
یک.
کنار خیابان بر پارچه ای نوشته بودند که اگر آن ها ایستادگی نمی کردند ، وضع ما الان چگونه بود؟…و مثل خیلی ها به عراق تحت اشغال فکر کردم و خفت و ذلتی که الان دارند تحمل می کنند. و نکبت. و این که تاریخ هر مرز و بومی ، بی شک سپاس گذار کسانی ست که برای حفظ اش به قیمت جان ایستاده اند. سوای همه ی سیاست ها و حزب ها و گروه ها و…..و بعد یاد آن روز افتادم که کلاس چهارم دبستان بودم. و هوس جبهه رفتن یواشکی به سرم زد. و دزدکی یک زیر پوش و یک پیراهن و یک ساندویچ نان و کره و عسل برداشتم و راهی جبهه شدم. و نیم ساعت بعد، در میانه راه دلم برای مادرم تنگ شد. و گفتم بی رضایت مادر رفتن، یعنی عاق شدن و جهنم . خب جبهه رفتن اینجوری هم گناه داشت . نیم ساعت بعد در کانون گرم خانواده مشغول نوشتن مشق های فردا بودم!
دو.
دیشب به دعوت دوستی رفتیم طباخی ساعی. که خب جزء سه چهار تا معروف ها و خوب هاست. ما کلا به گونه ای ژنتیک شیفته کله پاچه ایم. و دایی مرحوم ام که از فقهای مشهور کاشان بود ، تا پای جان به این سنت فامیلی وفادار ماند. حتی روزهایی که سکته مفزی کرده بود. من به طرزی افراطی و باورنکردنی کشته مرده چشم و بناگوشم. و چندان دل بسته زبان نیستم البته!....حوالی یازده شب بود که رسیدیم آن جا و شلوغ. رفیق مان کل انداخته بود که هر چی خواستیم سفارش دهیم و البته این قانون شامل دفعه بعد هم می شد. که قرار بود جیب تهی دست بنده نواخته شود. قسم خورده بودم که سی تا چشم سفارش دهم و چهل تا بناگوش. اما تراژدی در آن لحظه رخ داد که گارسون در چشمان منتظر ما زل زد و با بی رحمی تمام گفت : " چشم و بناگوش تمام شده است!" ….بعد از چند دقیقه شوک اولیه و تهدید به ترک محل و نفرین و شکایت و این جور اباطیل بی خاصیت ، تازه شروع به فکر کردن کردیم. صدا دار و به شیوه ایکیو سان…. و چون مغز من این روزها به شدت به بنزین قاچاق فکر می کند ، حدس زدم که قاچاق هر چیزی پیدا شدنی ست. و این شد که سبزی انعام به بار نشست و شش تا چشم و چهار تا بناگوش قاچاق نصیب ما شد!
سه.
همه جور زنگ موبایل شنیده ایم و شنیده اید. و البته نشانگان خوبی هم برای روان شناسی آدم ها محسوب می شود. و رفتارهای بیمار گونه هیستریونیک. چه از لحاظ نوع زنگ های عجیب و غریب. چه از لحاظ بلندی جلب توجه کننده صدا. اما چیزی که من امروز شنیدم بی نظیر بود. در محل کارم نشسته بودم که ناگهان صدای بلند عر عر یک الاغ احتمالا مست در فضا پیچید. و چند باری هم تکرار شد. که دیدم با جانم گفتن مردی سبیل از بناگوش در رفته ، الاغ هم آرام گرفت. همه داشتند مبهوت نگاهش می کردند و او هم سرمست لذت مرکز توجه واقع شدن ، به مکالمه اش ادامه داد. با حداکثر دسی بل صوتی. در رقابت با همان جانور درازگوشی که در موبایلش افسار کرده بود. زمانی برای مستی الاغ ها ( به جای اسب ها). خدا همه امراض روانی فردی / اجتماعی را بهبود ببخشد. آمین!