
ظاهرا طنز نویسی به من نیامده. دست تقدیر با من یار نیست. قسم می خورم که طنز نویس بدی هم نیستم. اول کلی وقت گذاشتم یک گفت و گوی خیالی با حافظ انجام دادم.باور کنید از توی دیوان عزیز در باره انرژی هسته ای هم شعر در اوردم و حمله امریکا به عراق و کاریکاتور روزنامه ایران اسبق و باقی ماجراها. تمام که شد دوباره خواندمش. پشیمان شدم. به شدت سیاست گریز شده ام و کافی ست چیزی بوی سیاست بدهد، کلاهم را بر می دارم و می روم ته باغ. دوستان می گویند ترسو ترین جاندار دست به قلمم در این جور زمینه ها. خلاصه این که نگذاشتم در تخته خاکستری. متن اش را با ای میل فرستادم برای عزیزی و تصادفا جلوی خودم خواند. سیاه شد بود از خنده و کم مانده بود از غم نبودن چنین طنزی در وبلاگم خودکشی کند. من هم که از اصرار این دوست بزرگوار به ستوه امده بودم چاره ای ندیدم جز جمله مسخره سریال های تلویزیونی: ولم کنید. میخوام تنها باشم!!! این گذشت و من دوباره طنزم گرفت و 90 دقیقه وقت گذاشتم و یک چیز با مزه ای نوشتم در باب معاشقه زن و شوهری در باره رنگ چشم خانم که به شرایط ابسوردی می رسید. در حد چاقو کشی. کلی هم در بازه حقوق زنان که توسط مردان تاریخی پایمال شده بود حرف و حدیث داشت. مرد بدبخت را به روزی انداخته بودم که فمینیست ها قند اب کنی محشری را تجربه کنند. اما....اما چی؟ نه بابا نترسیدم. هیچ نشانی هم از سیاست نداشت. خب چی؟ هوس کرده بودم در صفحه خود بلاگفا بنویسم که شاید از شر بهم ریخته گی خطوط در انتقال از ورد به بلاگفا در امان باشم. اما چشمتان روز بد نبیند . وقتی گزینه ارسال را زدم بلاگفا با بی شرمی تمام همه مطلبم را پراند و دوباره رمز خواست. فکر کنید حال من چه جوری شد. یک گالن اب یخ روی فرق سرم ریخته شد. هیج جا هم ذخیره نشده بود. حتی نیم ژول انرژی هم برایم باقی نمانده بود - و الان هم نیست که بخواهم دوباره ان مطلب را بنویسم. فکر کنید من اخمو موقع نوشتن داشتم می خندیدم. از دستتون رفت. به دلیل گرفتاری ذهنی ناشی از ازار یک ادم روانی روحیه طنزم هم فعلا پریده تا اطلاع ثانوی. خب حالا چرا این ها را به شما گفتم؟ خودم هم نمی دانم. بیشتر دوست داشتم یک نجوا نامه با خدا بنویسم که حکمت اجبار تحمل یک ادم بیمار و مطلقا روانی که دچارش شده ام چیست؟ کفاره چه گناهی ست؟ حیف که نمی تونم براتون بنویسم وگرنه می فهمیدید چه مصیبتی ست. بعد گفتم فعلا بی خیال شوم. همه چیز را سپرده ام به خدا و گاهی سوره ناس را می خوانم که بلکه از شر این ادم روانی بی ایمان دروغگو حفظم کند. شما هم دعا کنید. جای دوری نمی رود. همین چند خط را هم محض درد دل نوشتم و اپ کردن تخته خاکستری در پاسخ به سیل تقاضاهای میلیون ها مشتاقی که منتظر مطلب تازه از من هستند. علامت تعجب هم نمی گذارم!