
در فلسفه عنواني هست به نام "دو راهي اخلاقي" و منظورش بخشي از زندگي ست كه به اساني قابل قضاوت يا تصميم نيست. گاه درستي يا نادرستي اش را نمي دانيم گاه توان تصميم گيري از ما سلب مي شود. مي شود گفت لحظه هايي ست كه عميقا به ارتباط مستقيم با خدا/قادر/قاضي نياز داريم. هر كسي مي تواند با استدلالي به نتيجه اي متفاوت با ديگري برسد.اديان مختلف و تربيت ها و قوانين و بسياري مولفه هاي ديگر مي توانند رنگ و لعابي دگرگونه به اين دو راهي هاي دشوار بدهند. اين لحظه ها كوچك و بزرگ در زندگي همه ما پيش مي ايد. گناه بيشترين ترسي ست كه در گيجي تصميمات اين گونه سراغمان مي ايد. گاه نمي دانيم كه اندازه گناه و اثر بخشي توبه و قدرت خنثي سازي خوب و بدها كدامند.حتي در هذلول رفتارهاي نادرستي كه از نيت هاي درست منشا مي گيرند گم مي شويم. تقسيم كردن حق دشوارترين كار دنيا مي شود.
محض نمونه نگاه كنيم به سريال زير تيغ كه اين روزها در حال نمايش است. مي توانيد خود را به جاي اوس محمود بگذاريد در ان روزهاي سخت . صميمي ترين دوستش را كه پدر داماد تازه امده اش نيز هست ناغافل كشته است و حالا كس ديگري را به اين جرم گرفته اند . او هم به قتل اعتراف كرده و در استانه اعدام است. كتاب من قاتل پسرتان هستم را خوانده ايد؟ من هم هنوز نخوانده ام اما مازياز ميري فيلمي بر مبناي اش ساخته به نام پاداش سكوت. يك رزمنده مومن پس از بيست سال مي ايد و به پدر يك شهيد مي گويد كه پسرش در جنگ شهيد نشده است. بلكه به دست او به قتل رسيده. چگونه؟ در يك عمليات شناسايي كه بسيار مهم بوده ان پسر مجروح مي شود و صداي نفسش بلند و غيرقابل اجتناب مي شود. همرزم و دوستش با هدف عدم شكست عمليات تصميم به خفه كردن مجروح مي كند و اين كار را هم انجام مي دهد. البته فيلم به اين تكان دهندگي درنيامده ولي دو راهي اخلاقي بزرگي ست. حق با كيست؟ مرز ميان شهادت و قتل چگونه است اكنون؟
همه ما در بسيار لحظه هاي اين گونه گرفتار شده ايم. همه ما گيجي ميان توضيح عقل و توجيه نفس را حس كرده ايم. همه ما ديده ايم يا كرده ايم كاري را كه با نيت خوب به نتايج غير انساني رسيده است. همه ما گرفتاري ابهام تشخيص درستي و نادرستي را تجربه كرده ايم. محو شدگي مرز ميان گناه و بي گناهي گاه در حكم لبه پرتگاه است. اين جاست كه دلمان لك مي زند براي حرف مستقيم با خود خود خدا. چقدر سختند اين دو راهي هاي اخلاقي/ديني/فلسفي