

*این خوش بختی ماست که یک بهانه متراکم عبادت در دسترس است. ماه رمضان، سوای بندگی در اجرای دستور خدا ، یک قرار است. که تو می توانی و می شود و پنجره ای هست که بیش تر و بهتر با او حرف بزنی. مثل یک سفر. که آدم شرایطی غیر از روزمره گی را تجربه می کند. و سبکبالی را می تواند که حس کند. حتی اگر نتوانی روزه بگیری. مثلا بیمار باشی. اما این امکان هم چنان برقرار است. یک قرار است.
*صدای تخریب می آید. دو کارگر با همه لجاجت خود مشغول تخریب یک دیوارند. تیشه ی بنا را به خانه راه داده ام.دارند یک ور همان اتاق موریانه دار را خراب می کنند. تا دیواری دیگر – و البته جلوتر بسازند. پس از سم پاشی دو مرحله ای و پیروزی بر موریانه های جدا افتاده از ملکه ، اکنون مشغول بزرگ سازی اتاقم.گاهی برای بهتر شدن ، باید اول خراب شد. جدی جدی عزم جزم کرده ام که کنج خلوتم را بسازم. هم زمان مشغول چند کار هزینه برم. که تا الان یک میلیونی آب خورده است. کسی چه می داند. شاید تا پاییز رو به راه شد.
*پاییز عزیز ترین فصل من است. و خیلی بیش تر از بهار دوستش دارم که این همه برایش شلوغ می کنند. و البته بیش تر از همه تابستان های لعنتی. و چه بسا بیش از زمستانی که زادگاه من است. حتی در زیباترین حالتش که همه جا را برف گرفته باشد. پاییز کنج عزلت شاعرانگی ست. و خیلی نزدیک است. هم زمانی جالبی ست که ماه نیایش و فصل شعر ، دست در دست هم اند.
*این گفت و گو را از یکی از داستان های کوتاه همینگوی ، دوباره نویسی می کنم . چون قشنگ است.
- پاییز است. گمان نمی کنم لباست کافی باشد.
- فقط غروب ها سرد است. امشب غروب نیم تنه ام را می پوشم.
- خبر داری نیم تنه ات کجاست؟
- نه! ولی جای امنی ست.
- از کجا می دانی؟
- چون شعرهایم را گذاشته ام توی جیبش.