تبليغاتX
تخته خاکستری - فرشته ای که عاشق من است
همه می گفتند چقدر زود
اما من زاده شدم
و کاسه ای پر از اب حیات به دستم دادند
اول بار در همان کاسه دیدمش
که با من زاده شد
و بر شانه ی راستم لانه کرد
یک فرشته ی سر تا پا سپید و زیبا
خودش گفت که فرشته ی مرگ است
و عاشق من است
او دلش برای روح اسیر شده ام می سوزد
و منتظر دستور است
تا ازادم کند
و با هم تا ته هستی پرواز کنیم
از همان روز اول
بارها به سرش زد تا من را ببرد
اما من دلم پیش موج های دریا بود
و مادرم که از سجاده اش جدا نمی شود
و او صبر کرد و لبخند زد
گاهی من خسته می شدم
از این همه ی فریب و ناراستی
و دلم هوایش را می کرد
اما حالا نوبت عشوه فروشی او می شد
و چشم هایی که برایم نازک می کرد
صبر کن مصطفی. صبر کن
اما او صبور تر از من است
این همه سال انتظار برای یک لحظه
گاهی می ترسم
نکند درد داشته باشد
یک بار از او خواهش کردم که اول بیهوشم کند
بعد جانم را بگیرد
گل محمدی قرمز و خوشبویی نشانم داد
و قول داد که هر وقت مدهوش بوی گل شدم
ارام و اهسته
بی ان که بفهمم
جانم را بگیرد......
و وقتی بفهم که در حال پرواز باشم
گاهی که می بوسدم
بوی محمدی در چشمانم می پیچد
یک بار به او گفتم
تو حوصله ات سر نمی رود
همه اش روی شانه من نشسته ای
یک کم برو بگرد. بازی کن. هوایی تازه کن
مثل همیشه خندید و گفت
عاشق را توان یک لحظه جدایی از معشوق نیست
و باز من را بوسید
و قول داد پس از اغاز کوچ و ازادی
سری هم به ان سیاره کوچکی بزنیم
که پر از گل و ارامش است

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |