تبليغاتX
تخته خاکستری - ....یک سالگی و مجله فیلم و کتاب تنگنا و مرتضی و

عکس: محسن جزایری. صفحه اول شماره ی اخیر نشریه طبیب

1.

هفتم این ماه که بیاید، وبلاگ نویسی من یک ساله خواهد شد. و حالا درک می کنم که چرا همه بلاگرها هوای سالگرد خودشان را دارند ، در حالی که مطمئن هستند که برای دیگران اتفاق مهمی محسوب نمی شود. درست مثل پدر و مادرهایی که هوای تولد بچه شان را دارند و کیک و شمع و کاغذکشی و بادکنک رنگی و برف شادی. امیدوارم پیش از این روز، امکان اسباب کشی پیدا کنم. به خانه ای تازه، بی حرف پیش. البته خیلی قبل تر از این قرار بود. که مدام نشد که بشود. خدا کند که دومین سال  را با تازگی کلبه ای تاره آغاز کنم.

 

2.

مجله فیلم هم درآمد. با یک روجلد قرمز زیبا. نقدی نسبتا مفصل برای اقلیما نوشته ام. و تلاش کرده ام که موضع منفی ام را مستدل بگویم. واکنش های اولیه بد نبوده است و از این بابت خوشحالم. البته با یک اشتباه تایپی که دیر فهمیدیم و باید در شماره بعد اصلاح شود. برای نمونه ، همین بخش را می آورم تا لااقل دوستان تخته خاکستری ، درست آن را بخوانند:"  .... مثلا نگاه كنيم به پرده آخر كه مي تواند در هر پرده ، نمايشي تازه به پا كند و كشش دراماتيك خود را طي فرايندي فزاينده حفظ كند. در اين فيلم نيز قرار است كه كسي را به جنون برسانند تا اموالش را صاحب شوند. پرده آخر بيش از آن كه بخواهد كاري از جنس سينماي وحشت انجام شد ، يك جور رازناكي مخوف را دنبال مي شود. و به دليل نوع رابطه ها و رخدادهاست كه آن خانه به خانه اي مخوف بدل مي شود. يا حتي طلسم داريوش فرهنگ كه هم چنان با زيرزمين و سايه روشن آبي و بازي سوسن تسليمي ، يك نمونه موفق ترسناكي بر مبناي رازناكي ست. اين كه مبنا را مي گويم به اين دليل است كه ترسناكي مي تواند بر مبناي وحشت و خشونت هم باشد. مثل پارك وي ناموفق جيراني. يا مي توان به فيلم بازي دیوید فینچر اشاره كرد كه گروهي همه جور بلايي سر يك آدم مي آورند ودست آخر ، مرد بيچاره كه از بالاي پل سقوط مي كند ، در جايي مي افتد كه همه جمع اند و اين بلاها را سورپريز تولدش مي نامند. اين نمونه ها موارد قابل ارجاعي دم دستی هستند برای ارزیابی اقليما ". صفحه منشورم هم که از شماره قبل جا مانده بود، در این شماره هست. در باره تب ساخت فیلم های  نود دقیقه ای در تلویزیون. در ابتدای  آن می خوانیم :" این روزها تب فیلم ساختن برای تلویزیون ، چنان به جان سینمایی ها افتاده که گمانم حکایت صف و زنبیل و نرخ شکنی و....حسابی داغ است. خب بد هم نیست. در کسادی بازار سینما و دو سال یک فیلم و گرانی و خرج زن و بچه ، تلویزیون اسباب خیر شده. همه هم می دانند که بازی از چه قرار است و راه و رسم " کنتراتی" ساختن را بلد شده اند. کسی هم جدی نمی گیرد و منتقد هم غر نمی زند و چند میلیونی ته قضیه می ماند و خلاص.

 اگر فکر کرده اید که این حرف ها از خود منشور نویس بی خبر از همه جا ست ، اشتباه می کنید. این ها را همان سردبیر عزیز رادیویی محض پیشنهاد سوژه فرمودند و آتش بیار معرکه شدند. خواندیم و شنیدیم که تلویزیون تصمیم گرفته تا  آنتنش را با فیلم های نود دقیقه ای ویدیویی ساخت ایران پر کند و  زیاد لنگ بازار بیرون نباشد...."

 

3.

تا از مجله فیلم دور نشده ام ، می خواهم خبردارتان کنم که قرار است سه تا آدم دوست داشتنی بنشینند و در باره یک کتاب دوست داشتنی حرف بزنند. اگر علاقه مندید تا در باره کتاب برگزیده جشن کتاب سینمایی سال، بیش تر بدانید ، در این جا نیش ترمزی بفرمایید و اگر خواستید ، خودتان را برسانید. گمان می کنم جلسه جذابی شود.

 

4.

در هفته نامه سلامت هم کماکان ، هر هفته در ستون هنر و سلامت که شش ماهی ست راه انداخته ام می نویسم. اما چون سایت نشریه هم چنان درست کار نمی کند ، امکان لینک ندارم. در کنار سلامت ، یک نشریه دیگر هم هست که جذاب است و جای خودش را باز کرده. دو هفته نامه طبیب. برادر من که دانشجوی پزشکی ست و در آستانه کارورزی ( انترنی) ، نویسنده چیره دستی ست و عضو هیئت تحریریه این نشریه. او در شماره تازه ( 46 )، پرونده خوب و پر و پیمانی در باره پزشکی و سینما درآورده. طبعا من هم دم دست و هر شب چشم در چشم و چی شد چی شد و چاره ای جز نوشتن نداشتم. در باره خیلی دور خیلی نزدیک نوشتم که به نظرم جذاب ترین پزشک را دارد.برای دیدن شماره 46 طبیب، می توانید به این آدرس بروید. مقدمه برادرم در صفحه یک و مطلب من در صفحه دو است. اگر حوصله خواندن دارید البته!

 

5.

حرف برادرم به میان آمدم و همین جوری دلم می خواهد در باره اش بنویسم. یک برادر که بیش تر ندارم و بهترین بهانه اش هم همین پرونده سینما و پزشکی. البته تا به حال دو مورد کنجکاوی وبلاگی هم در باره اش به کامنت دونی تخته خاکستری ارسال شده است. نام: مرتضی. سن: 24 . تحصیلات: دانشجوی سال پنجم پزشکی . تهران.  جدی و بداخلاق ( نه به اندازه من!) که پشت آن ستاره حلبی، قلبی از طلا دارد.  قلم خوبی دارد و خیلی زود جای خودش را در مطبوعات باز کرد. در حال حاضر، دبیر تحریریه فصلنامه ندای محیا و دبیر تحریریه دوماهنامه امروز و دبیر تحریریه سایت پزشکی محیا نیوز است که اولین روزنامه الکترونیکی علوم پزشکی کشور محسوب می شود. البته این ها به معنای درآمدزایی بالا نیست و در روزگار دانشجویی ، دل حاکم تر از ماشین حساب است. گاهی چنان هم زمان چند کار را با هم انجام می دهد که قیافه آدم شبیه آیکون تعجب یاهو می شود. به علت جوانی و جنون ناشی از نبوغ احتمالا ، تا به حال چند باری هوس ازدواج به سرش زده که با ارشادات و تهدیدات من، به راه راست باز گشته است و دارد مثل آدم زندگی اش را می کند. ولخرج است و آشنای زبردست رستوران های تهران و شهرهای بزرگ. در حدی که من به رغم آن که بیرون خور نسبتا حرفه ای محسوب می شوم ، در برابر او هیچ حرفی برای گفتن ندارم. وقتی به دنیا آمده بود ، من یازده ساله بودم و کمک مادر عزیز ، بارها بغلش می کردم و برایش لالایی می خواندم تا خوابش ببرد. هر وقت هم گریه می کرد ، نوار شهر موش ها را برایش می گذاشتم ( ک مثل کپل ، صحرا شده پر ز گل....) و خوابش می کردم. البته الان به علت اضافه وزن برادر عزیز، انصافا برایم مقدور نیست که این جوری خوابش کنم....الغرض این که خدا را بابت بودنش شکر می کنم و بی تعارف به او افتخار می کنم؛ تا اطلاع ثانوی!

 

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |