تبليغاتX
تخته خاکستری - سرگیجه

 نمی دانم لحظات زندگی بر لبه حیات و ممات را چگونه تجربه کرده اید. چون گمان می کنم هر کسی صاحب یک حس شخصی قابل انتساب است. به این که در حوالی یک عالم دیگر بوده. حکایت این چند روزه  است. یک سرگیجه مدام که سر آدم گیج نمی رود. که بخوری زمین مثلا. هر چند که گاهی یکی دو خیابان کش بیایند.  حس می کنم بخشی از روحم بیرون زده و چونان مه رقیقی جسمم را پوشانده. سنگینی و سبکی توامان سر. سرگیجه ای که به خلسه شبیه است انگار. گاهی زمین زیر پایم به سختی همیشه نیست. یک حد جدا کننده از زمین را حس می کنم. شبیه همان هوای متراکمی که قطارهای فوق سریع ژاپنی روی آن حرکت می کنند. حس هیجان و هراس پرواز. درست در همان لحظه ای که هواپیما در حال دل کندن از زمین است. بیش تر نگاه می کنم. تا حرفی احیانا. و  ناگهان جوانی آمد و با ماشین سفیدش نیمی از ماشینم را له کرد. شبیه تراژدی شکسپیر . یا سرگیجه هیچکاک. آویزان از بلندی و احتمالا چاره ای جز پذیرش عذرخواهی جوان مقصر نیست.

 گاهی در سرگیجه خودم گم می شوم. و از این تن چسبنده به درونه ام به ستوه می آیم. دوست دارم بی مرگ، از او عبور کنم، از جسم آبستن هزار رنج و بیماری. و بروم در شکنج های مغزم غور کنم. تا احیانا بفهمم که از چه بی تاب شده اند. هر چه هست ، جنون نیست. اضطراب هستی چه؟ نه! در این حد هم فلسفی نیست. باید ساده تر از این حرف ها باشد. چقدر بد است که گاهی نمی شود سیگار کشید. بعد از این همه وقت. و البته سرگیجه ام ربطی به این حرف ها ندارد. پس به چه ربط دارد؟

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |