تبليغاتX
تخته خاکستری - !بزن تو گوشش



در همین غروبی که گذشت، بی جهت هوس آجیل خریدن کردم. و درست در همین لحظه بود که مرتضی هم پیشنهاد آجیل خریدن داد. این جور تله پاتی ها، مزه خوبی دارند و متافیزیک را دلچسب تر می کنند. قسم خوردیم که بی آیس پک شکلاتی، مثل دو تا بچه آدم برویم و خرید کنیم و تمام. او که ماجرای ترشی عمه لیلا را هم خوانده بود، قول گرفت که فقط آجیل. فقط! و احیانا یهو دلم نخواهد که ماشینم را عوض کنم...من هم مجبور شدم که از همان اول، سنگم را وا بکنم. چون می خواستم برای یک نقاشی دوست داشتنی که هدیه دوست نقاشم بود، یک قاب خاص پیدا کنم.... چنان جمعیتی در پیاده رو وول می زدند که انگار خبر زلزله ای در آینده ی نزدیک را شنیده اند. فقط در این روزهاست که خرید به تفریح تبدیل می شود. مهم نیست چی و چقدر و با چه پولی. مهم لذت بیرون زدن و گشتن و عزم خرید است. تماشا کردن. ویترین،  فقط مغازه ها نیستند. خیابان ها و آدم ها و شور و تازگی و دست فروش ها و ترافیک و قحطی جای پارک و حراج های قلابی و ....همه شان ویترین هستند. یادم هست در فیلم دیگه چه خبر تهمینه میلانی، دستگاهی بود که فکر آدم ها را می خواند. فکر کنید تو این شلوغی، چه می کرد این دستگاه ؟! ( این جا را لطفا با لحن گزارشگرهای هیجان زده فوتبال بخوانید!) عجیب بساط جلوه فروشی پهن است و البته شب عید است. گاهی اوضاع به هجو هم تنه می زند. مثل آن جوان تی تیش پوش (با همان موهای سیخ سیخی) که آتش برای سیگارش خواست و وقتی گفتم ندارم، مثل فیلم های کیمیایی حرف زد: " خرابتیم به مولا!" (مصداق عینی صدا و تصویر ناسینک!)....کمی که دورتر شدیم، مرتضی با تاسف گفت که این جور آدم ها دچار چه حقارت بدی هستند. و من هم ماجرای حضرت موسی را برایش گفتم. که یک بار مورد دستور خدا قرار می گیرد که برو و چیزی کم ارزش تر از خودت بیار. موسی بسیار می گردد و می گردد و سرانجام لاشه سگی گندیده را می بیند و با خود می کشد. هنوز لختی نیامده، متوجه سپیدی دندان سگ می شود که از دندان های خودش بهتر بودند. لاشه را رها می کند و دست خالی برمی گردد. وحی می رسد که :" اگر آن لاشه را دو قدم بیش تر آورده بودی،تو را  از پیامبری خلع می کردم!" مباد که انسانی،  کس دیگری را کم ارزش تر از خود بداند و به جای خدا، او را راهی جهنم و بهشت کند. خواستم ماجرای شب آخر عمر آن دو همسایه را هم برایش بگویم که یکی فاحشه ای پیر بود و دیگری شهره به عزلت نشینی و....که به قاب فروشی رسیدیم. گفت دوشنبه عصر آماده می شود. نگاه محترمی به نقاشی داشتم و حسابی سفارش کردم. نقاشی حاصل دست و نگاه و آفرینش است. هنرمند خالق است و خالق سزاوار ستایش....و کمی بعد، دختر چکمه پوش چنان زیر گوش پسر مزاحم زد که کیف کردم. پسرک روانی، ته سیگارش را انداخته بود روی یقه همین دختر که با دوستش مشغول بستنی خوردن بودند. مطمئن بودم که اگر این پسر نفهم، واکنش تهاجمی بروز دهد، همه مردم اطراف، له و لورده اش می کردند. و برای همین سرش را انداخت و رفت. ما تازه به آجیل فروشی رسیده بودیم. پر از مشتریانی که در هم وول می خوردند. و یک حاجی فیروز کم سن و سال و دوست داشتنی که ما را به بهار دعوت می کرد .     

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |