

1.
الان که ساعت یک بعدازظهر است، تازه از خواب بیدار شده ام. ساعت سه صبح، خسته و له شده از یک سفر دو روزه متراکم، از هواپیما پرت شدم توی تختم. هی خواب دیدم و هی خوابیدم. امیدوارم بود این گردن درد جدیدالورود بهتر شود، و البته تا الان که نشده؛ به اضافه یک تب خال مزاحم که مثل مگس زیر لبم وزوز می کند.
2.
سفر به مناطق سابقا جنگی جنوب، در قالب کاروان های راهیان نور. مکان ها متنوع و دور از هم بودند و از اول صبح تا آخر شب، در حال سفر و نگاه بودیم. سفر فوق العاده ای ست که تا خودتان تجربه و حس اش نکنید، کسی نمی تواند برای تان توصیف کند. آن جاست که کاملا با پوست و جان تان باور می کنید شهدای جنگ چه آدم های ملائک گونه بزرگی بودند - و هستند. شلمچه ای را بو می کشید که ده هزار نفر در آن یک تکه خاک به خون نشسته اند. خاطرات را که می خوانید و می شنوید، باورتان نمی شود که چطور یک انسان می تواند تا این حد عرش گونه شود. برای درک جنگ، کافی ست دو عملیات بزرگ کربلای 5 و والفجر 8 را بخوانیم تا بفهمیم چه کارستانی کردند؛ در ایثار و بی خویشی و عرفان. عارفان بزرگ آن ها بودند. ما که نمی توانیم شبیه آن ها شویم (من که نمی توانم ) اما احترام و درود، کم ترین وظیفه ماست.
3.
نزدیکی های بهار که می شود، سرخوشی خاصی در وجود آدم ها نفس می کشد. میل چمن و نفس و سفر. از نیمه اسفند تا اردیبهشت. برخی که معتقدند امیال جفت خواهانه هم از خواب زمستانی بیدار می شوند؛ شبیه بسیاری جانداران دیگر طبیعت که در بهار، میل هم کناری دارند. و طبعا تلخی محدودیت ها و خاطرات حسرت بار هم در این روزها بیش تر حس می شود.....من که این روزها دلم پر می کشد برای دریا و نسیم آسمانی اش.
4.
جالب است (و شاید هم نباشد) که مردم از اول اسفند می روند در فیگور " شب عید " و همه کاری را به اردیبهشت ماه حواله می دهند. پرچم های کار و زندگی را به حالت نیمه افراشته در می آورند. بعید می دانم که الزاما به دلیل تنبلی و هوس مبهم "از زیر کار در رفتن" باشد. شاید به دلیل همان شور بهاری ویژه باشد. آدم دوست دارد دنبال تازگی برود و به جای فکر کردن به روزمرگی های کسالت بار، به امور خوب خوب فکر کند و..... ( این جا را شطرنجی شده بخوانید لطفا!)
5.
الان ساعت دو بعدازظهر است. گاهی دستی به ناله گردنم می کشم. دارم فکر می کنم که کاش زندگی امکان بازگشت داشت. آن وقت از روی تختم می پریدم در هواپیما و دو تکه ابر می کندم و با خودم می آوردم. یکی را می گذاشتم زیر سرم و یکی را می کشیدم روی خودم. و هی خواب می دیدم و هی می خوابیدم.