
از سفيدي ته ريش دو روزه اش هم مي شد فهميد سن و سالي ازش گذشته. مثل قهرمان هاي گيج به چند نفري كه در اتاق بودند نگاه مي كرد. دو خبرنگاري كه اجازه حضور داشتند مدام عكس مي انداختند.او هم با ارامش غريبي به لنز دوربين نگاه مي كردم."ميشه اين خبر رو زودتر به همه ي دنيا برسونيد؟" اين خواهش او از خبرنگارها بود و ان ها هم سر تكان دادند.
مرد با جذبه اي كه روي صندلي نشسته بود سنش را پرسيد. مرد ميانسال كه اسمش داود بود دو گام به جلو برداشت تا درست روبروي اينه قرار گيرد. اين خواسته خودش بود. تاكيد كرده بود كه فقط جلوي اينه اي به اندازه قد خودش حرف مي زند.ان مرد دوباره سوالش را تكرار كرد….و داود حتما جواب داده كه تازه دو روز است پنجاه سال را پر كرده است.
در يك جشن تولد دو نفره كه فقط او بود و افسانه. دختر بيست و شش ساله زيبايي كه عاشقانه مي پرستيدش. با موهاي بلند و لخت و طلايي.نور خانه كوچك افسانه را فقط شمع هاي كوچك و بزرگ رنگي روشن كرده بود. هميشه اين طور بود. به داود گفته بود كه علت جدايي اش از خانواده اش نور چراغ بوده. افسانه حسابدار يك شركت است و همسايه ها هم به رفت و امد داود پيله نمي كنند. شمع عددي قرمز روي كيك را كه فوت كرد خودش را انداخت در اغوش چشمان دختر. خيلي عاشقانه نگاهش كرد اما در برابر عشقي كه از چشمان افسانه نثارش مي شد هيچ بود. سرش را گذاشت روي شانه اش و طوري موهاي لخت و بلندش را نوازش كرد كه انگار مناسك يك ايين را به جا مي اورد."من ديگه خيلي پير شدم ولي مي خوام روي پاهات بخوابم. بخوابم؟" افسانه هم همه عشوه و نازش را در چشمانش جمع كرد و چشمانش را به نشانه رضایت بست.... داود هم ارام سرش را گذاشت و چشمانش رابست. حالا دختر عاشق بود كه موهاي خلوت مرد را نوازش كرد و عينك مرد را از چشمانش برداشت تا به عادت هميشه چشمان مرد را ببوسد.طعنه ي افسانه خيلي شيرين به نظرش امد
"اي كه پنجاه رفت و در خوابي. مگر اين پنچ روزه دريابي"
مرد با جذبه كه حس كرد شرح بيشتر اين جشن تولد كوچك مي تواند عواقب بدي داشته باشد حرف هاي داود را با سوال ديگرش قطع كرد. مي داني جرمت چيست؟ متهم پنجاه ساله هم به دوردست ترين قسمت اينه نگاه كرد و گفت:" اره. بالاخره خدا را كشتم. سوراخ سوراخش كردم" بعد هم رو كرد به خبرنگار و گفت" بريد به همه دنيا بگين كه ديگه خدا ندارند. خيالشون تخت"
خب چرا كشتيش؟ چه بدي با تو كرده بود؟ اين را همان مرد پرسيد و بي درنگ جواب شنيد كه" وانمود مي كرد كه خيلي مهربونه اما به حرفام گوش نمي كرد. نه فقط حرفاي من. خيلي ها ازش دلخور بودند. نظم دنياشو دوست ندارم. دخترم هنوز هشت سالش نشده بود كه سرطان گرفت. خيلي دعا كرديم. خيلي رفتيم كليسا. خيلي كتاب مقدس خونديم اما ژانت من جلوي چشمام مرد. پدر مي گفت كه خواست خداس. امتحانه. خدا به التماساي ما گوش نداد. اگر الان زنده بود همسن افسانه بود. خدا بازم به من رحم نكرد. زنم ديوونه شد و پسرمون عليل به دنيا اومد و بعد هم كه زنم خوب شد جدا شد و رفت و همون پسر عليل رو هم از من گرفت. ميگن رفته كانادا و با يه مسيحي واقعي عروسي كرده. همه اينارو خدا كرد.خدا. همش هم بايد بترسيم از گناه و عذاب. واقعا نمي شد دنيارو بهتر از اين مي افريد يا ماها رو؟ چه جوري دلش مياد اين ادمهاي بدبخت و ناتوان رو عذاب كنه؟ چرا همين جور دستشو مي زنه زير چونه اش و ميذاره ادمها از گرسنگي بميرن؟ چرا اون دنيا اينقدر مبهمه؟ چرا اين همه ساله پيغمبر جديد نفرستاده؟ چرا ادمهاي بد اين همه قدرت دارن؟ چرا تو كليسا كه مي رم همش پيغام ميده كه عبادتت قبول نيست.؟چرا كشيش ها اينجوري اند؟ واي! واي! حقش بود . بايد مي كشتمش. يكي بايد دست از اين ترس بندگي برمي داشت" جوري به اينه نگاه مي كرد كه انگار به كسي كه در اينه پنهان شده جواب مي دهد. مرد با جذبه هم ترجيح داد بلند شود بين او و اينه قرار گيرد. احتمال شكستن اينه و اسيب وجود داشت. سوال بعدي اش كه باعث براشفتگي داود شد در باره نمرود بود" ميدوني بعد از نمرود تو دومين كسي هستي كه كمر به قتل خدا بسته؟" "شما كثافتا مي خواهين منو با ادم بدها مقايسه كنيد كه بگين كار بدي كردم.اما اولين بار یعقوب پيامبربود كه با خدا كشتي گرفت و تونست كمرش رو به خاك بماله. من هم داودم و راه اونو تمام كردم. بدبخت! شماها ديگه مي تونيد از اين به بعد بدون ترس از عذاب كار بد نكنيد. اينجوري بهتر نيست؟!"
اقاي بازجو كمي جلوتر امد و اين بار سعي كرد تا درست روبروي مرد بايستد و چشم در چشم سوال كند" پس چرا افسانه رو سوراخ سوراخ كردي؟"