
این یکی از تلخ ترین و دردناک ترین تصاویری ست که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود. محمد الدوره 11 ساله در حالی که با پدرش به قصد خرید بیرون آمده، ناگهان در مهلکه درگیری و یورش نظامیان اسرائیلی گرفتار می شود. آن دو در کنار دیوار و بی پناهی مطلق، وحشت رده مچاله شده اند. پدر التماس می کند که به کودک خردسالش رحم کنند...اما پاسخی جز بی رحمی گلوله نصیب محمد نمی شود و ...جسم بی جانی که روی پای پدر آرمیده است.
متاسفانه آیدی m_jalalifakhr@yahoo.com در میل و مسنجر، هک شده است. دوستان مطلع باشند که با این آدرس، نامه هایی حاوی ویروس برای چند نفر فرستاده شده که به محض باز کردن، باعث برخی اشکالات در سیستم آن ها شده است. مشغول پی گیری هستم. لذا تا اطلاع بعدی از باز کردن نامه ها و آف هایی با این آدرس خودداری فرمایید. احیانا در صورت دریافت نامه یا آف، لطفا من را مطلع کنید و زمان دقیق ارسال را هم مرقوم فرمایید.

او دختری بود که از همان دوران دبیرستان، پسر بودن را دوست داشت؛ اما او دختر بود. یک دختر تمام عیار. چند باری با خانواده اش درد دل می کند و پاسخ آن ها قابل پیش بینی بود. پسر شدن محال است. دانشجو می شود و خیلی زود ازدواج می کند. با مردی که آدم حسابی بوده و زندگی مشترک خوبی را آغاز می کنند. زن باردار می شود و خداوند به آن ها کودکی عنایت می کند. زمان می گذرد و فرزندشان بزرگ می شود و زن، چونان گذشته و همیشه، مرد بودن را بیش تر دوست دارد. او اکنون می داند که یک دو جنسی کامل است. کودک شان در آستانه ی بلوغ است...و زن سرانجام تصمیم به "زن" ویران گری می گیرد و طی هفت عمل جراحی به یک مرد تمام عیار بدل می شود.
قبول دارم که تغییر جنسیت، حق یک دو جنسی ست؛ اما در این داستان، منشوری چند وجهی و پیچیده در برابر ماست. نمی توان به کودکی فکر نکرد که ناگهان مادرش را از دست می دهد و غریب ترین یتیمی دنیا را تجربه می کند... و به مردی فکر نکرد که ناگهان همسرش را هم جنس خودش می یابد... و به زنی فکر نکرد که این همه سال، جنسیتی جعلی را بر دوش کشیده است. این جاست که جنسیت و اخلاق و فلسفه، سخت در هم تنیده اند...و البته نمی توان به بهت آن کودک فکر نکرد که ناگهان مادرش را از دست می دهد و...
* در باره سال گشت ستون هنر، رسانه و سلامت
* حقیقت گمشده یا سیگار گمشده؟!

ماه مبارک رمضان آغاز شده و مجموعه های مناسبتی چهار شبکه هم روی آنتن رفته اند. آمار نشان می دهد که بالاترین میزان مخاطب سریال ها در همین ماه است و خیلی خانواده ها هستند که هر چهار مجموعه را دنبال می کنند. پس گردانندگان رسانه هم باید تیزبینانه تر نگاه کنند و سلامت روحی و روانی مخاطب را بیش تر لحاظ کنند. رضا عطاران هم به سیاق سال های گذشته و در قالب طنز، بزنگاه را کارگردانی کرده است. مجموعه ساز بدی نیست و البته بازیگر بهتری ست. مولفه های کارهایش به مرور به تکرار رسیده اند و بزنگاه نشان داده که همیشه هم جواب نمی دهند. دو سه قسمت آن را دیده ام و از دیگران شنیده ام که کار نازل و بی جذابیتی از کار در آمده است. در یکی از قسمت های اخیر، صحنه توهین آمیز و تحقیرآمیزی دیدم که به شدت عصبی و متاسف شدم. برادر بزرگ تر (صابر) دو دختر دم بخت دارد که یکی چهره مورد پسندی دارد و دیگری که کمی شیرین عقل هم نشانش می دهند، سیمای چندان مطلوبی ندارد (نتیجه ای که البته با تلاش ناشیانه چهره پرداز حاصل شده). در یکی از قسمت ها، شاگرد صابر به خانه شان آمده و مشغول صحبت با اوست. ابتدا دختر خوش چهره چای می آورد (با رفتاری به قصد دل فریبی جوان شاگرد) و جوان هم با اشتیاق می پذیرد و تماشایش می کند. لختی بعد، دختر دوم با همان قصد، خربزه می آورد اما این بار با اکراه جوان مواجهه می شود و باز می گردد. بلافاصله چای می آورد اما باز هم با رفتار تحقیرآمیز و امتناع شاگرد مواجهه می شود. نوع بازی ها و میمیک ها و موقعیت ها می تواند خنده دار باشد و چه بسا عده ای هم خندیده اند (من که خودم عصبانی شده بودم). برگردیم به خانه های مردم و دختران مجردی را فرض کنیم که در حال تماشا هستند. با توجه به آمار اخیر اعلام شده دختران مجرد ( و طبعا پسران مجرد و کاهش چشمگیر اشتیاق و توانایی شان برای ازدواج) و رتبه اول ایران در جراحی های زیبایی بینی در دنیا. این واقعیت را هم نمی توانیم انکار کنیم که ازدواج درست و زیبایی ظاهری جزء دغدغه های جدی بسیاری از دختران است؛ سوای سایر شئونات و امتیازات فردی و اجتماعی. اصلی ترین عامل افسردگی و اضطراب بسیاری از مراجعین خانم به روان پرشک ها هم ریشه در همین مسائل دارد (به گفته رئیس انجمن روان پزشکان ایران). باور نادرستی ست اما متاسفانه واقعیت دارد. وظیفه رسانه در مقام فرهنگ سازی چیست؟ طبعا اصلاح باورهای غلط و سوق دادن واقعیت ها به باورهای درست...اما در این صحنه که شرح دادم چه اتفاقی می افتد؟ تحقیر یک دختر دم بخت از دو منظر؛ یکی اصرار توهین آمیز برای دلربایی از یک پسر و دیگری مطرود شدن به دلیل سیمای ظاهری. منطقی نیست که بپرسیم چه تعداد تماشاگر این صحنه که شرایط نسبتا مشابهی دارند، دچار اضطراب و دل پریشی و سرخوردگی شده اند؟! یادمان باشد که عامل اضطرابی می تواند شبیه بهمن عمل کند و با یک هسته به ظاهر کوچک، به انبوهی یاس آور و فرسوده کننده بدل شود. واقعا نمی توان به فکر آن هایی بود که پس از دیدن این قسمت بزنگاه، دوباره در برابر آینه ایستاده اند و به هزار جور سرخوردگی و نا امیدی فکر کرده اند؟ و گریز از همذات پنداری ملال آور با دختر طرد شده داستان... یادمان باشد که جامعه ای می تواند آرام و محترم باقی بماند که زنان آرامی داشته باشد و با احترام نگاه شان کند.
* آن روی طنزهای تلویزیونی
بنا به اطلاع يكي از همكاران محترم، دوباره مشمول تبعات ناپسند دنياي مجازي شده ام. كسي براي برخي همكاران و خوانندگان تخته خاكستري كامنت گذاشته و شماره تماس من را نوشته است؛ با ذكر اين جمله كه " لطفا با من تماس بگيريد!".... دوستان مطمئن اند كه چنين كاري، رفتار غير اخلاقي يك مزاحم است. اين را مي دانم، فقط خواهش مي كنم كه اگر در كامنت دوني بي تاييد آن ها ثبت شده، آن را حذف بفرمايند. بيش تر ممنون مي شوم كه در صورت امكان، مشخصات اين كامنت گذار را هم طي پيغامي خصوصي به اطلاع من برسانند.
حس می کنم که دنیا روی انباری از باروت نشسته است. پر از روزن های آتشفشانی که به مذاب های گداخته ی سود و سیاست راه دارند. مخوف و پنهان و جاری در زیر آن چه به ظاهر می بینیم. پر از زخم های ناگشوده که اگر سر باز کنند، دنیایی را به مرگ و تباهی می کشانند. ماجرای روسیه و گرجستان و آمریکا، یکی از همین دمل های چرکین سرباز کرده است. همه ی ما، در همسایگی جنگ و نابودی زندگی می کنیم... وحشتی که هر لحظه می تواند زنگ خانه ی ما را به صدا در آورد.

عکس: مونا هوبه فکر، دیدار خبرنگاران ایسنا از آسایشگاه جانبازان، ۱۳۸۶
همیشه در این روزها و ولادت های نام گذاری شده، روز جانباز برایم مهم تر است. حتی مهم تر از روز خبرنگار که به نویسندگی نزدیک تر است. به نظرم جانبازان، سزاوار قدر و احترام فراوانند. آن ها به خاطر ایستادن در برابر دشمن، دچار معلولیت و کم توانی جسمی شده اند. مهم نیست که من و شما چه اعتقادی داریم و چه کسی را قبول داریم یا نداریم. مهم این است که همه مان در خانه اشغال نشده خود زندگی می کنیم و آن ها، بهایش را با زخم و رنج های ماندگار خود پرداختند. به نظرم منزلت جانبازان از شهدا هم بیش تر است. کسی که شهید شد، جان خود را بخشید و تمام و حتما به آرامش و پاداش الهی خود نیز رسیده است. او چیزی را تجربه کرد که همه مان دیر یا زود مجبور به ملاقات آنیم و البته نه با ضمانت آسودگی او. اما جانباز مجبور به یک عمر تحمل است و حفظ همان اعتقاد و ایمانی که به خاطرش جنگیده. در روزگاری که خیلی وقت ها، اصلا او را به جا نمی آورند. شاید کم ترین قدر شناسی ما، سر زدن به آسایشگاه های جانبازان و احوال پرسی ست. به آن هایی که به خاطر حفظ حرمت و خاک ایران، بیست و چند سال است که بر بستر آرمیده اند. یا به بیمارستان ساسان سر بزنیم و آن هایی را ببینیم که جوان بودند و رفتند. اما شیمبیایی شدند و بازگشتند و از کم هوایی، بی رنج نمی شوند. این ها هیچ ربطی به سیاست و جناح و ریاکاری و روشنفکری و قیاس و حکومت و ثروت و اعتراض و این حرف ها ندارد. ما در باره انسانیت و شرف حرف می زنیم که فراتر از همه رابطه ها ایستاده است.آن ها هرچه باشند و با هر که باشند _ یا نباشند، نشانگان عالی ترین منزلت انسانیت و فداکاری اند. به خاطر خدا و ایمان و عزت و شرافتی که داشتند و در سایه سار آن، من و شما در "ایران" زندگی می کنیم. و همه نسل های پس از ما.

حسین رضا زاده از رقابت ها کناره گرفت و رسانه ها – به ویژه تلویزیون برایش تجلیل و کلیپ به پا کردند و خواهند کرد. پیشوند "پهلوان " را به وفور به کار بردند و قرار است که قهرمان ملی باقی بماند. شاید به همین دلیل بود که به محض کم توانی اش، اجازه شکست هم به او داده نشد و البته با چند مدال و قهرمانی، پس از این به کارهای دیگری می آید. سال ها بود که تختی یکه تاز میدان قهرمان/ پهلوان ایران بود و این به دلیل چند مدالی که آورد نبود. به خاطر برخی خصایص دیگر بود و شرکت در امور خیریه و به خصوص مرگش که در هاله ای از ابهام باقی ماند. ملت ها به قهرمان نیاز دارند و این در جوامع شرقی بارزتر است. گاهی خودشان دست به کار می شوند و گاهی دیگران برای شان چنین قهرمانی را درست می کنند. تختی حاصل انتخاب توده مردم بود و خوش داشتند که "پهلوان" داشته باشند. پس خودخواسته چشم بر ضعف هایش بستند و شکست او در روابط خانوادگی اش را هم ندیده گرفتند. شواهد تایید کننده خودکشی تختی هم بارزتر از آن بود که بشود ندیده گرفت، اما عوام بر خلاف روشنفکران، دوست نداشتند که قهرمان شان خودکشی کرده باشد؛ پس همه چیز در ابهام فرو رفت. چند دهه گذشت و قرار شد که قهرمان تازه ای به مردم عرضه شود. به دلایل مختلفی، تختی نیاز به جایگزین یا لااقل رقیب داشت. مردم ایران قهرمان های ورزشی یا سیاسی را بهتر قبول می کنند تا احیانا هنری یا ادبی را. در ورزش هم ترجیح می دهند که به ورزش های قوه و بازو که به نحوی اصالت بومی هم دارند نگاه بهتری داشته باشند؛ تا احیانا ورزشی که وارداتی قلمداد شود. پس کسی مثل علی پروین یا علی دایی یا یک فوتبالیست دیگر، مطلقا نمی تواند پهلوان قلمداد شود. یکی دو پیروزی رضا زاده در وزنه برداری و به ویژه اصرارش برای نمایش تعلقات مذهبی، او را به بهترین گرینه جایگزین تبدیل کرد. رسانه ها به گونه ای هوشمندانه و مداوم بر او متمرکز شدند و تصاویر مقتدر او که وزنه را روی سر دارد، در همه جا منتشر شد؛ حتی در تیتراژ اخبار سراسری که هر شب پخش می شود. خودش هم فهمید که چه نقشی در این بازی رسانه ای دارد و دعوت کشور خارجی را رد کرد تا بزرگ منشی و ایران دوستی اش را نشان داده باشد. خطبه عقد خود را کنار کعبه و جلوی دوربین ها برگزار کرد و لباس ورزشی اش را به بالاترین قیمت فروخت و به زلزله زدگان کمک کرد (یادمان باشد بخش مهمی از محبوبیت تختی به خاطر اعانه جمع کردن او برای زلزله زدگان بوئین زهرا بود) تنها خطای استراتژیک او زمانی رخ داد که در تبلیغات روغن موتور و آب معدنی و بنگاه املاک دبی ظاهر شد. شاید با کسانی که از آن ها توقع حمایت های کلان مالی داشت لج کرد و البته مردم چنین کاری را نپسندیدند. آن شرکت ها هم از ترس ضد تبلیغ شدن نام و تصویر آقای قهرمان، به چنین تبلیغی پر و بال ندادند.
قصدم این نیست که رضا زاده را به ریا کاری یا هر اتهام منفی دیگری متهم کنم، حرفم این است که او قهرمان / پهلوان رسانه ای ست. بیش تر مشهور است تا ماندگار. گمان نمی کنم که گذشت زمان به نفع این تصمیم بالادستی عمل کند و او را پهلوان نگه دارد. عمر رضا زاده دراز باد، اما یادمان باشد که نحوه و زمان مردن هم در قهرمان ماندن موثر است. کما این که شاید اگر زندگی تختی به عمر و مرگ عادی سپری می شد، به چنین جایگاهی نمی رسید. رضا زاده می تواند دور از این ورزش ضد سلامت، همچنان محترم و محبوب باقی بماند، به شرطی که حواسش به حد و حدود واقعی – و نه رسانه ای – خود باشد. پهلوانی برازنده جایگاه او نیست؛ اما می تواند یک قهرمان ورزشی محترم باقی بماند. جو گیر نشود و از گفتن جملاتی نظیر این نیز پرهیز کند:" قصد دارم رضازاده های دیگری تربیت کنم!" بقای خود را جلوی دوربین تلویزیون بودن و مصاحبه های پی در پی نپندارد و هوس سیاست هم به سرش نزند. اجازه ندهد که شهرت اش را دستمالی کنند و در هر افتتاحیه و اختتامیه و کلنگ زنی و ....ظاهر نشود. وای به روزی که تاریخ مصرف کسی تمام شده فرض شود، آن وقت است که نشریات زرد هم برای آن آدم حرمتی نمی گذارند. خبری از میزان سواد و تحصیلات دانشگاهی او ندارم، اما در مصاحبه ها و ادبیات شفاهی شان نشانگان چندانی از این ضرورت نیافتم. شاید تقویت بن مایه های فکری و اندیشه بتواند او را در کنار زور بازو به منزلت بهتری برساند. حسین رضا زاده آدم ساده و خوبی ست که گمانم دلش بر خلاف هیکل تنومندش، کوچک و مهربان است. اگر بازی نخورد، محترم باقی می ماند.
پرونده سینما و اعتیاد در راه است (عکس: ساتیار امامی)
1.
این تابستان کلافه کننده خیلی کش آمده. حوصله ام را سر برده و حسابی دلم برای پاییز تنگ شده است. عقب نشینی امروز گرما و باران و خنکی عصر هم باعث نشد که پاییزخواهی ام کم شود.
مجله فیلم مرداد هم در آمد. منشور جا مانده ام در باره توهین و توهم الوند در این شماره چاپ شده. از آن منشورهایی شده که گمان می کنم باید نوشته می شد. نقد حس پنهان را هم نوشته ام که بجز حرفم در بازی بهداد، بقیه اش چرایی ضعیف بودن فیلم است. و البته یادم رفت در باره باج دادن زیادی فیلم به ایران خودرو چیزی بگویم و به همان ماجرای بستنی دایتی اکتفا کردم. گلمکانی هم یک نقد خواندنی و جالب در باره تیغ زن نوشته که گمانم پرت ترین فیلم سال های اخیر بود.
مدتی ست که رادیو سلامت برنامه ای راه انداخته به نام " صدا، دوربین، سلامت!" که از اسمش معلوم است در باره چیست. تا اطلاع ثانوی هم قرار است کارشناس ثابت برنامه باشم و از آن کارهای "صرفا" فرهنگی ست که می کنم... و البته همچنان رادیو را به عنوان رسانه اثرگذار باور نکرده ام و به نظرم شبیه روزنامه اطلاعات است. پنجمین برنامه را می توان همین جمعه ساعت هشت و سی دقیقه صبح شنید. خودم که تا به حال هیچ کدام شان را نشنیده ام و البته محال است جمعه ها این ساعت بیدار باشم!...ستون هفتگی ام در هفته نامه سلامت هم به یک سالگی نزدیک شده است و از این بابت خوشحالم. یک روز خواهم نوشت که اداره یک ستون هفتگی فوق تخصصی چه کار دشوار و جذابی ست.
این روزها سخت مشغول جمع و جور کردن پرونده موضوعی " سینما و اعتیاد " هستم که بی حرف پیش، قرار است نیمه شهریور در فوق العاده تابستان فیلم چاپ شود. حسابی حجیم شده و بعید نیست دو قسمتی شود. کیمیایی را به خاطر گوزن ها برای گفت و گو انتخاب کردیم اما به جواد طوسی هم جواب رد داد؛ علت:" نقد حمید رضا صدر و اشاره به بازی ضعیف پولاد!" . مهرجویی هم به دلیل سنتوری فرد مناسبی برای گفت و گو بود که به دلایل مبرهن، همه ترجیح دادیم تا تقاضای گفت و گو را مطرح نکنیم!...بقیه حواشی پرونده را هم لو نمی دهم.
چرا بازار ماشین این قدر راکد شده؟ مثلا فصل تابستان است و باید شاهد رونق این بازار باشیم. فقط گرمایش نصیب ما شده انگار. باورتان می شود که هنوز با دو سه نوبت آگهی در همشهری، نفروختمش. فقط یک مشت دلال کمین کرده و بعضا کفتار صفت در بازار وول می خورند. یک میلیون زیر قیمت می خواهند: " مال دزدی که نیست، بابتش پول داده ام "
قرار بود به سفر بروم که به دلیل تراکم کارها لغوش کردم. هر چند که فعلا برنامه هشت شهریور شمال سرجایش هست. اگر دوباره جوری نشود که جور نشود. حس می کنم زندگی ها متراکم شده و همه وقت ندارند. بی آن که کار درست و حسابی هم انجام دهند. کی باورش می شود که من یک ماه زمان می خواهم تا بلاخره به سلمانی بروم. یک ماه از زمان تصمیم قطعی برای گریز از میرزا میم جیم خان جنگلی نشدن!
چند سالی ست که تقاضای صاحب امتیازی یک ماهنامه سینمایی داده ام به نام سینما بهشت. گمانم نوبتم شده باشد. البته پی جویی سفت و سخت نکرده ام، چون سرمایه مالی کافی ندارم. اگر شریکی پیدا کنم، حتما راه می اندازمش. یادم باشد این ماجرای خرید و فروش ماشین که تمام شد، بروم ارشاد ببینم در کجای صف ایستاده ام. خیلی ها که می گویند فکرش را هم نکن و سه چهار نشریه سینمایی جوان مرگ شده را مثل آینه عبرت در جیب دارند.
خسرو شکیبایی هم که جدی جدی مرد. فقط کاش می توانستیم بفهیم چه کسانی واقعا دل شان غمگین شد و چه کسانی به فکر سرک کشیدنی تازه بودند. چه خوب است که نمی توانیم بفهمیم. این جوری همه راست می گویند. همه!
گمانم باید کیمیایی را خبر کنم که بیاید و در باره ما فیلم بسازد. چرا؟ رفیق مان در روز روشن، چاقوی دسته سفید زنجانی اش را در قلب کم جان وبلاگ ما فرود آورده است. بشکند این دست که این همه برای وبلاگ تعطیل شده اش بساط به پا کردم. کی باور می کند که مهرزاد دانش ( بله!...همین مهرزاد خان خودمان) در یادداشت اخیرش علیه وبلاگ های سینمایی نویس ها، به تخته خاکستری گوشه نشین ما هم گیر داده. که چی؟ که چرا گفته ام موتورها را جمع کنید. دارم به یک مطلب مشابه فکر می کنم که اصلا وبلاگ نویسی خیلی هم خوب است و اگر کسی تنبل شده، چرا به شیشه خانه های کوچک مجازی ما سنگ پرتاب می شود. همه با هم دعا کنیم که جناب دانش در اثر تصادف با یک موتور وسپا، ساق پای راستش دچار شکستگی دوبل شود تا بلکه به ضرورت جمع کردن موتورها واقف گردد. گیرم که آدم نازنینی هم باشد!...این واکنش من نشان می دهد که ما منتقدها هیچ نوع سوزنی را تحمل نمی کنیم و البته جوالدور به دست های قهاری شده ایم.

حس خوبی ندارم که دنیا تا این حد زورگو شده. این که قدرت های اقتصادی و نظامی جهان در برابر " داشتن" ما، به هر چنگ و دندانی که دارند و ندارند متوسل شده اند. با نقاب های رسانه ای، شاهد یک جنگل وحشی هستیم که حیوانات برای تنازع بقا و زیاده خواهی، به دریدن ساکنان دیگر مشغولند. به نظرم نه تنها انرژی هسته ای، که سلاح هسته ای هم حق ماست؛ هر چند که به دلایل دیگر مایل به داشتن اش نباشیم. کسانی که خود با سلاح های اتمی خود به دنیا زور می گویند، برای ما خط و نشان می کشند و امر و نهی می کنند. گمان نمی کنم هیچ ایرانی دل به تسلیم داشته باشد و چون سیاسی نیستم، این حرف ها را هم نمی فهمم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. آن ها می گویند نداشته باش و ما می خواهیم داشته باشیم. زمان نشان داده که یکی باید کوتاه بیاید. اگر قدرت و احترام و پیشرفت می خواهیم، ایستادگی می خواهد و چه بسا هزینه. بقیه اش بازی های دیپلماتیک است. اگر قدرتمند نباشیم، امارت چند وجبی هم برای ما خط و نشان خواهد کشید. همه می دانیم که خوشگذرانان حاشیه خلیج فارس، دل به دلارهای غرب بسته اند و رفاه و وابستگی. از ایران هم خوش شان نمی آید، گیرم که گاهی مجبور به مدارا و قیافه های دوستانه باشند. از عربستان بگیر تا کویت و امارات و قطر. قدرت ایران است که امیال چنگ اندازانه ی آن ها و اسرائیل و غرب و حتی همین روسیه ی دو دوزه باز را مهار کرده. ایران در یکی از مهم ترین مقاطع تاریخی خود قرار گرفته است و حرف زور شنیدن خیلی تلخ است.
می خواهم دو اتفاق به ظاهر بی ربط را در کنار هم بگذارم تا به یک ربط جامعه شناسانه برسم. یک جور تلاش برای آسیب شناسی ذهنیت های بیمارگونه ای که در نهایت به جامعه گسترش می یابند.
1.
سیروس الوند در سخنی تازه پس از فحاشی چند هفته قبل علیه کسانی که در باره فیلم های او نقد منفی نوشته اند، این بار به صورت همکاران خود چنگ کشیده است. به صورت کسانی که فیلم های به درد بخور می سازند و نقد مثبت هم در باره ی آثارشان نوشته می شود. او مدعی شده که خبر دارد آن ها در خانه شان مهمانی شام می دهند و منتقدان را دعوت می کنند و به قول معروف نمک گیرشان می کنند. بعد هم دست جمعی تصمیم می گیرند تا برای فلان فیلم جریان مثبت خلق کنند.
2.
همکار شاعر و محترم مان ( من که تنها تر از تو نیستم ) به تازگی دچار هجمه توهین آمیز و تهمت آلودی شده است. کسی برای کامنت گذاران و همکاران ایشان پیام گذاشته و ضمن توهین و فحاشی، نسبت های ناروایی نیز در باره زندگی خصوصی ایشان بیان کرده است. ظاهرا این بیماری دنیای مجازی تازگی ندارد و همکاران دیگرمان را هم آزرده است.
همان گونه که از همین دو خط نوشته هم قابل درک است، فضای مسموم و تلخی ست. واقعا چرا خیلی ها با تهمت و کینه و فحاشی و سم پاشی و زیر آب زنی و تلاش های حذفی، احساس آرامش می کنند؟ این ها ناشی از کمپلکس های روانی ست یا ناشی از حسادت های آزار دهنده؟ به نظرم بیش تر ناشی از عدم درک واقع بینانه است. خیلی ها نمی توانند کاستی های خود را قبول کنند و با آن ها کنار بیایند. دچار احساس سرخوردگی می شوند و بر اساس ذهن آزرده و معمولا بدبینانه ی خود، به کسی چنگ اندازی می کنند که او را مسبب سرخوردگی خود می دانند. مثلا فیلم ساز متوسطی ست و فیلم های زیر متوسط می سازد، اما گمان می کند که واکنش های دیگران ناشی از توطئه علیه اوست. یا مثلا دختر خانم ( یا آقا پسر ) ی ست که مایل به ارتباط فرا جنبی با کسی ست و چون مورد اجابت قرار نمی گیرد، کینه توز و فحاش می شود. این دو مثال ربطی به دو مورد بالا ندارد و محص نمونه عرض کردم. در حالی که او می تواند کار خودش را در حد توان انجام دهد و نیازی به تهمت یا سرک کشیدن در زندگی خصوصی دیگران نیست. اریک بنتلی جمله جالبی دارد:" کسانی که دنبال سوراخ کلید می گردند، در اتاق ذهن خودشان چیزی جز حقارت برای دیدن نیست."
1.
این روزها احساس " یه جوری بودن" یا چه بسا "نبودن" می کنم. حتی گاهی خجالت می کشم و حس می کنم که چه قدر این جوری بد است که من اون جوری نیستم. فکر کنم ایران دست کمی از برزیل نداشته باشد. از بس همه فوتبالی اند و هوادار و جمعیت "هوانداران" در اقلیتی فاجعه آمیز ( درست شبیه ترافیک فاجعه آمیز تهران!...از حیث فاجعه البته). اصلن نمی فهمم که چرا باید 22 نفر آدم عاقل و بالغ دنبال یک عدد توپ چهل تیکه بدوند و ما هم چهار چشمی نگاه شان کنیم. احیانا به در و دیوار و فرش و تن نازنین بغل دستی مان هم مشت و لگد بزنیم که گل! گل!
2.
کلاس دوم راهنمایی بودم و یک روز بغل دستی ام پیله کرد که آبی یا قرمز؟ گفتم من نارنجی دوست دارم. گیر داد که نارنجی نداریم و یا باید قرمز بود یا آبی. ولی من که فوتبالی نبودم و برد و باخت استقلال و پرسپولیس هم طبعا برایم اهمیتی نداشت. نهایتا گل کوچیک و یک ساعتی دویدن و لگد زدن و خوردن. اما او دست بردار نبود و محض کم شدن شرش قبول کردم که با گل یا پوج، یک رنگ را انتخاب کنم. یک کاغذ را قرمز کرد و دیگری را آبی و من هم یک مشت بسته اش را انتخاب کردم. بعد هم جیغ و داد راه انداخت که فلانی استقلالی شد و جماعتی به کل کل افتادند و من هم هاج و واج که این کارها یعنی چه؟!
3.
این روزها جام ملت های اروپا است و من هر روز باید کلی در برابر همکاران اظهار شرمندگی کنم که به خدا ندیدم. یعنی بازی های ایتالیا و هلند را هم نمی بینی؟... نه خب. عده ای عزادار باخت شرمسار ایتالیا هستند و گروهی مشعوف توفندگی هلند که فرانسه را هم سوسک کرده. خب به من چه؟ من خیلی هیجان به خرج دهم فینال جام ها را می بینم و بعضی بازی های حساس تیم ملی را. فکر کنید زنگ بزنی به هوشنگ گلمکانی و او با تعجب بپرسد که:
- مگر الان تو فوتبال نمی بینی؟
* نه!...مگه مهمه؟ کی با کیه؟ یعنی هلند با کیه؟!
- فینال داخلیه!... استقلال.
* مگر فینال را پرسپولیس نبرد؟
- اون لیگ بود به خدا. این جام حذفیه. الان استقلال و پگاه گیلانه.
* حالا چند چند هستند؟
- سه هیچ به نفع آبی ها.
* خب طبیعیه. ما آبی ها همیشه برنده ایم!
گاهی آن قدر کلافه ام می کنند که دلم نیروی فوق بشری می خواهد. در مصاف با کرور کرور لشگر و گوشه چشمی که همه شان را پودر کنم و زمین را از وجودشان پاک. درست مثل مگس و پشه می مانند و البته با هیچ تار و ماری هم شرشان کم نمی شود. گاهی آن قدر زیاد می شوند که یاد پرندگان هیچکاک می افتم و کلاغ هایی که آسمان را سیاه کرده بودند. یا آن دو فیلمی که زنبورها و خرچنگ های قرمز، در تعداد میلیونی به جان آدم ها افتادند. فکر کنید در یک کشور دسته سومی مثل سوریه، وجود آن ها ممنوع است اما در تهران، مثل مور و ملخ ریخته اند. هزار جور شبه کارخانه هم بکوب مشغول اند تا این حشران را بیش تر تولید کنند. واقعا فکر می کنید چند میلیون موتور در این شهر وول می خورند؟
آن ها به هیچ قانون و آداب و اخلاقی هم پای بند نیستند. پلیس ها هم که فقط زورشان را به ماشین ها می رسانند و خیلی هنر کنند دنبال موتور دزدی می گردند. چراغ قرمز و توقف برای شان فحش ناموسی به حساب می آید. دقیقا مثل مگس دنبال روزنه می گردند. گیرم که آینه بغل ماشینی را بشکنند و فرار. یا هیکل های بدقواره ی آهنی شان را به ماشینی بکشند و فرار. یا به عابری و کودکی و پیرزنی بزنند و فرار. از همه هم طلبکار هستند و احیانا اگر عبور از روزنی برای شان سخت باشد، داد هم می زنند و چه بسا لگد و مشتی به گلگیر و صندوق عقب. که چی؟..." یه کم برو جلو داداش!"
نه جان و مال دیگران برای شان ارزش دارد و نه جان خودشان. هزار جور دوز و کلک راه می اندازند که کلاه ایمنی را سر نکنند. زن و بچه بی گناه خود را عقب و جلوی خود می چاپانند و موتور را با وانت عوضی می گیرند. بعضی شان که وسط خیابان تک چرخ هم می زنند و اگر بیفتند و ماشین پشت سری هم طبعا از روی مغزشان رد شود، مقصر همان بی تقصیر بدشانس است. قتل غیر عمد و زندان و دیه و....بابت دیوانگی یک موتور سوار. آن ها به پیاده رو هم رحم نمی کنند و هیچ عابری در هیچ حالتی از صاعقه ی آن ها در امان نیست. مثل آب خوردن آدم می کشند و به راحتی فرار می کنند و پلیس هم عین خیالش نیست. معمولا ( نه همیشه ) صاحبان این مرکب های شوم، آدم های با فرهنگ و محترمی هم نیستند. و باید بنا را بر این گذاشت که در جوراب شان ضامن دار هم دارند. پس هر گونه گفتمان منطقی و قانونی هم ممکن است به قیمت جان تمام شود. بهترین وسیله نقلیه دزدها و کیف قاپ ها و زورگیر ها و تروریست ها هم هست و.... در باره این آفت اعصاب فرسا بسیار می توان نوشت و البته آن چه به جایی نمی رسد فریاد است. گاهی حالم شبیه حال سوسن تسلیمی می شود در شاید وقتی دیگر. یادتان هست که از سگ های ولگرد به ستوه آمده بود و با اضطراب ناله می کرد که:" چرا جمع شون نمی کنن؟ چرا جمع شون نمی کنن؟!"..... واقعا چرا شهر را از عذاب این همه موتور خلاص نمی کنند؟ وقتی می توان بنزین را سهمیه بندی کرد و کاری به این مهمی را به فرجام رساند، برچیدن موتور از شهرهای بزرگ که کاری ندارد.
امروز در آخرین روزهای اردیبهشت، به دلیلی مهمان بانوی اردیبهشت بودم. اول بار بود که می دیدمش و بر خلاف اخم و جدیتی که در همه ی عکس هایش هست، مهربان بود و محترم و خودش. نه دچار تبخترهای مرسوم بود و نه می کوشید که بیش از حد متواضع نشان دهد. خودش از عنوان بانوی سینمای ایران خوشش نمی آید؛ اما آثار و منش اش بر شایستگی این تندیس اصرار دارند. حضورش مادرانه است و خالق بهترین مادرهای سینمای ایران. او مادر باران است و مادربزرگ کوچولوهای پسرش تندیس...و البته لبخند می زند. نه جلوی دوربین؛ مگر کسی بتواند یک لطیفه ناب تعریف کند و لبخندی شکار کند. که خب من نه شکارچی ام و نه لطیفه ای در یادم می ماند. پس جلوی دوربین موبایل من هم با همان وقار همیشه نشست. با کلی النگوی نقره ای زیبا.
از تخته خاکستری با او گفتم و خواستم تا بر این تخته، حرف هایی در باره باران دهه ی شصتی اش بنویسیم و آن دوبار که بر خلاف انکار پدرش، بر سر حرف خودش ایستاد. یک بارش در شب شیشه ای بود و ماجرایی که حتما یادتان هست....اما خانم بنی اعتماد ترجیح داد که در باره این نسل و دهه شصتی ها حرف بزنیم – تا الزاما دخترش. گفت که دوست ندارم دخترم در زیر سایه خانواده اش بماند. او هم یکی از همین نسل است. کسی مثل گلشیفته و پگاه و ترانه....و صحبت هایش را در باره ی آن ها، این گونه آغاز کرد: " من فکر می کنم این نسل بهترین تعریف ها را خودشان از خودشان می دهند . گاهی که مصاحبه های بچه های جوان سینما مثل گلشیفته و پگاه و ترانه یا باران را می خوانم ،واقعاً به این نکته مفتخر می شوم که آن ها محافظه کاری نسل ما را ندارند. و آن خط کشی هایی را که ما در روابط حرفه ای و بیان مواضع خودمان داشتیم. جسارت شان در طرح عقایدشان بیش تر است و به طور کل می توان گفت رفتار متمدنانه تری حتی در نقد همدیگر دارند .کلاً نسل ما نسل تعارف است و این ها نسل تعارف نیستند. همان طور که گفتم آن ها از طرفی به راحتی یک دیگر را نقد می کنند از طرفی مدافع هم نیز هستند . یک مقدار جهان را از ما بازتر می بینند. این روحیه نه فقط در برخورد حرفه ای شان بلکه در برخورد های غیر سینمایی شان هم وجود دارد. من اصلاً به این نکته که خودمان را نسل بسیار آرمان گرا بدانیم و آن ها را نسل بدون آرمان، اعتقاد ندارم. واقعیت این است که مفهوم آرمان در این فاصله متفاوت است. چون ما متعلق به نسلی هستیم که کتاب های ممنوعه را یواشکی زیر بغل مان می زدیم و بین هم رد و بدل می کردیم اما آن ها در فضای باز ارتباطات، یک جور دیگر با دنیا آشنا می شوند و آن را می بینند . ما باید بتوانیم هر کدام از این دو دنیا را با معیار های خودش نگاه کنیم. تا جایی که ما باور نکنیم جهان پیش رو متعلق به نسل تازه است و تا وقتی که به مدیریت آینده جهان توسط آن ها فکر نکنیم و این که قرار نیست ما تا ابد با عناوین پر طمطراق استاد و بزرگ و پیشکسوت برای شان تصمیم گیری کنیم ، تا آن موقع من فکر می کنم این تضاد و تفاوت نگاه به موقعیت دو نسل وجود دارد. جوان دهه ی شصت به بعد اگر موقعیتی دارد، موقعیتی ست که خودش به دست آورده. این را فقط در مورد سینما نمی گویم بلکه در حیطه های مختلف عنوان می کنم که نشان داده اند چه توانایی ها و خلاقیت هایی دارند. با این حال، همه ما ترجیح می دهیم این ها را به عنوان بچه هایی که دارند زیر سایه ما عمل می کنند، ببینیم."
خانم بنی اعتماد هیچ کدام از دو عینک خود را بر چشم نداشت و همین چشم ها به راحتی خستگی اش را لو می دادند. درست مثل دقایق اولی که من به دفتر شان رسیده بودم. خسته از گم شدن در خیابان ها و کوچه های باریک زرگنده و دنبال آدرسی گشتن که کم تر کسی بلد بود ( چرا واقعا؟! ). درست 45 دقیقه سرگردان بودم و به اندازه ده سال اخیر عمرم، ورود ممنوع رفتم تا بلاخره در برابر پلاک 13 قرار گرفتم. پلاکی که خرافه گرا نبود و با قاطعیت و جسارت، دستش را به کمرش زده بود و زل زده بود به چشمان من. بی آن که احیانا خودش را پشت جمع عددی ۱+۱۲ پنهان کرده باشد. حواسم نبود که بگویم گمانم دفترتان تقریبا زیر پوست شهر است!
برخی، بچه های دهه شصت را به مسئولیت ناپذیری و بی قیدی و بی ادبی متهم می کنند. چرا؟....این را من پرسیدم و بر خلاف انتظارم، پاسخ اولیه آفرینش گر خون بازی ، رد این اتهامات نبود:" اگر این سه اتهام شایع هم درست باشد، دقیقاً بر می گردد به خود ما که باعث شده ایم آن ها این طور باشند .اگر ما موجودیت جوان را به رسمیت نشناختیم و جوانی اش را اتهامی دانستیم که باید زیر سوال و ذره بین باشد، چه انتظاری داریم که آن ها با ما مؤدب برخورد کنند؟!... وقتی که در مدرسه و جامعه به او توهین کردیم و تحقیرش کردیم، چطور می خواهیم که او در مقابل ما رفتار دیگری داشته باشد؟ ... این نسل به نسل واکنش تبدیل شده است، آن هم متأسفانه در مقابل کنش های ما؛ نسلی که مجبور است برای بقای خود دست به واکنش بزند. پس قاعدتاً آن موارد اتهامی ممکن است در آن مستتر باشد. اما فراموش نکنید که این نسل را ما پرورانده ایم. ما این نسل را دچار تضاد کرده ایم . آن خوراکی که ما به این نسل داده ایم آن قدر دور از نیاز های طبیعی اش بوده که مجبور شده برای دست یابی به نیاز های خودش به انحراف کشیده شود . اگر قرار باشد که متهمی باشد، متهم اصلی در این جا ما هستیم.
این ما هسیتم که باید با آن ها همراه شویم. چطور؟ با شناخت و در واقع آگاهی به نیاز های طبیعی ای که ممکن است بسیاری از آن ها هم مطابق خواست و میل ما نباشد اما یک واقعیت موجود است. سعی کنیم که بیاییم این نیاز ها را با هویت و فرهنگ خودمان همراه کنیم. چون ما باعث شده ایم بین فرهنگ خودمان و نیاز های طبیعی آن قدر مقابله و فاصله ایجاد شود که جوان ما هویت اش را از دست بدهد. حالا ما می خواهیم مدام توی سرش بزنیم که تو هویت نداری!... مگر ما به او چه داده ایم که حالا مطالبه می کنیم ؟!... ما فقط سعی کرده ایم که فرهنگ و گذشته را نفی کنیم و چیزهای جدیدی به او بدهیم و بگوییم که تو موظفی تا خودت را در این چارچوب قرار بدهی. ما چه کرده ایم که خودمان را تطبیق دهیم با خواست آن ها ؟!"
از بقیه جاها خبر ندارم اما حس می کنم که تهران نشین ها طي يك دهه ي اخير، عصبی تر و کم لطف تر و خودخواه تر شده اند. الان اگر در حال رانندگی قصد تغییر مسیر داشته باشيد، راهنما زدن تان باعث سهولت کار نمی شود. پشت سری تان بیش تر گاز می دهد تا راهت را ببندد. مباد که یک ماشین عقب تر بیفتد. انگار که کسی قصد تجاوز به حریم خصوصی اش را کرده است.تمام هنر و ظريف كاري شان را به خرج می دهند که به هم راه ندهند و مثل آب خوردن یک چهارراه را قفل می کنند. مدت هاست که مجبورم در راه روزانه در اتوبان همت، بدون راهنما زدن، پشت سری ها را غافل گیر کنم تا بتوانم با دردسر كم تري مسير عبورم را عوض كنم. هم چنین خدا نکند که احيانا بنزین تان تمام شود؛ چون باید گالن به دست تا ساعت ها کنار خیابان یا جاده بایستی و کسی نمی ایستد تا کمک کند. در باره خرابی ماشین هم وضعیت همین است. دیده اید که بيش تر آدم ها ترجیح می دهند تا تماشاگر دعوای دیگران باشند. حتی اگر به قصد کشت به جان هم افتاده باشند. الان می شنویم و می بینیم دزدها در روز روشن باج گیری می کنند ، چون مردم می ترسند که آسیبی به آن ها برسد و به داد قرباني نمي رسند (نمونه عینی اش برادرم که دو هفته پیش، 9 میلیون تومان پولش را جلوی چشم مردم و در روز روشن به زور گرفتند) یک بار به چشم خودم دیدم که به خاطر یک عدد شیر یارانه ای، کار به تنازع بقاء کشیده شده بود و فروشنده گفت که این بساط هر روزه اوست. بعضی ها انگار در آماده باش دعوا و دشنام و زد و خوردند . خیلی ها کلاه خود را سفت گرفته و از فامیل خود هم خبر چندانی ندارند. جشن عاطفه ها کم رونق تر شده و شاید محض تکرار برگزارش می کنند (نمونه عینی اش زنی که كلي پول ناقابل داد تا اندازه جوارح خود را کوچک و بزرگ کند اما حاضر نشد به فاميل فقیر دیالیزی خودش کمک کند). خیلی رقابت ها به حسادت و زیر آب زنی و شناعت رسیده و برخی می کوشند تا بدبین ترین حالت ممکن را نسبت به هم لحاظ کنند.تلخ است که آدم ها از شکست هم خوشحال شوند.... مردم يعني من و شما و ديگران.

یکی از مهم ترین دلایل رکود جوامع، دوری گزینی از نقد است. حصار چینی برای دور ماندن از انتقاد، در نهایت به نفع همان موضوعات محفوظ مانده از نقد هم نیست. چون بر اثر رکود می گندند و بنای خود را بر خشت های کج بالا می برند. متاسفانه مدتی ست که عده ای با ترفند شکایت می کوشند تا حریم امنی برای خود ایجاد کنند. چون اگر شکایات به نفع آن ها هم تمام نشود ، به هر حال منتقدین را خسته می کند و نفرات بعدی ترجیح می دهند که سر بی درد را دستمال نبندند. مثلا شکایت اخیر علی دایی از کسی که به عنوان کارشناس ورزشی در برنامه ای حضور داشته و به نظرش برخی اقدامات دایی خطا بوده است. این که دایی از این نقد برآشفته و به جای پاسخ و چالش روشن گر، کار را به دادگاه کشانده، خیلی خودخواهانه است. کاری به شانیت آن کارشناس و درستی و نادرستی حرفش ندارم اما نفس تلاش برای تخطئه ی نقد است که مذموم و زشت است. او در واقع می خواهد در شرایط تازه و لرزان و پر مخاطره مربی گری تیم ملی، دور خودش حصاری از تیغ و تهدید بکشد تا بقیه حوصله و جرات نقد نکنند. شبیه کاری که چندی پیش کانون کارگردانان خانه سینما در برخورد با مطلب من کردند. صدور انواع و اقسام تهدیدات نسبت به روزنامه اعتماد و بنده ( با واسطه البته ) و تهدید به شکایت و دادگاه و "حالتون رو می گیریم!". البته آن ها چنین نکردند و اتفاقا بدم نمی آمد که چنین کنند. چون چیزهایی برای گفتن داشتم که خوب بود به این بهانه به مطبوعات راه پیدا کند. نتیجه این تهدیدات این شد که حداقل روزنامه اعتماد از خیر کنکاش در باره این کانون ویژه گذشت و آن ها می توانند بی سر و صدا، به ماهیت محفلی خود ادامه دهند. جالب است ( در واقع نیست ) که داوران فوتبال هم به فکر چنین راه کاری افتاده اند. مدت ها بود که این نگره غلط گسترش یافته بود که داوران را نباید نقد کرد و قانون پذیرش مطلق زمین چمن، در همه جا مستدام است. برنامه نود توانست در طی این سال ها بر علیه چنین تفکر معیوبی مقابله کند و فقر سواد و نگاه داوری زیر متوسط فوتبال ایران را آشکار کند. خیلی چیزها رو شد و مردم در مقام پرسش گر ظاهر شدند. اخیرا طی دستوری صنفی، داوران فوتبال از مصاحبه منع شده اند و فشارهایی نیز بر برنامه نود و کارشناسان داوری وارد شده است. حتما دیده اید که در برنامه های اخیر ، کارشناسان می کوشند تا بیش تر به تایید اشتباهات داوران بپردازند. نمونه ها و حیطه های شبیه این کم نیستند و موارد قابل ارجاع تاسف بار است. کار آن قدر شور و بعضا مسخره شده که ثبت احوال فارس هم قصد داشت تا از مرد هزار چهره شکایت کند!
ماجرای جدل هیلاری کلینتون و اوباما دارد بامزه تر و بحرانی تر می شود. بد جور به جان هم افتاده اند. می گویند در شرایط بحرانی، حفظ نقاب ها دشوارتر می شود. و احیانا سخت می شود که آرام و فهمیده بود. برای همین خانم هیلاری دچار جو زدگی پیرانه سرانه می شود و تهدید به حذف ایران از نقشه جهان می کند. استدلال آقای ابطحی را قبول ندارم که این حرف یک شعار تبلیغاتی برای جلب آرای مردم آمریکاست و آن ها نگاه تحقیرآمیزی به ایران دارند. بیش تر به نظرم نوعی چاپلوسی ست تا بتواند حمایت های مالی سرمایه داران صهیون را به دست آورد. بخشی از جدل این دو هم به همین مقوله مربوط می شود. طرفداران هیلاری، اوباما را حامی حماس می دانند و اوباما دوان دوان به تلاویو می رود تا به آن ها ضمانت بدهد.
دو نکته در این دعوا هست که قابل تامل است. یکی این که گمان نمی کنم هیچ کدام از این دو دموکرات، رئیس جمهور آینده آمریکا شوند. جمهوری خواهان با مک کین، چراغ خاموش و حساب شده دارند جلو می آیند. هر کدام از آن دو که در رقابت با مک کین قرار بگیرد، یک جدل فرساینده و خسته کننده تبلیغاتی را پشت سر دارد. مردم را هم خسته کرده اند و حرف تازه ای ندارند. در عوض جمهوری خواهان تازه نفس، با هجمه تبلیغاتی خود، توان پیروزی دارند. ضمن این که اساسا دنیا در حال گرایش به رادیکالیسم است و کسانی را بر می گزیند که تندتر و صریح تر عمل می کنند. چه در آمریکا و خاورمیانه گرفته و چه در اروپا و آمریکای لاتین. گستره ای از چاوز تا سارکوزی. جمهوری خواهان تندرو و جنگ طلب هم رادیکال های آمریکا هستند و رهبری اسرائیل هم به مرور به لایه های تندتر سیاسی آن جا منتقل شده و اکنون در حال آماده سازی یک نبرد سنگین ترند. به نظر می رسد که دنیا در تنازع بقای همیشگی خود به نقطه عطفی رسیده که محل زورآزمایی ست. چنگ و دندان و سهم بیش تری از انرژی و غذا و ثروت. نکته بعدی این که برای ایران فرق چندانی نمی کند که هیلاری بیاید یا مک کین. سیاست های کلی سلطه جویانه و قدرت طلبانه آمریکا تابع افراد و گروه های سیاسی شان نیست. آن ها تحت فرمان "سیستم" عمل می کنند و همان گونه که بوش ها و کلینتون های قبلی سر ناسازگار داشتند، بعدی ها هم در پی سود طلبی افزون تر در خاورمیانه خواهند بود. حتی اوبامایی که وعده گفت و گوی فوری و سازنده با ایران را داده است- و البته رئیس جمهور هم نخواهد شد. چون اگر قرار بود سیاه ها به کاخ سفید راه یابند، جمهوری خواهان یک دختر سیاه کارگشته در چنته داشتند. که حالا هم دست راست بوش است و پیام های تطمیع و تهدید را به کشورها می برد.
گاهی آدم چیزهایی می شنود که هول می کند. ذهنش مجروح می شود. غمگین می شود که این چه دمل چرکینی ست که زیر پوست شهر پنهان شده. شنیدم که یک مامای سی ساله در حکیمیه تهران پارس، روز به روز بی پرواتر و بی رحم تر شده و به سرعت صاحب مطب و خانه و ماشین مدل بالا. چگونه؟... از ترمیم های زنانه آغاز کرده و بعد به سقط توسط پروستاگلاندین رو آورده است. کم کم کارش را گسترده کرده و دستگاه خریده و سقط های مکشی هم انجام داده و می دهد. برای جنین هایی با سن بالاتر و البته با رقم های بالاتر. در یک سال اخیر، قدم های بزرگ تری هم بر می دارد. فرزندان نامشروع را در سن قابل حیات در دستگاه، به دنیا می آورد و به مادران بی چاره و نیمه بیهوش شان می گوید که جنین شان مرده به دنیا آمده. اما آن ها زنده اند و در دستگاه انکوباتوری قرار می گیرند که خانم ماما برای خودش خریده است. یک پرستار ویژه نوزادان هم استخدام کرده که از این نوزادان نارس مراقبت کند. یکی دو ماه بعد، این نوزادان رسیده را به قیمت ده بیست میلیون تومان به زوج های نابارور می فروشد (بسته به وضع مالی آن خانواده و این که تیغش چه قدر ببرد). با گواهی ولادت به اسم آن ها.... چه می توان گفت؟ چه باید کرد؟
روز جهانی زمین. زمین پاک.... چه بخواهیم و چه نخواهیم زمین به سمت نابودی پیش می رود. اصل آنتروپی یکی از مهم ترین فرضیه های اثبات شده فیزیک است. که هر چیز به سوی بی نظمی و از هم پاشیدگی جلو می رود. کل من علیها فان....همه چیز به سوی فنا گام بر می دارد. چونان کهکشان هایی که میلیاردها سال پیش به کل نابود شدند و به سیاه چاله هایی از انرژی بدل شده اند. همان گونه که عمر خورشید را هم توانستند محاسبه کرده اند و روزی که سرد خواهد شد. ما ساکنان فانی زمین ، بخشی از هموار کنندگان فروپاشی آنیم. اما این به مفهوم جواز سرعت بخشی به آن نیست. می توان زوال آن را کند کرد. می توان زیستن بر آن را بهینه تر کرد. می توان به نسل های دیگری هم اندیشید. می توان به طبیعت و نفس هم بها داد. و به دریا که سلام خلقت است.... باور کنیم که می توان مرگش را زودتر از خاموشی خورشید قرار نداد. این در اختیار شماست. و حتی من!

همان موقع که داشتم قسمت شعرای مرد هزار چهره را می دیدم و می خندیدم، مطمئن بودم که سر و صدا راه می افتد. و احتمالا بعضی ها معترض خواهند شد و آن را توهین به جامعه روشنفکری می دانند. جدی ترین اعتراض را توکا نیستانی مطرح کرد که کاریکاتوریست است. لحن عصبانی ایشان نشان می داد که به شدت نگران شده اند.و اشاره کرده اند به این که حلقه دروس و گالری نقاشی در این سریال، به خانم لیلی گلستان بر می گردد که در دروس گالری نقاشی دارد و آن اسم هم شبیه میم. آزاد است و این عکس هم به منوچهر آتشی شباهت دارد و... مصاحبه جالبی بود. از دو جهت: یکی این که توکا نیستانی خودش کاریکاتور می کشد؛ هنری که همیشه در معرض این جور اتهامات و خرده گیری ها بوده است و به مخاطب " با ظرفیت" نیاز دارد. دوم این که لحن ایشان دچار نقض غرض بود. او از توهین شاکی است اما در باره امیر مهدی ژوله (نویسنده این قسمت) و کل مجموعه و کل مردم ایران چنین می گوید:" در جمعیت هفتاد میلیونی ، 99 درصد آنها به نظر من بی سواد هستند چون اهل كتاب خواندن نیستند، این یك درصد با سوادی هم كه داریم می خواهند نابود كنند. به نظر من این یك متن بی سر و ته احمقانه بود كه یك آدم بی سواد نوشته بود برای خنداندن مردم، موفق هم بود، همه دیدند و خندیدند خیلی هم لذت بردند." لیلی گلستان در واکنش به نگرانی نیستانی که حلقه دروس را توهین به ایشان دانسته بود، این گونه اظهار نظر کرده:" من اولین باری است که چنین چیزی می شنوم، کسی تا الان چنین چیزی به من نگفته است!"
دیشب که از رادیو فرهنگ تماس گرفتند و خواستند تا در باره ی این دعوا و مرد هزار چهره ، نظرم را بگویم، فهمیدم که کار بالا گرفته است و ظاهرا یار کشی هم شده. ظاهرا این مشکل قدیمی هم چنان حل نشده باقی مانده و همه صنوف و دسته ها و آدم ها در پی کشف توهین اند. واقعا اگر قرار باشد که اهل هنر در باره آدم های بی مدعی بنویسند، فقط فواحش و دزدان در دسترس باقی می مانند. خیلی خود فریبانه است که بخواهیم در باره هر شغل و گروهی، پاستوریزه نگاه کنیم. شوکران و اعتراض بی مورد پرستاران را یادتان هست؟ تازه وقتی پای طنز در میان است که دست هنرمند بازتر است ( مثل کاریکاتور ). طنز توان آسیب شناسی و تلنگر آرام و سرخوشانه را دارد. و واقعا چه کسی می تواند مدعی بی نیازی آدم ها و مشاغل و گروه ها ( و البته جامعه روشنفکری) از آسیب شناسی باشد؟ حتی می توان نقد تند و تیز را هم در این قالب طرح کرد و توهین هم نکرد. مرد هزار چهره تواست با زیرکی و به گونه ای متعادل طنز خود را پیش ببرد و هیچ کجا هم به کسی توهین نکند. آن ها فقط در باره آدم های اشتباهی حرف زدند و توانستند بالاتر و موفق تر از حد متعارف طنز تلویزیون بایستند.
با هر كس دلمان بخواهد، شوخی میكنیم
دیدم که شاعری بلند شد و جیغ کشید
پاسخ امیر مهدی ژوله به توکا نیستانی