

۱.
گاهی در تراکم حس های متفاوت و گاه متناقض، چاره ای جز نوشتن نیست. از آن شب نوشت هایی که برای قاب کردن حال آدم است. که بگذاری در صندوقچه و روزگاری بعد، بیایی و گرد زمانش را با دست بتکانی. و تماشایش کنی. گمانم اهل تماشا می دانند که این جور لحظه ها چه کیفی دارد. حیف است که بعضی حال ها را در گذار عبور بی وقفه وقت، گم کرد. مثل اکنونی که دارم. یک جور شور ناشناخته که در لفافه ای از اضطراب و حسرت پیچیده شده. مثل همین روزها که زمستان هنوز نفس می کشد و دلمان به تپش بهار افتاده. درست مثل این که یک فلاسک قرمز ( یا شاید نقره ای ، یا سرمه ای حتی!) با خود ببری پارک جمشیدیه – خب هر کسی برای خودش یک پارک جوانی دارد. بعد بنشینی روی نیمکت چوبی و به یاد همه جوانی و حس ها و شعرها، یک فنجان (یا یک لیوان حتی!) نوشیدنی داغ بریزی. در کنار همان خنکای سرد تسخیر کننده جمشیدیه. و به گوشه گوشه اش نگاه کنی. و ببینی آن نیمه شب خیلی سرد دی ماه ده سال پیش را که تنها آمدی و به یخ زدن افتادی. یا روز سرد دیگری که یک جوان دیوانه لمپن برای رو کم کنی دوستانش پرید در دریاچه نسبتا یخ زده و شنا کرد. یا آن روز تلخ را که آمدی و شش نخ سیگار پشت سر هم کشیدی و برگشتی. یا آن روز عصر که نشستیم و مثل ببر گرسنه در رستوران پارک، فیله خوردیم. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!
2.
کسی را می شناسم که در روزهای تلخ جدایی از عشقی چند ساله (و به قول خودش ازلی/ ابدی) حرف بزرگی زد؛ به اندازه ای که خودش بزرگ بود. گفت که من به کمال استغنا رسیده ام. و دیگر برای عشق به معشوق نیازی نیست. من دیگر بازیگر نیستم، تنها تماشاگر گذار خلقتم. اکنون من نیز در آمیختگی نعشگی و خماری، رازناکی لحظه ها را به تماشا نشسته ام فقط. بی آن که تجربه مشابه آن دوست بزرگ را گذرانده باشم. مجال گله ای از خدا و سرنوشت و سرشت هم نیست. دیگر توان مبارزه برای تغییر هم نیست. دو دستم را زده ام زیر چانه ام و انگار کنار جویباری به نظاره نشسته ام. فقط می خواهم ببینم که باد در کنار کدام سبزه به رقص می نشیند و بر کدام نهال خشم می گیرد. نه شوق سبزه بودن دارم و نه هراس نهال ماندن. درست مثل آن نیمه شبی که با هم زدیم بیرون و تا صبح در خیابان ها و پارک ها چرخیدیم و گفتیم و گفتیم و هیچ چیز دنیا را جدی نگرفتیم. بعد هم رفتیم بیمارستان و شدیم انترن هایی با چشم های پف آلود. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!
3.
می گویند که تنهایی و رنج و حسرت بخش ناچار زندگی ست. خب خدا چنین خواسته که بشر را با این سه داده بیازماید؛ شاید. می گویند که بخشی از تنهایی آدم را هیچ کس و هیچ چیز پر نمی کند. و نباید بر آن لعن فرستاد و از آن دوری گزید. می توان در تنهایی قد کشید. نجوا کرد. به خلوتگاهی رفت که تنها درونه آدمی حضور دارد. خدا می گوید از روح خود در آدمی دمید. چه بسا بی تابی و اضطراب و گم گشتگی ما از همین گم گشت روح ماست. رنج و حسرت نیز چنین اند. چنین اند؟...یک بار شب تا صبح در خانه شما نشستیم و در باره همین چیزها گفتیم. در پی این پرسش که چرا همیشه رنج و حسرت و تنهایی هست. و من مدام می رفتم لب پنجره و به ماشینم نگاه می انداختم، مبادا دزدیده شود. و البته صبح که شد به نتیجه مشترکی هم نرسیدیم. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!