

انگار سفر که تمام می شود ، تازه یادمان می آید که مسافریم. و می توان نشست و با یاد و عطر یادها سرخوشی کرد. و عکس ها..... و ناگهان می فهیم که تمام شده است. تمام خواهد شد. چونان هر آن چه پیش روی ماست. و ما مسافران بهشتیم که چند روزی به میزبانی زمین فریفته شده ایم.
این چند روزی که در آستانه ی دریا و علف مهمان بودم ، در همان تراکم کار و کار و کار ، روزنه هایی نصیب می شد که به زیارت آب بروم. و هم نفسی موج ها و نگاه. شب اول هنوز کسی نیامده بود و ما برای نظارت و تنظیم امور رفته بودیم. شب به ساعت صفر که رسید ، تن خسته ام را به بالین ساحل کشاندم. ظلمات بود. تنهایی و دو ساعت نشستن روبروی آرام تریم دریایی که دیده بودم. بی هیچ موجی و صدایی. انگار نظاره گر حوض بزرگی بودم. سکوت غریبی بود که سرشار بود از اشتیاق شنیدن. و من هم کلی برایش گفتم. و برای خدایی که نزدیک ترین حضورش را در کناره ی دریا حس می کنم. عجیب این که در همان تاریکی مطلق رازناک ، افق هم پیدا بود. خطی صاف که بالای آن کمی سیاه تر بود. فقط کمی. یاد مهر هفتم برگمان افتادم و رقصی که در دوردست افق به مهمانی چشم های نگران مرد آمده بود. رقص سفر آخر.
فردای آن شب، هوای معرکه ای ارزانی مان شد. باران ریزی به عشق بازی با زمین آمده بود ، با طنازی نسیمی که به بادها هم تنه می زد. مه کوچک و سپید و وحشی هم از تن دریا برخاسته بود . و انگار عطر یاس رویاها را با خود داشت. به محضر دریا شتافتم. صخره ی بزرگی آن جا بود. خیس خیس. همین که عکس اش را بالا می بینید. رفتم و روی صخره خوابیدم. عینکم را در جیبم گذاشتم. باد همه روح و تنم را به تسخیر خودش درآورده بود. شدم بخشی از زمینی که پذیرای خیسی عاشقانه ی ابرها بود. ذره هایی از موج های بی تاب تر، به پشت چشمان بسته ام می خوردند. شاید داشتند در می زدند. انگار مشتی آب از دست آسمان به صورتم پاشیده می شد. که نخواب. نخواب..... اما کم کم خوابم برد. خوابی عمیق و بی نهایت لذت بخش. در ارتفاع صخره ها. کافی بود به عادت خواب های شبانه ام ، غلتی بزنم. که اگر می زدم چاره ای جر پذیرش تقدیر آخرین سفر نبود. و پس از آن بود که شانه به شانه ی مرغان دریایی، به نظاره ی همه ی دریاهای خلقت می نشستم. گمانم یک ساعتی خوابیدم. و وقتی به اصرار یکی از موج های سمج بیدار شدم، حسی داشتم شبیه هبوط آدم. بهشت گزینی که به زمین ، رانده شده است.