

1.
تازه زمستان آغاز شده. اما سوز سرمایش انگار از برف های سی و پنج ساله می آید. امیدوارم ماشین بی ضد یخم ، یخ نزند. و خودم نیز در انجماد زمان و زندگی گرفتار نشوم. گاهی ناگهان سرد می شود. و کاملا حس می کنی که زمانه با تو سر لج دارد. تو می توانی با او لج کنی. و منتظر برف بمانی. و یک آدم برفی بزرگ درست کنی که به زمانه زبان در بیاورد. هویج که می شود دماغش. جای زبانش بادمجان می گذاریم.
2.
برادرم دانشجوی پزشکی ست. یکی از همان دهه ی شستی ها، به قول خوابگرد. اصرار کرد و انجامش داد. این که برایم تولد بگیرند. می گفت :" طب سالمندان ثابت کرده که تولد گرفتن برای سالمند می تواند باعث بهبود روحیه اش شود!...( پدر سوخته! ). به جای این که شمع عددی بخرد رفته بود و 35 تا شمع کوچک در کیک فرو کرده بود. که احتمالا سال های عمر را به رخم بکشد. بعد هم هوچی گری راه انداخت که اگر با یک فوت خاموش شان نکنی ، پیر شده ای و وقت غزل خواندن است و از این حرف های روحیه بخش!.... کلی تمرکز کردم و بیش تر دنبال اثبات فواید غم دوری سیگار بودم. اما فلان فلان شده از این شمع هایی خریده بود که خاموش نمی شوند!
3.
شب یلدا برای شبانه زیست هایی مثل من حکم شب جادویی را دارد. درست است که یک دقیقه طولانی تر از شب قبل است ، اما خب طولانی ترین است. از آن شب هایی که آدم می تواند با " ایرونی " بودنش محشور شود و حظ کند. و مطمئن باشد که اجداد اهل دلی داشته. مثل نوروز. و چقدر دلم می خواست که جشن مهرگان هم زنده می ماند و پاییز را با آیین های باستانی در می آمیختیم....حیف که مدتی ست با حافظ قهرم. از بس باب میلم نگفته و بدتر این که زمانه به حرف شعرش اغفال شد. امشب بنا دارم که دوباره بگشایم اش.
4.
این روزها در تقویم اسلام نیز روز و شب های عزیز و گران زمانی هستند. در میانه ی دو عید. یکی عالی ترین نشانه بندگی ست و دیگری عالی ترین نشان رسالت. نعمت غریبی ست که بتوانی در آن صحرای پر از عطر عبادت ، به دعای عرفه مشغول باشی. خیلی دلم می خواست که جای یکی از آن ها بودم. اگر بتوان به زلالی درون رسید ، زیبابترین باران رحمت را از یک ابر اختصاصی دریافت کرده ایم. خدا نصیب کند
5.
بالاخره تصمیم گرفتم که حرفه ای تر نگاهش کنم. یکی از همان علاقه های جوانی که وقت نشد دنبالش کنم. گیتار؟ نه!....گیتار هنوز در صندوقچه ی حسرت جوانی ست. و گمان نکنم که حالا حالاها وقتش برسد. اما همین یک شنبه می خرم اش. یک دوربین کانن سری EOS که قابلیت تعویض لنز داشته باشد ( احتمالا ( canon EOS 350D Kit. شاید هم از سری پاورشات گرفتم ( احتمالا G9 یا S5IS ). فعلا دو تا کتاب آموزش عکاسی دیجیتال هم خریده ام. شاید اگر هم پایی داشته باشم ، در کلاس عکاسی هم ثبت نام کنم. عکس ها، قاب های زمان و مکان اند که می توانی برای خودت داشته باشی. و رازهایی با خود دارند که بیش تر از همه ، برای تو آشکار و دلنشین اند. حظ بصری عکس را می توان بارها مزه مزه کرد.
6.
مجله فیلم دی ماه هم منتشر شد. در باره دو فیلم، دو یادداشت نوشته ام. گوشواره و اتوبوس شب ؛ در بخشی از نقد اتوبوس شب می خوانیم که:" این فیلم از دل جنگ می آید و لحظه ای از جنگ و خون جدا نیست ، اما پوراحمد ترجيح مي دهد كه اتوبوس تك افتاده اش را گل مالي كند و از دل جنگ بیرون بيرون بياورد. در واقع خلوتي براي " جمعيت" آدم هايش خلق كند و آن ها را در جاده های غریب رها كند؛ و در بیابان هایی که گام به گام به ناکجا آباد تبدیل می شوند، با چند لانگ شات استثنایی که بر رمز و راز فضا نیز بيافزايد. و به گونه اي هوشمندانه ، رخدادها را چنان مي چيند و فضا را چنان مي سازد كه در نهايت انتزاع شخصی اش را از آدم هاي درگير يك جنگ بسازد. چرا او تاكيد دارد كه بسياري راه ها به بن بست می رسد؟ چرا هراس گم شدگی را هم جوار خلوت اجباري اين رابطه هاي غريب زنده نگاه مي دارد؟ گمانم اصلي ترين هدف انتزاع سياه و سفيد اثر ، ورز دادن آدم ها در خلوتي دور از هياهو/ جنگ است. هم چنان كه شب يلدا چنين بود و موثرترين مواجهه كارساز آدم با خود را در جایی جست و جو می کند دور از شلوغي پيرامون."...یک یادداشت هم در صفحه تلویزیون دارم ، به بهانه ادعای تاثیر منفی حلقه سبز بر آمار پیوند اعضاء پس از مرگ مغزی. صفحه منشورم هم در تراکم حجم مطالب گرفتار آمد و چون مطلب تاریخ دار نیست ، به ماه آینده موکول شد. سایت هفته نامه سلامت هم بالاخره سر و شکل قابل قبولی گرفت. و گمانم بتوانم لینک مطالب هفتگی ام را این جا بگذارم. یادداشت هایی که در باره هنر ، رسانه و سلامت می نویسم. آخرین مطلب را می توانید این جا بخوانید.
7.
آخر شبی، دلم هوای بیرون خواست. پیاده روی که نه!...خیلی سرد است. اما باید می زدم بیرون. برادر دهه ی شصتی، گزینه خوبی برای این جور کارهاست. گیرم که یازده سال از من کوچک تر است. کمی خیابان گردی. کمی موسیقی فلامینکو. کمی غر زدن برای خدا با صدای بلند. و بعد عذرخواهی و شکر بابت این همه نعمت. کمی خاطره بازی. برایش گفتم که چقدر کرسی و حافظ و انار نمک زده ی خانه عزیز می چسبید. به مادر مادرم می گفتیم عزیز. وقتی مرد ،خواب دیدم که دستانم را گرفته و به فضای بی انتهای سبزی می برد. آن وقت ها کلاس پنجم دبستان بودم. با مرتضی رفتیم آیس پک خوری . ما دو برادر داریم معتاد می شویم گمانم. در دو ماه اخیر این هفتمین بار است که آیس پک می خوریم.