تبليغاتX
تخته خاکستری - ترشی عمه لیلا و عسل یونجه

سمنوی عمه لیلا را می شناسید؟ که البته ترشی خانگی هم درست می کنند. مرکزش در تجریش است اما اخیرا شعبه هایی هم در شهر زده اند به همین اسم. ترشی  چیز خوبی نیست و گفته شده که نیترات هایش سرطان زاست و برای زخم گوارشی هم که حکم زهر هلاهل دارد. اما بخش ناخلف ناخودآگاه آدم کوتاه بیا نیست و گاهی شیطنت می کنم و می روم سراغ عمه خانم لیلا. خدا بیامرزد تک عمه خودم را که سرطان گوارشی گرفت و عمرش را هم به کسی نداد و مرد. امروز رفتم تا دو سه جور ترشی بخرم اما دو سه جور لباس عید خریدم. این جور سر به هوایی بوی علف و کوهستان می دهد. گاهی به اندازه سر به سر گذاشتن بخش جدی زندگی، سرخوشانه می شود. همین جوری در ویترین دیدمش و خوشم آمد و رفتم ببینم دنیا دست کیست. که دیدم در تصاحب فروشنده های چرب زبانی ست که ول کن معامله نیستند. شوخی شوخی یک شلوار کتان و یک پیراهن راه راه  و یک کاپشن بهاره درست و حسابی گرفتم. از انتخاب هایم راضی بودم و  برای لحظاتی تصمیم گرفتم این تواضع مزمن افراطی را کنار بگذارم و کمی احساس خوش تیپی کنم!.... هم زمان یک مرد و زن جوان هم در مغازه بودند. یک آقای نجیب و بی سر زبون و ( دلم نمی آد بگم)  پپه؛ با یک خانم کاملا اغراق شده (در همه شئو نات !)  که یک ریز با هیجان تمام حرف می زد. و در باره همه چیز اظهار نظر می کرد؛ از جمله در باره لباس های من ، وقتی در اتاق پرو را باز کردم تا فروشنده هم چنان گولم بزند!...." وای! چقدر بهتون میاد. فقط بزارید یقه تون رو درست کنم..." که من یاد آن روز دوران انترنی افتادم و کمی عقب رفتم. یاد آن بعد از ظهر زمستانی که یک زن دیوانه ( شما بخوانید اسکیزوفرن! ) وسط حیات بیمارستان روزبه، یهو من را بغل کرد!..( خب چیه مگه؟!..هر کسی تو دنیا یه سهمی داره! ). فکر کنید این خانم برای شوهر خودش، لباسی انتخاب کرد که معمولا چوپان ها تن شان می کنند. گل من گلی و برق برقی و پولک دوزی شده ( نمی دانید چه فاجعه ای بود)  و بدون این که حرفی از این مجسمه / شوهر شنیده شود، خودش به هیجان آمد که " وای که چقدر دلم می خواد بوست کنم!!!". فروشنده ها هم دو جوان مد روز ( بخوانید مو سیخ سیخی درهم بر هم!) که مواد خام هیجان خانم را تامین می کردند و  تند تند به من می گفتند حاج آقا و دو سه باری هم اظهار لطف فرمودند که شما جای پدر ما محسوب می شوید!...آن جا یک بار دیگر یادم افتاد که مدت هاست دلم می خواهد در وبلاگم جیغ بزنم. از این مدل موهای زشت و بعضا مشمئز کننده که به مرز اپیدمی رسیده اند. و یک جور نشانه آنارشیسم بی هویت است. یک جور نشانه بحران جدی در نسل جوان انگار ....اما بخش منشوری ام سرک کشیده که دموکراسی یعنی پذیرش سلیقه دیگران، به شرطی که مانع حقوق جامعه و افراد نشود. حتما خودشان دوست دارند. شاید نسل ما هم با قبلی ها همین مشکل ها را داشت و یادمان نیست....تا این که رسیدیم به ماشین حساب و جمع زدن ریال های اتیکت های اجناس. و در این لحظه ی ناچار بود که فهمیدم پای کنجکاوی ام در چه دامی گرفتار شده. از شانس خودم، رو فرم چونه زدن بودم و چون نتیجه برایم اهمیتی چندانی نداشت، انهدام معامله هم برایم مهم نبود. ار من اصرار و از آن ها التماس و ما فقط پنج درصد سود می کشیم و به جون مامانم فقط هزار تومان سود داره و.... تا بلاخره در آستانه خروجم از در، به پنجاه درصد تخفیف درخواستی من رضایت دادند. قدم بعدی نبود موجودی کافی در کیف نازنین بود. که البته آن ها ژرف اندیش بودند و شش جور دستگاه کارت خوان جلوی رویم گذاشتند. گمانم یکی شان کارت بنزین هم می خواند و می شد به جای تومان، لیتر داد- این را همان جوانی گفت که موهایش برق گرفته تر بود.....در راه بازگشت، حس خوب تازگی داشتم و از وسوسه ترشی عمه لیلا  هم خلاص. در عوض مغازه بزرگی کشف کردم که فقط عسل می فروخت. هزار جور عسل و گرده گیاه. از عسل سیب گرفته تا عسل یونجه!...

کجاست سهراب که ببیند زنبورها هم (مثل گاوها) یونجه را می فهمند! 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |