
یهو حس می کنی که ورق بر گشته است. همه چیز مزخرف شده. از سرعت به مرداب دچار شده اینترنت گرفته تا ماشینی که حالا برای من بازی در آورده. یا این پیامک هایی که سه به یک ارسال می شوند و بابت همه شان باید پول بدهی. هزار جور کار عقب مانده آخر سال.بد عهدی کلافه کننده کسی که قرار است سر و شکل تازه ای به تخته خاکستری بدهد.حساب گری مزمن افراطی که به همه جور رابطه انسانی متاستاز داده. سردرد و قرص های قلابی. گیر دادن آدم هایی که نمی توانی سرشان داد بکشی. خودخواهی دیگران. خودخواهی خودم. احساس گناه نکرده. سه تا غلط اعصاب خرد کن ویرایش نشده در بهاریه ای که به مجله فیلم داده ام.این همه جیغ و داد سیاسی که در روزنامه ها و همه جا پخش شده. این همه فیلم درپیت روی پرده چه می کنند؟ ناامنی وحشت آفرین سور چهارشنبه ای که در راه است....و این ترافیک لعنتی و نفس بر. خسته می شوم. می زنم بغل برای تمدید اعصاب (اگر مانده باشد!) همان جا بساط ماهی قرمز پهن است. نگاه شان می کنم. بزرگ ترها دانه ای ششصد تومان. دو تا بده آقا. کدام شان را بدهم؟..." همون که اون گوشه ست. بی حرکت است. همون که داره می میره. همون رو بدید لطفا!"