
چند سال پیش بود. آن روزها پراید داشتم. حوالی شش عصر بود که داشتم بر می گشتم خانه. از کجایش مهم نیست؛ ولی شب بود. زمستان بود و بخاری ماشین آن قدر قدرت داشت که به سرما دهن کجی کنم. مگر حتما باید تابستان باشد که راه دریا در پیش بگیریم؟ چرا زمستان نه؟ همین الان مثلا؟!...لعنت بر شیطان. گمانم عمرم سر آمده که این وسوسه در خونم جاری شده. لااقل فردا. اول صبح. نه!..همین الان. این جوری ست که هیجان دارد و خاطره می شود. اگر عمرم سر آمده باشد که خب در هر کجا که باشم ، تمام می شود و خلاص. خوبی موبایل این است که می توان گاهی با آن دروغ گفت. و این گونه بود که به مادرم گفتم و گفتم و گفتم که شب به خانه نمی آیم و برایش از کاری گفتم. شاید هم دروغ نگفتم و جوری راست گفتم که راستش را نگفته باشم!...
قسم می خورم که هوا خوب بود. فقط سرد بود. همین. اما به محض این که پا در جاده هراز گذاشتم ، غافلگیر شدم. برف و بوران و سرمای وحشتناک. درست شبیه فیلم های روسی که در سیبری ساخته می شوند. زمین یخ زده ی زیر پای ماشین مثل پیست اسکی روی یخ شده بود. درست جلوی چشم خودم بود که اتوبوس ولووی نارنجی دور خودش چرخید. سرعت 20 کیلومتر در ساعت. برگرد مصطفی. برگرد. نه! مزه دارد. سفر را که نیمه کاره نمی گذارند. جلوتر که رفتم ، اوضاع به مرز فاجعه نزدیک بود. بخاری کم آورده بود. خاک بر سرش که این همه به زور و قوه اش می نازیدم. شدت برف و سرما هم فراتر از توان برف پاک کن بود. برف روی شیشه یخ زده بود و برف پاک کن فقط لیز می خورد. برای خودش تفریح می کرد. انگار نه انگار که من باید جلو را ببینم. مجبور بودم که گاهی کنار بزنم و پیاده شوم و با ناخن، یخ های شیشه را بکنم، به اندازه دایره ای کوچک. آن قدر سرد بود که در همان چند دقیقه بیرون ماندن ، کاملا حس می کردم که سرعت جریان خونم به نصف رسیده. مه غلیظی جاده را گرفته بود و فقط فلاش ماشین جلویی پیدا بود. و البته هیچ مرزی هم میان جاده و دره های سیاه پوشیده ی کنار دستی دیده نمی شد. آن وقت ها سیگار می کشیدم و آن شب سیگار به سیگار، این کار را کردم تا شاید فرصت نکنم به بخش هیجان طلب ذهنم فحش دهم. و چه بسا برای انکار ترس. یا استقبال از مرگ.....
ساعت چهار و نیم صبح بود که زنگ خانه دوستم را زدم. در ساری. گفتم که آمده ام تا برای نماز صبح اول وقت بیدارش کنم!