها می توانند بی سر و صدا، به ماهیت محفلی خود ادامه دهند. جالب است ( در واقع نیست ) که داوران فوتبال هم به فکر چنین راه کاری افتاده اند. مدت ها بود که این نگره غلط گسترش یافته بود که داوران را نباید نقد کرد و قانون پذیرش مطلق زمین چمن، در همه جا مستدام است. برنامه نود توانست در طی این سال ها بر علیه چنین تفکر معیوبی مقابله کند و فقر سواد و نگاه داوری زیر متوسط فوتبال ایران را آشکار کند. خیلی چیزها رو شد و مردم در مقام پرسش گر ظاهر شدند. اخیرا طی دستوری صنفی، داوران فوتبال از مصاحبه منع شده اند و فشارهایی نیز بر برنامه نود و کارشناسان داوری وارد شده است. حتما دیده اید که در برنامه های اخیر ، کارشناسان می کوشند تا بیش تر به تایید اشتباهات داوران بپردازند. نمونه ها و حیطه های شبیه این کم نیستند و موارد قابل ارجاع تاسف بار است. کار آن قدر شور و بعضا مسخره شده که ثبت احوال فارس هم قصد داشت تا از مرد هزار چهره  شکایت کند!

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

ماجرای جدل هیلاری کلینتون و اوباما دارد بامزه تر و بحرانی تر می شود. بد جور به جان هم افتاده اند. می گویند در شرایط بحرانی، حفظ نقاب ها دشوارتر می شود. و احیانا سخت می شود که آرام و فهمیده بود. برای همین خانم هیلاری دچار جو زدگی پیرانه سرانه می شود و تهدید به حذف ایران از نقشه جهان می کند. استدلال آقای ابطحی را قبول ندارم که این حرف یک شعار تبلیغاتی برای جلب آرای مردم آمریکاست و آن ها نگاه تحقیرآمیزی به ایران دارند. بیش تر به نظرم نوعی چاپلوسی ست تا بتواند حمایت های مالی سرمایه داران صهیون را به دست آورد. بخشی از جدل این دو هم به همین مقوله مربوط می شود. طرفداران هیلاری، اوباما را حامی حماس می دانند و اوباما دوان دوان به تلاویو می رود تا به آن ها ضمانت بدهد.

دو نکته در این دعوا هست که قابل تامل است. یکی این که گمان نمی کنم هیچ کدام از این دو دموکرات، رئیس جمهور آینده آمریکا شوند. جمهوری خواهان با مک کین، چراغ خاموش و حساب شده  دارند جلو می آیند. هر کدام از آن دو که در رقابت با مک کین قرار بگیرد، یک جدل فرساینده و خسته کننده تبلیغاتی را پشت سر دارد. مردم را هم خسته کرده اند و حرف تازه ای ندارند. در عوض جمهوری خواهان تازه نفس، با هجمه تبلیغاتی خود، توان پیروزی دارند. ضمن این که اساسا دنیا در حال گرایش به رادیکالیسم است و کسانی را بر می گزیند که تندتر و صریح تر عمل می کنند. چه در آمریکا و خاورمیانه گرفته و چه در اروپا و آمریکای لاتین. گستره ای از چاوز تا سارکوزی. جمهوری خواهان تندرو و جنگ طلب هم رادیکال های آمریکا هستند و  رهبری اسرائیل هم به مرور به لایه های تندتر سیاسی آن جا منتقل شده و اکنون در حال آماده سازی یک نبرد سنگین ترند. به نظر می رسد که دنیا در تنازع بقای همیشگی خود به نقطه عطفی رسیده که محل زورآزمایی ست. چنگ و دندان و سهم بیش تری از انرژی و غذا و ثروت. نکته بعدی این که برای ایران فرق چندانی نمی کند که هیلاری بیاید یا مک کین. سیاست های کلی سلطه جویانه و قدرت طلبانه آمریکا تابع افراد و گروه های سیاسی شان نیست. آن ها تحت فرمان "سیستم" عمل می کنند و همان گونه که بوش ها و کلینتون های قبلی سر ناسازگار داشتند، بعدی ها هم  در پی سود طلبی افزون تر در خاورمیانه خواهند بود. حتی اوبامایی که وعده گفت و گوی فوری و سازنده با ایران را داده است- و البته رئیس جمهور هم نخواهد شد. چون اگر قرار بود سیاه ها به کاخ سفید راه یابند، جمهوری خواهان یک دختر سیاه کارگشته در چنته داشتند. که حالا هم دست راست بوش است و پیام های تطمیع و تهدید را به کشورها می برد.

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

گاهی آدم چیزهایی می شنود که هول می کند. ذهنش مجروح می شود. غمگین می شود که این چه دمل چرکینی ست که زیر پوست شهر  پنهان شده. شنیدم که یک مامای سی ساله در حکیمیه تهران پارس، روز به روز بی پرواتر و بی رحم تر شده و به سرعت صاحب مطب و خانه و ماشین مدل بالا. چگونه؟... از ترمیم های زنانه آغاز کرده و بعد به سقط توسط پروستاگلاندین رو آورده است. کم کم کارش را گسترده کرده و دستگاه خریده و سقط های مکشی هم انجام داده و می دهد. برای جنین هایی با سن بالاتر و البته با رقم های بالاتر. در یک سال اخیر، قدم های بزرگ تری هم بر می دارد. فرزندان نامشروع را در سن قابل حیات در دستگاه، به دنیا می آورد و به مادران بی چاره و نیمه بیهوش شان می گوید که جنین شان مرده به دنیا آمده. اما آن ها زنده اند و در دستگاه انکوباتوری قرار می گیرند که خانم ماما برای خودش خریده است. یک پرستار ویژه نوزادان هم استخدام کرده که از این نوزادان نارس مراقبت کند. یکی دو ماه بعد، این نوزادان رسیده را به قیمت ده بیست میلیون تومان به زوج های نابارور می فروشد (بسته به وضع مالی آن خانواده و این که تیغش چه قدر ببرد). با گواهی ولادت به اسم آن ها.... چه می توان گفت؟ چه باید کرد؟

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

روز جهانی زمین. زمین پاک.... چه بخواهیم و چه نخواهیم زمین به سمت نابودی پیش می رود. اصل آنتروپی یکی از مهم ترین فرضیه های اثبات شده فیزیک است. که هر چیز به سوی بی نظمی و از هم پاشیدگی جلو می رود. کل من علیها فان....همه چیز به سوی فنا گام بر می دارد. چونان کهکشان هایی که میلیاردها سال پیش به کل نابود شدند و به سیاه چاله هایی از انرژی بدل شده اند. همان گونه که عمر خورشید را هم توانستند محاسبه کرده اند و روزی که سرد خواهد شد. ما ساکنان فانی زمین ، بخشی از هموار کنندگان فروپاشی آنیم. اما این به مفهوم جواز سرعت بخشی به آن نیست. می توان زوال آن را کند کرد. می توان زیستن بر آن را بهینه تر کرد. می توان به نسل های دیگری هم اندیشید. می توان به طبیعت و نفس هم بها داد. و به دریا که سلام خلقت است.... باور کنیم که می توان مرگش را زودتر از خاموشی خورشید قرار نداد. این در اختیار شماست. و حتی من!

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |



همان موقع که داشتم قسمت شعرای مرد هزار چهره را می دیدم و می خندیدم، مطمئن بودم که سر و صدا راه می افتد. و احتمالا بعضی ها معترض خواهند شد و  آن را توهین به جامعه روشنفکری می دانند. جدی ترین اعتراض را توکا نیستانی مطرح کرد که کاریکاتوریست است. لحن عصبانی ایشان نشان می داد  که به شدت نگران شده اند.و اشاره کرده اند به این که حلقه دروس و گالری نقاشی در این سریال، به خانم لیلی گلستان بر می گردد که در دروس گالری نقاشی دارد و آن اسم هم شبیه میم. آزاد است و این عکس هم به منوچهر آتشی شباهت دارد و... مصاحبه جالبی بود. از دو جهت: یکی این که توکا نیستانی خودش کاریکاتور می کشد؛ هنری که همیشه در معرض این جور اتهامات و خرده گیری ها بوده است و به مخاطب " با ظرفیت" نیاز دارد. دوم این که لحن ایشان دچار نقض غرض بود. او از توهین شاکی است اما در باره امیر مهدی ژوله (نویسنده این قسمت) و کل مجموعه و کل مردم ایران چنین می گوید:"
در جمعیت هفتاد میلیونی ، 99 درصد آنها به نظر من بی سواد هستند چون اهل كتاب خواندن نیستند، این یك درصد با سوادی هم كه داریم می خواهند نابود كنند. به نظر من این یك متن بی سر و ته احمقانه بود كه یك آدم بی سواد نوشته بود برای خنداندن مردم، موفق هم بود، همه دیدند و خندیدند خیلی هم لذت بردند." لیلی گلستان در واکنش به نگرانی نیستانی که حلقه دروس را توهین به ایشان دانسته بود، این گونه اظهار نظر کرده:" من اولین باری است که چنین چیزی می شنوم، کسی تا الان چنین چیزی به من نگفته است!"

دیشب که از رادیو فرهنگ تماس گرفتند و خواستند تا در باره ی این دعوا و مرد هزار چهره ، نظرم را بگویم، فهمیدم که کار بالا گرفته است و ظاهرا یار کشی هم شده. ظاهرا این مشکل قدیمی هم چنان حل نشده باقی مانده و همه صنوف و دسته ها و آدم ها در پی کشف توهین اند. واقعا اگر قرار باشد که اهل هنر در باره آدم های بی مدعی بنویسند، فقط فواحش و دزدان در دسترس باقی می مانند. خیلی خود فریبانه است که بخواهیم در باره هر شغل و گروهی، پاستوریزه نگاه کنیم. شوکران و اعتراض بی مورد پرستاران را یادتان هست؟  تازه وقتی پای طنز در میان است که دست هنرمند بازتر است ( مثل کاریکاتور ). طنز توان آسیب شناسی و تلنگر آرام و سرخوشانه را دارد. و واقعا چه کسی می تواند مدعی بی نیازی آدم ها و مشاغل و گروه ها ( و البته جامعه روشنفکری) از آسیب شناسی باشد؟ حتی می توان نقد تند و تیز را هم در این قالب طرح کرد و توهین هم نکرد. مرد هزار چهره تواست با زیرکی و به گونه ای متعادل طنز خود را پیش ببرد و هیچ کجا هم به کسی توهین نکند. آن ها فقط در باره آدم های اشتباهی حرف زدند و توانستند بالاتر و موفق تر از حد متعارف طنز تلویزیون بایستند.  

 

با هر كس دلمان بخواهد، شوخی می‌كنیم

دیدم که شاعری بلند شد و جیغ کشید

پاسخ امیر مهدی ژوله به توکا نیستانی

عذرخواهی توکا نیستانی از مردم

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

دیروز خبر نفرت انگیزی را در چند سایت دیدم. باور نکردنی و  هشدار دهنده. نشانه ی عبور از آخرین مرزهای باقی مانده اخلاق. دختر استراليايي كه از پدرش صاحب فرزند شده، پس از اقرار به عشق نامشروع شان در یک برنامه تلويزيوني، مردم كشورش را متحير كرد. آن ها در برابر میلیون ها آدم نشسته اند و  "فقط"  از مردم ذره‌اي احترام و درك خواسته اند!... دنیای متمدن با واژه ها و نظر های خوش آب و لعاب و با خرج کردن از بی دفاعی "آزادی"، گام به گام به توحش های اخلاقی رسیده است انگار. و البته رسانه ها نیز در هجمه ای هماهنگ، به قاب کردن بی اخلاقی ها و فقدان معنویت و عادی سازی بی شرمی در ذهن و فرهنگ مخاطب پرداخته اند. این که دو نفر با حداکثر کثافت رفتاری در برابر دوربین می نشینند و از عمل خود دفاع می کنند (به جای مجازات) پرده ای دیگر از همان نگاه رسانه ای مخوف و کثیف است. این برای انسانیت ننگ آور است که عده ای به بهانه ی آزادی، جامه پذیرش بر تن گنداب هم جنس بازی کرده اند و با وقاحت تمام مدعی هم هستند. که مثلا چرا در فلان کشور، هم جنس بازی آزاد نیست. پیش از این نیز با هزار ترفند و بحث و فیلم و طی یک دهه تکرار ، شرم و گناه روابط نامشروع زنان شوهر دار را از خانه های حرمت مخاطبان خود دور انداخته بودند." آزادی" به همان اندازه که در جوامع دیکتاتوری بی پناه و سرکوفته است، در چنین مرداب های بی اخلاقی نیز شرمسار و سرافکنده است.حماقت است که کسی گمان کند دفاع از آزادی و روشنفکری بایستی با هر نوع پذیرشی در برابر گفتار و کردار همراه باشد. به راستی، دنیای متمدن مدعی، در برابر این دو نشانه سیاهی که روبروی شان نشسته اند و ادعای عشق هم دارند چه خواهد کرد؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |



در همین غروبی که گذشت، بی جهت هوس آجیل خریدن کردم. و درست در همین لحظه بود که مرتضی هم پیشنهاد آجیل خریدن داد. این جور تله پاتی ها، مزه خوبی دارند و متافیزیک را دلچسب تر می کنند. قسم خوردیم که بی آیس پک شکلاتی، مثل دو تا بچه آدم برویم و خرید کنیم و تمام. او که ماجرای ترشی عمه لیلا را هم خوانده بود، قول گرفت که فقط آجیل. فقط! و احیانا یهو دلم نخواهد که ماشینم را عوض کنم...من هم مجبور شدم که از همان اول، سنگم را وا بکنم. چون می خواستم برای یک نقاشی دوست داشتنی که هدیه دوست نقاشم بود، یک قاب خاص پیدا کنم.... چنان جمعیتی در پیاده رو وول می زدند که انگار خبر زلزله ای در آینده ی نزدیک را شنیده اند. فقط در این روزهاست که خرید به تفریح تبدیل می شود. مهم نیست چی و چقدر و با چه پولی. مهم لذت بیرون زدن و گشتن و عزم خرید است. تماشا کردن. ویترین،  فقط مغازه ها نیستند. خیابان ها و آدم ها و شور و تازگی و دست فروش ها و ترافیک و قحطی جای پارک و حراج های قلابی و ....همه شان ویترین هستند. یادم هست در فیلم دیگه چه خبر تهمینه میلانی، دستگاهی بود که فکر آدم ها را می خواند. فکر کنید تو این شلوغی، چه می کرد این دستگاه ؟! ( این جا را لطفا با لحن گزارشگرهای هیجان زده فوتبال بخوانید!) عجیب بساط جلوه فروشی پهن است و البته شب عید است. گاهی اوضاع به هجو هم تنه می زند. مثل آن جوان تی تیش پوش (با همان موهای سیخ سیخی) که آتش برای سیگارش خواست و وقتی گفتم ندارم، مثل فیلم های کیمیایی حرف زد: " خرابتیم به مولا!" (مصداق عینی صدا و تصویر ناسینک!)....کمی که دورتر شدیم، مرتضی با تاسف گفت که این جور آدم ها دچار چه حقارت بدی هستند. و من هم ماجرای حضرت موسی را برایش گفتم. که یک بار مورد دستور خدا قرار می گیرد که برو و چیزی کم ارزش تر از خودت بیار. موسی بسیار می گردد و می گردد و سرانجام لاشه سگی گندیده را می بیند و با خود می کشد. هنوز لختی نیامده، متوجه سپیدی دندان سگ می شود که از دندان های خودش بهتر بودند. لاشه را رها می کند و دست خالی برمی گردد. وحی می رسد که :" اگر آن لاشه را دو قدم بیش تر آورده بودی،تو را  از پیامبری خلع می کردم!" مباد که انسانی،  کس دیگری را کم ارزش تر از خود بداند و به جای خدا، او را راهی جهنم و بهشت کند. خواستم ماجرای شب آخر عمر آن دو همسایه را هم برایش بگویم که یکی فاحشه ای پیر بود و دیگری شهره به عزلت نشینی و....که به قاب فروشی رسیدیم. گفت دوشنبه عصر آماده می شود. نگاه محترمی به نقاشی داشتم و حسابی سفارش کردم. نقاشی حاصل دست و نگاه و آفرینش است. هنرمند خالق است و خالق سزاوار ستایش....و کمی بعد، دختر چکمه پوش چنان زیر گوش پسر مزاحم زد که کیف کردم. پسرک روانی، ته سیگارش را انداخته بود روی یقه همین دختر که با دوستش مشغول بستنی خوردن بودند. مطمئن بودم که اگر این پسر نفهم، واکنش تهاجمی بروز دهد، همه مردم اطراف، له و لورده اش می کردند. و برای همین سرش را انداخت و رفت. ما تازه به آجیل فروشی رسیده بودیم. پر از مشتریانی که در هم وول می خوردند. و یک حاجی فیروز کم سن و سال و دوست داشتنی که ما را به بهار دعوت می کرد .     

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سمنوی عمه لیلا را می شناسید؟ که البته ترشی خانگی هم درست می کنند. مرکزش در تجریش است اما اخیرا شعبه هایی هم در شهر زده اند به همین اسم. ترشی  چیز خوبی نیست و گفته شده که نیترات هایش سرطان زاست و برای زخم گوارشی هم که حکم زهر هلاهل دارد. اما بخش ناخلف ناخودآگاه آدم کوتاه بیا نیست و گاهی شیطنت می کنم و می روم سراغ عمه خانم لیلا. خدا بیامرزد تک عمه خودم را که سرطان گوارشی گرفت و عمرش را هم به کسی نداد و مرد. امروز رفتم تا دو سه جور ترشی بخرم اما دو سه جور لباس عید خریدم. این جور سر به هوایی بوی علف و کوهستان می دهد. گاهی به اندازه سر به سر گذاشتن بخش جدی زندگی، سرخوشانه می شود. همین جوری در ویترین دیدمش و خوشم آمد و رفتم ببینم دنیا دست کیست. که دیدم در تصاحب فروشنده های چرب زبانی ست که ول کن معامله نیستند. شوخی شوخی یک شلوار کتان و یک پیراهن راه راه  و یک کاپشن بهاره درست و حسابی گرفتم. از انتخاب هایم راضی بودم و  برای لحظاتی تصمیم گرفتم این تواضع مزمن افراطی را کنار بگذارم و کمی احساس خوش تیپی کنم!.... هم زمان یک مرد و زن جوان هم در مغازه بودند. یک آقای نجیب و بی سر زبون و ( دلم نمی آد بگم)  پپه؛ با یک خانم کاملا اغراق شده (در همه شئو نات !)  که یک ریز با هیجان تمام حرف می زد. و در باره همه چیز اظهار نظر می کرد؛ از جمله در باره لباس های من ، وقتی در اتاق پرو را باز کردم تا فروشنده هم چنان گولم بزند!...." وای! چقدر بهتون میاد. فقط بزارید یقه تون رو درست کنم..." که من یاد آن روز دوران انترنی افتادم و کمی عقب رفتم. یاد آن بعد از ظهر زمستانی که یک زن دیوانه ( شما بخوانید اسکیزوفرن! ) وسط حیات بیمارستان روزبه، یهو من را بغل کرد!..( خب چیه مگه؟!..هر کسی تو دنیا یه سهمی داره! ). فکر کنید این خانم برای شوهر خودش، لباسی انتخاب کرد که معمولا چوپان ها تن شان می کنند. گل من گلی و برق برقی و پولک دوزی شده ( نمی دانید چه فاجعه ای بود)  و بدون این که حرفی از این مجسمه / شوهر شنیده شود، خودش به هیجان آمد که " وای که چقدر دلم می خواد بوست کنم!!!". فروشنده ها هم دو جوان مد روز ( بخوانید مو سیخ سیخی درهم بر هم!) که مواد خام هیجان خانم را تامین می کردند و  تند تند به من می گفتند حاج آقا و دو سه باری هم اظهار لطف فرمودند که شما جای پدر ما محسوب می شوید!...آن جا یک بار دیگر یادم افتاد که مدت هاست دلم می خواهد در وبلاگم جیغ بزنم. از این مدل موهای زشت و بعضا مشمئز کننده که به مرز اپیدمی رسیده اند. و یک جور نشانه آنارشیسم بی هویت است. یک جور نشانه بحران جدی در نسل جوان انگار ....اما بخش منشوری ام سرک کشیده که دموکراسی یعنی پذیرش سلیقه دیگران، به شرطی که مانع حقوق جامعه و افراد نشود. حتما خودشان دوست دارند. شاید نسل ما هم با قبلی ها همین مشکل ها را داشت و یادمان نیست....تا این که رسیدیم به ماشین حساب و جمع زدن ریال های اتیکت های اجناس. و در این لحظه ی ناچار بود که فهمیدم پای کنجکاوی ام در چه دامی گرفتار شده. از شانس خودم، رو فرم چونه زدن بودم و چون نتیجه برایم اهمیتی چندانی نداشت، انهدام معامله هم برایم مهم نبود. ار من اصرار و از آن ها التماس و ما فقط پنج درصد سود می کشیم و به جون مامانم فقط هزار تومان سود داره و.... تا بلاخره در آستانه خروجم از در، به پنجاه درصد تخفیف درخواستی من رضایت دادند. قدم بعدی نبود موجودی کافی در کیف نازنین بود. که البته آن ها ژرف اندیش بودند و شش جور دستگاه کارت خوان جلوی رویم گذاشتند. گمانم یکی شان کارت بنزین هم می خواند و می شد به جای تومان، لیتر داد- این را همان جوانی گفت که موهایش برق گرفته تر بود.....در راه بازگشت، حس خوب تازگی داشتم و از وسوسه ترشی عمه لیلا  هم خلاص. در عوض مغازه بزرگی کشف کردم که فقط عسل می فروخت. هزار جور عسل و گرده گیاه. از عسل سیب گرفته تا عسل یونجه!...

کجاست سهراب که ببیند زنبورها هم (مثل گاوها) یونجه را می فهمند! 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 
صحنه‌ای از نمایش نامه «بیرون، پشت در»  نوشته ولفگانگ بورشرت

 

بکمان سر شام وارد می‌شود

 

زن: این مرد جوان با تو کار داره.

بکمان: نوش جان جناب سرهنگ!

سرهنگ (در حال جویدن): چی گفتی؟

بکمان: گفتم نوش جان قربان!

سرهنگ: ما داریم شام می‌خوریم. چه کار مهمی داری که این موقع شب مزاحم شدی؟

بکمان: هیچی، فقط خواستم بدونم امشب برم خودمو غرق کنم، یا باید زنده بمونم و اگر قراره زنده بمونم، آمدم از شما بپرسم: چه جوری؟ آخر می‌دونید که، روزها باید یک چیزی بخورم، شب ها هم باید یک کمی بخوابم. برای همین آمدم.

زن: ازش بپرس از ما چی می خواد؟ این همه‌ش داره به بشقاب من نگاه می‌کنه.

سرهنگ: خوب، شما حالا چی می خوایید؟

بکمان: جناب سرهنگ!

سرهنگ: بفرمایید، گوشم با شماست!

بکمان: من خیلی خسته هستم قربان، شب ها اصلا نمی‌تونم بخوابم، اومدم پیش شما چون می دونم می‌تونین به من کمک کنید تا دوباره بتونم بخوابم. چیز دیگه ای نمی خوام. فقط خواب، دلم لک زده برای یک خواب عمیق! می‌دونید قربان، من هر شب تا چشم روی هم می ذارم، خواب بدی می‌بینم و زود بیدار می شم. چون تو خوابم یک نفر به طور وحشتناکی فریاد می زنه، و می‌دونین اونی که فریاد می زنه، کیه؟ خود من. خودم هستم قربان! هر شب مرده‌ها سر می رسن. یک عالمه مرده با نوارهای پوسیده روی زخم ها و اونیفورم‌های خونی‌شون از گورهای دسته جمعی میان بیرون. از ته دریاها، از دشت ها و جاده‌ها، از خرابه‌ها و باتلاق ها، سیاه شده از سرما، کپک‌زده، پوسیده. جوان های یه چشمی، بدون دندون، با بدن‌های سوراخ سوراخ و بوگندو. مثل سیل وحشتناکی به همه طرف سرازیر میشن. سیلاب وحشتناک اجساد مرده دنیا رو فرا می‌گیره. ژنرالی که نواری خونین روی شلوارشه به من می گه: گروهبان بکمان، شما مسئولیت به عهده بگیرین. زود دستور شمارش افراد رو بدین. و من با تمام مسئولیتم به سراغ اجساد می رم... بعد من فریاد می زنم، نصف شب شروع می‌کنم به فریاد زدن، فریادهای وحشتناک. به خاطر همینه که من همیشه بیدارم، هر شب بیدار می شم با فریادهای وحشتناک، و بعد دیگه نمی‌تونم بخوابم، قربان! برای این که مسئولیت داشتم. و به همین خاطر حالا آمدم پیش شما جناب سرهنگ! برای این که می‌خوام دوباره بخوابم. برای همین آمدم این جا.

زن: این حرفها چیه می زنه این مرد؟

سرهنگ: حالا از من چی می خواین؟

بکمان: براتون پسش آوردم.

سرهنگ: چی رو؟

بکمان: مسئولیت‌رو قربان! من امشب مسئولیتو براتون پس آوردم. یادتون رفته جناب سرهنگ؟ هوا ۴۲ درجه زیر صفر بود. ما داشتیم توی سوز سرما یخ می‌زدیم. شما به سنگر ما آمدین جناب سرهنگ، و گفتید: گروهبان بکمان! من مسئولیت ۲۰ سرباز رو به شما واگذار می‌کنم. و دستور دادید: می رید جنگل را شناسایی می‌کنید و اسیر می‌گیرین. روشن شد؟ و من جواب دادمٰ : بله، قربان! بعد ما حرکت کردیم و شناسایی کردیم و در تمام مدت، مسئولیت با من بود. بعد تیراندازی راه افتاد، و وقتی ما به سنگر خودمان برگشتیم، یازده نفر کم داشتیم. و مسئولیت با من بود، قربان! موضوع همینه جناب سرهنگ! اما حالا جنگ تموم شده و من می خوام دوباره بخوابم، به همین خاطره که آمدم مسئولیتو به شما پس بدم، جناب سرهنگ!

سرهنگ: ولی تو زیادی جوش می زنی، سرباز. سخت نگیر جوون! منظور ما اصلا این نبوده!

بکمان: چرا، چرا، جناب سرهنگ، منظور درست همین بوده. مسئولیت فقط یک کلمه نیست، قربان! این چیزیه که گوشت زنده و روشن رو به خاک مرده و سیاه تبدیل می‌کنه. باید با این مسئولیت یک کاری کرد دیگه. مرده‌ها جواب نمی دن. خدا جواب نمی ده. اما زنده‌ها همه‌ش سؤال می‌کنن. اونا هر شب سؤال می‌کنن جناب سرهنگ. همین که من به بستر می رم، میان ازم سؤال می‌کنن. زن ها جناب سرهنگ، زن های غمگین و عزادار. زن های پیر با موهای سفید و دست های خسته، زن های جوون با نگاه های مأیوس و حسرت زده. بچه‌ها جناب سرهنگ، یک عالمه بچه‌های کوچولو. همه از توی تاریکی به طرفم صدا می زنن: گروهبان بکمان بابای ما کجاست؟ گروهبان بکمان پسر من کجاست؟ برادر من کجاست گروهبان بکمان؟ نامزد من کجاست گروهبان بکمان؟ همسر من کو گروهبان بکمان؟ کجا هستند گروهبان بکمان؟ کجا کجا کجا؟ در طول شب همین جور سؤال می‌کنن و سؤال می‌کنن تا هوا روشن می شه. یازده تا زن جناب سرهنگ، یعنی فقط یازده زن هستند که سراغ من میان. مال شما چند نفرند جناب سرهنگ؟ هزار زن؟ دو هزار زن؟ ده هزار زن؟ شما می‌تونین خوب بخوابین؟ خوب، پس حالا چه فرقی می‌کنه که مسئولیت این یازده نفر رو هم از من بگیرین. شما که با چند هزار نفر راحت می‌خوابید، لطف کنید و این یازده نفر رو از من بگیرید، تا من هم بتونم یک کمی بخوابم. چون من هم یک کمی آرامش لازم دارم، جناب سرهنگ! آرامش!

زن: پناه بر خدا! منظورش از این حرف ها چیه؟

سرهنگ (با لحنی دوستانه): سخت نگیرید دوست عزیز، شما باید یک کمی به خودتون برسید تا قیافه آدم پیدا کنین. برین پایین پیش راننده من، برید با آب گرم خودتو نو بشورین، ریشتونو بتراشین تا مثل آدم بشین. میگم یک دست از لباس های منو بهتون بده. جدی می گم. این لباس ژنده و پاره پوره رو بندازین دور. یکی از کت و شلوارهای کهنه منو بپوشین! آره جوون، برو از این قیافه بیا بیرون تا مثل آدم بشی!

بکمان: مثل آدم بشم؟ من باید دوباره آدم بشم؟ (به تدریج صدای بلندتر) من باید آدم بشم؟ مثل شما بشم، آره؟ شما آدم هستین؟ آدم؟ آره؟ (فریاد) شما آدمین؟ آره؟

(صدای باز و بسته شدن در)

زن: (هراسان) خدا رو شکر که رفت. آمده بود جون ما رو بگیره. خوب شد گورشو گم کرد!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


ظهر نهم اسفند ۸۶، دهلاویه ....و کودکی که با جنگ بازی می کند.

1.

الان که ساعت یک بعدازظهر است، تازه از خواب بیدار شده ام. ساعت سه صبح، خسته و له شده از یک سفر دو روزه متراکم، از هواپیما پرت شدم توی تختم. هی خواب دیدم و هی خوابیدم. امیدوارم بود این گردن درد جدیدالورود بهتر شود، و البته تا الان که نشده؛  به اضافه یک تب خال مزاحم که مثل مگس زیر لبم وزوز می کند.

 

2.

سفر به مناطق سابقا جنگی جنوب، در قالب کاروان های راهیان نور. مکان ها متنوع و دور از هم بودند و از اول صبح تا آخر شب، در حال سفر و نگاه بودیم. سفر فوق العاده ای ست که تا خودتان تجربه و حس اش نکنید، کسی نمی تواند برای تان توصیف کند. آن جاست که کاملا با پوست و جان تان باور می کنید شهدای جنگ چه آدم های ملائک گونه بزرگی بودند - و هستند. شلمچه ای را بو می کشید که ده هزار نفر در آن یک تکه خاک به خون نشسته اند. خاطرات را که می خوانید و می شنوید، باورتان نمی شود که چطور یک انسان می تواند تا این حد عرش گونه شود. برای درک جنگ، کافی ست دو عملیات بزرگ کربلای 5 و والفجر 8 را بخوانیم تا بفهمیم چه کارستانی کردند؛ در ایثار و بی خویشی و عرفان. عارفان بزرگ آن ها بودند. ما که نمی توانیم شبیه آن ها شویم (من که نمی توانم ) اما احترام و درود، کم ترین وظیفه ماست.

 

3.

نزدیکی های بهار که می شود، سرخوشی خاصی در وجود آدم ها نفس می کشد. میل چمن و نفس و سفر. از نیمه اسفند تا اردیبهشت. برخی که معتقدند امیال جفت خواهانه هم از خواب زمستانی بیدار می شوند؛ شبیه بسیاری جانداران دیگر طبیعت که در بهار، میل هم کناری دارند. و طبعا تلخی محدودیت ها و خاطرات حسرت بار هم در این روزها بیش تر حس می شود.....من که این روزها دلم پر می کشد برای دریا و نسیم آسمانی اش.

 

4.

جالب است (و شاید هم  نباشد) که مردم از اول اسفند می روند در فیگور " شب عید " و همه کاری را به اردیبهشت ماه حواله می دهند. پرچم های کار و زندگی را به حالت نیمه افراشته در می آورند. بعید می دانم که الزاما به دلیل تنبلی و هوس مبهم "از زیر کار در رفتن" باشد. شاید به دلیل همان شور بهاری ویژه باشد. آدم دوست دارد دنبال تازگی برود و به جای فکر کردن به روزمرگی های کسالت بار، به امور خوب خوب فکر کند و..... ( این جا را شطرنجی شده بخوانید لطفا!)

 

5.
الان ساعت دو بعدازظهر است. گاهی دستی به ناله گردنم می کشم. دارم فکر می کنم که کاش زندگی امکان بازگشت داشت. آن وقت از روی تختم می پریدم در هواپیما و دو تکه ابر می کندم و با خودم می آوردم. یکی را می گذاشتم زیر سرم و یکی را می کشیدم روی خودم. و هی خواب می دیدم و هی می خوابیدم.  

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

امروز 29 بهمن ماه است و گفته می شود که در ایران باستان، روز  عشق نام داشته. اين روز را "سپندارمذگان" می نامند. در آن روزگار هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اين كه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين بوده؛ يعني گستراننده، مقدس و فروتن. زمين نماد عشق بوده چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون عاشقی در دامان پر مهر خود امان مي دهد. این پیشینه، چونان مهرگان و تیرگان و ....زمانی توانست از تاریخ به امروز رهسپار شود که چند سالی ست " والنتاین " به ادبیات عاشقانه این مرز و بوم افزوده شده. به نام  عشق و در روز اعدام کشیش والنتیوس ( والنتاین ) که در روزگار ممنوعیت ازدواج ، عقد عاشقان را مخفیانه می خواند و پس از زندانی شدن ، عاشق دختر زندانبان خود شد. وطن دوستان در اصراری پسندیده ، روز ایرانی عشق را بر روز جهانی عشق ارجح می دانند. اما در این چند سال توان هدایت افکار عمومی بیش تر جوانان را نداشته اند. و البته رسانه هایی با مخاطب جهانی ، طبعا قدرت بیش تری دارند. و مهم تر این که فرهنگ ملی ایران صاحب رسانه ملی نیست. به ویژه وقتی تاریخ عقب کشیده می شود. به رغم آن که حاکمیت اسلامی در ایران، مخالفتی با ریشه ها و آیین های دیرینه نداشته، اما عده ای هم چنان دامن احتیاط خود را با تاریخ پیش از اسلام تر نمی کنند. و مثلا گمان می کنند که جشن مهرگان و این جور کهن آیین ها نشانه دین گریزی و  نفی خداپرستی ست. سوء استفاده  رژیم سلطنتی از تاریخ باستان این مرز پرگهر، برخی را نسبت به کل ماجرا بدبین کرد. کما این که برخی در صدد حذف نوروز هم برآمدند. و حتی حرف از تخریب تخت جمشید نیز شده بوده است ظاهرا. همان کاری که افراطیون طالبان با مجسمه بودا کردند. خوشبختانه روشنفکری دینی و ژرف نگری حضرت امام (ره) در اوایل تشکیل حاکمیت اسلامی ، راه را بر این اقدامات رادیکال و ناصواب بست. اما هم چنان نسبت به بخش هایی از تاریخ ایران که عده ای به غلط به زرتشتیان منتسب می کنند ، موضع گشاده دستانه ای اتخاذ نمی شود. این در حالی ست که ملیت، هیچ گاه در مقابل مذهب نبوده است. تمدن هر کشوری ریشه در تاریخ دارد و مسلمان متمدن می تواند به انتخاب خردورزانه خود مفتخر باشد. پس می توان در اسپندارمذگان، به ستایش عشق نشست و در نیمه شعبان، به عشق صاحب عصر شادمان بود. در روز مبعث عالی ترین رسول خدا دست افشان بود و در لحظه سال تحویل، با نام خدا چشم به تنگ ماهی داشت و هفت سین.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

می خواهم به سانسور اشاره کنم. یا هر اسم مقبول تر دیگری که دارد. تعدیل، بهینه سازی، نظارت، تطبیق فرهنگی یا هزار جور اسم دیگر. در اصل قضیه که فرقی نیست. ما به دلایلی برخی جاهای برخی فیلم ها را می بریم و دور می اندازیم. این که کار درستی ست یا نادرست هم موضوع این نوشته نیست. جایی گفته ام که مجبور نیستیم فیلم های مهم تاریخ سینما ( مثلا فیلم های برگمان ) را به بهانه بزرگداشت تکه پاره نشان دهیم. این که کوچک داشت است. چون کسی که اصل فیلم ها را ندیده ، ممکن است اصلا دنیای برگمان را عوضی بفهمد. ما که بر سر فیلم های ایرانی خودمان که با مجوز خودمان ساخته شده ، اصلاحیه های متعدد و  لازم الاجرا می نویسیم، چه کار به تاریخ سینما داریم؟! تازه شگفت انگیز تر این که هامون به نمایش در آمده در سینما ، به تلویزیون که می رسد کوتاه تر هم می شود....همه این مقدمه را گفتم تا برسم به فیلم در دره الاه. یک فیلم دو ساعته آمریکایی که بی پروا ، ارتش متجاوز آمریکا را به پرده می کشاند و بی رحمی آن ها را در عراق فاش گویی می کند. نگاه جسورانه جالبی ست اما فیلم متوسطی ست. با این حال به گونه ای ظریف ، هم چنان دل بستگی خود را به آمریکا نشان می دهد و می کوشد حساب ارتش آمریکا را از کشورشان جدا کند. مثلا در نمای پایانی ، با افتخار به بالا تیلت می کند تا به پرچم آمریکا می رسد که بر فراز است. البته متصدیان تعدیل فیلم ها حواس شان بوده و نمی گذارند که این تیلت به آخر برسد و پرچم دیده نمی شود. در حالی که جای مهم تری حواس شان پرت می شود و اجازه می دهند که اسرائیل دوستی فیلمساز بر پرده بماند. آن جا که هنک دیر فیلد برای پسر خردسال امیلی داستان پیروزی داود بر جالوت را تعریف می کند. داود ( ستاره داود!) را نماینده بنی اسرائیل می داند و صحنه نبرد را فلسطین نام می برد و نماینده آن طرف را هم جالوت عنوان می کند که مدعی شکست ناپذیری ست. بعد داود کم سن و سال می آید و با فلاخنی، سنگ به پیشانی جالوت می زند و می کشدش. من نمی دانم که این متصدیان ریز بین که گاهی صاحب تفاسیر و تعابیر شگفت انگیزی می شوند ، چگونه به این سکانس آشکارا ضد فلسطینی واکنش نشان نداده اند اما.....!

 

* گفت و گوی تلفنی با بانی فیلم در باره جشنواره امسال

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

۱.

جشنواره فیلم فجر با همه حرف و حدیث هایش، هم چنان مهم ترین رخداد سینمایی کشورمان است. با همه نقدها و طعنه هایی که در جیب ها مان داریم. ده روز گریز از روزمرگی کسالت بار پیرامون. و محشور شده با ده ها دنیا و آدم که به گونه ای متراکم در دسترس اند. مثل این که ده روز بروی سفر. در کنار دریا، در کلبه ای از جنس نور و رنگ. و خستگی لذت بخش آخر شب و خواب هایی که سر به بالین نگذاشته، تسخیرمان می کنند. و اگر خوش شانس باشی فیلم خوبی را با پایان دلخواه خودت خواب می بینی. من که چند باری کازابلانکای خودم را خواب دیده ام و اینگرید برگمن پیش همفری بوگارت مانده است!

 

2.

هر کار می کنم که دلم را با رویاهای ده روز پیش رو خوش کنم، نمی توانم. نمی توانم دل خوش باشم وقتی تلخی واقعیت غزه به صورتم سیلی می زند. وقتی می بینی که کودکانی روی تخت بیمارستان قربانی زورگویی می شوند. و ما کاری از دستمان برنمی آید. تصاویرشان از ذهنم پاک نمی شوند. مثل تصویر آن کودکی که در بغل پدرش پناه گرفته بود و به رگبار بسته شد. این اعراب بی خاصیت حالم را بد می کنند واقعا. و این شورای امنیتی که نمی تواند برای یک مشت بی پناه گرفتار آمده ، حداقل امنیت زیستن را تامین کند.

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


صبح چهار شنبه. شهرک قدس. طبقه سیزدهم

۱.

بی انصافی ست که به تهران امروز نبالیم. برف های سبک و رقصانی که آرام آرام می آمدند و با هزار جور طنازی ، خودشان را در آغوش مه جا می دادند. می شد ساعت ها به تماشا نشست و سیر نشد. قشنگ بود که با کم ترین بادی ، دور خودشان می چرخیدند در آسمان. اصلا برف های بازیگوشی بودند و گاهی انگار از زمین به آسمان نثار می شدند.

 

2.

مادر مهربان مان هم افتاد و شک به شکستگی. نه در کوچه و خیابان.که خوشبختانه خیابان ها خوب بودند. در همین آشپزخانه برف ندیده ی خانه و طبعا رفتیم بیمارستان . در بدو ورود ، بزرگ نوشته بودند که " هیچ بلایی به انسان نمی رسد مگر گناهی کرده باشد"  با خودم گفتم که واقعا انتخاب کنندگان این جملات قصار تا چه حد در باره صحت و سقم آن ها تحقیق می کنند؟ و اصلا منابع معتبری در دسترس دارند؟ به فرض در باره همین نوشته می توان پرسید که پس آزمایش الهی در کجا جا می گیرد؟ مثلا ایوب پیامبر که این همه بلا دید و صبوری کرد ، گناه کار بود؟ و اصلا بر سر در ورودی بخش ، باید چنان نوشته ای باشد؟ به جای آرام کردن روحی بیمار ، انگار از اول به او می گویید که  بیماری ات ناشی از گناهی ست که کرده ای!


پ.ن۱: ممنون بابت لطف و دعای دوستان. خوشبختانه در کلیشه رادیوگرافی اثری از شکستگی نبود. فقط کوفتگی و خون مردگی که با استراحت بهبود می یابد، انشاءالله.

 

پ.ن۲: البته در احادیث معتبری به این نکته اشاره شده که گاهی بیماری ها کفاره گناهان است. از سر لطف خدا. اما این که همه ی بلایا ناشی از گناه باشد، منظقی به نظر نمی رسد و با سایر روایات و آیات همسویی ندارد.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

قتل بی نظیر بوتو به گونه ای تراژیک بر افکار عمومی اثر گذاشت. و کتمان نمی کنم که بی توجیه چندانی ، خیلی غمگین شدم. و این چند روزه نیز ، یاد و افسوس اش را حس می کنم. گمان نمی کنم که الزاما به دلیل سابقه خوب او در مراوده با کشورم باشد. این که ما بهترین دوران همجواری با پاکستان را در دوره نخست وزیری او داشتیم. و یادم هست یکی از مهم ترین اشرار بلوچستان را دستگیر کرد و تحویل مان داد. و بیش ترین مراوده میان دانشمندان دو کشور در آن روزها بود. شاید به دلیل شیعه بودن اوست. و افکار مترقی اسلام خواهانه اش. که باعث شد تا کم ترین اختلافات فرقه ای در کشورش را در دوره ریاست خودش شاهد باشد. و همیشه می کوشید در حد توان به کاهش مظلومیت شیعه کمک کند. شاید به دلیل زن بودن اوست. و این که همواره همه برای زنان اندیشمند و صاحب اثر، کلاه احترام از سر برداشته اند. پدرش و برادرانش ، بی نظیر  و چه بسا همین پسر نوزده ساله اش، مقامی چونان گاندی و خاندانش دارند. و عجیب این که همه شان به گونه ای ظالمانه به قتل رسیدند. جز پسر نوجوانش که تازه جند روزی ست بر جایگاه مادر نشسته – و البته به نظرم کار اشتباهی ست . شاید  غمگینی ام به این دلیل است  که قتل بوتو ، سیلی واقعیتی تلخ است به صورت ها. که هنوز دیکتاتوری با خشن ترین و بدوی ترین اشکال ممکن به صورت جهان چنگ می کشد. و عموما با لباس قوانین خود ساخته. دیکتاتوری های قانونی. مشرف یکی از بارزترین نمونه هاست. که البته ادای انتخابات هم در می آورد. مثل رای 98 درصدی ای که صدام برای خودش اعلام کرد. یا کشورهای حوزه خلیج فارس. مشرف به عنوان یک دیکتاتور کثیف ، برای ماندن بر مسند قدرت، به راحتی جدی ترین مخالف خودش را می کشد- که صاحب محبوبیت فوق العاده ای نیز بود. چون با حضور بی نظیر بوتو ، امکان انتخابات نمایشی به آسانی مقدور نبود. نواز شریف هم که مطلقا در حد و اندازه بوتو نیست. و تازه به او نیز هشدار مرگ داده شده. نمی خواهم دائی جان ناپلئون باشم ، اما حدس بالایی وجود دارد که بوتو قربانی باج دهی سنگین مشرف به آمریکاست. مطمئنا بدون چراغ سبز بوش، مشرف جسارت چنین جنایتی را نداشت. او از معادلات تازه سیاسی فهمیده بود که عمر حکومتش رو به پایان است. قتل بوتو تنها راه بود ظاهرا. با اجازه ارباب. امیدوارم مردم پاکستان به خون خواهی بی نظیر هم که شده ، توان نمایش مشرف را در انتخابات نمایشی پیش رو کم کنند.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |