تبليغاتX
تخته خاکستری - چند ساعت مانده به جاده

یک)

ده دقیقه مانده به یک بامداد. ساعت هفت صبح قرار است راهی باشم. به سوی همان اجبار چند روزه ی دوری. از شهری که دوستش دارم. و دوستان. خب خوابم نمی آید. و انگار با یک ستاره مشرقی در بی کرانه هستی قرار دارم. در پی مکالمه ای. باید خداحافظی کنم. از کجا معلوم که در آسمان آن جا هم همین ستاره پیدا باشد؟

 

دو)

شش دقیقه مانده به یک بامداد. بد جوری به جراحت ذوق مبتلا شده ام. اصلا قسمت آخر کدام مجموعه خوب بوده که حالا میوه ممنوعه خرق عادت کند. اما به این بدی هم نوبرانه است به خدا. قبول دارم که مجبور بودند حاجی عاشق را به راه راست برگردانند . اما این راهش نبود.شما حالتان بد نشد از آن شاخه گل شعاری تصنعی که یونس به قدسی داد؟! نه این که راضی به طلاق و طلاق کشی باشم؛ نه به جده سادات! اما خب این هم رسم عشق نبود. اگر آن نمای آخر نبود که هستی ، تسبیح عشق را به دیوار خانه ( خانه ی دلش ) می آویزد ، حقش بود که یک نفر پیدا بشود و این حاج یونس را به قتل مشکوک دچار کند. که دیگر تسبیح یادگاری معشوق را پس ندهد!

 

سه)

الان دقیقا یک بامداد است. و دلم هوای عبادت هم دارد. و نیایش. و کنجکاو تجربه خروج روح از بدن هم شده ام. باید تجربه هیجان انگیزی باشد. این که روح می رود و بر می گردد. اصلا ماورا مقوله جذاب تری ست. در عالم واقع که چندان خبری نیست. هست؟

 

چهار)

حالا سه دقیقه از یک بامداد گذشت. خوبی اش این است که ماشین می آید دنبالم. و البته این به معنای مهم بودن من نیست. دنبال همکار دیگرم هم می آید. و مجبوریم برویم. می توانم یک دل سیر بخوابم. اما لذت سفر چه می شود؟ و تماشای عبور جاده ها و سبزه ها و دره ها و کوه ها و خیال ها؟ و آن لحظه قشنگ که ناگهان جاده، شمالی می شود و بوی شرجی می آید؟ و پیچ و خم های سحر انگیز هراز. خوابیدن بی انصافی ست. پس من کی بخوابم؟.....البته الان که نه! باید بروم ببینم این ستاره مشرقی پیدایش شده ؛ یا هم چنان شب بی ستاره ای بر تخت حاکمیت آسمان نشسته است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |