تبليغاتX
تخته خاکستری - کافه نادری ، تاریخ و اسپرسو

دیروز بود ، یا شاید هم روز قبل ترش. در خیابان پاسداران می راندم و در فکر بودم. تنها بودم. شاید هم تنها نبودم و همکلاسی قدیمی دبیرستانی ام با من بود. اصلا چه فرقی می کند؟ مهم این این بود که قرار است کافه نادری را بفروشند. خب من که سنم به دوران طلایی/قهوه ای قهوه خانه ی روشنفکری طهران قد نمی دهد. روزهای صادق هدایت و فروغ و شاملو و آل احمد و دیگران. اسمش هم کافه بود. هم اسم قهوه خانه های فرانسوی. که در پاریس دل بری می کنند و پاتوق هایی ست برای همه . از عشاق گرفته تا اهالی اندیشه.....کافه نادری هم چنان پابرجاست. و خیلی ها هنوز می آیند. بیش تر قدیمی ها و گاهی جوان هایی که در جست و جوی تاریخ اند انگار. یادم هست مدتی با پسرخاله فیلسوفم ، دوشنبه ها ( حالا چه فرقی می کند؟!...شاید چهارشنبه ها) می رفتیم آن جا. برایم جالب بود که عده ای در پی زنده نگاه داشتن اصالت آن جا هستند. و حتی حیاط کوچک اش هم باز بود. اما برای من جلوه چندانی نداشت. حس می کردم به زور می خواهیم خودمان را به تاریخ بچسبانیم. دوست نداشتم زیر سایه سنگین یک نام ، لذت نبردن خودم را انکار کنم. قرار بود هر ماه ، در باره یک موضوع خاص بحث کنیم. طی چهار هفته. بالاخره طاقت نیاوردم. و گفتم که مثلا  کافه گودو  را ترجیح می دهم. یا تریا فرانسه ی بام گاندی را. یا حتی کافه صدف را. چه بسا یکی از همین کافه های کوچک و دنج را که در شهرمان پخش شده اند. مثلا همانی که وسط خیابان آفریقاست. یا آن که در کوچه بغل سینما سپیده است.... اصلا از خیابان جمهوری و شلوغی و مکافات جای پارک، حالم بد می شود . کافه نادری هم در خیابان جمهوری ست.
داشتم به همین ها فکر می کردم و همکلاسی هم مشغول پیامک پراکنی بود و به گونه ای غریزی هم رانندگی می کردم. و در حال این  نتیجه گیری که کافه نادری را باید میراث فرهنگی تاریخی دانست. باید سالم بماند. حتی اگر دیگر نتواند پذیرای مشتری های خاص خود باشد. ناگهان – دقیقا ناگهان چشمم به یک کافه افتاد. در کنجی فرو رفته. کنار خیابان.  سر و شکل خوبی داشت. دنج بود. با یک تابلو جالب قهوه ای سوخته. اعتراف می کنم که سر و شکل کافه برایم مهم است. وقتی وارد شدیم ، دیدم جای سوزن انداختن هست ، اما جای نشستن نه!... همه دختر پسری و مشغول دل ربایی از نوع با کلاس. ما دو نفر مثل مهاجران مریخ وارد شدیم و انگار در آن جا رسم نبود که مشتری این جوری داشته باشند. فضای قشنگی داشت و اگر شلوغ نبود ، عالی بود. قیمت ها هم دقیقا دو برابر متعارف سایر کافه ها. بعد فهمیدم نماینده قهوه لسموس سوئیس هستند. کارخانه ای که مدعی ست قهوه را در ارتفاع هزار متری بو می دهد تا تغییری در عطر و طعم آن رخ ندهد. دروغ و راستش را از کی باید پرسید؟ ولی خب انصافا قهوه خوبی بود. به ویژه "اسپرسو" شان که مخلوط قهوه روباستا با قهوه عربیکاست.دوستم قهوه فرانسه خواست و من اسپرسو....شاید هم تنها بودم و هر دو را خودم سفارش دادم. کسی چه می داند؟!...با یک کیک کوچک. خیلی کوچک.صورت حساب را با احترام آوردند، خیلی محترمانه: ده هزار تومان ناقابل!....
خب طبیعی بود که هم چنان ذهنم را با کافه نادری مشغول کنم . مبادا خرابش کنند؟! گیرم که اسپرسوی این جا بهتر باشد. یا آن جا جای پارک نباشد. این ها که دلیل نمی شود خرابش کنند. این قضیه بمب و موشک گوگلی چیه؟ این جا کاربرد داره؟!

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |