
الان در یزد هستم و در یک هتل زیبا و سنتی. هوای محشری که جان می دهد برای دشت و صحرا. جای تان حسابی خالی. اینترنت پر سرعت و خلوت هم چشمک می زند. شما هم بودید نوشتن تان می آمد. اما من هنوز دچار کوفتگی اضطراب دیشب ام. و گمانم تا برای تان تعریف نکنم، دلم آرام نگیرد. گفته بودم که قبل از هر سفر هوایی حلالیت می طلبم. شاهد از فرودگاه مهرآباد رسید. قرار بود ساعت شش عصر بپریم. که گفتند اشکال فنی دارد و باید اندکی صبر کنیم. و حتما می دانید که " اندکی" در خیلی جاها، از جمله هواپیمایی، بر مبنای صبر چهل ساله خدا تعریف می شود. شد ده دقیقه به نه شب و در هواپیما نشسته ایم. و همین جور نشسته ایم. آب نبات تعارفی شان را سق می زنیم و نشسته ایم. شد چهل و پنج دقیقه و هنوز خیال پریدنی نیست. سه مهماندار مهربان، جز لبخند چیزی در سبد تعارف شان ندارند. احیانا به ذهن شان هم نمی رسد که برای مسافران توضیح دهند که این جا چه خبر است. من از پنجره ام که درست روی بال این فوکر قدیمی ست می بینم که عده ای مشغول وارسی اند. بلاخره مهمانداران عزیز و سرمه ای پوش، مراسم تعلیم استفاده از ماسک را اجرا می کنند. و من مثل همیشه یاد فیلم ارتفاع پست حاتمی کیا می افتم و کمی خنده ام می گیرد ( در این شرایط همین کمی هم خیلی ست!). می دانید که کدام صحنه را می گویم؟ همان جا که حرکات دست مهماندار هنگام توضیح، به حرکات موزون شکسته ( نخوانید break dance! ) تشبیه می شود.
خب کجا بودیم؟ بلاخره همه توضیحات را دو زبانه گفتند و منتظر حرکت بودیم. که باز نشستیم. و نشستیم. کلافگی و کمی ترس هم به این انتظار تحمیل شده بود و زمان سخت می گذشت....اما سرانجام راه افتاد. حتما تجربه کرده اید که هواپیماها معمولا سه چهار دقیقه بعد از حرکت، می پرند. اما این پرنده بیمار را خیال پرواز نبود. گمانم سه دور در مهرآباد طواف کردیم و دوستان به این اطمینان رسیدند که قرار است با هواپیما، زمینی برویم!...و بلاخره دل از زمین کند و ای کاش چرخش پنجر می شد و روی همین زمین می ماند. چشم تان هواپیمای بد نبیند. حتما می دانید که لحظه take off حالت خاصی ست. یک جور بی پناهی در ورود به آسمان. که تا لحظه فرود، بی بازگشت است. این فوکر پیر جوری بلند شد که نفس همه در سینه شان گیر کرد. انگار کایت سوار شده باشی. صداهای عجیب و غریب و تکان های گهواره وار. کج شدن و پیچیدن با زاویه تند هم حس سقوط را تداعی کرد. پانزده دقیقه تمام هم در حال اوج گرفتن بود و من گمان کردم قصد خروج از جو را دارد. تا ارتفاع سی هزار پا. همه پاهای شان را به هم جفت کرده بودند و مشغول توبه و مذاکره با خدا احتمالا. هواپیما هم مشغول تکان خوردن و چند بار کاهش ارتفاع ناگهانی بود. ترس در صورت مهمانداران هم معلوم بود و بی جهت سعی می کردند خونسرد نشان دهند. فکر کنید با آن پس زمینه و این اتفاقات، چه وحشتی بر مسافران حاکم شده بود. خیلی ها دست بر صندلی بودند. چند مادر، بچه های شان را سفت در بغل گرفته بودند. مثل ماهی در تنگ، گیر افتاده بودیم و یک گربه گرسنه داشت نگاه مان می کرد. هرازگاهی صدای آه یک نفر شنیده می شد. یکی هم بی اختیار و با صدای بلند گفت :" ای خدااااااا"...و دقیقا همه به خدا فکر می کردند. مطمئنم! یاد آن حدیثی افتادم ( گمانم از امام صادق، ع ) که خدا را همان کسی دانسته بود که در بی پناهی مطلق، سراغش را می گیریم. می خواستم دل خودم را با شاعرانگی مرگ در آسمان خوش کنم و این که در کوه و دشت گم خواهیم شد. حوصله چونه زدن با خدا را هم در باره طول عمر نداشتم. فقط یک آیه الکرسی خواندم و طلب استغفار. با این حال اضطراب داشتم و طبیعی ست که به نهر روان و حور العین و درختان پربار و تخت های باشکوه بهشت فکر نکنم. چون بی جهت مطمئنم که سزوار جهنم نیستم. ترجیح دادم بخوابم.....و شنیدم که کسی ورود ما را به یزد خوشامد گفت و آرزو کرد که ما را در پروازهای بعدی ببیند!