
دوباره ساعت صفر. و به قولی صفر خیال و شب. دیشب تا دو بامداد بیدار ماندم و پنج صبح بیداری زودرس را برای دستگاه کارت خوان محل کارم هدیه بردم. هنوز هفت نشده بود که کرکره اتاقم را بالا کشیدم. نه! اصلا خیال نکنید که هوس کرده ام تا ساعت شمار روزانه را به طنازی تحریر بسپارم. بیش تر دوست دارم که از اول صبح بنویسم و تنوع رفتار آدمیان صبحگاهی. امروز دیدم که کودکی نان سنگک به دست ، چنان آرام راه می رفت که خیالش به گونه ای غبطه برانگیز ، آسوده می نمود. یاد بچه گی به خاطر نمانده ام افتادم. بر اساس خاطره گویی مادرم. که از کنار خانه، نان سنگک می خریدم و اندازه نان بلندتر از خودم بود. و می کشیدمش روی راه پله تا طبقه چهارم. بعد دختران جوانی را دیدم که آرام می دویدند. یا برای شوهران چاق گریز و خودخواه شان؛ که خودشان خرس می شوند و زن باربی می خواهند. یا برای شوهران نیامده شان که معلوم نیست این همه سال، کجا گم و گور شده اند. شاید هم برای سلامتی البته!... مردم خواب آلود سیخ ایستاده به انتظار سرویس هم تماشایی دارند. و همه شان در این اندیشه واهی که به زودی کاری می کنند کارستان. و دیگر مواجب بگیر دولت نخواهند بود و به کوری چشم الکترونیک دستگاه کارت خوان ، تا لنگ و پاچه ظهر می خوابند. اگر قبل از هفت صبح وارد اتوبان همت شوید می توانید عقده گشایی کنید. و ظرف بیست دقیقه – بله 20 دقیقه- تا ته همت بروید. اما اگر یک ربع دیر برسید ، این زمان شش برابر خواهد شد. بزرگان علم ترافیک می فرمایند که مشکل ترافیک تهران را فقط زلزله می تواند حل کند.....به عبارتی ، یا قناعت پر کند یا خاک گور. امروز اتفاق جالبی هم افتاد. داشتم مثل یک شهروند قانون مند ، با سرعت مطمئنه اتول خود را می راندم که ناگهان دیدم کسی پشت سرم ، شبیه اجل و با سرعت قرقی چراغ مکرر می زند. که یعنی بزن کنار هوا بیاید. حدس زدم از این جوان های اکسی موسیخی باشد. باورتان می شود که وقتی از کنارم رد شد ، راننده اش یک خانم میان سال بود؟ و بعد هم چنان ویراژ داد که همت را کرد پیست!...و دست آخر، شگفت انگیز ترین صحنه صبحگاهی – از نوع شش صبحی اش ، دو جوان عاشق پیشه و البته با جنسیت های متضاد بودند که روی صندلی پارک کوچکی مشغول صادرات و واردات دل و قلوه بودند ؛ غاقل از این که چند قدم آن طرف تر،عده ای مشغول لذت بردن از خوردن کله پاچه اند!