
کنار دریای آرامی ایستاده بودم. آرام. آسمان پیدا نبود. گمانم حوالی غروب بود. همه بالای سرم را ابرهای در هم فرورفته و منتظر باد پر کرده بودند. دریا و ساحل را مه سمج و رازناکی گرفته بود و مرز میان شان پیدا نبود. باران ریزی می بارید. اما فقط از یک ابر کوچک ، کمی دورتر و بالای بخش کوچکی از دریا. بی هیچ گزندی از هیچ بادی. زیر باران ، یک ماهی بزرگ سر بیرون آورده بود و دهان به سوی فرستاده ی آسمان گشوده بود. مگر ماهی درون آب چه نیازی به باران دارد؟ که خدا ابری برایش فرستاده بود. دلم خواست جای ماهی باشم. باران لطف خدا را دوست داشتم......
این ها را دیشب خواب دیدم. اصلا نمی خواهم تعبیرش را بدانم. فقط دلم یک تکه ابر بارانی می خواهد. همین.