تبليغاتX
تخته خاکستری - من فقط می خوام بخوابم جناب سرهنگ
 
صحنه‌ای از نمایش نامه «بیرون، پشت در»  نوشته ولفگانگ بورشرت

 

بکمان سر شام وارد می‌شود

 

زن: این مرد جوان با تو کار داره.

بکمان: نوش جان جناب سرهنگ!

سرهنگ (در حال جویدن): چی گفتی؟

بکمان: گفتم نوش جان قربان!

سرهنگ: ما داریم شام می‌خوریم. چه کار مهمی داری که این موقع شب مزاحم شدی؟

بکمان: هیچی، فقط خواستم بدونم امشب برم خودمو غرق کنم، یا باید زنده بمونم و اگر قراره زنده بمونم، آمدم از شما بپرسم: چه جوری؟ آخر می‌دونید که، روزها باید یک چیزی بخورم، شب ها هم باید یک کمی بخوابم. برای همین آمدم.

زن: ازش بپرس از ما چی می خواد؟ این همه‌ش داره به بشقاب من نگاه می‌کنه.

سرهنگ: خوب، شما حالا چی می خوایید؟

بکمان: جناب سرهنگ!

سرهنگ: بفرمایید، گوشم با شماست!

بکمان: من خیلی خسته هستم قربان، شب ها اصلا نمی‌تونم بخوابم، اومدم پیش شما چون می دونم می‌تونین به من کمک کنید تا دوباره بتونم بخوابم. چیز دیگه ای نمی خوام. فقط خواب، دلم لک زده برای یک خواب عمیق! می‌دونید قربان، من هر شب تا چشم روی هم می ذارم، خواب بدی می‌بینم و زود بیدار می شم. چون تو خوابم یک نفر به طور وحشتناکی فریاد می زنه، و می‌دونین اونی که فریاد می زنه، کیه؟ خود من. خودم هستم قربان! هر شب مرده‌ها سر می رسن. یک عالمه مرده با نوارهای پوسیده روی زخم ها و اونیفورم‌های خونی‌شون از گورهای دسته جمعی میان بیرون. از ته دریاها، از دشت ها و جاده‌ها، از خرابه‌ها و باتلاق ها، سیاه شده از سرما، کپک‌زده، پوسیده. جوان های یه چشمی، بدون دندون، با بدن‌های سوراخ سوراخ و بوگندو. مثل سیل وحشتناکی به همه طرف سرازیر میشن. سیلاب وحشتناک اجساد مرده دنیا رو فرا می‌گیره. ژنرالی که نواری خونین روی شلوارشه به من می گه: گروهبان بکمان، شما مسئولیت به عهده بگیرین. زود دستور شمارش افراد رو بدین. و من با تمام مسئولیتم به سراغ اجساد می رم... بعد من فریاد می زنم، نصف شب شروع می‌کنم به فریاد زدن، فریادهای وحشتناک. به خاطر همینه که من همیشه بیدارم، هر شب بیدار می شم با فریادهای وحشتناک، و بعد دیگه نمی‌تونم بخوابم، قربان! برای این که مسئولیت داشتم. و به همین خاطر حالا آمدم پیش شما جناب سرهنگ! برای این که می‌خوام دوباره بخوابم. برای همین آمدم این جا.

زن: این حرفها چیه می زنه این مرد؟

سرهنگ: حالا از من چی می خواین؟

بکمان: براتون پسش آوردم.

سرهنگ: چی رو؟

بکمان: مسئولیت‌رو قربان! من امشب مسئولیتو براتون پس آوردم. یادتون رفته جناب سرهنگ؟ هوا ۴۲ درجه زیر صفر بود. ما داشتیم توی سوز سرما یخ می‌زدیم. شما به سنگر ما آمدین جناب سرهنگ، و گفتید: گروهبان بکمان! من مسئولیت ۲۰ سرباز رو به شما واگذار می‌کنم. و دستور دادید: می رید جنگل را شناسایی می‌کنید و اسیر می‌گیرین. روشن شد؟ و من جواب دادمٰ : بله، قربان! بعد ما حرکت کردیم و شناسایی کردیم و در تمام مدت، مسئولیت با من بود. بعد تیراندازی راه افتاد، و وقتی ما به سنگر خودمان برگشتیم، یازده نفر کم داشتیم. و مسئولیت با من بود، قربان! موضوع همینه جناب سرهنگ! اما حالا جنگ تموم شده و من می خوام دوباره بخوابم، به همین خاطره که آمدم مسئولیتو به شما پس بدم، جناب سرهنگ!

سرهنگ: ولی تو زیادی جوش می زنی، سرباز. سخت نگیر جوون! منظور ما اصلا این نبوده!

بکمان: چرا، چرا، جناب سرهنگ، منظور درست همین بوده. مسئولیت فقط یک کلمه نیست، قربان! این چیزیه که گوشت زنده و روشن رو به خاک مرده و سیاه تبدیل می‌کنه. باید با این مسئولیت یک کاری کرد دیگه. مرده‌ها جواب نمی دن. خدا جواب نمی ده. اما زنده‌ها همه‌ش سؤال می‌کنن. اونا هر شب سؤال می‌کنن جناب سرهنگ. همین که من به بستر می رم، میان ازم سؤال می‌کنن. زن ها جناب سرهنگ، زن های غمگین و عزادار. زن های پیر با موهای سفید و دست های خسته، زن های جوون با نگاه های مأیوس و حسرت زده. بچه‌ها جناب سرهنگ، یک عالمه بچه‌های کوچولو. همه از توی تاریکی به طرفم صدا می زنن: گروهبان بکمان بابای ما کجاست؟ گروهبان بکمان پسر من کجاست؟ برادر من کجاست گروهبان بکمان؟ نامزد من کجاست گروهبان بکمان؟ همسر من کو گروهبان بکمان؟ کجا هستند گروهبان بکمان؟ کجا کجا کجا؟ در طول شب همین جور سؤال می‌کنن و سؤال می‌کنن تا هوا روشن می شه. یازده تا زن جناب سرهنگ، یعنی فقط یازده زن هستند که سراغ من میان. مال شما چند نفرند جناب سرهنگ؟ هزار زن؟ دو هزار زن؟ ده هزار زن؟ شما می‌تونین خوب بخوابین؟ خوب، پس حالا چه فرقی می‌کنه که مسئولیت این یازده نفر رو هم از من بگیرین. شما که با چند هزار نفر راحت می‌خوابید، لطف کنید و این یازده نفر رو از من بگیرید، تا من هم بتونم یک کمی بخوابم. چون من هم یک کمی آرامش لازم دارم، جناب سرهنگ! آرامش!

زن: پناه بر خدا! منظورش از این حرف ها چیه؟

سرهنگ (با لحنی دوستانه): سخت نگیرید دوست عزیز، شما باید یک کمی به خودتون برسید تا قیافه آدم پیدا کنین. برین پایین پیش راننده من، برید با آب گرم خودتو نو بشورین، ریشتونو بتراشین تا مثل آدم بشین. میگم یک دست از لباس های منو بهتون بده. جدی می گم. این لباس ژنده و پاره پوره رو بندازین دور. یکی از کت و شلوارهای کهنه منو بپوشین! آره جوون، برو از این قیافه بیا بیرون تا مثل آدم بشی!

بکمان: مثل آدم بشم؟ من باید دوباره آدم بشم؟ (به تدریج صدای بلندتر) من باید آدم بشم؟ مثل شما بشم، آره؟ شما آدم هستین؟ آدم؟ آره؟ (فریاد) شما آدمین؟ آره؟

(صدای باز و بسته شدن در)

زن: (هراسان) خدا رو شکر که رفت. آمده بود جون ما رو بگیره. خوب شد گورشو گم کرد!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |