تبليغاتX
تخته خاکستری - كافه نشيني با نور ، داستان و یک فنجان قهوه داغ

در روزنامه بانی فیلم امروز ، دوشنبه ، یادداشتی در باره جشنواره فیلم فجر نوشته ام که به نظرم وبلاگی ست و به همین دلیل بد ندیدم که کامل آن را این جا باز نویسی کنم.

 

1.

خب عادت كرده ايم. همه ما عشق سينماهايي كه دلمان به اين ده روز خوش است. همه كسان همه هنرها همين جوري اند. فكر كنيد قرار باشد ده روز تمام ، همه اهالي نقاشي ، موسيقي ، يا چه مي دانم سفالگري حتي ، دور هم جمع شوند؛ كارهاي هم را ببينند و حرف بزنند و كيف كنند و غر بزنند و ببينند كه چقدر پيرتر شده اند. خب تصورش هم شورانگيز است. جشنواره فيلم هم همين طور. و چه كسي مي تواند منكر شود كه هر فيلم يك دنياست و يك زندگي و يك خيال؟ خيال هاي ما كه انگار بر پرده هاي نقره اي نقاشي شده اند و ما را به خلوت تاريك خويش فرا مي خوانند. خيلي فرق مي كند با تك تك ديدن شان در زمان نمايش عمومي. اين جا شبيه يك آيين است. مثل فرق قهوه خوردن در خانه است و در كافه. ما در اين ده روز در يك كافه بزرگ جمع مي شويم و فيلم مي بينيم. حتما حواس تان نيست كه روز جشنواره آمدن ، روز اول به خصوص ، به سر و وضع مان مي رسيم، بيش تر مي رسيم.و با آينه خانه رفيق تر مي شويم. انگار كه به يك مهماني محترم مي رويم. دور از جان ما پيرمردها ، انگار با معشوقه اي قرار داريم. از جنس نور و داستان و يك فنجان قهوه داغ....قبول كنيد كه در زمستان سرد ، حسابي گرم مان مي كند.

 

2.

ما به سينماي مطبوعات مي رويم. اما دل مان صف هم مي خواهد. گاهي از فيلمي جا مي مانيم و مي رويم سراغ همان برنامه ي پارانوماي سفيد. و اصلا ناراحت نمي شويم كه فلان فيلم صف داشته از كجا تا كجا؟ نه اين كه بخواهيم پز كارت هاي مطبوعاتي مان را بدهيم ( چه بسا كه بچه شويم و بخواهيم اصلا!) براي اين كه صف يعني شور. يعني شوق. يعني نفس. در آيين جشنواره ها ، ما از نفس هاي هم نيرو  مي گيريم. اصلا چه بهتر كه شيشه هم شكسته شود. خود اين صف ها هم يك جور زندگي نقره اي ست. هنوز يادم هست كه آن سال پنج ساعت در صف ايستادم. زمستان 69 ، سينما آزادي. براي نوبت عاشقي مخملباف. سرما بود و پيت هاي حلبي اي كه در آن چوب و آتش به راه بود. تنها بودم و اولين سال دانشجويي. اولين سال نوشتن. آخرش هم نشد كه فيلم را ببينم؛ اما شورش به اندازه چند فيلم بود. انگار در سماعي آييني به رقص مشغوليم. براي محشور شدن با دنيا و آدم هايي ديگر. از همان سال بود كه دريافتم جشنواره فيلم فجر ، نوبت عاشقي ماست، انگار.

 

3.

 كه چي واقعا؟!...اصلا بياييم كتاب بنويسم. حنجره مان را زخمي كنيم. آه بكشيم و هزار جور سند و مدرك رو كنيم كه چي؟ كه بخواهيم اثبات كنيم دولتي بودن جشنواره چه آفت هايي به جان مهم ترين جشن سينمايي مان مي اندازد. به اين كه تا چه حد زير بار سلايق مديران كمر خم كرده. از اين كه هرسال قانوني تازه مي آورند و همين هست كه هست. حالا كه چي؟ برويم كتاب تاريخ ورق بزنيم و مثال بياوريم كه يادتان هست آن دوره را؟ كدام دوره را؟ هماني كه براي اولين و آخرين بار، اصلا  به بخش هاي فني فيلم ها جايزه نداند. مثل فيلمبرداري، تدوين ، موسيقي، صدا برداري و... گيرم كه باورتان نشود و قيافه تان شبيه آيكون تعجب ياهو شده بود.خب مدير آن سال اين جوري خوشش آمده بود. نه اين كه غرض داشته باشد ، گمان مي كرد اين جوري مي شود تحول ايجاد كرد. كه نكرد . كه چي واقعا؟!...ما گاهي تماشاگريم فقط. مثل تماشاگري خود فيلم ها. حالا دنيا را چه ديدي؟ شايد همين تفكيك نمايش امسال ، آن جورها هم كه ما فكر مي كنيم بد نباشد.اصلا به ما چه؟ ما كه نبايد بابت تزريق نابجاي سياست هاي خرد و كلان گروه ها و دولت هاي سياسي به يك جشنواره نحيف 25 ساله ، زانوي چه كنم چه كنم بغل بگيريم. ما آمده ايم كافه ، دور هم فيلمي ببينيم و قهوه اي بنوشيم.

 

4.

خوبي اش اين است كه مثلا براي انتخاب سينماي مطبوعات ، براي يك بار هم كه شده از مطبوعاتي ها نظر نمي خواهند. ما كه جنبه نداريم، توقع مان مي رود بالا و ممكن است خواهش كنيم كه صداي سينماي مطبوعات خوب باشد. خب دوستان به زحمت مي افتند. اصلا بياييد منشوري نگاه كنيد (يعني نمي شود براي صفحه منشورم در مجله فيلم بازار گرمي كنم؟!)  شايد آن ها حق دارند. اين همه زاد و ولد مطبوعاتي را كه نمي شود در سينما فلسطين جا داد. از سر و كول هم بالا مي روند. گيرم كه صداي قابل قبولي داشته باشد. هر كس هم كه پس از شنيدن نام سينما صحرا  دچار شوك مطبوعاتي شده ، به خودش مربوط است. گفته اند كه قرار است فيلم ببينيم ، حرف از شنيدن كه نبوده. اين جوري  بازار نشر فيلمنامه هم زمان با نمايش و زير نويس فارسي براي فيلم هاي فارسي هم گرم مي شود. شغل زياد مي شود در اين بلبشوي بيكاري. يعني واقعا مي شود كه بشود؟ صداي خوب سينماها را عرض نمي كنم ( اين كه به ما ربطي ندارد) اين كه واقعا و جدي جدي سينما آزادي تا اول جشنواره درست شده باشد. يعني همين الان كه شما داريد اين يادداشت را مي خوانيد.

 

5.

هميشه همين جور است. در همه جشنواره ها. چند تايي خيلي خوب و انبوهي متوسط و چند تايي ضعيف. جشنواره فجر هم همين طور. چه در دوره اول كه فقط پنج تا فيلم در بخش مسابقه بود. چه در سال هايي كه خروار خروار فيلم به دفتر جشنواره مي رسيد. جالب است كه اعتبار جشنواره فجر به هيئت داوران و مديران و بخش هاي جنبي و افتتاحيه و اختتاميه اش وابسته نيست ( چندان وابسته نيست)   به فيلم ها و نام هايش وابسته است. حتما هر سال خوانده ايد كه بزرگان هستند يا نيستند. و آخرش حرف از كشف فلان فيلم و فيلمساز پيش آمده. اين عنوان بين المللي هم كه واقعا شوخي ست. همه هم مي دانيم و نيازي هم به حذف آن نيست. مي ماند حشر و نشر مان با همين فيلم هاي وطني. يك مهماني محترم ايراني. چرا وقتي زور كاري را نداريم ، ادعاي مان را به رخ كسي بكشيم. قبول كنيم كه الزامات قانوني و شرعي مان – كه بعضا دوست شان هم داريم ، با بي الزامي دنيايي كه پيرامون ما در حال فيلمسازي ست جور نيست. و مگر واجب است كه جشنواره بين المللي داشته باشيم؟ يك جشنواره ملي كه بكوشيم خوب برپا كنيم. ايده ال خوبي ست؟ نيست؟!

 

6.

با خودم بدعهدي كردم. گفتم كه اول بسم الله غر نمي زنم. وقتي شور و وجد فيلم ديدن متراكم سالانه  را حس مي كنم ، بي خود نبايد اوقات خودم و شما را تلخ كنم. اين جشنواره را با همه كم و كسرهايش دوست داريم. مال خودمان است. خودمان بزرگش كرده ايم . گيريم كه شبيه جشنواره كن و ونيز و فلان و بهمان،خيلي دلربايي نكند. اما كج و كولي اش را هم بيش تر از خارجكي ها دوست داريم. قبول كنيم كه هم چنان در كشورمان ، معتبرترين جايزه است. به رغم همه ي طنازي هاي خانه سينما در جشن سالانه اش و چند جشن سالانه ديگر ( از جمله جشن دنياي تصوير  كه توانست به تدريج وزن و اعتبار خوبي براي خودش كسب كند ) اما هم چنان سيمرغ بلورين محبوب تر و جدي تر است. و هنوز بابت گرفتن و نگرفتنش دعوا راه مي افتد ( كه اي كاش نيفتد) . و البته حالا در كنار يك دستگاه سمند ، شيرين تر هم شده است گويا!...

 

7.

خب من كه تا شش آمده ام. هفتمين بخش را هم مي نويسم تا از متفاوت بودن هفت بهره مند شويم. مي توان از كساني نوشت كه امسال ميان ما نيستند. و جاي شان را خالي كرد. مي توان از جاي خالي كساني هم گفت كه هستند ، اما فيلمي نساخته اند. يا نرسانده اند. و اعتراف كنيم به اين كه دل مان مي خواست فيلم واروژ كريم مسيحي را ببينيم. بعد از اين همه سال نساختن. يا اين كه بيضايي بجز افرا ، كاري هم براي پرده داشت. حتي حاضريم به نام پدر و حلقه سبز را هم به ياد نياوريم و دل مان بخواهد از دعوت او بپرسيم. طبيعي ست كه جشنواره ي با مهرجويي رونق بيش تري دارد ، گيرم كه از جشنواره پارسال خاطره خوبي نداشته باشد. چه بسا نا اميدي هر ساله را به ياد نياوريم و كنجكاو فيلمي از كيميايي هم باشيم. جشنواره كه نبايد سوت و كور باشد. درست مثل مهماني. شايد اصلا دنبال ماشين عروس هم راه بيفتيم و بوق بزنيم، دنيا را چه ديديد؟!  

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |