تبليغاتX
تخته خاکستری - !آلاسکا مگر چه خبر است پدر سوخته؟

یک بومی آسوده که اصلا نمی داند در آلاسکا چه خبر است!

الان یازده شب یک شنبه است. پس من هنوز می توانم بگویم که "امروز" یادم رفت.برای دومین بار در عرض این هشت سال. بار اول که یادم رفت ببرمش ، تا نزدیک محل کارم رفته بودم . اما برگشتم. می ترسیدم که با من نباشد و جلسه مهمی را به باد بهاری سپردم. شاید هم تابستانی. آن روز بنزین هم تمام کردم و دبه به دست، سوار تاکسی شدم. چه روزهای بنزینی زیبایی بودند و خبری هم از جیره بندی و کارت سوخت و سوز نبود.  اما امروز ترسیدم که برگردم. دیر فهمیدم و در این زمستان بی مرام ، برگشت یعنی اسارت در قفس سوسمار/ ترافیک. شاید هم خواستم تمرین کنم . از چند نفر شنیده بودم که بی موبایل بودن هم نوعی رهایی ست. شاید لذت گم شدگی و.....

اما نه!... واقعا نمی توانم به رنج امروز اعتراف نکنم. حس می کردم که در خلاء گرفتار شده ام. موبایل من که زنگ خور زیادی ندارد. اما درست در همین لحظات است که خیال می کنی. فقط خیال می کنی که همه با تو کار دارند. مثل خراب شدن قطب نما در کویر است. یا بی فانوسی در شب دریا. و تازه فهمیدم که من "فقط" شماره خانه را حفظم. و بقیه در موبایل. حتی فهمیدم که شماره موبایل برادرم را هم به یاد ندارم. انگار حافظه ام را به حافظه موبایل فروخته ام.به یک گیگا بایت ناقابل. این آلزایمر که می گویند چه جوریه آقای دکتر؟...من به همکاری قول داده ام که کتاب داستان های کارور را برایش ببرم. به کل یادم رفته بود. این آلزایمر سبب خیر شد که همین الان بردارمش. بعد برسم به ادامه ماجرا که حالم شبیه روزهای اول ترک سیگار شده بود؛ حتی!...

ترجیح می دادم که به همه کلانتری های پایتخت هم اعلام موقعیت کنم . و سفارشات ریز و نیمه ریز مادر محترم را به دیده منت قبول کنم؛ اما این جوری ول نباشم؛ بی موبایل. نمی توانم خودم را قانع کنم که خب ده سال پیش چی؟! آن وقت ها که موبایل نبود. استدلال مسخره ای ست. آدم که نمی تواند در برابر تکنولوژی عقب نشینی کند. کسی می تواند فرض کند که اجداد غارنشین ما چگونه بودند و از داشته های خود دست بکشد؟ خب نمی شود. بی خود خودمان را گول نزنیم. حالا فکر کنید که با دوستی قرار هم گذاشتم و در ترافیک گرفتار شدم. یک ماشین به یک نفر زده بود و او هم مرده بود. همه به تماشا مشغول. حالا من چه جوری به آن بنده خدا خبر دهم؟ لعنت به این شانس.باید قبول کنیم. این یک واقعیت است. ما به همه ی ابزارهای سودده زندگی مان وابسته ایم. به اینترنت. به برق. به گاز . به ماشین. به کولر ماشین. به خیلی چیزها که کارکرد رفاهی اش را تجربه کرده ایم. گیرم که ساعت ده شب برسم خانه و مثل کم هوا زدگان به گوشی هجوم بیاورم. روشنش کنم. و بعد منتظر باشم که صد تا پیامک بریزد روی دست و بالم، اما فقط یکی بیاید!...دقیقا یکی ، که بیمه تکمیلی نظام پزشکی را از دست ندهید. می توانستیم به فلان سایت هم مراجعه کنیم. احیانا یک پدرسوخته هم زنگ نزند که چرا امروز موبایلت خاموش بود. این ها مهم نیست. مهم این است که اگر یک روز دیگر موبایلم را جا بگذارم ،قسم می خورم که بی گمان باز خواهم گشت. به جهنم که در قفس هر نوع خزنده و درنده ای گرفتار شوم. یا اصلا بنزین لیتری هزار تومان بسوزانم. حتی مجبور شوم مرخصی بگیرم.یا اصلا هیچ بنی بشری زنگ و پیامک نزند. از این عذاب ل خ ت و عوری ارتباطی که بهتر است.

گمان می کنم که امروزم خیلی ریموند کاروری بود. " آلاسکا مگر چه خبر است؟" شاید یاد این داستانش افتادم. شاید هم نه. اما الان که ساعت صفر است ، " کلیسای جامع " پیشنهاد خوبی ست. در حالی که نوکیای N70 روشن هم کنار دستم باشد.    

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |