

فرزند خاک ( عکس از آرش صادقی)
1.
شماره اسفند ماهنامه فیلم هم در آمد. که بیش از نیمی از آن در باره جشنواره 26 فجر است؛ با 108 یادداشت در باره 23 فیلم. چند مطلب هم در باره حواشی دارد و در مجموع شماره خواندنی و جالبی شده. من هم در باره 15 فیلم نوشته ام و یک نوشته مستقل هم در باره حواشی. فیلم های انتخابی ام به ترتیب فرزند خاک ، تنها دو بار زندگی می کنیم و به همین سادگی بودند. در بخشی از یادداشتی که در باره فیلم اولم نوشته ام، این آمده که:" فرزند خاک یک اتفاق بود در جشنواره امسال. و بی هیچ اغماضی ، می توانستی همه اجزای فیلم را تحسین کنی. جزء معدود موارد سال های اخیر است که شاهد یک فیلمنامه متوازن ، فاخر و در عین حال درگیرکننده هستیم. در باره بخش کم تر دیده شده دفاع چند ساله است ( تفحص و یافتن اجساد شهدای جنگ) ، اما شعاری و اغراق آمیز نمی شود. و حتی حاج مرتضایش را هم در همان تک فصل کوتاه ، چنان می باوراند که بوسه اش را بر جمجمه شهید هموطنش حس می کنی. و عشق زن را به شوهری که سال ها پیش در جنگ از دست داده. عشقی که در نگاه زن جاری ست و خوشبختانه بابتش سخنرانی نمی کند. با بازی کم نظیر و کاملا کنترل شده و مینی مالیستی شبنم مقدمی (و جدا در حیرتم که هیئت داوران چگونه توانستند که نادیده بگیرندش!) و بازی همبازی اش مهتاب نصیرپور که با جنس بازی دیگری که کاملا دو لایه بود ( از حیث درونی و برون گرایی) و در عین حال کاملا پیوسته و موثر، یکی از موفق ترین بازی های دو طرفه را شکل دادند. یک خانواده مسافر کرد که با یافتن اجساد امرار معاش می کنند. در میان سرزمین ناامن و مین گذاری شده و پر از مهمات بر جای مانده. در عین حال اهل رنگ اند و شادی و عشق. بر بستر زیبایی طبیعت.فیلم از لحاظ تماتیک هم بر همین نوع کنتراست پیش می رود. گوانا بچه ای در شکم دارد و در پی کشف اجساد است و مینا در پی بردن جسد شوهرش آمده و در پایان امانت دار یک تولد می شود و باز می گردد. اگر باران آخر را بخشندگی آسمان بدانیم ، همه چیز زیر همین باران رقم می خورد....و البته مرگ گوانا که تاوان تولد و رنج است. اساسا نگاه فرزند خاک به مرگ ، از جنس میرایی نیست. کما این که مرگ خواهر کوچک در یک لحظه و بی مقدمه یا تعلیق رخ می دهد، اما نوع خواباندن او و نمای نمایش جسد دخترک و نوری که از روزن سقف بر او تابیده ، نامیرایی آسمان است که به او بخشیده می شود ؛ چونان اجسادی که سال هاست ناپیدایند."
2.
چند شب پیش با دختری آشنا شدم که ناگهان به گونه ای ناباورانه حس کردم دوستش دارم. دیدار کوتاهی بود اما خیلی دلچسب گذشت. اسمش آرمیتا است. شب بود که داشتم به خانه برمی گشتم. چشمم افتاد به پارکی که هیچ کس در آن نبود. و تاب و سرسره و چرخونک - این اسمی ست که خودم برایش گذاشته ام، از همین ها که در آن می نشینی و با دست خودت آن را به سرعت می چرخانی. گفتم کسی نیست و می توانم نسیمی به صورت کودکی ام نثار کنم. اول کمی تاب خوردم و بعد رفتم در چرخونه نشستم.... که ناگهان آرمیتا روبرویم نشست :" بیا با هم بچرخیم " و خیلی زود با هم دوست شدیم. پدر بزرگش هم کنار ایستاده بود:" من آرمیتا هستم. سه سالمه." و حسابی شیرین زبان و مهربان و بی غل و غش. گفت که موبایل مامان تهمینه و بابا حمیدش را حفظ است. و خواست موبایل مامانش را به من بدهد. گفتم یا جده سادات. من شماره مامان تو را می خواهم چیکار؟! خلاصه با مکافات راضی شد که بیست سال بعد در چنین روز و ساعتی بیاییم همان پارک و شماره موبایل خودش را به من بدهد!....و البته پدربزرگش داشت غش غش می خندید با این نوه عجولش و گمانم همین جوری فعال عمل کند، سن بلوغ شرعی را که رد کند ، برود دنبال گل چیدن و گلاب آوردن و با اجازه بابا حمیدم بعله!