
قسمت اين شد كه در كناره ي پاييز و شعر و خلوت، طعم خوش آغازي ديگر را تجربه كنم. خوشحالم كه مي توانم خبر راه اندازي سايت تخته خاكستري را بنويسم. اميدوارم شبيه تعارف نباشد اين سپاس و خواهش من از همه خوانندگان خوب و انديشه جو. سپاس از اين كه ديده ايد و خوانده ايد و گفته ايد و اميدوارم كه اين چنين بماند. خواهشي هم براي اظهار نظر ريزبينانه و سخت گيرانه در باره خانه ي تازه كه ديگر استيجاري نيست!
در هفتم بهمن 1385 بود كه اين گونه آغاز كردم:" این نوشته را با نام خدا آغاز می کنم. در حکم پیش نوشته. وقتی همه چیز درست شد نوشتن را آغاز می کنم." و دو روز بعد بود كه دومين مطلب را در باره ي وبلاگ نويسي و چرايي اين تجربه نوشتاري نوشتم. از آن روز تا اكنون، پيوسته با خاكستري تخته ام دمخور بوده ام و نگذاشته ام خاك بخورد. اين 232 مين نوشته من در اين خانه ي بلاگفايي ست، در طول يك سال و هشت ماه. با سپاس از بلاگفا كه همچنان بهترين فضاي رايگان مجازي ست و نسبتا كامل و آسان. اگر زماني در سايت خودم دچار مشكلي شوم، تا رفع اشكال، دوباره به اين جا باز خواهم گشت.
از كساني كه لطف داشته اند و به تخته خاكستري لينك داده اند، خواهش مي كنم كه آدرس جديد را وارد كنند و همچنان و هميشه باشند.

1.
اتفاق ساده ای ست. این که با نورپخشی های های رنگی، رنگ های زیبایی به برج آزادی بخشیده اند. و هر چند دقیقه،به رنگ دیگری تغییر می کنند. کار خوبی ست و بیش از آن که احیانا ذوق زده شوم ( واقعا چرا باید با چنین کاری ذوق زده شویم؟!) به این فکر افتادم که چرا چند دهه تاخیر برای کار کوچکی که می توانست شب آزادی را رنگی و زیبا کند. نه این که قصد غر زدن و قدر نشناسی باشد ( که بابت همین کارهای کوچک هم دست شان درد نکند ) اما به هزاران کار کوچک زیبا ساز فراموش شده فکر کردم که باید سال ها در انتظار بمانند.
۲.
پیش تر نیز یک بار نوشتم که در روندی صعودی و به طرزی دردناک، کوچک ترین مسائل ما به سرعت ماهیت سیاسی پیدا می کنند. گروه ها و احزاب و دسته ها هم قشون کشی می کنند و بعد هم لج بازی و ضربه شصت نشان دادن و غلبه بر حریف یا مغلوب شدن و در کمین انتقام ماندن. این که برای یک سریال زیر متوسط تلویزیونی ( بزنگاه ) بلوای جناحی به پا شده واقعا تاسف بار است. کار به تیتر یک روزنامه و هفته نامه های سیاسی و یار کشی و لج و لجبازی کشیده شده. در چنین شرایطی ست که آدم ها از لج همدیگر، به دلایل عجیب و غریب علیه یا له سوژه مورد دعوا دست می آویزنند. یعنی درون مایه ی سیاست ما تا این حد کم بنیه و کم بهانه است که باید به " چیزی" مثل بزنگاه رو بیاورد؟!
3.
قرار است امشب که به صفر رسیدیم، دوباره ساعت ها را یک ساعت به عقب برگردانیم (یعنی در واقع به حال اول برسیم) و دوباره صفر را تجربه کنیم. این جور وقت ها به زمان گمشده ای فکر می کنم که انگار صاحب ندارد. درست مثل چند ساعت قبل یا بعد سال تحویل که در تقویم راهش نمی دهند. بعد به سیاه چاله های عظیم فکر می کنم که میلیون ها سال نوری از ما دورند. و آدمی تازه فهمیده که در آن جا زمان وجود ندارد؛ یک جور ابدیت ثابت. احتمالا جای هیجان انگیزی ست، به شرطی که جهنم نباشد!
4.
...و سرانجام به آخرین روز تابستان رسیدیم. تابستانی که طولانی و گرم و بی شعر و تا حدی مزخرف است. در حدی که می توانم بابت تابستان دوستی های دوران تحصیل هم به توبه بنشینم. پاییز مثل یک کلبه چوبی می ماند که در ته یک جنگل مه آلود داشته باشی؛ پر از تنهایی و صمیمیت و شعر... حالا تصور بفرمایید که همکار روبرویی من، با صراحت اعلام می کند که عاشق تابستان است و حالش از پاییز به هم می خورد...و البته آن قدر مهربان و سنگین وزن هست که من نتوانم از پنجره پرتش کنم!

آتش بس ( عکس : علی نیک رفتار )
داشتم چشم چرانی می کردم. تیتر خوانی و تماشای رو جلدهای پهن شده روی کیوسک ها لذت بخش است. شاید یک جور عادت غیرقابل ترک. به همان اندازه که نشریه درهم داریم، من هم توقع و نگاهم را درهم می کنم. به همه شان نگاه می کنم و البته با تیترهای زرد اغفال نمی شوم!... آن ها دنبال فروش اند و شکار مخاطب جوان و گذری و غیرجدی. طبیعی ست که مثلا محمدرضا گلزار و مهناز افشار سوژه های همیشه حاضرند. و البته نیکی کریمی و هدیه تهرانی هم زمانی توی بورس بودند ( حالا نیستند؟ ) و حضور و نگاه جدی ترشان مانع نزول شان در دام گاه های زرد شد. گلزار بازیگر متوسطی ست که جز بوتیک و تا حدی آتش بس، کار قابل دفاعی ندارد. سیمای خوبی دارد و خوش تیپ است و ستاره محسوب می شود. شنیده ام آدم خوبی هم هست و ادا و اطوار ندارد. به فروش ها کمک می کند و یادم نمی آید فیلم کم فروشی در کارنامه داشته باشد. در بیلبوردهای تبلیغاتی هم حضور دارد و درآمد بالایی هم دارد که به نظرم میزان آن به کسی مربوط نیست. اما حد و حدود هنری اش بیش از اندازه همان فیلم ها و تبلیغات نیست. اخیرا به دلیل ممنوع شدن تا آخر سال ( شایعه؟ ) توی بورس آمده. که مناقشه برانگیز شده و کار به بودن یا نبودن کمیته انضباطی هم کشیده شده. طبعا سینمای بدنه و بفروش و زیر متوسط است که باید نگران گلزارش باشد و خودشان هم بلدند که حریف هم شوند. پرداختن به این موضوع در نشریات جدی هم توجیه دارد. به هر حال می توان در باره واقعیت ستاره های بفروش هم بحث کرد. اما وقتی می بینی که "رو جلد" شهروند امروز که هفته نامه ای جدی و تحلیلی ست، به تصویر گلزار آراسته شده، ناگهان مرز میان زردی و قرمز را نا واضح می بینی. واضح است که به قصد جلب توجه و شکار همان مخاطبان گلزار دوست، چنین تصمیمی اتخاذ شده است. در حالی که در همین شماره، عناوین شایسته تری وجود دارند که می توانند تا روی جلد قرمز مجله هم بیایند. این نشان می دهد که وسوسه های زرد و دلفریب تا چه حد و تا کجا، قدرت وجود دارند. و این که تا چه حد جنس ها در حال درهم شدن است.
پ.ن 1: گزینه اولم برای عکس این مطلب، رو جلد همین شماره شهروند امروز بود که پیدا نکردم. مجبور شدم که عکس گلزار را بگذارم!

غروب چمخاله
دقایقی پیش خواندم که ساعاتی پیش، نادر ابراهیمی در گذشت. یک عاشق کمیاب که تا آخر، عاشقانه ماند و چمخاله را در لغت نامه عشق جاودانه کرد. مهم نیست چه قدر می شناسیم اش. مهم این است که به دلیل عشق، کافی ست تا با احترام تمام نگاهش کنیم. حتما غصه دار می شویم که چمخاله تا همیشه غمگین خواهد ماند. اما با وام از مسافران بیضایی، یقین داریم که او رفت، اما تمام نشد.
در خواب
باران گرفت
ابرها تنها برای تو آسمان شب را تطهیر کرده اند.
در خواب
دیگر نمی توانم گفت.
امروز صبح از روی رودخانه ی چمخاله – یادت هست؟
یک قایق مرطوب کاغذی آمد.
قایق، نگاه دریاست – یادت نیست؟ - باز کردم.
رنگ خط تو را داشت.
بخشی از آخرین نامه
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم
1.
معمولا از شلوغی و ازدحام خوشم نمی آید. و برای همین هم اشتیاق چندانی به نمایشگاه ها و فروش های فصلی و افتتاحیه ها و اختتامیه ها و حتی مهمانی های شلوغ ندارم. گمانم شش سالی شده بود که به نمایشگاه کتاب نرفته بودم. آدم باید کتاب را با صبر و حوصله و کاربردی بخرد. نمایشگاه رفتن باعث جو زدگی می شود گاهی.
2.
امروز با همکاران ، سری به نمایشگاه کتاب زدم. و دقیقا دو ساعت بعد دچار همان ندامت تاریخی شدم. با سردرد و پاهایی دردناک و البته درازتر از دست!... تماشای آدم ها موقع برگشت نشان می داد که اوضاع فروش کتاب ها خیلی اسف بار است. ازدحام و کم تنوعی و قیمت های بالا. وفور عاشقانه های دختر پسری و جملات کوتاه زندگی بخش و رو جلدهای خوشگل برای محتواهای کم بنیه. کتاب های ماورایی و آغشته به خرافه و افسانه بافی و البته روح و اجنه و عزرائیل و سفر به دیار مردگان. جالب بود که در چند غرفه به شیوه هندوانه فروش ها، داد و بیدا راه انداخته بودند که :" این رمان ارزان جذاب رو از دست ندید." یا آن خانمی که انگار دستفروش روسری بود:" بیا خانم. کجا؟!... بیا این کتاب رو نیگا کن. حقیقت تو جملات کوتاه اینه!"
3.
فضا بیش تر تین ایج بود و ظاهرا جوانان ترجیح می دهند که از هر امکان " با یار بودن" استفاده کنند. و از این منظر نمایشگاه هم با کافی شاپ و پارک و....فرق زیادی برای شان ندارد. با مزه این جا بود که چند ورق کتاب خواندن خود را با صدای بلند به رخ هم می کشیدند و البته معمولا چیزی هم نمی خریدند. یکی شان که داد از سارتر و اختلالات پسامدرنی می زد ، دو تا غرفه جلوتر، یکی از همین داستان های آبکی عاشقانه خرید( ژانر فهمیه رحیمی!) و به سرعت هم در کوله هنری آویزان خود چپاند تا احتمالا بعد از آن در باره مدرنیته دهه هفتاد میلادی اروپا حرف افشانی کند.
4.
در گشت و دیدار بودیم که ناگهان اطراف مان شلوغ شد. می دانستم که رئیس جمهور، صبح آمده و رفته. ظاهرا پنج ساعت هم بوده. این بار رئیس جمهور سابق آمده بود تا احتمالا کل امروز نمایشگاه را دو مرد اول دور و نزدیک قوه مجریه پر کرده باشند. برخی جوان ها احساسات و شعار به خرج می دادند و چند شیشه قدی هم شکسته شد. به پیشنهاد دوستم گوش نکردم و از شلوغی فاصله گرفتم. طبیعی بود که حضور خاتمی، بحث های سیاسی را در جمع بازدید کننده به حالتی ولوله گونه نزدیک کند. و دوباره حرف از دوم خرداد و سوم تیر و احتمالا چهارم مرداد. قربان خودم که اول دی ماهی ام!
5.
فکر کنید در گرما و با گلوی خشک، آیس پک طالبی چه قدر می چسبد؟!....قسم می خورم که سود اغذیه فروش ها و اهالی نوشیدنی در این نمایشگاه، خیلی بیش تر از صاحبان اصلی ست. طبیعی هم هست. کدام کتاب را سراغ دارید که این قدر زود، شارژتان کند؟ به نظرتان در کدام درجه فارنهایت، کتاب ها را می توان بهتر سوزاند؟!
6.
همین جور بی دلیل یاد دکتر هوشنگ کاووسی افتادم که از اولین های نسل اول نقد فیلم است. با حافظه شگرف و قابل حسادت. عمرش دراز باد و سالم. عنوان این نوشته را به شیوه ی ایشان برگزیدم. محض تنوع و البته شوخ طبعانه؛ بر خلاف رویه استاد که همواره چنین است و جدی!

از یک شنبه، شماره اردیبهشت ماهنامه فیلم روی کیوسک هاست. در این شماره دو مطلب دارم. یکی منشور (استثناء ) دو صفحه ای ست در باره جشنواره فیلم فجر. این مطلب قرار بود در شماره فوق العاده جشنواره چاپ شود که نشد و در دو شماره بعد هم به دو دلیل دیگر نشد و به این شماره رسید. خوشبختانه با هزار جور ورد و جادو، این طلسمی که بر منشور نازنین مان بختک شده بود، باطل شد و امیدوارم که در ادامه سال، به روال عادی برنامه برگردیم. در این شماره نقدی هم در باره دایره زنگی نوشته ام. که بیش تر منفی ست.الان می خواهم در باره حواشی این نقد بنویسم و رویکرد محترمی که در مجله نسبت به نقد برقرار است.
در این شانزده سالی که در فیلم نوشته ام، یادم نمی آید که قبل از سفارش نقد یا قبول پیشنهاد منتقد برای نوشتن در باره فلان فیلم، این کار را مشروط به مثبت یا منفی بودن نظر کلی آن منتقد کرده باشند. یا احیانا بخواهند به او خط بدهند که مثبت بنویس یا منفی. در باره همین دایره زنگی هم که خب حواشی خاصی داشت، قرار شد من بنویسم. فیلم را دو بار دیدم و خوشم نیامد(به ویژه در بار دوم) .یک فیلم متوسط شلوغ که آدم هایش را در حاشیه رخدادهایی قرار داده بود که چندان شان نمایشی نداشتند. کاملا آشکار بود که بخت آور کارگردان خوبی ست و جمع و جور کردن این همه سکانس و ریزه اتفاق کار سختی ست. اما حرف من این بود(و هست) که برای فیلمنامه ای زحمت کشیده شده که دندان گیر نیست و دچار ضعف در انسجام نیز هست. سردبیر که فیلم را دید، با من موافق نبود. با هم صحبت کردیم و هر دو دلایل مان را گفتیم و البته ظاهرا مورد پذیرش طرفین بحث هم قرار نگرفت. منتقدین دیگری هم بودند ( و هستند) که دایره زنگی را پسندیدند. طبعا نظر مجله هم منفی نبود و این حق را داشتند که اصلا نقد را کنار بگذارند؛ یا احیانا خواستار تغییر لحن باشند. اما خوبی مجله، ضابطه مندی همیشگی آن هاست. فقط از سعید قطبی زاده که نظرش مثبت بود، خواسته شد که بنویسد. گمان نمی کنم تا به حال نقد کسی به دلیل ناهمسویی با نظر مدیر یا سردبیر کنار گذاشته شده باشد. هنگام نمایش عمومی سکوت مخملباف هم چنین شد.در آن روزها، من و یکی دیگر از همکاران را به موافقت با آثار مخملباف می شناختند. قرار شد ما دو نفر بنویسیم. اما هر دو منفی نوشتیم و حتی نشنیدیم که " مگر شما دو نفر بر فیلم های مخملباف مثبت نمی نوشتید؟!" و هر دو نقد کار شد، البته در کنار نقد نسبتا مثبتی که خود سردبیر نوشت....حس خوبی ست که در ماهنامه فیلم ، نقد احساس امنیت می کند.
خب آدم بعد از 35 سال زندگی و شقیقه های سپید و کف سر خلوت و عینک و رانیتیدین روزانه و هزار جور اسباب و آلات دهه چهارم زندگی، تازه یک ساله می شود. باورش هم نمی شود که یک سال با شوق جلو آمده است و در نزدیکی ساعت صفر ، نیم نگاهی به تیتر نوشته های یک سال قبل می کند. با هر عنوان لحظه هایی نفس می کشند. هر کدام ، بخشی از تاریخ زندگی را در صندوقچه خویش جا داده اند، آمیزه ای از شور و اضطراب و سرخوشی و غمگینی.... هفتم بهمن سال گذشته بود که با چند خطی امتحانی ، تخته خاکستری را آغاز کردم. و جالب است که تا چند هفته قبل از آن ، گمان می کردم که وبلاگ داری مستلزم طی راهی سخت و پبچیده است و اصلا با این جور فضاها آشنا نبودم. یک بار تصادفا رفتم تا به وبلاگ مشترک پسر خاله فیلسوفم با رفقایش سر بزنم که دیدم به انحصار کس دیگری درآمده. بر لینکی کلیک کردم و تصادفا به وبلاگی وارد شدم که نوشته های فوق العاده ای داشت. نظر دادم و.....همین جور آسه آسه پایم را خیس کردم و جلو رفتم و ناگهان مجبور شدم تا شنا یاد بگیرم. چون لذت شنا کردن در این دریا را حس کردم. اولین وبلاگ را دوست عزیزی برایم در بلاگفا باز کرد و عنوانش را گذاشت pezeshk1351 . این وبلاگ یک روز دوام آورد و دوست نداشتم به عنوان علمی ام وصل باشم. برخی می گفتند ناشناس باشم که بتوانم راحت تر بنویسم. اما دلم می خواست تا بتوانم در کنار نوشته ام بایستم و بد و خوب شان را پذیرا باشم. و البته هم چنان می توان به رهایی ناشناس ها غبطه خورد. خواستم خودم باشم و با نام کامل فامیلی ام، وبلاگم را باز کردم.به کمک همان دوست عزیز ، ذره ذره آموختم و چند قالب عوض کردم تا به این آخری رسیدم که دوستش داشتم و ماند. همیشه نوشته ام، حتی در روزهایی که از شدت غم ، توان هیچ کاری نداشتم. هیچ وقت به ذهنم نرسید که تعطیلش کنم و این پست 134 ام است. یعنی به طور میانگین هر سه روز ، مطلبی نوشته ام. و نوشته تولدت مبارک را، هم چنان بیش از همه دوست دارم. رسما دارم گزارش عملکرد می دهم و می دانم که ممکن است کسالت بار شود. پس در باره 42 گرم عریانی نمی نویسم که مدتی به موازات تخته خاکستری شکل گرفت و تمام شد. ارتباط با مخاطب برایم مهم بوده و نمی توانم کسانی را درک کنم که در خلاء و فقط برای خودشان وبلاگ می نویسند. و یا کسانی را که وبلاگ های خاک خورده و غیرفعال دارند و معلوم است که خودشان هم وبلاگ شان را دوست ندارند. البته آدمی موجود پیچیده ای ست و هر کاری از دیدگاه منشوری ، توضیح و توجیه خاص خود را دارد. من به این پنجره تبادل اندیشه اعتقاد دارم و به نظرم رسانه مهم و خاموش است. اکنون وبلاگستان توان رقابت موثر با مطبوعات را دارد و شبکه شگفت انگیز وصل فکرهاست. مدتی ست که در پی گشایش راهی تازه و جدی تر هستم و امیدوار بودم که امروز بشود. اما به خاطر بد عهدی کسی که قرار است مسئولیتی در این زمینه داشته باشد، باز به تاخیر افتاد.....به هرحال تخته خاکستری یک ساله شد و از همه دوستانی که نوشته هایم را در این مدت خواندند ممنونم.
در يكي از همين وبگردي ها بود كه كسي در باره ي رضا یزدانی و محسن نامجو نوشته بود و كاملا واضح بود كه قصد دارد ما را اغفال كند تا آلبوم تازه ي يزداني را بخريم . خوشبختانه سليقه ي آكادميك موسيقي ندارم و همين جوري و بر اساس برخي گرايشات هنري و مبتذل ( بخوانيد درهم ) و فصلي و خودخواهانه به آن ها گوش مي دهم .....پس نادانسته و صرفا از سر كنجكاوي آلبوم هیس را كه در يك كاست طاها درج شده بود خريدم . اين توضيح ضروري نيست اما شايد بد نباشد بدانيم كه من فقط در ماشينم موسیقی گوش می دهم( كه پخش فابريك كارخانه دارد و سي دي هم به كارش نمي ايد ) و احيانا اگر در منزل دوستي باشم. همه اين ها را گفتم كه اگر قصد دشنام و واي واي گفتن از خريدن همچين كاستي داريد ، شرايط بنده را هم لحاظ بفرماييد.
خلاصه اين كه از ديروز تا حالا همين هيس در ماشين من مشغول جيغ و داد است . خيلي پاپ است و راك ( !) و يك جورهايي بامزه . بلاتشبيه به پينگ فلويد به عنوان يك الگوي حسرت بار نظر داشته . جالب بودنش در وحشي گري موسيقي و آواز آن است . ...مثل شورش بي دليل مي ماند . صدايش مجروح است انگار .عصیان دارد. زخم دارد ( واي! دارم شبيه كيميايي مي نويسم !...خدا حفظمون كنه! بد نيست بدونيد كه رضا يزداني در دو فيلم حكم و رئيس كيميايي هم خوانده ) ....اصلا صدايش مال دنياي كيميايي و آدم هايش است . مثل كساني مي ماند كه تعمدا دور از جريان عادي جامعه نفس مي كشند . شبيه جواني كه مجري طرح اخرين فيلم كوتاهم بود ( و چقدر ادم با حالي بود ) و پليور و تي شرت و.....را برعكس مي پوشيد!.....
صدايش از آن صداهاي نكره است كه اذيتت نمي كند . بخش وحشي آدم را تحريك مي كند و هوس مي كني لااقل در خيالت چند تا از اين پوسته هاي مسخره اي كه روي خودت گذاشته اي تا آدم متشخصي باقي بماني را كنار بزني . اصلا موسيقي راك اين شكلي ست . وقتي صدايش را گوش مي كردم مي توانستم تصور كنم كه دارد در ترافيك جردن ، با يك گيتار الكتريك در دست ،سرش را تكان مي دهد و مي خواند و لاي ماشين ها وول مي زند و به شيشه ي بعضي از آن ها مي كوبد . مثل ديوونه ها . يك لحظه تصور كنيد كه ديوونه گي هاي اين جوري چه مزه اي داره.....گفتم تصور و خيال و بد نيست كه دوست داشته باشم كه به ترانه ي كارتون اش لنگر بندازم . از اون شعرهايي كه بر اسب خيال نشسته است و هر جا بخواهد سرك مي كشد . براي آدم شدن پینوكيو جشن مي گيرد و لو مي دهد كه گاليور، عاشق فيليرتيشيا بوده!....و دست آخر آرزوی یک زندگی کارتونی........
حالا گيرم كه در باره برخي كارتون هاي كودكي من حرفي نزده باشد . گناه كه نكرده است!....يادم بندازيد يك روزي در باره كارتون هاي كودكي ام مفصل بنويسم.
حرف اول )
ديروز خيلي اتفاقي به گفت و گوي تبليغاتي سروش صحت با نشريه داخلي ايران خودرو برخوردم. درست است كه من كلافه از خدمات ( ازار ) پس از فروش ايران خودرو ، حس خوبي از تعريف كردن صحت از محصولات ايران خودرو نداشتم اما نكته جالب براي من، نگاه او به تصادف سختي بود كه از سر گذرانده بود. ماجراي اصلي ، برخورد شديد او با كاميون حمل زباله و له و لورده شدن ماشينش بود كه گمانم به خودش هم اسيب جدي وارد شده بود . او اين خاطره تلخ و سخت را با چاشني طنز طوري تعريف كرده كه انگار يك بازي كودكانه را تجربه كرده است. خيلي نگاه خوبي ست. اين كه ادم بتواند وقايع جدي و تلخ را جدي نگيرد و دنبال جزئياتي در ان باشد كه تلخ نباشد. ياد تصادف مرگبار خودم افتادم در سال 76. چپ كردن و كمي مردن و چند ماه بيمارستان و جراحي مغز و خلاصه كلي ماجرا. گشتم دنبال وقايع طنز و جالب ان دوران . الان حس طنز گرايي ندارم ولي در اينده نزديك تعريف مي كنم.....بياييم تمرين كنيم كه در سختي ها و تلخي ها دنبال چيزهايي متفاوت از حس حاكم باشيم. احتمالا جالبه!
حرف دوم )
امروز ساعت 5/8 شب كه بشود ، دقيقا شش ماه است كه سيگار را ترك كرده ام. وسوه اش كه البته تا اخر عمر باقي ست اما به هر حال با دنياي بدون سيگار كنار امده ام . در كناره انگيزه وحشت از فرجام بيماري هايي كه سراغم امده بود ، يك روش ابداعي را هم به كار گرفتم . دوستي روان پزشك دارم كه بعدها گفت روش ات ابداعي نيست ...اما به هر حال من نمي دانستم و از خودم دراورده بودم . حالا چي بود اين راه ؟ " شعار درماني " . يك جمله در ذهنم نوشتم كه دقيقا اين بود : " هرگز ! حتي يك نخ " و هر وقت دچار ميل به سيگار مي شدم بلافاصله ارجاعش مي دادم به ان جمله . ...و نيروي مقاومتم را زياد مي كرد. انگار با اين كار يك نگهبان سخت گير در خودم ايجاد كرده بودم كه به اراده ام كمك مي كرد. و البته يادم نرود كه نيروي مذهبي هم خيلي كمكم كرد و كمك خواستن از خدا و ائمه ...و قران.

حرف سوم)
ديشب با يكي از دوستان در باره يك عكس صحبت كرديم . يك تصوير بد كيفيت از يك شمع روشن در تاريكي يك اتاق. از نظر حرفه اي عكس قابل اعتنايي نبود ولي جالب بود كه براي دوستم عكس فوق العاده عزيزي محسوب مي شد . مي گفت اين عكس حامل نشانه شناسي يك خاطره خيلي خوب است. براي اين شمع ارزش زيادي قائل بود كه تنها شاهد گذشته خوبش بود . خوب نبود كه بپرسم خاطره اش چه جنسي دارد اما برايم جالب بود كه اشيا تا چه حد قابليت پذيرش نيروها و نشانه ها و زمان را در خود دارند . بناي فتيشيسم هم بر همين مبنا استوار است . تا به حال فكر كرده ايم كه زندگي ما تا چه حد با عناصر نشانه شناسي رابطه دوسويه دارد؟ ياد شعر سهراب سپهري افتادم كه " قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال "
حرف چهارم)
امروز در سايت افتاب شاهد دو سري عكس بودم از برخورد نيروي انتظامي با خانم هايي كه حجاب شان مورد تاييد نبود . در جايگاهي نيستم كه بتوانم در اين باره بحث كارشناسي كنم اما به نظرم عكس گرفتن و انتشار ان اخلاقي نيست . خيلي بعيد است كه از ان ادم ها اجازه گرفته باشند . شايد ان ها دلشان نخواهد در حالي كه مورد مواخذه و هشدار و اين جور حالت ها هستند، در معرض تماشاي ديگران قرار بگيرند . حفظ حريم و حرمت ادم ها ، چه در دنياي خصوصي و چه در فضاهاي عمومي ، بديهي ترين حقي ست كه ادم ها دارند. عناوين خوش اب و لعابي مثل وظايف حرفه اي خبرنگاري و ازادي بيان و ضرورت اطلاع رساني و اين جور حرف ها ( كه همه شان خوب و ايده ال و پذيرفتني هم هستند ) نبايد توجيه حريم ناشناسي ادم ها باشد . درست است كه تا اين حد احترام به انسان دست و بال خيلي ها را مي بندد اما بايد ياد بگيريم كه رعايت حقوق بشر فقط بر عهده حكومت ها نيست . تك تك ما مسئوليم.