تبليغاتX
تخته خاکستری - !بی شرف

جلوي آينه ترك خورده و زرد شده اتاق ايستاده بود. ذوق داشت و خودش مي فهميد. مي دانست كه حاجي ، بزك دوزك سرخ و غليظ دوست دارد. خودش هم همين جور آرايش هاي دهاتي را  بيش تر مي پسندد. مثل عمه خانم. يا دختر دايي اش كه سه تا شوهر را گور به گور كرد و باز هم شوهر پيدا كرد. تا توانست ماتيك سرخاب به خودش ماليد. و مثل ننه قزي مي گفت ماتيك و از اين اسم هاي امروزي بدش مي آمد....داشت فكر مي كرد كه با اين پول چه كارهايي مي تواند بكند. خيلي وقت است كه برايش نقشه مي كشد. شايد چند تا وسيله براي خانه بخرد. آينه مثلا. يا اجاق گاز فر دار. دو تا تخته فرش هم لازم دارد. شايد يك كت و شلوار هم براي حاجي گرفت.
 داشت موهاي پركلاغي اش را مي ريخت روي شانه ي راستش كه بي شرف لگد زد. خوشحال شد. خنديد. و براي هزارمين بار به شكم جلو آمده اش نگاه كرد. از وقتي كه به لگد زدن افتاده بود،حس مي كرد كه دوستش دارد. بهش مي گفت بي شرف. كلي با او درد دل كرده بود. به خودش حق مي داد كه برايش قصه زندگي اش را تمام و كمال تعريف كند. او داشت از رگ و ريشه اش جان مي گرفت و براي خودش آدمي مي شد.
خيلي سال پيش بود كه شوهر نامردش به جرم نازايي طلاقش داد و رفت پي توله پس انداختن. حالا فقط حاجي را داشت و شكمي كه در آن، زندگي تازه اي در حال وول زدن بود. سرش را بالا گرفته بود و همه مي دانستند كه روي پاي خودش ايستاده.شوهرش كه رفت، خودش را بازخريد كرد و با پولش جاي آبرومندي رهن كرد. بقيه اش را هم داد به كاسب محل تا با ماهي چندرغاز سودش، دستش توي جيب خودش باشد. از حاجي هم پولي نمي گرفت تا كسي فكر بد نكند. حالا بعد از چهل و چند سال زندگي ، عيشي مي كرد با اين پاهاي ورم كرده و خس و خس و استراحت و شكمي كه روي جفت پاهايش سوار شده است. ذوق اين پول قلمبه را هم داشت. گاهي دلش پر مي كشيد كه جور ديگري مي شد . حاضر بود كه ده برابر اين پول را بدهد و..... اما نه!... نبايد زياد فكر مي كرد.....
گاهي دلش مي خواست كه بداند پدر اين بچه بي شرف كيست. چرا حاضر نشده كه خودش را نشان دهد. مادر بچه را چند بار ديده بود. اما پدر پيغام داده كه مشكل عاطفي دارد. مادر بچه مكرر سر مي زد و مواد مغذي و ميوه  و دارو و ويتامين و... مي آورد. يك گن حاملگي خارجي هم برايش خريده. چند باري هم نشسته و با بچه اش حرف زده .كه چند وقتي قرار است اجاره نشين يك رحم غريبه باشد.همه بايد چند ماه ديگر صبر كنند. بچه را كه سالم تحويل بگيرند ، اجاره رحم را يك جا به زن مي دهند..... به زني كه سال هاست روبروي آينه ترك خورده و زرد شده آرزوهايش ايستاده است.         

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |