
1.
بی ماشینی چند روزه هم عالمی دارد. یک هفته پیش، جوانی با پراید چموشش یک طرف اوتولم را درب و داغان کرد و البته بخشیدمش. ار سر اجبار!.... تنش زخمی بود و بد شکل. باید صافش می کردم. آقای صافکار فرمودند که بروم و تا دوشنبه سراغ رخش زخمی ام را نگیرم. من هم کیفم را انداختم روی دوشم و گفتم : به جهنم!" اگر سوت زدن بلد بودم ،چه بسا به شیوه ی هوشنگ گلمکانی ، موسیقی یک فیلم دلخواه را هم زمزه می کردم تا احیانا احساس جوانی کنم. شدم شبیه ترم اول دانشجویی.که هنوز به وصال آن عروس سپید نرسیده بودم _ شما بخوانید رنو سفید . برای رخش آبی رویالم که گوشه گاراژ کز کرده بود، دست تکان دادم . انگار کشتی هایش غرق شده بودند. جلوتر رفتم و دوباره به زخم هایش دست کشیدم : " خب یه ذره هم تو دلت واسه من تنگ بشه!...همش که من نباید ناز تورو بکشم پدرسوخته" و از ترس این که خودش را لوس کند ، مجبور شدم در گوش صافکار چکش به دست خواهش کنم که : "خداییش زیاد نزنش! فکر کن رخش خودته".
2.
امروز همکار محترمی یک جلد ماهنامه کودک به من داد. نه از بابت بیدار کردن کودک درون بنده ؛ به خاطر این که خودشان نویسنده یکی از مقالات آن هستند. برای اولین بار بود که می دیدمش. نشریه خوب و پر و پیمانی ست. و یکی از مقالات خوبش در باره ی " آشتی با کودک درون" . کلی پیامد منفی نوشته بود برای سرکوب کردن کودک درون. و پس از آن به تفصیل و کاربردی و لذت بخش ، مراحل شفای کودک درون را شرح داده بود. مثلا : خشک بودن و جدیت را کنار بگذارید و خود انگیخته باشید. آرام باشید و مجسم کنید که احساسات مثبتی را تجربه می کنید. برای خودتان جشن تولد بگیرید. موسیقی گوش دهید. شمع روشن کنید. کیک ببرید. خوش باشید....و سرانجام نوید داده که اگر کودک درون تان را رها کنید ، از انرژی و قدرت لازم برای رشد و کمال شخصی برخوردار خواهید شد. به علاوه، زخم های احساسی شما زودتر بهبود می یابند.