تبليغاتX
تخته خاکستری - در باره عشق و هواشناسی و تکثیر و عاشقیت در پاورقی و کمی والنتاین

 

 

تا به حال شده که موقع خواب، صدای قلب تان را بشنوید؟ انگار انعکاس تپش هایش را در حفره ذهن تان می شنوید. و درست در یک حالت دراز کشیدن است که این اتفاق می افتد و اگر جا به جا شوید ، دیگر نمی شنوید. دیشب حوالی دو صبح بود که خوابیدم. و این شنیدن رمز و راز گونه را تجربه کردم و به قلب فکر کردم. فکر کردم..... فکر کردم. و فکرم در میان دو نگاه گیج می زد. قلب به عنوان یک عضو تپنده که با تپش خستگی ناپذیرش، زنده بودن را به ما می بخشد. یا قلب به مثابه جامی که در آن حس و عشق می ریزند  و گاه از وسطش تیری می گذرد و از آن طرفش بیرون می زند. و عالی ترین فهم و حسی که در آن متبلور می شود و " عشق " نام دارد. و جالب است که دانش بشر نتوانست بر شاعرانگی اش پیروز شود و خانه عشق را از قلب به مغز ببرد که خانه واقعی حس و شور است. و هنوز که هنوز است این پنج معکوس قرمز است که برای خودش طنازی می کند. بعد یادم افتاد که امروز والنتاین است. که روز جهانی عشق است و چونان نشانه ای ، بهانه ای می شود  تا به "عشق " فکر شود. و یاد جمله معروف برگمان افتادم که خدا عشق است. به راستی عشق چیست؟ و اصلا تعریف پذیر و قابل قیاس است؟ یاد داستان معروف کارور افتادم که " وقتی از عشق حرف می زنیم از چی حرف می زنیم؟" که داستان محشری ست اما نگاهش تلخ و مایوس کننده است. شرقی نیست. و بعد یاد نوشته ای افتادم در باره همین داستان – و عشق در دنیای معاصر، که مصطفی مستور ترجمه کرده است و او هم کوشیده تا نگاه شرقی/ اسطوره ای به عشق را تخطئه کند. گمانم ساعت سه صبح شده بود و من دیگر صدای قلبم را نمی شنیدم. اما هم چنان درگیر این سوال قدیمی بودم. که عشق چیست؟ گمانم عشق شبیه خدا باشد. به تعداد آدم ها تکثیر یافته است. همان گونه که خدای هیچ کس شبیه خدای دیگری نیست ( همان خدای یگانه همه ما)، عشق هم به تعداد آدم هاست. و هر کسی، حسی و انتظاری و تعریفی را از عشق برای قلبش ترجمه کرده است. شاید درست باشد که اصلا نباید دنبال عشق رفت، چون ممکن است که چیز دیگری را به آدم قالب کنند. عشق باید خودش در وجود آدمی خلق شود و با جوهره درون یکی شود. زمینی و آسمانی اش هم گمانم  باید یک جور باشد؛ اگر آن ادغام جوهری اتفاق بیفتد. عشق باید شور باشد. شاید هم عبور باشد، از خود. شاید هم دور باشد، خیلی دور. نمی دانم چگونه شد که نصف شبی به کله ام زد بروم کتاب روایت چهارم:عشق را بخوانم. که چند تا داستان عجیب و غریب دارد. مثلا داستان خیلی کوتاه عاشقیت در پاورقی اش که شیرین و در عین حال هجو گونه است. بلند شدم و گمانم تا اذان صبح همین کار را کردم و به بخش هایی از چند کتاب دیگر هم نگاه کردم. در یکی از داستان این گفت و گو را خواندم:

 

نشسته بودم، آمد.

گفت:"همه جا را گشتم."

گفتم:"چیزی...."

گفت:"نبود."

پرسیدم:" از کی به سرت زد هواشناس بشی؟"

گفت ابرها را دوست دارد.

گفتم :" ابرها را؟"

گفت :" خیلی خیلی"

گفتم:" علت؟"

گفت:" دارم، ابرها را دوست دارم."

 

و گمانم پس از خواندن این نوشته بود که گمان کردم عاشق ها احتمالا هواشناس هستند. و حتما به ابرها زیاد نگاه می کنند. زدم بیرون. صدای اذان می آمد. زمین خیس بود و هنوز تاریکی بود که ابرها را پنهان کرده بود.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |