تبليغاتX
تخته خاکستری - دوراهی رویا

1)

این ده یازده روز و شب هم تمام شد. مثل همه لحظاتی که ذره ذره عمر تمام شدنی را شکل می دهند. این دل خوشی سالانه هم با رنج و شوق تمام شد. حرف هایم را در باره جشنواره برای ماهنامه فیلم نوشته ام و امید به خدا ، اول اسفند منتشر می شود. جز دو سه تا فیلم ، بقیه چنگی به دل نمی زدند و بی برنامه گی جشنواره تا مرز توهین آمیز و فاجعه باری پیش رفت. صدای سینما صحرا هم که کلا مخل روح و روان بود و به طور متوسط 20 تا 30 درصد حرف ها شنیده نمی شد. داوری امسال بهتر و حساب شده تر بود و انتخاب پرت نداشتند ( بر خلاف دو سال پیش ). جدل های سیاسی / مطبوعاتی امسال هم در سال های اخیر کم تر دیده شده بود. هر سال که جشنواره تمام می شود ، آن جمله معروف به ذهن می آید که:" این نیز بگذرد! " و البته دروغ است که شوق خود را برای جشنواره سال بعد کتمان کنیم ( از حالا؟! ) اگر عمری باشد ، همان که ذره ذره تمام می شود.

 

2)

یک روز خسته شدم. از دیدن چند فیلم مزخرف ( این بهترین صفتی ست که به ذهنم رسید ) و زدم بیرون. هوا نسبتا سرد بود. شیشه ها بخار کرده بود و انگار اتاقی از جنس مه و شیشه ساخته شده بود. فقط به اندازه دایره کوچکی، از مهربانی پوشاننده بخار رخصت خواستم. که جلوی خودم را ببینم. و همین طور چرخیدم تا به یک دو راهی رسیدم. یک راه فرعی بود و سر بالایی و حس کردم شبیه شمال است. بوی دریا می آمد و سبزی و رویا. همان جا ایستادم. با دریا و سبزی و رویا. چند ساعت بعد ( چند ساعت؟!) که دوباره به سینما بازگشتم ، حس رهایی داشتم. و بهترین خاطره جشنواره ام نقاشی شده بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |