تبليغاتX
تخته خاکستری - چرا خدا این کا را کرد؟

 

 

گاهي فكر مي كنم دشوارترين تلاش ذهني ادم سعي در تحليل خداست . براي همه مان پيش امده كه نمي توانيم موضع خدا را در برابر كارمان بفهميم. گاهي گيج مي شويم كه فلان اتفاقي كه براي مان افتاد به خواست خدا بود يا ناشي از عملكرد خودمان. خب معلوم است كه برگي بي اذن خدا فرو نمي افتد پس نقش فعل ما چگونه است؟ بحث جبر و اختيار پيش مي ايد و من يكي كه عقلم جواب نمي دهد و نرجيح مي دهم بي خيال اثبات  و نفي اين جور چيزها شوم. گاهي نمي دانيم فلان بلايي كه بر سرمان امد عذاب است يا امتحان. كفاره است يا اب ديدگي روح. بعضي وقت ها تحليلي از نظر خدا در باره مان به ذهنمان مي ايد. بعد شك مي كنيم كه اين الهام است يا شيطنت نفس. حتي ربط هايي پيدا مي كنيم كه هيج جور قابل اثبات نيست. مثلا اين كه خدا مي خواست با اين اتفاق به من بفهماند كه فلان كارت را نپسنديدم. يا بر عكس. يك جوري حالي مان مي كند كه دمت گرم! بعضي وقت ها همه چيز را جوري بغل هم مي چينيم كه به يك تحليل مشخص از خدا برسيم و بعد منتظريم كه رخداد بعدي مطابق همين تحليل پيش ايد اما.......ناگهان حالمان گرفته مي شود و بسته به ميزان خداپرستي مان دنبال توضيح تازه اي در ذهن مي گرديم. گاهي تا طبقه هفت بهشت مي رويم و گاهي در كابوس جهنم جيغ مي كشيم. حتي نمي دانيم كه حس درونمان در برابر خودمان تا چه حد قابل استناد است. حتما شده است كه دعايي كرده ايم كه فلان كار بشود. بعد احساس خوب بودن كرده ايم. بعد ان كار شده است و ما سرخوش توجه مثبت خدا شده ايم. چندي بعد به واسطه همان پاداش خيالي خودمان به چه كنم چه كنم افتاده ايم و حالا افتاده ايم به التماس معكوس به خدا! بعد رفته ايم در گذشته مان گشته ايم كه اين عذاب كدام غلطي بوده كه از ما سر زده. مي گويند كه ما سرنوشتي داريم و جهان بر مبناي نظمي ست اما جدا لنگ مي زنيم كه بفهيم ما چه كاره ايم؟ جالب است كه در خيال خود گاهي چنان بخشش نامه هاي تر و تميزي براي خود صادر مي كنيم كه فرشته هاي اسمان مات مي مانند. گاهي هم برعكس . چنان بابت كار كوچكي حس گناه كاري بر ما سايه مي اندازد كه هزار فرشته  دلشان كباب مي شود. حتي بعضي وقت ها معطل اندازه گيري گناه و ثواب مي شويم كه ببينيم تكليف قيامتمان چه شكلي ست........

اين جدال دل و عقل همچنان پابرجاست و هرگز امكان مكالمه دو نفره و مستقيم با خدا به دست نمي ايد. بياييم به ان بخشي فكر كرديم كه خدا عاشقانه دوست مان دارد. رهاي مان نمي كند. مي بخشد و بكوشيم در حد توانمان خوب باشيم و البته بي جهت خودمان را گول نزنيم. اميدوار باشيم و بي خيال تحليل خدا شويم. بگذاريم خدا هر كاري دلش مي خواهد بكند!!! اگر قرار بود كه ما سر از كارش در بياوريم كه ما بنده نبوديم و او خدا. يادمان باشد كه نهايت ما اين است كه بنده خوبي باشيم و به اميد مغرفت. حالا فكر مي كنيد چرا خدا به كله ام انداخت كه اين مطلب را بنويسم؟!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |