تبليغاتX
تخته خاکستری - !عضویت در اصحاب کهف و کمی پیامک

 

1.

 

…. انبوهی کار نکرده. قول نوشتن. تا آخر هفته می نویسم. به موهای جو گندمی بناگوشم قسم. اما نمی شود. حوصله ام نمی کشد. یادداشتی در باره اتوبوس شب. نقد گوشواره. صفحه منشورم. خشت و آینه. هنر و سلامت. پیشگفتاری برای فلان کتاب. کلی کلیپ و فیلم کوتاه که قرار است ببینم و نظری برای شان بنویسم. دوستانه. دوستی. دوست……و دلخوری دوستان و فراموش کاری هایم. بی حوصله گی. حوصله توضیح و تفسیر و دروغ  هم ندارم. گاهی بودن و نبودن هم برای آدم یکی می شود. اس ام اس/ پیامک. انتظار دوستان و این که بی پاسخ ماندن اس ام اس های شان را حمل بر غرور و نارفیقی و….همه جور نکته منفی و ناباورانه می کنند. الا آن چه واقعا وجود دارد.

 

2.

 

.... سه شنبه صبح. زنگ دلخراش و بیدارباش و اجبار رفتن به کار روزانه. دیشب زود خوابیده بودم. اما صبح که بیدار شدم تنها آرزویم عضویت در اصحاب کهف بود. و حداقل به سیصد سال خواب نیاز داشتم. حس کردم که الان هیچ چیز مهم تر از خواب نیست. یک نیروی دردناک و سمجی به دوخت و دوز پلک هایم مشغول بود. و کمی سرگیجه. وقتی بنزین نداری و سفری مقدور نیست، پس مرخصی استحقاقی را باید خوابید.با علیت خلقت خودم لج کردم و تا ظهر خوابیدم. بعد دو ساعت بیدار ماندم و کمی نماز و ناهار. دوباره با پست مدرنیسم آگاهی لج کردم و خوابیدم تا هفت عصر . بعد سه ساعت بیداری و مقدار لازم نماز و شام. خب بعدش هم به عادت شبانه ی نوع بشر خوابیدم و فردایش سر و حال و قبراق از آرزوی کهفی خودم استعفا دادم!

 

3.

 

.... هر نوع سفر درون شهری در تهران ، نیاز به سه چهار نوع قرص اعصاب و روان دارد. غیرقابل پیش بینی و فرساینده. افتضاح به معنای واقعی کلمه. بیچاره فرمان ماشین من که این همه مشت نوش جان کرده. این طرح زوج و فرد هم جز محدودیت و آزار ، هیچ نقشی نداشته. چرا؟ خب مردم کارهای شان را بر این مبنا تنظیم می کنند و فقط توزیعش فرق کرده. قبلا اگر یک میلیون ماشین در یک خیابان شش متری وول می خوردند ، نصف شان زوج بودند و بقیه فرد. حالا همان یک میلیون- و چه بسا بیش تر ابوقراضه موجود است؛ اما همه شان فرد  هستند یا زوج. از یک پلیس محترم و جوان و دسته جریمه در دست، با لبخند و احتیاط تمام پرسیدم که " خداییش فرق کرده؟!"  گفت:"نه!"  خب طبیعی بود که سوال بعدی من این باشد که" پس چرا لغوش  نمی کنید؟!!!"........پلیس:" خب نمی شه که!!!!"

شگفتی پلیسی دیگر همین پریروز رقم خورد. دوستی شماره ای گفت که به آن پیامک بفرستیم تا خلافی پیامکی ماشین را برای مان هدیه بفرستند . از سر کنجکاوی این کار را کردم. با این سابقه که من به طرز آزار دهنده ای قانون مندم. و چون از نگاه متفرعن و توهین آمیز برخی پلیس ها موقع جریمه نوشتن متنفرم ، آسه می روم و یواشکی می آیم. کلا یک بار هم بیش تر جریمه نشده ام. هفت هزار تومان پارک ممنوع. آن هم در جایی که تابلو نداشت. سرتان را درد نیاورم. پیامک آمد و رقم را فرو کرد توی چشم های گرد شده ام: دویست هزار تومان!     

 

* ۴۲ گرم عریانی: یک نامه کاهی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |