تبليغاتX
تخته خاکستری - کدام قله؟ کدام اوج؟

ماجرای این نوشته جالب است. در پست بالا توضیح داده ام که چگونه ناخواسته حذفش کردم و بقیه ماجرا..... دیروز ( یعنی هفتم شهریور ) یکی از خوانندگان محترم که این مطلب را ذخیره کرده بود ، آن را برایم فرستاد . بنده نیز جهت ثبت در تاریخ و البته بازسازی همان تاریخی که این مطلب را نوشته بودم ، آن را در جای قبلی، دوباره می گذارمش!

  

 

1)   در لحظه صفر زمان ، که گاهی صفر عاشقی هم نام دارد ، حس غریبی دارم و عجیب این که بیشتر وقت ها ، در این لحظه حواسم به زمان جلب می شود و عقربه ها و ساعت ....و صفر. مثل خلاء . و بی وزنی. بی زمانی. جوری پرتاب شدن به مرز بی گسست بودن. مثل همین الان که زمان دقیقا صفر شد. نقطه سر خط؟

2)   با دوستی عزیز هم صحبت بودم. به ضرورت ادب و مکالمه ای از جنس تبریک. تولدش بود. حرف قشنگی زد. و گفت که باید روز تولد، برای مادر هم هدیه خرید. که تولد هر فرزند ، تولد مادر نیز هست. تولد یک عشق. و پاره ای از بودن اش. از جنس بودن اش.

3)   رفیقی دیگر ، دچار تردید در وبلاگ نویسی شده و اعلام کرده تا زمانی دیگر که انگیزه ای در او زنده شود ، نخواهد نوشت. تصمیم اش محترم. اما همه ی ما هم بد نیست به این پرسش پاسخ دهیم که برای چه می نویسیم. و عجیب این که چند وبلاگ نویس دیگر نیز به همین حس و شک رسیده اند ( بعید می دانم که ویروسی پخش شده باشد!)....گمانم مشکل این جاست که ما گاهی فراموش می کنیم که واسطه ها می توانند هدف باشند. وقتی به درک لذت مکالمه و نوشتن برسیم ، همین ها هدف اند. دیگر چرا دچار جدل با پرسش دشوار "برای چه گفتن؟"؟

4)   چرا زمانه و آدم ها ، روز به روز دشوارتر و خسته تر می شوند؟ و ما نیز. و چشم های آدم ها کم تر به سزاواری هم می رسند. و البته حقیر نیز نیستند. فقط دچار بی توانی نگاه و مکالمه شده اند. و آموخته اند ( آموخته ایم؟!) که "امنیت" در کار و بدبینی و منطق و جبر و ریا و حساب و پول و دروغ است. و به نبوغ و پشت کار و اصرار بر نهادینه شدن زندگی های "حسابی" افتخار می کنند- افتخار می کنیم؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |